eitaa logo
داستان شیعه
2.1هزار دنبال‌کننده
395 عکس
3 ویدیو
1 فایل
✨ ﷽ ✨ 📖 روایت‌هایی از زندگی معصومین علیهم السلام و داستان‌های تاریخیِ پندآموز 💢 کانال اصلی‌مون: @Hadis_Shia راه ارتباطی👇 https://6w9.ir/Harf_9436160
مشاهده در ایتا
دانلود
. 🍂 جذامی‌ها در مدینه چند نفر بیمار جذامی بود. مردم با تنفر و وحشت از آنها دوری‌ می‌کردند. این بیچارگان بیش از آن اندازه که جسماً از بیماری خود رنج می‌بردند، روحاً از تنفر و انزجار مردم رنج می‌کشیدند، و چون می‌دیدند دیگران از آنها تنفر دارند خودشان با هم نشست و برخاست می‌کردند. یک‌ روز، هنگامی که دور هم نشسته بودند غذا می‌خوردند، امام علی بن الحسین زین‌ العابدين عليه‌السلام از آنجا عبور کرد. آنها امام علیه السلام را به سر سفره خودت دعوت کردند. امام عليه‌السلام معذرت خواست و فرمود: من روزه دارم، اگر روزه نمی‌داشتم پایین می‌آمد. از شما تقاضا می‌کنم فلان روز مهمان من باشید. این سخن را فرمود و رفت. امام عليه‌السلام در خانه دستور داد، غذایی بسیار عالی و مطبوع پختند. مهمانان‌ طبق وعده قبلی حاضر شدند. سفره‌ای محترمانه برایشان گسترده شد. آنها غذای خود را خوردند، و امام عليه‌السلام هم در کنار همان سفره غذای خود را صرف کرد. 📔 وسائل الشیعه: ج٢، ص۴۵٧ ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ـــــ جهت ترویج آموزه‌های شیعی دوسـتان خـودتان را بــه کانال «داستـان شـیعه» دعوت کنید 🔰 https://eitaa.com/joinchat/653525463C14e9be9afe ✅ «مجموعه شـیـعـه» دریچه‌ای به معارف ناب شیعی ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ـــــ 🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🔘 چاره بی‌تابی در سوگ عزیزان یکی از قاضی‌های بنی اسرائیل پسری داشت که زیاد مورد علاقه او بود. ناگاه پسر مریض شد و مرد. قاضی از این پیشامد سخت ناراحت شد و صدایش به ناله و گریه بلند گردید. دو فرشته برای پند و نصیحت به نزد قاضی آمده و شکایتی را علیه یکدیگر مطرح کردند. یکی گفت: این مرد با گوسفندان، زراعتم را لگدکوب کرده و آن را از بین برده است. دیگری گفت: او زراعتش را ما بین کوه و رودخانه کاشته بود، راه عبور برایم نبود، چاره ای نداشتم جز آن که گوسفندان را از زراعت ایشان عبور دهم. قاضی رو به صاحب زراعت نموده و گفت: تو آن وقت که زراعت را بین کوه و رودخانه می‌کاشتی، می‌بایست بدانی چون زمین زراعت راه مردم است. در معرض خطر خواهد بود. بنابراین نباید از صاحب گوسفند شکایت داشته باشی! صاحب زراعت در پاسخ قاضی گفت: شما نیز آن وقت که پسرت به دنیا آمد باید بدانی در مسیر مرگ قرار دارد، دیگر چرا ناله و گریه در مرگ فرزندت می‌کنی؟ قاضی فوری متوجه شد این صحنه برای پند و آگاهی او بوده. از آن لحظه گریه و ناله را قطع کرد و مشغول انجام وظیفه خود گردید. 📔 بحار الأنوار: ج٨٢، ص١۵۵ ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ـــــ جهت ترویج آموزه‌های شیعی دوسـتان خـودتان را بــه کانال «داستـان شـیعه» دعوت کنید 🔰 https://eitaa.com/joinchat/653525463C14e9be9afe ✅ «مجموعه شـیـعـه» دریچه‌ای به معارف ناب شیعی ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ـــــ 🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱. ✨ حضرت عیسی (ع) در جستجوی گنج حضرت عیسی علیه السلام با یارانش به سیاحت می‌رفتند، گذرشان به شهری افتاد. هنگامی که نزدیک شهر رسیدند گنجی را پیدا کردند. یاران حضرت عیسی علیه السلام گفتند: یا عیسی! اجازه فرمایید این را جمع آوری کنیم تا از بین نرود. حضرت عیسی علیه السلام فرمود: شما اینجا بمانید من گنجی را در این شهر سراغ دارم در پی اش می‌روم. هنگامی که وارد شهر شد قدم زنان به خانه خرابی رسید، وارد آن خانه شد. پیرزنی در آن زندگی می‌کرد. حضرت فرمود: من امشب میهمان شما هستم، سپس از پیرزن پرسید: غیر از شما کسی در این خانه هست. پیرزن پاسخ داد: آری، پسری دارم که روزها از صحرا خار می‌کند و در بازار می‌فروشد و با پول آن زندگی می‌کنیم. شب شد. پسر آمد، پیرزن گفت: امشب میهمان نورانی داریم که آثار بزرگواری از سیمایش نمایان است، اینک وقت را غنیمت دان و در خدمت او باش و از صحبت‌های او استفاده کن! جوان نزد حضرت عیسی علیه السلام آمد، در خدمت حضرت تا پاسی از شب بود. حضرت از وضع زندگی او پرسید. جوان چگونگی زندگی خویش را به حضرت توضیح داد. حضرت عیسی علیه السلام احساس کرد او جوانی عاقل، هوشیار و دانا است، می‌تواند مراحل تکامل را طی کند و به درجه عالی کمال برسد. اما پیداست فکر او به چیز مهمی مشغول است. حضرت فرمود: جوان! من می‌بینم فکر تو به چیزی مشغول است که تو را همواره پریشان ساخته است، اگر مشکلی داری به من بگو! شاید علاجش کنم. جوان گفت: آری مشکلی دارم که تنها خداوند می‌تواند حلش نماید. حضرت عیسی علیه السلام اصرار کرد که او گرفتاریش را توضیح دهد. جوان گفت: مشکلم این است، روزی از صحرا خار به شهر می‌آوردم از کنار کاخ دختر پادشاه رد می‌شدم ناگاه چشمم بر دختر شاه افتاد. چنان عاشق او شدم که می‌دانم چاره‌ای جز مرگ ندارم. حضرت عیسی علیه السلام فرمود: جوان! میل داری من وسایل ازدواج تو را تهیه کنم. جوان نزد مادرش آمد و سخنان مهمان را برایش نقل کرد. پیرزن گفت: فرزندم! ظاهر این مرد نشان می‌دهد آدم دروغگو نیست، وعده بدهد و عمل نکند. برو به دستورش عمل کن. حضرت برگشت. چون صبح شد حضرت فرمود: برو پیش پادشاه و دخترش را خواستگاری کن هر مطلبی شد به من اطلاع بده! جوان پیش وزرا و نزدیکان شاه آمد و گفت: من برای خواستگاری دختر شاه آمده ام، تقاضا دارم عرایض مرا به پیشگاه پادشاه برسانید. اطرافیان شاه از سخنان جوان خندیدند و از این پیش آمد تعجب کردند ولی برای این که تفریح بیشتری داشته باشند او را به حضور شاه بردند. جوان در محضر شاه از دخترش خواستگاری کرد، پادشاه با تمسخر گفت: من دخترم را هنگامی به ازدواج تو در می‌آورم که برایم فلان مقدار یاقوت و جواهرات بیاوری! اوصافی را بیان کرد که در خزانه هیچ پادشاهی پیدا نمی‌شد. ⭕ این داستان، ادامه دارد... 📔 بحار الأنوار: ج١۴، ص٢٨٠ ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ـــــ جهت ترویج آموزه‌های شیعی دوسـتان خـودتان را بــه کانال «داستـان شـیعه» دعوت کنید 🔰 https://eitaa.com/joinchat/653525463C14e9be9afe ✅ «مجموعه شـیـعـه» دریچه‌ای به معارف ناب شیعی ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ـــــ 🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲. ✨ حضرت عیسی (ع) در جستجوی گنج جوان برگشت و ماجرا را برای حضرت عیسی نقل کرد. حضرت علیه السلام او را به خرابه‌ای برد که سنگ ریزه و ریگ‌های فراوان داشت. دعا نمود و نیایش به درگاه خداوندی کرد، ریزه سنگ‌ها به صورت جواهراتی در آمدند که شاه از جوان خواسته بود. جوان مقداری از آن را برای پادشاه برد، هنگامی که شاه و اطرافیان دیدند، همه از قضیه جوان در حیرت فرو رفتند و گفتند: جوان خار کن از کجا این جواهر را به دست آورده است و سپس گفتند: این اندازه کافی نیست. جوان بار دیگر خدمت حضرت عیسی علیه السلام رسید و آنچه را در مجلس شاه گذشته بود خبر داد، حضرت فرمود: برو خرابه به مقدار لازم از آن جواهرات بردار، ببر. جوان وقتی جواهرات را نزد پادشاه برد، شاه متوجه شد این قضیه عادی نیست. جوان را به خلوت خواست و حقیقت ماجرا را از او پرسید. جوان هم از آغاز ماجرای عشق تا ورود میهمان و گفتگوی او را به شاه عرضه داشت. شاه فهمید میهمان حضرت عیسی علیه السلام است، گفت: برو به میهمانت بگو بیاید و دخترم را به ازدواج تو در آورد. حضرت عیسی علیه السلام تشریف آورد و مراسم ازدواج را انجام داد. شاه صبحگاه داماد را به حضور خواست و با او به گفتگو پرداخت، متوجه شد او جوان فهمیده و هوشیار و لایقی است و چون شاه جز دختر فرزند دیگری نداشت، از این رو جوان را ولیعهد خود نمود از قضا در شب دوم شاه ناگهان از دنیا رفت و جوان وارث تخت و تاج شاه شد. روز سوم حضرت عیسی علیه السلام برای خداحافظی پیش جوان رفت. شاهِ تازه، از او پذیرایی نمود و گفت: ای حکیم تو حقی بر گردن من داری که هرگز قابل جبران نیست ولی برایم پرسشی پیش آمده که اگر جوابم را ندهی این همه نعمت برایم لذت بخش نخواهد بود. حضرت عیسی علیه السلام گفت: هر چه می‌خواهی بپرس! جوان گفت: شب گذشته این فکر در من شکل گرفت که تو چنین قدرتی را داری که خارکنی را در مدت دو روز به پادشاهی برسانی. چرا نسبت به خود کاری را انجام نمی دهی و با این وضع محدود روزگار را می‌گذرانی؟ حضرت فرمود: کسی که عارف به خدا و نعمت جاوید او است و آگاه به فنا و پستی دنیا است، هرگز میل به این گونه امورات پست و فانی نخواهد داشت. و ما را در نزد خداوند و در شناخت و محبت او، لذت‌های روحی است که لذت‌های دنیا با آن قابل مقایسه نیست. سپس حضرت عیسی علیه السلام از فنا دنیا و مشکلات آن و همین طور از نعمت‌های آخرت و زندگی جاویدان آن دنیا برای جوان شرح داد. جوان گفت: اکنون پرسش دیگری برایم مطرح شد. چرا آنچه را که ارزشمند است برای خود خواستی و مرا به این گرفتاری بزرگ مبتلا نمودی؟ حضرت فرمود: خواستم میزان عقل و فهم تو را آزمایش کنم، گذشته از این، مقام برای تو مهیا است اگر آن را واگذاری به درجات بزرگتری نایل خواهی شد و برای دیگران مایه عبرت و پند خواهی شد. جوان همان لحظه از تخت به زیر آمد، لباس شاهان را از تن کند و لباس خارکنی خود را پوشید و با حضرت عیسی علیه السلام از شهر بیرون آمد. هنگامی که نزد حواریون آمدند، حضرت فرمود: این همان گنجی است که در این شهر سراغ داشتم که به خواست خداوند پیدایش کردم. 📔 بحار الأنوار: ج١۴، ص٢٨٠ ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ـــــ جهت ترویج آموزه‌های شیعی دوسـتان خـودتان را بــه کانال «داستـان شـیعه» دعوت کنید 🔰 https://eitaa.com/joinchat/653525463C14e9be9afe ✅ «مجموعه شـیـعـه» دریچه‌ای به معارف ناب شیعی ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ـــــ 🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. ✨ وسعت علم پيامبر اسلام (ص) هنگامى كه حضرت موسى عليه السلام از حضرت خضر عليه السلام جدا شد (بعد از ملاقاتی که باهم داشتند و ماجرایش مشهور است)، به خانه اش بازگشت. برادرش هارون از حضرت موسى علیه السلام پرسيد: «چه خاطره اى از ملاقات با حضرت خضر علیه السلام دارى برايم بيان كن.» حضرت موسى علیه السلام فرمود: با خضر علیه السلام كنار دريا نشسته بوديم، ناگاه پرنده‌ای به پيش ما فرود آمد و قطره آبى را از دريا به منقارش گرفت و سپس به طرف مشرق افكند، بار ديگر قطره آبى به منقار گرفت و آن را به سوى مغرب افكند، سپس قطره ديگرى آب به منقار گرفت و آن را به سوى آسمان افكند، بار چهارم قطره آبى از دريا به منقار گرفت و به سوى زمين افكند، براى بار پنجم با منقارش قطره آبى گرفت و سپس به دريا انداخت. ما از اين حادثه شگفت زده شديم، حضرت خضر علیه السلام از آن پرنده پرسيد: اين كارها چيست كه انجام دادى؟ آن پرنده جواب نداد. در اين هنگام شخصى به صورت صياد به نزديك ما آمد و به ما نگاه كرد و گفت: «براى چه شما را در مورد كارهاى آن پرنده متحير مى نگرم؟» حضرت موسى و حضرت علیهما السلام خضر گفتند: آرى حيرت ما در مورد راز اين حركاتى است كه آن پرنده انجام داد. صياد گفت: من مردى صياد هستم و راز آن را مى دانم، ولى شما هر دو پيامبر هستيد و راز آن را نمى دانيد. حضرت موسى و حضرت خضر علیهما السلام گفتند: ماچيزى جز آن چه را كه خداوند به ما بياموزد نمى‌دانيم. صياد گفت: اين پرنده دريايى است و نامش مسلم است، زيرا وقتى آواز مى‌خواند در آواز خود مى گويد: مسلم. اما اين كه: قطره آب دريا را به منقار گرفت و به آسمان و زمين و مشرق و مغرب و بالا و پايين ريخت مى‌خواست بگويد: بعد از شما در آخر الزّمان پيامبرى (پيامبر اسلام) مبعوث مى شود كه امّت او مشرق و مغرب را مى گيرند، (در شب معراج) به آسمان مى رود و سپس (پس از رحلت) در زمين دفن مى گردد. و اما اين كه آب در منقارش را به دريا ريخت خواست بگويد: «علم اين عالِم (حضرت خضر) در نزد علم او (پيامبر اسلام) مانند قطره نسبت به دريا است، سپس وصى و پسر عمويش (حضرت على عليه‌ السلام) وارث علم او مى‌شود.» گفتار آن صياد ما را از حيرت بيرون آورد و آرام گرفتيم، سپس آن صياد پنهان شد، فهميديم او فرشته‌اى بود كه خداوند او را نزد ما كه ادعاى كمال مى كرديم فرستاده بود. 📔 بحار الأنوار: ج١٣، ص٣١٢ ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ـــــ جهت ترویج آموزه‌های شیعی دوسـتان خـودتان را بــه کانال «داستـان شـیعه» دعوت کنید 🔰 https://eitaa.com/joinchat/653525463C14e9be9afe ✅ «مجموعه شـیـعـه» دریچه‌ای به معارف ناب شیعی ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ــــــ__ـــــ__ـــــ 🌷