eitaa logo
داستان های واقعی📚
57.7هزار دنبال‌کننده
424 عکس
952 ویدیو
0 فایل
عاشقانه ای برای ♡تو @Admindastanha 👈ادمین داستانسرا برای تولیدمحتوا وقت و هزینه صرف میشه کپی شرعا حرام❌️❌❌ لینک دعوت👈https://eitaa.com/joinchat/4172481026Ca22de8dd1c تبلیغات👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/679936538C06a4df64eb
مشاهده در ایتا
دانلود
🧿👑 مزون سارا👑🧿 بدون هیچ توضیحات اضافه ای خواستم بگم این تولیدی یکی از بهترین و منصف ترین تولیدی های ایتاهستش دوخت و پارچه بی نظیررر👋🌙 تمامی کارهای این تولیدی های معتبر انقدر قشنگه که حد نداره قیمت هامفت👏👏 https://eitaa.com/joinchat/2123891530C8d05c61f3d
داستان های واقعی📚
خانمها اینجا مزون ساراس ،کلی کار خوش قیمت و با کیفیت مستقیم از تولیدی،تازه ارسال‌شده هم رایگانه،دیگه چی میخوای https://eitaa.com/joinchat/2123891530C8d05c61f3d وای کت شلوار عیدانش خیلی قشنگه 😍
من میرم جایی که دست هیچ کس بهم نرسه.اینبار بی خبر نمیرم. جلوی چشم همتون جمع میکنم و میرم و احدی نمیتونه جلوم رو بگیره... پشتم رو بهش کردم تا برم که با صدای گرفته ای گفت:به رضا هم حق بده بلور... با خشم به عقب برگشتم و گفتم:باشه، بهش حق میدم، بهش حق میدم بزنه تو دهن یه بچه ی یک ساله و باعث مرگش بشه، بهش حق میدم به خاطر یه قاب عکس بی ارزش جون بچه ی خودش رو بگیره... توام بهش بگو،بگو برگرده... بگو بلور بهت حق میده انقدر بد باشی که دست رو بچه ی خودت بلند کنی...بگو بهت حق میدم انقدر بد باشی که حتی تو خاکسپاری دخترت هم شرکت نکنی... امیر تو و عمو حسین تنها آدم هایی هستید که من هنوز خودم رو بهتون مدیون میدونم... خرابش نکن امیر... حال منو بهم نزن... بذار برم و دور بشم شاید بتونم با این داغ کنار بیام... شاید روزی این داغ سرد بشه برام و بتونم رضا رو ببخشم ... با گریه از اونجا بیرون زدم، رفتم تو اتاق و تند تند وسایل امید و آرزو رو جمع کردم و از اتاق بیرون زدم، با خروجم از اتاق سکینه زن بابام جلوم رو گرفت و گفت:خوبی بلور خانم؟ الان حالت خوبه؟ نگاه تندی بهش انداختم و خواستم از کنارش رد شم که بازوم رو گرفت و گفت:میدونی با حرفات چه بلایی سر پدرت آوردی؟ پوزخندی زدم و گفتم:من پدر ندارم سکینه خانم، الانم انقدر زخم خورده ام که هر کاری ازم برمیاد... پس سر به سر من نذار که بد میبینی... بازوم رو از دستش کشیدم و به سمت در رفتم، لحظه ی آخر صداش به گوشم رسید که گفت:بابات سکته کرده، به خاطر حرف هایی که سر خاکسپاری بهش زدی، شانس آوردیم که سکته رو رد کرد و الان حالش بهتره، وگرنه... نفس عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم و گفتم:پس از طرف من بهش بگو دیگه سد راه من نشه،چون شاید دفعه ی بعد حرف هایی بزنم که باعث مرگش بشه. بی توجه به بهت سکینه و پچ پچ ها در سالن رو باز کردم و با عجله از اونجا بیرون زدم، از خونه ی بچگی هام... از حیاطی که عاشقش بود، از تابی که عمو برام درست کرده بود... از خونه ای که برای اولین بار توش به یکی علاقمند شدم... مادر شدم...و در نهایت بچه ام رو توش از دست دادم... از خونه ای که هم صدای خنده هام رو شنیده بود و هم صدای گریه هام...از پناهگاه روزهای تنهاییم... سخت بود، فکر کردن به اینکه دیگه اون خونه رو نمیبینم سخت بود... اون خونه برای من یادگار محبت های عمه بود، یادگار حمایت های عمو حسین و رضا بود... رضا... رضا... چه آتیشی به جون و روحم زد این مرد... چه تاوان بدی بابت دروغم دادم من... در حیاط رو روی هم گذاشتم و برای آخرین بار نگاهی به خونه انداختم و قطره اشک روی صورتم رو پاک کردم و به سمت ماشین هوشنگ رفتم...ماشین روشن شد و از اونجا دور شدیم، انقدر دور که کم کم فراموش کردم اون خونه و آدم هاش رو... فراموش کردم درد ها و غصه هایی که تو اون خونه خورده بودم... فراموش کردم بلور سابق و از نو متولد شدم... ** شش سال بعد مهرماه سال ١٣۶۶ پول شیر و کیک رو روی پیشخون مغازه گذاشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم، هنوز در مدرسه باز نشده بود، خریدم رو برداشتم و از مغازه بیرون زدم. همزمان با بیرون زدنم از مغازه در مدرسه باز شد و سیل عظیمی از بچه ها از مدرسه بیرون زدند، گوشه ای ایستادم و سرک کشیدم. دوست نداشتم کسی از همکلاسی های امید من رو ببینه، هرچند تو اون شش سالی که با هوشنگ زندگی کرده بودم اعتماد به نفسم خیلی بالاتر رفته بود و دیگه واقعا مشکل چندانی با ماه گرفتگی روی صورتم نداشتم, اما میترسیدم امید جلوی همکلاسی هاش شرمنده بشه، به خاطر همین روز اول مدرسه با هوشنگ فرستادمش .. از دور که امید رو دیدم لبخندی زدم و صداش زدم، امید با دیدنم با ذوق به سمتم دوید، روی زانو نشستم و محکم بغلش کردم،امید کلاس اولی بود و یک هفته ای بود که با هزار نوع باج گرفتن و منت کشیدن میرفت مدرسه، از هوشنگ قول گرفته بود اگر شاگرد اول شد براش دوچرخه بخره و هر روز صبح موقع رفتن به مدرسه هم به من سفارش میکرد تا با کیک و شیر به استقبالش برم و منم انقدر امید رو دوست داشتم که بهش نه نمیگفتم.... بعد فوت آرزو حساسیتم روی امید چند برابر شده بود، به شکلی که گاهی صدای هوشنگ درمیومد و میگفت امید پسره و باید قوی بار بیاد و تو با حساسیت زیادت داری لوسش میکنی و از جامعه دورش میکنی، اما واقعا دست خودم نبود، حکایت من حکایت مار گزیده ای بود که از ریسمون سیاه و سفید میترسید... شش سال از اون روزهای تلخ می‌گذشت، بعد اون ماجرا به اصرار هوشنگ به عقد دائم اش دراومدم... بعدم به خاطر حرف و حدیث های تموم نشدنی مردم ده تصمیم گرفتیم زندگیمون رو جمع کنیم و بریم شهر، در اصل حرف و حدیث بهانه بود، ادامه دارد..... ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ @dastansaraaa ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
من میخواستم از اونجا دور بشم و برم جایی که دست رضا بهمون نرسه، هیچ دلم نمیخواست ارتباطی با اون و بقیه داشته باشم، به خودم حق میدادم که بخوام بعد سال ها سختی زندگی آروم و بی حاشیه ای داشته باشم... من میخواستم از اونجا دور بشم و برم جایی که دست رضا بهمون نرسه، هیچ دلم نمیخواست ارتباطی با اون و بقیه داشته باشم، به خودم حق میدادم که بخوام بعد سال ها سختی زندگی آروم و بی حاشیه ای داشته باشم... تنها دلیلی که باعث می‌شد پا سست کنیم و برای رفتن به شهر دست دست کنیم خاله زیور بود که اونم وقتی هوشنگ بهش پیشنهاد داد همراه ما به شهر بیاد گل از گلش شکفت و قبول کرد... خاله زیوری که به خواست خودم مادرجون صداش میزدم و الحق که مادری کرده بود برام... امید دو سالش تموم شده بود که راهی شهر شدیم، اون روزها کشور تو اوج جنگ بود، هوشنگ هم مثل تمام مرد های دیگه نمیتونست بشینه و دست روی دست بذاره. برای همین داوطلبانه اقدام کرد و راهی جنگ شد...با رفتنش انگار تکه ای از وجودم رو از دست دادم، انقدر نگران بودم و خود خوری میکردم و هربار که میومد بهش التماس میکردم که نره و من رو بی کس تر از اینی که هستم نکنه که بالاخره بعد از دو سال وقتی امید داشت وارد پنج سالگی میشد و من تازه فهمیده بودم باردارم،دیگه نرفت، تو دو سالی که جنگ بود شاید در مجموع کمتر از سه ماه رو پیش ما بود، من هم اگر حضور و دلگرمی های خاله زیور نبود، قطعا نمیتونستم اون روزهای سخت رو از سر بگذرونم.... جلوی در خونه که رسیدیم کلید انداختم و در رو باز کردم، مستاجر یک خونه ی دو خوابه ی قشنگ و نقلی بودیم. در ورودی خونه به راهرویی باز می‌شد و حیاط کوچکی هم پشت خونه داشتیم که ازش بهشت کوچکی ساخته بودم. صاحب خونه امون مرد خوب و منصفی بود و هوای ما رو هم خیلی داشت، مخصوصا که میدونست هوشنگ دو سال جبهه بوده به خاطر همین کمتر بهمون سخت می‌گرفت .. در رو که باز کردم صدای قدم های آیه به گوشم رسید که با عجله به سمتم میدوید، موهاش رو دوگوشی بسته بودم و براش چتری زده بودم، دختر قشنگم هیچ شباهتی به آرزو نداشت، اما برای من جای آرزو رو پر کرده بود و داغ دلم رو کمی سبک کرده بود... هرچند دلم میخواست اسم آرزو رو روش بذارم، اما نه هوشنگ راضی بود و نه خاله زیور... خم شدم و آیه رو محکم بغل گرفتم و گونه اش رو بوسیدم و از همونجا خاله زیور رو صدا زدم:مادرجون، کجایید؟ +بیا تو آشپزخونه ام.. دست بچه ها رو گرفتم و به سمت آشپزخونه رفتم، تو اون سال ها خاله زیور هرچند از بودن کنار ما خوشحال و راضی بود ،اما با بالاتر رفتن سنش درگیر بیماری های زیادی شده بود و مدام دارو مصرف میکرد و غذا های رژیمی میخورد.... تو اون پنج سالی که از ده دور شده بودیم هیچ خبری از کسی نداشتیم، نه هوشنگ خانواده ی درست و درمونی داشت که بخواد سراغشون رو بگیره و نه من خانواده ی دلسوزی داشتم.. خاله زیورم که کسی رو جز ما نداشت و همین بی کسی باعث شده بود ارتباط ما با ده قطع بشه و زندگی جدیدی رو به دور از آدم های گذشته شروع کنیم. فقط هوشنگ چند وقت یکبار به پدرش زنگ میزد و اون رو از حال و روز خودش باخبر میکرد... همون اوایل که از ده رفته بودیم و خونه ی خاله زیور بودیم یکی دوباری امیر برای پا درمیونی اومده بود تا من رو راضی کنه برگردم ده تا حداقل عمو حسین بتونه تنها نوه اش رو ببینه ،اما من راضی نشدم و ترجیح دادم اینبار خودخواه باشم و فقط به خودم و آرامش زندگیم فکر کنم.. تو اون سال ها هم زندگی خوبی با هوشنگ داشتم. هوشنگ درست شبیه به همون مردی بود که همیشه تو رویاهام از رضا ساخته بودم، با محبت بود و عاشق من و بچه ها و تحت هیچ شرایطی بین امید و آیه فرق نمیذاشت، امید رو خیلی دوست داشت و هیچوقت کاری نکرده بود که من حس کنم داره نقش یک ناپدری رو بازی میکنه. هر هفته جمعه ها امید رو می‌برد پارک و خیلی حواسش بود که کوچکترین حرفی نزنه که امید ناراحت بشه. حتی گاهی که امید کار اشتباهی انجام می‌داد و من دعواش میکردم، هوشنگ میونه رو می‌گرفت و نمیذاشت من امید رو دعوا یا تنبیه کنم... اما من خوب میدونستم دیر یا زود امید میفهمه که هوشنگ پدر واقعیش نیست، مخصوصا که فامیل امید و هوشنگ یکی نبود و اسم رضا به عنوان پدر تو شناسنامه ی امید بود و به هرحال نمیشد این حقیقت رو تا ابد از امید مخفی کرد... همون اوایلی که اومده بودیم شهر یک بار هوشنگ بهم پیشنهاد داد تا برای امید یک شناسنامه با اسم هوشنگ بگیریم ،اما دلم راضی به اینکار نشد، حس میکردم با این کار هویت امید رو ازش میگیرم و شاید سال ها بعد بابت اینکار امید ازم دلگیر بشه... برای همین پیشنهاد هوشنگ رو رد کردم و ازش خواستم دیگه حرفی در این مورد نزنه تو اون سال ها... ادامه ساعت ۹شب ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ @dastansaraaa ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
🌿 به عشق 🌿 جمعی از دل‌های عاشق، کنار هم برای 📿 ، ، و برای فرج امام زمان (عج) وراه اگه دلت هوای نور کرده... بیا کنار ما 💫 ✨ «راه شهدا، راه ظهور» ✨ گروه شهید ابراهیم هادی https://eitaa.com/joinchat/1091240888Ccb21d53939
داستان های واقعی📚
🌿 به عشق #شهیدابراهیم_هادی 🌿 جمعی از دل‌های عاشق، کنار هم برای 📿 #ختم، #چله، #ذکر و #دعا برای فرج ام
خانمها خیلی‌هاتون حاجت هایی دارین که هر کاری می کنین که بهش برسین،اینجا گروه شهید ابراهیم هادیه،انواع ذکر و چله و دعا که میتونین شرکت کنید و به حاجتتون برسین 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1091240888Ccb21d53939 ❌به گروه شهید ابراهیم هادی خوش اومدین❌
تو اون سال ها هوشنگ انقدر به من محبت کرده بود و انقدر بهم اعتماد به نفس داده بود که دیگه خودم رو براش کم نمیدونستم، دیگه با ماه گرفتگی صورتم کنار اومده بودم و قبولش کرده بودم و عجیب بود اما میتونستم بگم حتی اون ماه گرفتگی رو دوست داشتم... روی صندلی میز ناهار خوری نشستم و گفتم:چیکار میکنی مادرجون، این همه سبزی خریدی چرا؟ باز من نیم ساعت نبودم سرگرمی پیدا کردی برای خودت؟ مادرجون دستی به گردنش کشید و گفت:چیکار کنم ننه، نمیتونم بیکار بمونم،باید سرم گرم یک کاری باشه. اینا رو هم پاک میکنم میبرم مسجد اونجا خورد میکنیم باهاش آش درست میکنیم، منور خانم نذر کرده برای سلامتی رزمنده ها که امسال آش نذری بده، منم گفتم سبزی اش... حرفش تموم نشده بود که زنگ در به صدا دراومد، با تعجب رو به مادرجون گفتم:منتظر کسی هستید؟ +نه مادر، کبری خانم پیش پای تو اینجا بود، کسی جز اون به من سر نمیزنه.. سری تکون دادم و به سمت در ورودی رفتم، در رو که باز کردم با دیدن مردی که روبه روم ایستاده بود حس کردم قلبم از حرکت ایستاد... توانش رو نداشتم که حتی کلمه ای حرف بزنم... نمیدونم چقدر طول کشید که یکدفعه به خودم اومدم و خواستم در رو ببندم که امیر پاشو جلوی در گذاشت و اجازه نداد:باید باهات حرف بزنم بلور... فشاری به درآوردم و با صدای آرومی گفتم:برو وگرنه جیغ میزنم همسایه ها بریزن سرت.. امیر تنه ای به در زد که باعث شد چند قدمی به عقب برم و در خونه کامل باز بشه، قدمی به داخل برداشت و با حرص گفت:من رو از همسایه هات نترسون بلور، انگار یادت رفته من کی ام! نگاهش کردم، گذر زمان موهاش رو سفید کرده بود و خط اخمی روی پیشونیش خود نمایی میکرد، ترسیده آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:اینجا چیکار میکنی؟ آدرس اینجا رو کی بهت داده؟ بعد این همه سال اومدی چی بگی؟ امیر پوزخندی زد و گفت:بعد این همه سال! مگه تو این سال ها خبری ازت داشتیم که بتونیم بیاییم سر وقتت؟ تو رفتی و خودت رو مخفی کردی! نه ردی ازت بود و نه کسی ازت خبر داشت. الانم به لطف اسم و فامیل امید تونستم پیدات کنم... تمام بدنم میلرزید، کابوسی که سال ها ازش واهمه داشتم به واقعیت پیوسته بود، امیر در خونه رو بست و با ملامیت گفت:نیازی نیست بترسی بلور، من نیومدم اذیتت کنم یا آرامشت رو بهم بزنم.. حرفش تموم نشده بود که امید اومد تو راهرو و گفت:کجا رفتی مامان؟ مادرجون میگه کی بود در میزد.. نگاه بدی بهش انداختم و گفتم:فکر امید رو از سرت بیرون بنداز، حاضرم بمیرم اما اجازه نمیدم امید رو اذیت کنی یا بخوای از من بگیریش.. بخوای زندگیم رو بهم بزنی جوری از اینجا میرم و گم میشم که انگار هیچوقت بلوری وجود نداشته.. امیر با ملایمت گفت:چرا انقدر جبهه میگیری؟ بعد این همه سال هنوز آتیش خشمت خاموش نشده؟ هنوز کینه داری؟تو که به ظاهر زندگی خوبی داری! دیگه چی میخوای؟ سری تکون دادم و با بغض گفتم:چطور انتظار داری آتیش درونم خاموش شده باشه امیر؟ من بچه ام رو از دست دادم.. میفهمی؟ بچه ام... به خاطر هیچ و پوچ دخترم زیر خروارها خاک خوابیده، تو چه میفهمی از درد من؟ هربار که امید رو میبینم چهره ی آرزو میاد جلو روم، که اگر آرزو الان زنده بود چه شکلی بود! امید که به حرف افتاد به جای خوشحالی کردن گریه کردم... همش میگفتم اگر آرزو زنده بود اونم الان حرف می‌زد... امید رفت مدرسه پر غصه بودم، چون اگر آرزو زنده بود الان میرفت مدرسه... آره، زندگی من خوبه، همسرم مرد خوبیه و صاحب یک دختر هم شدم، اما این داغ تا ابد روی دلمه، این غم هیچوقت از بین نمیره... امیر گفت:سال ها از اون روز گذشته بلور، بیا و یکم منطقی فکر کن، تو رضا رو خیلی خوب میشناسی، تو از بچگی با رضا بزرگ شدی، میدونی که آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسید... اون روز کذایی که اون اتفاق افتاد رضا فشار زیادی روش بود، مدت زیادی بود بابت مرگ مامان و بهار آرامبخش می‌خورد، به خدا که تو اون سن دست هاش میلرزید و شب ها خواب درستی نداشت...چرا فکر میکنی رضا به عمد اون کار رو کرد؟ به خدا که تو مدتی که بچه ها پیش ما بودن رضا حتی انگشتش هم به بچه ها نخورده بود.. بعد فوت آرزو رضا رفت و سه سال هیچکس ازش خبر نداشت، من دنیا رو زیر و رو کردم تا پیداش کنم. شب و روزم رو گذاشتم تا بفهمم کجاست... هیچکس نمیدونست، نه دوست هاش... نه اقوام... بابا نابود شد... هنوز غم نبود مامان رو هضم نکرده بود که آرزو فوت شد و بعدم رضا گم و گور شد... چرا فکر میکنی فقط خودت سختی کشیدی؟چرا فکر میکنی تو این سال ها ما عذاب نکشیدیم؟ تو دخترت رو از دست دادی؟ بابا هم نوه اش رو از دست داده بود، منم دختر برادرم رو از دست داده بودم... در کنارش رضا هم غیب شده بود... ادامه دارد.... ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ @dastansaraaa ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
ما سه سال به هر دری زدیم خبری از تو و رضا بگیریم اما نتونستیم...تو میدونی بعد سه سال من رضا رو کجا پیدا کردم؟ بلور به من نگاه کن... سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم، اشک تو چشم هاش حلقه زده بود و صداش میلرزید :رضا رو یادته بلور؟ همونی که از بچگی حامی و پشتیبانت بود... همونی که نمیذاشت اشک به صورتت بشینه...فراموش کردی اینا رو؟ یادت رفته هرکی تو رو بابت ماه گرفتگی صورت مسخره میکرد، رضا حتی به بهای کتک خوردن خودش میرفت برای دعوا؟ یادت رفته چقدر جلوی همه ازت حمایت کرد؟ همه ی خوبی هاش رو یادت رفت و فقط بدی هاش یادت موند؟ بدی هایی که اگر بخوای منصف باشی خودتم توش مقصر بودی... هر دوی شما به خاطر اشتباهاتی که داشتید تاوان دادید اما به خدا قسم، به روح آرزو قسم حق رضا این نبود... در کمال تعجب دیدم که اشک روی صورت امیر نشست و با صدای گرفته ای ادامه داد:من بعد سه سال برادرم رو تو آسایشگاه روانی پیدا کردم... میفهمی؟ رضا نزدیک به سه سال تو آسایشگاه بستری بوده... هیچوقت نفهمیدم چطور سر از اون آسایشگاه درآورده بود، اما چون هیچ مدرک شناسایی باهاش نبود و خودش هم کلمه ای حرف نمیزده، هیچکس نمیدونست کیه و از کجا اومده... رضا نه مدرکی همراهش بوده و نه حرف میزده برای همین از اونجا به خاطر شرایط حاد روحیش راهی آسایشگاه میشه... سه سال تموم رضا توی آسایشگاه عذاب کشیده... وقتی من دیدمش از بوی بدی که تو اتاقش میومد حالت تهوع گرفتم...من یک سال تموم دویدم تا تونستم با کمک روانشناس و روانپزشک و دارو های قوی رضا رو به حرف بیارم و اولین حرفی که زد میدونی چی بود بلور؟ با گریه نگاهش کردم، حتی لحظه ای فکر نمیکردم همچین بلایی سر رضا اومده باشه، همیشه فکر میکردم رضا برگشته ده و حتما تا الان ازدواج کرده و برای خودش زندگی جدیدی تشکیل داده... فکر می‌کردم حتما زن و بچه داره و ما رو هم فراموش کرده... امیر با صدای گرفته ای گفت:اولین حرفی که زد اسم امید بود... بهم التماس کرد امید رو پیدا کنم...بعدم ازم خواست تو رو پیدا کنم تا ازت حلالیت بگیره... با صدای ضعیفی گفتم:از من چی میخوای؟ امیر نفس عمیقی کشید و گفت:ازت میخوام به گذشته ها فکر کنی، ازت میخوام خودت قضاوت کنی ببینی چی شد که زندگی شما به اینجا کشیده شد، برای لحظه ای به رضا فکر کن، فارغ از غمی که تو دلته ببین رضا آدمی بود که بچه ی خودش رو از بین ببره؟ خودتم میدونی که رضا آدم بدی نبود، تو شرایط بدی گیر کرده بود، بین علاقش به بهار و دلسوزیش نسبت به تو گیر کرده بود... الانم ازت میخوام اجازه بدی رضا امید رو ببینه، فقط ببینه... قول میدم امید هیچی نفهمه، تا زمانی که خود شما نخوایید حقیقت رو بهش بگید، امید هیچی نمی‌فهمه... فقط بذار رضا این بچه رو ببینه، بذار بغلش کنه، شاید عذابش کم بشه، شاید دردش آروم بگیره... مکثی کردم و گفتم:باید فکر کنم، باید با همسرم مشورت کنم بعد تصمیم بگیرم.. امیر سری تکون داد و گفت:تا وقتی فکرات رو بکنی من تو همین شهرم.. بعدم کاغذی به سمتم گرفت و گفت:این شماره ی مسافرخونه ای که توش اقامت دارم، تصمیم خودت رو گرفتی بهم زنگ بزن... سری تکون دادم و با قدم های لرزون بدرقه اش کردم، از در که بیرون رفت زانوم سست شد و روی زمین نشستم و زدم زیر گریه، تو تمام اون سال ها، تو تک تک روزهایی که گذرونده بودم تلاش کرده بودم گذشته رو فراموش کنم، رضا و تمام اتفاقاتی که از سر گذرونده بودم رو از ذهنم حذف کنم، اما انگار گذشته نمیخواست دست از سر من برداره... ماجرا رو مختصر برای مادرجون توضیح دادم و ازش خواستم چیزی به هوشنگ نگه تا زمانی که بتونم کمی فکرم رو جمع و جور کنم و خودم باهاش صحبت کنم.. موقع ناهار که شد هوشنگ کلید انداخت و وارد خونه شد، محل کارش یک چهار راه با خونه فاصله داشت، برای همین برای ناهار هرجور شده بود خودش رو میرسوند.. هوشنگ چند سالی بود که یک مغازه ی کوچیک اجاره کرده بود و هرچیزی دم دستش بود رو برای فروش تو مغازه اش میذاشت،از ظرف و ظروف گرفته تا لباس بچگونه و وسایل دکوری چوبی و گاهی وسایل برقی ارزون قیمت و خلاصه که مغازه ی هوشنگ عین صندوق خاله ریزه بود که هرچی میخواستی از توش پیدا میشد... چند تا نفس عمیق کشیدم و تلاش کردم به خودم مسلط باشم، به استقبال هوشنگ که رفتم هوشنگ طبق معمول با اولین نگاه متوجه حال بهم ریخته ام شد، با نگرانی کمی جلو اومد و سرکی کشید و وقتی دید بچه ها نیستن ببا نگرانی گفت:چیزی شده؟ بهم ریخته ای... به سختی لبخند:خوبم، یکم بد خوابیدم سرم درد میکنه.. هوشنگ که مشخص بود حرفم رو باور نکرده گفت:بعد ناهار حرف می‌زنیم، باشه؟ سری تکون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم، هوشنگ میخواست دست هاش رو بشوره، اما بچه ها انقدر شیطنت میکردن و از سر و کولش بالا میرفتن که ادامه ساعت ۸صبح ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ @dastansaraaa ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ @dastansaraaa ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
ازوقتی یادم میادصبح زود بایدوبه اجبار مادرم بیدار میشدم و تمام کارهای خونه انجام میدادم.. انقدر کوچیک بودم که وزن جارو برام سنگین بود، نفسم بند می اومد.... سه تاخواهر برادر داشتم و من بچه اخری خانواده بودم... پدرم تو شش ماهگی من بخاطر سرطان مرده بود.. ما تو خونه ای که دولت بهمون داده بود زندگی میکردیم.. یه حیاط بزرگ بود با چند تا اتاق که تو هر اتاق یه خانواده زندگی میکرد و همشون تو شهرداری کار میکردن... پدر منم تو شهرداری کار میکرد و اوضاع مالی خوبی داشته... مادر من یه زن قد بلند با چشمهای ابی و موهای بلوند داشت که همیشه با یه لچک موهاش رو میبست.. اون روزها نگاه های زنهای همسایه که با نفرت به ما و مادرم نگاه میکردن رو نمیفهمیدم...تا اینکه یه روز خانم واحدی که با مامانم رابطه خوبی داشت امد خونمون به مامانم گفت مریم جان تو خیلی جوانی و زیبا...زنهای اینجا ناراحتن تو بیوه هستی ، دست خودشون نیست دید خوبی ندارن بهتره زودتر شوهر کنی... مامانم خودش روجمع جور کرد گفت کی میاد من رو با چهار تا بچه بگیره.... خانم واحدی گفت دختر بزرگت دیگه وقت شوهرکردنشه، پروانه روشوهربده بره... دوتا پسرار وهم بفرست سرکار،میمونه مونس که خدای اونم بزرگه، من خودم برات یه شوهر خوب پیدا میکنم .... لبخند گوشه لب مادرم هیچ وقت یادم نمیره ،چون همون لبخند سبب بدبختی بچه هاش شد.. همون شب مامانم چهارتامون روجمع کرد دورخودش ،ماهم زیاد سن سال نداشتیم ...گفت بیاید میخوام قصه زندگیم رو براتون تعریف کنم... همه ما خیلی دوست داشتیم بدونیم گذشته مادرم چی بوده .... مامانم برامون تعریف کرد وقتی نه سالش بود،به اجبار بی بی که مادربزرگش میشده نشوندنش پای سفره عقد،با یه مرد سی ساله... تو صداش بغض بود،بغضی که حکایت از سالها سختی داشت ... گفت وقتی بچه بودم پدر مادرم رو از دست دادم...بی بی بزرگم کرده...خود بی بی مریض بود،فکر میکرده به زودی میمیره ،بنابراین تصمیم گرفته بود تا زنده است من رو سرسامون بده.... اون زمان قاسم از ارومیه امده بود برای کار سمت شمال و تو شهرداری کارمیکرد،مستاجر بی بی بود...و از نظر اون بهترین گزینه برای عروسی با من بود... تو عالم بچگی خودم بودم که یه روز بی بی صدام کرد گفت مریم تو دیگه بزرگ شدی، باید بری خونه بخت ... من نمیدونستم خونه بخت چیه تو اون سن کم .. گفتم بی بی خونه بخت چه شکلیه ؟ بی بی با گریه گفت خونه بخت هر کسی به اقبالش بستگی داره عزیزدلم ،امیدوارم خونه بخت توام سفید باشه ،مثل برف ... اون روز گذشت ،تا چند شب بعد دیدم قاسم با بی بی داره حرف میزنه... خیلی ازش میترسیدم، قاسم یه مرد هیکلی بود با سیبیلهای پرپشت بود، هر وقت تو حیاط میدیدمش فرار میکردم زیر شیرونی قائم میشدم ...میدیدم بی بی به هر بهانه ای قاسم رومیاره خونه ،شام و ناهار نگهش میداره و باهاش پچ پچ میکنه.. من از ترسم زیاد دوربرشون افتابی نمیشدم... تا یه شب بی بی صدام کردگفت برو از تو گنجه نبات بیار،اقا قاسم دهنش روشیرین کنه .... نگو اون شب بی بی و قاسم برای اخر هفته قول قرارشون رو گذاشتن... من باید تو سن نه سالگی میشستم پای سفره عقد ..یادمه پای سفره عقد اصلا نمیدونستم چی باید بگم، به زور نیشگون بی بی گفتم بله.. بعد‌از عقد تا چند روز قاسم روندیدم،خوشحال بودم که رفته... تایه شب بی بی صدام کرد،کلی اززن بودن برام تعریف کرد من تو عالم بچگی خیلی میترسیدم دودستی چسبیده بودم به بی بی میگفتم نمیخوام شوهر کنم ،من از قاسم میترسم.... بی بی با حرفام گریه میکرد،میگفت به نفعته بی بی، حالا بروبخواب که صبح کلی کار داریم.. صبح که شد زن همسایه طلعت خانم امد افتادن به جونم ،کل صورتم از‌بند‌قرمز شده بود و میسوخت ،چند تا زنم کل میکشیدن ... قاسم هنوز نیومده بود و همسایه ها توسینی کلی کادو برای بی بی اورده بودن..منم تو حیاط برای خودم بالا پایین میپریدم...که یدفعه بی بی گفت بیا بشین مثلا تو عروسی.... اون روز گذشت.. فرداش قاسم با یه دختر هم سن سال من امد..چقدر از دیدنش خوشحال شدم، فکر میکردم قاسم یه همبازی جدید برام اورده... بی بی بهشون خوش امد گفت ،به دختربچه گفت شیرین تویی؟ قاسم از شونه های دختر گرفت هولش داد سمت بی بی و گفت سلام کن... دختر بیچاره از ترسش سلام کرد.... بی بی منو صدا کرد گفت مریم بیا شیرین رو ببر تو... با لبخند رفتم سمتش دستش رو گرفتم رفتیم تو اتاق... تا تنها شدیم شیرین با یه لهجه ترکی گفت تو قراره زن بابای من بشی؟ من نمیدونستم حتی زن بابا چیه، گفتم من خیلی وقته بابام مرده شیرین.... شیرین که معلوم بود خیلی پخته تر از منه ،خندید و گفت نه تو زن بابای منی، همون قاسم ... ❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌ ادامه داستان رو اینجا بخونید👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/321061689C82f569b2eb
بعد از مرگ همسرم، پدرشوهرم مجبورم کرد با برادرشوهرم ازدواج کنم. من هم به خاطر دوتا بچه‌هام قبول کردم… اما برادرشوهرم کاری باهام کرد که… برای خوندن ادامه‌ی داستان روی لینک زیر بزنید 👇 من یاسمنم نویسنده ی داستان های واقعی😊✍️ اینجامجموعه ای ازروزمرگیهای خودم وبلاگرای اینستاس😊 دوست داشتی مهمون کانالم شو،کانالی کاملاخانمانه https://eitaa.com/joinchat/891290312C2ea477e286