eitaa logo
Bear skin
23 دنبال‌کننده
94 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک که از آنها خداحافظی کرد، کوین ساک پاره و کهنه‌ای برداشت و وسایل اندکشان را در آن ریخت، تنها لباس اضافیشان، کاغذهای مربوط به داگلاس، شیشه شیر و ... پیتر بچه را بغل گرفته بود و به کوین نگاه می‌کرد. پرسید:《کجا می‌خوایم بریم؟》 《نمی‌دونم. ببینم چاقوی منو ندیدی؟》 《نه. اگه اسپایک گیر بیوفته چی؟》 《نمیوفته. آها پیداش کردم.》 《اگه کلاغ دروغ گفته باشه و تله باشه چی؟》 کوین خواست فریاد بزند، اما جلوی خودش را گرفت، نفس عمیقی کشید و گفت:《پیتر من هیچی نمی‌دونم. این تنها فرصته. فکر می‌کنی خودم به اینا فکر نکردم؟ فکر می‌کنی نگران اسپایک نیستم؟ این تنها راهه.》 وقتی اسپایک به خرابه رسید، ماشین مدل بالایی جلوی دیوار سمت راست ایستاده بود. به محض دیدنش پشت دیوار قایم شد. مرد قوی‌ هیکلی به کاپوت جلو تکیه داده بود و منتظر بود. اسپایک از آنجا فقط پشت ماشین را می‌دید. پس از چند دقیقه، داگلاس خرامان خرامان از داخل ساختمان بیرون آمد. کمی با مرد حرف زد و سپس سوار ماشین شد. اسپایک به سرعت دست به کار شد، اگر این ماشین به آشپزخانه می‌رفت باید اسپایک هم سوارش می‌شد. سنجاقی از جیبش درآورد و با قفل صندوق عقب کلنجار رفت. به خودش لعنت فرستاد که بهتر اینکار را یاد نگرفته، ماشین روشن شد اما اسپایک هنوز درگیر بود. و لرزش دستانش هیچ کمکی نمی‌کردند. ماشین آرام شروع به حرکت کرد که قفل صدای چلق داد. اسپایک در را کمی باز کرد و خودش را داخل ماشین انداخت. ضربان قلبش آنقدر محکم و به سرعت می‌کوبید که گویی می‌خواهد از سینه‌اش بیرون بزند. تا اینجا که خوب پیش رفته بود، خدا می‌داند از آن پس چگونه پیش می‌رود.
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک آنقدر بی حرکت و ساکت پشت ماشین پنهان شده بود که خود نیز احساس می‌کرد اصلا وجود ندارد، چه برسد به دیگران. پس از گذشت حدود یک ساعت ماشین بالاخره ایستاد. اسپایک پس از یک ربع وقتی مطمئن شد که داگلاس و راننده کاملا از ماشین خارج شده و رفته‌اند، آرام در صندوق را باز کرد و بیرون آمد. ویلای اسپانیا یا همان آشپزخانه، یک کارخانه‌ی متروک بزرگ بود. کارخانه‌ای با دیوار‌های خاکستری شده و دود گرفته و پنجره‌های شکسته. ماشین در فضای باز کارخانه ایستاده بود پس کار اسپایک برای ورود به کارخانه خیلی سخت می‌شد. پشتش را خم کرد، دستانش را در حالت آماده باش قرار داد و آرام از گوشه‌ی محوطه به سمت کارخانه رفت. وقتی جلوی در رسید، از شدت اضطراب احساس می‌کرد می‌خواهد هر آنچه را که خورده بالا بیاورد. کف دستانش را که عرق کرده بودند به شلوارش مالید و با سنجاق مشغول باز کردن قفل بزرگ درب شد. از شدت تمرکز زبانش را بیرون آورده بود و وقتی قفل صدای چلق داد، روحش از آسودگی به پرواز درآمد. کف دستش را روی در گذاشت و فشرد، اما ناگهان صدایی از پشتش بلند شد. وقتی برگشت، آخرین چیزی را که دید یک چماق بود و پس از آن فقط تاریکی بود. اسپایک بچه بود. کوین هم هنوز آن بلاها سرش نیامده بود که کلاغ به زیردست‌های داگلاس اضافه شد. آن روزها کلاغ لباس‌های رنگی می‌پوشید و آنقدر می‌خندید و می‌خنداند که همه دوستش داشتند. هیچگاه نگفت چه شد که سر از خیابان‌ها در آورد اما همه می‌دانستند که او روزی خانواده‌ای داشته. اما خیابان‌ها برای رویاهای کوچک او زیادی خطرناک بودند، رویاهایش را له کردند و کودکی‌اش را سوزاندند.
هدایت شده از شماره "۱"
از وقتی داگلاس وحشیانه آن بلا را بر سر صورتش آورد دیگر قهقهه نزد، لباس‌های رنگی‌اش را پاره کرد و فقط سیاه پوشید. تصمیم گرفت دیگر نباشد، دیگر فقط تو سایه‌ها باشد تا شاید مجبور نشود از خودش و رویاهای بر باد رفته‌اش محافظت کند. کم‌کم حسادت جای عشقش به دیگران را گرفت، حسادت محبوبیتشان، حسادت زیباییشان و اینگونه شد که کلاغ همه جا بود و هیچ‌جا نبود. که حتی باد هم بدون‌ آنکه او بشنود و به داگلاس بگوید نمی‌وزید. اسپایک با درد شدیدی پشت جمجمه‌اش به هوش آمد. دهانش خشک شده بود و او را به صندلی بسته بودند. کمی به اطرافش نگاه کرد، اتاقی که درش بود، در ارتفاع بود، شاید در دفتر مدیریت؟ کمی بعد درب باز شد و داگلاس به همراه چندتا از نوچه‌هایش داخل شد. اسپایک با دیدن او دستانش را کشید و فریاد زد:《بذار برم.》 داگلاس نزدیکش شد، صورتش هیچ حسی را نشان نمی‌داد. از داخل جیبش چیزی در آورد و روی پای اسپایک انداخت. قلب اسپایک به اعماق سقوط کرد. خاطراتش از جلوی چشمانش رد شدند. خشکش زد، گویی مجسمه شده باشد. یادتان است از پسری گفتم که روزی لباس‌های رنگی می‌پوشید؟ یادتان است که گفتم همه او را دوست داشتند؟ او تنها زندگی‌ بهتری را خواستار بود. اما خیابان‌ها برای رویاهای او زیادی بی‌رحم بودند، اما دندان‌ سگ‌ها برای پوست لطیف او زیادی تیز بودند، اما فریادهای دردمندش برای رسیدن به گوش دنیا زیادی ضعیف بودند. خیابان می‌کُشد، چه بکشی و چه نکشی تو را می‌کشد. دوستانت را می‌کشد. خیابان بی رحم است، نمی‌داند یک نفر ممکن است دلش بخواهد زنده بماند، اهمیتی نمی‌دهد و فقط از هم می‌درد. روزی پسری گردنبندی را گردن می‌انداخت و در سایه‌ها پنهان می‌شد. امروز دیگر پسر وجود نداشت، اما گردنبندش بود. گردنبندش روی پای اسپایک بود. اسپایک وحشیانه طناب‌ها را کشید و فریاد زد:《باهاش چیکار کردی؟ لعنت بهت داگلاس، لعنت بهت. ازت متنفرم، ازت متنفرم، لعنت بهت.》 اگر طناب‌ها نبودند اسپایک صدباره داگلاس را دریده بود. داگلاس فقط در سکوت با بی حسی به او خیره شد و وقتی اسپایک آنقدر تلاش کرد که خسته شد و فریاد زد که صدایش گرفت، و آرام شد، داگلاس گفت:《تو می‌دونستی مجازات خیانت به من چیه. کلاغ هم می‌دونست. همه‌تون می‌دونستید.》 و فریاد زد:《و با این حال انجامش دادید، انگار من خوشم میاد بهتون آسیب بزنم! من چی براتون کم گذاشتم؟ بهتون غذا دادم، بهتون سرپناه دادم، دوستتون داشتم و شما باز هم ناشکری کردید. پس سزاش هم ببینید. تا الان می‌خواستم ازتون زهر چشم بگیرم ولی از الان به بعد می‌فهمید داگلاس می‌تونه چقدر بی‌رحم باشه‌.》
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک نمی‌دانست چقدر از وقتی داگلاس به دیدنش آمد، می‌گذرد. کرخت و بی احساس شده بود و رد اشک هنوز بر روی صورتش بود، کلاغ را زیاد نمی‌شناخت اما همان که می‌دانست به خاطر آنها خودش را به کشتن داده، باعث می‌شد موقع دیدن گردنبند روی پایش، اشک بریزد. گردنبند زنجیری نازک و نقره‌ای و پلاک سیاه با طرح قلب انسان داشت. وقتی دیگر نوری از پنجره‌های شکسته به داخل نتابید، اسپایک دریافت که شب شده. و کمی که از شب گذشت، داگلاس برگشت. این‌بار به جای دو بچه، یک سگ همراهش بود. سگی که از غرشش می‌شد دریافت گرسنه است، قلاده‌ی سگ که احتمالا ماریسو بود در دست راست داکلاس جا خوش کرده بود. داگلاس چراغ کم‌سویی را روشن کرد و رو به روی اسپایک ایستاد:《خیله خب. به اندازه کافی فرصت فکر کردن و تصمیم گرفتن داشتی. حالا بهم بگو کوین کجاست و منم می‌ذارم بری.》 اسپایک با بی حسی به او نگاه کرد و پاسخ داد:《نمی‌دونم کوین کجاست.》 داگلاس آهی کشید و گفت:《من اصلا حوصله بازی ندارم اسپایک. بهم... بگو... کوین...کجاست.》 اسپایک چانه‌اش را بالا گرفت:《من... نمی‌دونم... کوین... کجاست.》 داگلاس مشتش را به دیوار کوبید و فریاد زد: 《برای چی انقدر ازش دفاع می‌کنی؟ اون که این همه زجرت داد، برای چی انقدر مراقبشی؟ مگه ولت نکرد؟ مگه بهت دروغ نگفت؟ پس برای چی انقدر برات مهمه؟》 اسپایک بلندتر فریاد زد:《تو نمی‌فهمی داگلاس چون خانواده نداری. اون تنها کسیه که دارم اینو بفهم. حتی اگرم ولم کرده باشه تنها خانواده‌ی منه.》 داگلاس با سرعت جلو آمد، یقه‌ی اسپایک را گرفت و عربده کشید:《خانواده تو منم.》 《تو یه روانی قاتلی نه خانواده.》 《من قاتلیم که مراقبت بودم.》
هدایت شده از شماره "۱"
داگلاس یقه‌ی اسپایک را رها کرد و نفس‌نفس زد. از او دور شد و آرام گفت:《پس اگه خودت حرف نمی‌زنی، مجبورم به حرف بیارمت.》 او کنار در ایستاد و در مقابل چشمان وحشت‌زده اسپایک، قلاده‌ی ماریسو را رها کرد. تنها یک ثانیه طول کشید تا ماریسو به سمت اسپایک حمله‌ور شود. ماریسو محکم روی اسپایک پرید و صندلی از پشت افتاد. ماریسو پارس می‌کرد و پنجه‌هایش را به سینه اسپایک می‌کشید. اسپایک، ناتوان، بدون آنکه بتواند حرکت کند یا حداقل با دستانش از خودش محافظت کند فریاد می‌زد و اشک می‌ریخت. از جای چنگال‌های سگ خون می‌چکید و زخم‌ها به شدت می‌سوختند، اینکه دندان‌های تیز ماریسو را آنقدر نزدیک ببیند و احساس کند چنگال‌هایش در گوشتش فرو می‌روند آنقدر اسپایک را وحشت‌زده کرد که اختیارش را از دست بدهد و خودش را خیس کند. قلبش بی رحمانه در سینه می‌تپید و آنقدر فریاد زده بود که داشت از حال می‌رفت. بالاخره داگلاس فریاد زد:《کافیه.》 و ماریسو از روی اسپایک بلند شد. لباس‌هایش پاره شده بودند و خون از میان زخم‌ها فوران می‌کرد، اسپایک با حالی میان بی‌هوشی و به هوشی، بلند نفس نفس می‌زد و اشک می‌ریخت. داگلاس نزدیکش شد و با انزجار به او نگاه کرد:《دوباره می‌پرسم اسپایک. کوین کجاست؟》 و این‌بار اسپایک به حرف آمد.
هدایت شده از شماره "۱"
کوین چاد را از روی یک پایش بر روی پای دیگرش گذاشت و گفت:《دیر کرد. می‌ترسم گیر افتاده باشه.》 نگرانی از چشمانش می‌بارید. پیتر که روی تکه سنگی بزرگ دراز کشیده بود آهی کشید اما حرفی نزد. خورشید آرام آرام از آسمان به پایین سقوط می‌کرد و ماه در ازایش به سمت نقطه اوج آسمان پرواز می‌کرد. پیتر، کوین و چاد زیر پل متروکه خرابه در انتظار اسپایک نشسته بودند. زیر پل پر بود از تکه سنگ‌های بزرگ و کوچک و لاشه‌های تکه شده ماشین. ساعت‌ها گذشت و حتی وقتی شب چادرش را بر دنیا افکند، اسپایک نیامد. پیتر روی همان تکه سنگ خوابش برده بود و چاد کوچولو در حالی که انگشتش را می‌مکید در آغوش کوین خفته بود. کوین هم کم‌کم داشت چرتش می‌گرفت که صدایی شنید. موهای پشت گردنش سیخ شدند و حس ششمش به سرعت دریافت چه شده، سریع بلند شد و پیتر را بیدار کرد و با خودش به جایی در سایه‌ها کشاند. کمی بعد داگلاس در حالی که بمدی که دستان اسپایک با آن بسته شده بود را در دست گرفته بود، خرامان خرامان وارد تونل شد. پشت سرش گروهی از پسرها نیز بودند. با دیدن اسپایک نفس پیتر بند آمد، پیراهنش پاره و خونی بود و سینه‌اش عریان، آشکار بود که چقدر زخم رویش است. زخم‌های تازه. شلوارش هنوز خیس بود و زیر نور ماه به چشم می‌آمد، زیر چشمانش گود افتاده بود. داگلاس جلوی ورودی تونل ایستاد و فریاد زد:《خودتو نشون بده کوین.》 و وقتی هیچ پاسخی نیامد، تفنگی در آورد و لوله‌اش را روی شقیقه اسپایک گذاشت. آن را فشرد و چشمان اسپایک با این کار بسه شد:《اگه جونش برات مهمه خودتو مدارکو بیار. منم می‌ذارم بره. هم این هم اون نوچه‌ی دیگه‌ت. اسمش چی بود؟ آها پیتر.》
هدایت شده از شماره "۱"
کوین بچه را به پیتر داد و در گوشش گفت:《برو به پلیس زنگ بزن.》 و در مقابل چشمان وحشت‌زده پیتر، کاغدها را بر داست و با دستانی که به نشانه تسلیم بالا برده بود، از مخفیگاهش بیرون رفت:《اسپایکو ول کن داگلاس. من اینجام.》 داگلاس خندید و دندان‌های زشتش را نمایان کرد:《ببین خائن چقدر بزرگ شده.》 تفنگ را از روی سر اسپایک برداشت و به کوین نشانه گرفت:《اگه زرنگ بودی همون کاغذا رو تحویل پلیس می‌دادی... نه اینکه شبر کنی از من آتو بگیری. اونم از کی؟ از منن.》 قهقهه‌اش به هوا بلند شد. کوین با خونسردی گفت:《یا تا اعدام می‌کشونمت یا هیچی.》 داگلاس جدی شد:《خیله خب بچه بازی تمومه. کاغذا رو بده و مرگ سریعی خواهی داشت.》 کوین باید وقت تلف می‌کرد تا پلیس‌ها برسند، پس آرام‌آرام به نوبت کاغذها را می‌انداخت و حرف می‌زد:《من نمی‌خواستم کار به اینجا بکشه. من فقط می‌خواستم خودم و اسپایک رو نجات بدم... اما تو اومدی و با موادات به همه‌چیز گند زدی.》 《مواد تو رو مطیع می‌کرد.》 کوین فریاد زد:《من یه بچه بودم.》 داگلاس متقابلا فریاد زد:《منم یه بچه بودم، همه‌مون بچه بودیم. بچه‌های خیابون و هیچ بچه‌ای استحقاق اینا رو نداره اما این زندگیه و نمیشه کاریش کرد.》 《همین حرفا رو به استیو زدی؟ وقتی داشتی می‌کشتیش؟》 نقطه ضعف داگلاس. داگلاس عربده کشید:《اون به این قضیه ربطی نداره.》 توجه همه جلب شده بود، این راز مگو را فقط داگلاس می‌دانست و کوین. کوین گفت:《چرا نداره؟ معلومه که داره. تو پسرتو کشتی. بهترین پسرتو.》 《اون خیانت کرد، درست مثل همه‌ی شماها.》 《و تنها کاری که تو بلدی اینه که بکشی. حتی پیشگیری هم نمی‌کنی.》 《این بحث بی فایده‌ست کوین برگه‌های آخرو بده.》 و بالاخره صدای آژیر پلیس بلند شد. کوین پوزخند کجی زد و گفت:《این به خاطر استیوه. به خاطر خودم و بچگی تلف شده‌م و به خاطر تمام پسرایی که بدبختشون کردی.》 صدای آژیرها نزدیک تر می‌شد:《اگه قراره من به جهنم برم، تو رو هم می‌برم.》 و تفنگ را به سمت قلب کوین نشانه گرفت. دستش را که روی ماشه گذاشت اسپایک روی دستش پرید و تفنگ را پایین آورد. تفنگ شلیک کرد. گلوله خورد به پای کوین و فریادش را بلند کرد، گلوله بی رحمانه گوشتش را شکافته بود خون ازش جاری بود. داگلاس با خشم به اسپایک نگاه کرد و با سر تفنگ به گونه‌اش کوبید. پیتر از راه رسید و با دیدن صحنه خشکش زد، پلیس‌ها تقریبا رسیده بودند و داگلاس و اسپایک دعوا می‌کردند، کوین غرق در خون افتاده بود و پسرها سعی می‌کردند فرار کنند. اسپایک دستی که داگلاس باهاش تفنگ را گرفت بود به سختی نگه داشت و از زیر دندان‌های قفل شده اش گفت:《کوینو از اینجا ببر.》 داگلاس خودش را رها کرد و خواست فرار کند اما اسپایک با تمام توان جلویش را گرفت، پیتر با گریه فریاد زد:《پس تو چی؟》 اسپایک یک لحظه به او نگاه کرد و گفت:《من بر می‌گردم پیتر، قول میدم. ولی الان کوین و چاد رو بردار و برو. مراقب چاد باش.》 پیتر به سرعت از زیر بغل کوین گرفت و کاغذها را برداشت، آنها با تمام توان خودشان را از تونل خارج کردند. و پلیس‌ها بالاخره رسیدند، تفنگ‌هایشان را نشانه گرفتند و از آنها خواستند تسلیم شوند. بقیه پسران به دارالتادیب رفتند و داگلاس زندان افتاد. اما هیچکس نمی‌داسنت داگلاس واقعا چه جرم‌هایی کرده. اسپایک هم به پرورشگاه فرستاده شد. البته که به محض رسیدن برای فرار نقشه کشید اما جای پنجه‌های ماریسو همیشه بر تنش و وحشت آن روزها تا ابد بر روحش ماند و کابوس هر شبش شد. هیچوقت فراموش نمی‌کرد که دندان‌های تیز ماریسو چگونه بر هم کوبیده می‌شوند و آب‌دهان سگ با خونش قاطی می‌شود. اما اسپایک باید فرار می‌کرد، باید برمی‌گشت، چون قول داده بود. و پیتر منتظر می‌ماند، مراقب چاد می‌بود و منتظر می‌ماند.
هدایت شده از شماره "۱"
اینکه اسپایک چگونه از پرورشگاه فرار کرد چیزی نیست که بخواهیم در این داستان بگنجانیم، همینقدر کافی که افرادی کمکش کردند و چند روزی گذشت تا موفق شد. حالا تازه از آنجا فرار کرده بود و پس از ساعت‌ها راه رفتن به تنهایی، درون سکوت شب به سر می‌برد. صدای سکوت خفقان‌آور بود و به قلبش خنجر می‌زد و درد آن را تشدید می‌کرد، قلبی که هنوز از وحشت پنجه‌های ماریسو تیر می‌کشید و از عذاب‌وجدان به خاطر دهان گشودن درد می‌کرد. اسپایک در افکارش غرق شده بود که صدایی همچو غریق‌‌نجات او را بیرون کشید. قبل از آنکه بتواند حتی به سمت صدا برگردد، خودش را چسبیده به دیوار یافت. کوین گفته بود شب‌ها، کوچه‌های تنگ خطرناکند. چیز تیز و سردی همچو چاقو را روی پوست گردنش احساس کرد، فراز و نشیب سیمان به گونه‌اش فشار می‌آورد. صدایی در گوشش گفت:《نباید بدون اجازه مامان میومدی بیرون کوچولو.》 و بوی گند و تلخ الکل به مشامش رسید. اسپایک نیشخندی زد و با بی‌پروایی گفت:《شرمندتم مامانم قبل از مردن یادش رفت بگه.》 مرد با صدای خش‌دار خندید و چاقو را بیشتر فشار داد:《پس بذار یه کاری کنم که دیگه هیچوقت یادت نره شبا نباید بیای بیرون.》 از پشتش صدای خنده بلند شد. مرد از یقه اسپایک گرفت و از پشت او را به زمین پرتاب کرد. پس از آن مشت و لگد بود. اما اسپایک چیز زیادی احساس نمی‌کرد، درد خیلی وقت بود که با او عجین شده بود. دیگر اسپایک و درد یکی شده بودند، دو روح در یک جسم خیلی کوچک. برای اسپایک اهمیتی نداشت که پوستش شکافته می‌شود و خون بیرون میاید، خون همیشه بیرون میامد. برای اسپایک دیگر اهمیت نداشت که پوست سیاه می‌شود. کبودی همیشه بود.
هدایت شده از شماره "۱"
وقتی کار خفت‌گیر‌های مست تمام شد و رفتند، اسپایک ماند و ماه که در آسمان به او نگاه می‌کرد. اسپایک کف خیابان دراز کشید و اجازه داد سنگ سخت به پوستش فشار بیاورد. از شدت درد کرخت شده بود و لباس‌هایش پاره شده بودند. رو به ماه نیشخندی زد و خون از میان دندان‌هایش به بیرون جاری شدند:《لذت می‌بری نه؟ الان حسابی خوشت میاد. از اون بالا نگاه می‌کنی و می‌بینی که بدبختیام تموم نمیشن. حسابی کرکر خنده‌م نه؟》 نیشش را بست و برای ادامه فریاد زد:《الان خوشحالی؟ الان راضی؟ مگه بلایی مونده که سرم نیاورده باشی؟ اگر دلت خنک میشه باید بگم دیگه... برام... مهم.... نیست. هر کاری عشقت می‌کشه بکن. هرقدر عشقت می‌کشه کتکم بزن، زندانیم کن، آزادیمو ازم بگیر. اصلا منو بکش.》 تُن صدایش را پایین آورد و با گریه گفت:《ولی خواهش می‌کنم به اونا آسیب نزن. خواهش می‌کنم. هرکاری می‌خوای با من کن ولی کاری به اونا نداشته باش. ‌کوین رو زنده بذار. نذار سرنوشت پیتر اینجوری رقم بخوره. خواهش می‌کنم. خواهش می‌کنم.》 لب‌هایش پشت سر هم مانند ذکر خواهش کردند و اشک‌هایش از جاری شدن دست نکشیدند. کمی که گذشت از آسمان باران چکید. قطره‌ها در آغاز آرام آرام و پس از آن شدت گرفتند. گویی به راستی خدا صدای اسپایک را شنیده بود. شاید برای او اشک می‌ریخت، شاید هم فقط بارانی بود که تصادفا با درد و دل اسپایک همزمان شده بود. اما هر چه که بود، خون و اشک اسپایک را شست و برد. او دستانش را روی زمین گذاشت و بار دیگر بلند شد. روی زمین نمی‌ماند. نه این بار. اسپایک از جایش برخاست و راهش به نا کجا را ادامه داد.
هدایت شده از شماره "۱"
دختر پوکه‌ی خالی گلوله را روی میز گذاشت، قلم را برداشت و درون دفتر خاطراتش نوشت:《پشت خنده‌های دروغینت کیستی؟ چه‌ها تحمل کرده‌ای که توانستی روزها بلندتر از همه قهقهه بزنی و شب‌ها بلندتر از همه گریه کنی؟ اگر این دنیاییست که به خاطرش آمدم، مرا بازگردانید. اگر این خاکی‌ست که از آن ساخته شدم مرا به او پس دهید، این آن چیزی نیست که من می‌خواستم.》 و با پوکه‌ی گلوله در دستانش بازی کرد. جایی دیگر در همان هنگام، اسپایک خسته، خونین و خیس از باران، سلانه‌سلانه راه می‌رفت. هیچ هدفی نداشت. هیچ جایی برای رفتن نداشت. آن‌شب اسپایک با کلمات هیچ و نداشتن وصف می‌شد. انتهای خیابان به یک کامیون حمل بار رسید و بدون تفکر، سوارش شد و میان کیسه‌ها خود را پنهان کرد. برایش اهمیت نداشت آن کامیون کجا می‌رفت، فقط می‌خواست دور شود. چند ساعت بعد، وقتی خورشید به آرامی خودش را از طناب آسمان بالا می‌کشد و به خاطر زور زدن به رنگ طلوع، سرخ شده بود، کامیون وارد یک شهر کوچک در حاشیه جنگل شد. روی تابلوی شهر نوشته بود: 《به dreams graveyard (گورستان رویاها) خوش آمدید.》 شهر کوچک همچو اسمش پر بود از مردمانی که روزی رویاها و آرزوهایشان را در قبرستان غم دفن کرده‌اند. مردمی که بازنده و مطرود تنها کلمات برای توضیحشان بود. کامیون کمی پت‌پت کرد و داخل شهر ایستاد، دوباره خراب شده بود. شهر هنوز در خواب به سر می‌برد و به جز چند پرنده و سگ هیچ جنبنده‌ی دیگری در خیابان‌های آن به چشم نمی‌خورد. راننده کامیون با عصبانیت از ماشین پیاده شد، با هیکل درشتش به سمت پشت اتاق کامیون رفت و در آن را باز کرد.
هدایت شده از شماره "۱"
عصبانیت او وقتی به حیرت تبدیل شد که پسری با لباس‌های سیاه، کبود و خونین میان کیسه‌های بار دید، پسر گویی از خستگی بی هوش شده بود. راننده کامیون که خیال می‌کرد از این بدتر نمی‌شود، چشم به اطراف چرخاند و دنبال چیزی برای کمک گشت. وقتی چشمش روی تابلوی《کلانتری》ثابت ماند، درب اتاق کامیون را بست و به سمت کلانتری رفت. چندبار با عصبانیت و عجله در زد، اما هیچکس باز نکرد. صدایی از پشت سرش گفت:《کلانتر دو ساعت دیگه میاد.》 راننده کامیون به سمت صدا برگشت و پیرزن ریزه‌میزه‌ای دید. از زیر ریش‌های پرپشتش به پیرزن گفت:《من عجله دارم‌.》 پیرزن عصایش را به دست دیگر داد و گفت:《پس برو خونه‌شون، ولی توصیه نمی‌کنم. خوشش نمیاد از خواب بیدارش کنن.》 راننده کامیون آدرس را پرسید و با پای پیاده به سمت خانه کلانتر راهی شد. وقتی رسید، نفسی تازه کرد و به خانه نگاهی انداخت. شبیه خانه‌های دیگر آن شهر بود، دیوار‌های سفید و شیروانی داشت، به همراه حیاط کوچکی که چمن‌هایش مرتب شده بودند. حالا خورشید با زور خودش را بیشتر بالا کشیده بود و هوا روشن‌تر شده بود. راننده کامیون با دست‌های بزرگ و زمختش در خانه‌ی کلانتر را زد. پس از چندبار در زدن، در باز شد و هیکل مردی در چهارچوب در ظاهر شد. مرد کاپشنی از روی لباس‌ خواب پوشیده بود، دستش یک تفنگ شکاری بود و محاسن قهوه‌ای سوخته داشت که مانند موهایش مرتب و نه کوتاه و نه بلند بودند. هیکلش اندازه خود راننده کامیون بزرگ بود، اما او بر خلاف راننده روی فُرم بود. راننده کامیون در چشمان بی حوصله و عصبانی او نگاه کرد و گفت:《با کلانتر کار داشتم.》 مرد بی حوصله گفت:《کلانترو الان از خواب بیدار کردی.》 راننده کامیون نگاهی به او انداخت و گفت:《پس کلانتر تویی. من راننده کامیونم، ولی کامیونم خراب شده و اینجا گیر افتادم...》 کلانتر به میان حرفش پرید:《من مکانیک نیستم کلانترم‌.》 راننده کامیون با اخم ادامه داد:《و وقتی رفتم پشت کامیونم تا تلفنم رو بردارم یه پسر دیدم.》 کلانتر هیکلش را روی پای دیگرش انداخت و با خستگی گفت:《الان می‌خوای من چیکار کنم؟ پسرتو واست دختر کنم؟》 راننده کامیون شکاف بین دو ابرویش را عمیق‌تر کرد:《پسر من نیست. مسئله همینه قاچاقی اومده تو ماشین من و من دنبال دردسر نیستم، کلی کار دارم. می‌خوام به عنوان کلانتر برش دارید، من برم و شماهم همون کاریو کنید که کلانترها با بچه‌های گمشده می‌کنن.》 کلانتر کمی از پشت ابروهایش به او نگاه کرد. سپس آرام گفت:《تو اومدی در خونه‌ی منو مثل هیولاها زدی... منو از تخت خواب بیرون کشیدی... یه ساعت سر پا نگهم داشتی و چرت و پرت میگی... خانواده‌مو بیدار کردی و از من می‌خوای واست خَیِر بشم و یه پسرو برگردونم به خونوادش؟ به نظرت من شبیه کساییم که بچه‌ها رو به ماماناشون می‌رسونن؟》 راننده کامیون خواست حرفی بزند که زنی از پشت کلانتر ظاهر شد:《شان این همونکاریه که کلانترها باید بکنن.》 به نظر میامد همسر کلانتر است، موهای کوتاه و مواج قرمز داشت و کمی فربه بود. از چهره‌اش مهربانی و مادری تراوش می‌شد. کلانتر نیم‌نگاهی به دست زن روی شانه‌‌اش انداخت و با اخم گفت:《کار من دو ساعت دیگه شروع میشه.》 زن با لحن سرزنش‌گر گفت:《شان.》 کلانتر آهی کشید، با نارضایتی گفت:《غلط کردم کلانتر شدم، غلط کردم.》 و با عصبانیت به داخل خانه رفت. زن لبخندی زد که چهره‌اش را روشن‌تر کرد:《خوشش نمیاد از خواب بیدارش کنن. رفت لباس بپوشه.》
هدایت شده از شماره "۱"
دختر سعی داشت بخوابد. چشمانش را محکم بسته بود و پوکه‌ی گلوله را در دستانش می‌چرخاند. اما نمی‌توانست صداهای داخل گوشش را خاموش کند:《تو کشتیش. تو قاتلی.》 《هیولای عجیب‌غریب.》 《تو هم مثل بابات یه بازنده‌ای.》 《تو بیشتر شبیه پسرایی تا دخترا》 توهین‌ها اوج می‌گرفتند و جای زخم‌های روی دستانش می‌سوختند. اشک بالشش را خیس کرده بود. از جا بلند شد و برای خالی کردن خودش، اشک‌ریزان به سمت دفترخاطراتش رفت. و آنقدر ورق زد تا یک صفحه خالی بیابد، سپس نوشت. 《قاتل، عجیب‌غریب و...》 او تمام چیزهایی که نبود را نوشت. همسر کلانتر دستش را روی دهانش گذاشت و هین کشید، کلانتر اخمش را عمیق‌تر کرد و گفت:《اگه خودت زده باشیش چی؟》 راننده کامیون با خشم پاسخ داد:《چرا دقیقا باید اینکارو کرده باشم؟》 اسپایک هنوز مانند قبل کبود و خونین میان کیسه‌ها خوابیده بود. شان گفت:《شاید به خاطرش بهت پول دادن، یا اصلا خودت باباشی و می‌خوای از سرت بازش کنی یا...》زنش به میان حرف او پرید:《شان بی خیال طئوری‌های توطئه‌ت شو و بچه رو وردار ببریم خونه. وقت این آقا رو بیشتر از این نگیر.》 شان گفت:《بچه رو می‌برم کلانتری زنگ می‌زنم بهزیستی. این بهترین کاره.》 همسرش دست به کمر زد:《اون خسته و گرسنه و زخمیه. من نمی‌‌ذارم با اون اخمای ترسناکت ببریش کلانتری.》 سپس به عنوان پایان بحث پشتش را به او کرد و رفت. کلانتر آهی کشید و با بدخلقی اما آرام اسپایک را بغل کرد. خوابش سنگین‌تر از آن بود که بیدار بود. آرام به راننده کامیون گفت:《موفق شدی روزمو خراب کنی، مکانیکی اون‌طرفه.》 و به سمت خانه‌اش رفت.