🍂 کتب طنز دفاع مقدس
🔸 آمبولانس شتری
اکبر صحرایی
࿐✧•✧࿐
«راننده آمبولانس، حاجی دارعلی، با اون سبیلهای قیطونی و عینک تهاستکانی، وسط میدان مین ایستاده بود و داد میزد: "بچهها! اگه قراره بترکیم، لااقل با نظم بترکیم!"
یکی از بچهها که تازه از بیمارستان برگشته بود، گفت: "حاجی، آمبولانس شتریات کجاست؟"
حاجی با افتخار اشاره کرد به شتری که با باند و سرم تزریقی آویزون از گردنش، کنار خاکریز نشسته بود. گفت: "این شتر، هم آمبولانسه، هم مشاور روانشناسیه. هر کی باهاش حرف بزنه، دردش کم میشه."
بچهها خندیدن، ولی شتر با نگاهی عاقلاندرسفیه، تف کرد سمت مین و گفت: "من دیگه رفتم مرخصی!"»
┄┅••༅✦༅••┅┄
#لبخند_زیر_آتش #طنز_جبهه #کتاب
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 ای ایران بخوان
همان کسی است که می گوید ایران و ایرانی باید به چنان قدرت و جایگاهی برسد که
هر کس در جهان خواست با علوم روز آشنا شود مجبور باشد زبان فارسی یاد بگیرد
@defae_moghadas
🍂
🍂 جنگ عراق و ایران از دیدگاه
فرماندهان صدام ۶
● سپهبد عبيد محمد الكعبي
ترجمه: عبدالمجید حیدری
✾࿐༅◉༅࿐✾
▪︎ وودز: نیروی دریایی عراق یکی از آتشبارهای موشکی «کرم ابریشم» را در منتهیالیه شبهجزیره فاو مستقر کرده بود. از چه زمانی استفاده از این سامانه را آغاز کردید؟
کعبی: از سال ۱۹۸۳ میلادی (۱۳۶۲ شمسی) استفاده از موشکهای «کرم ابریشم» را آغاز کردیم.
مورای: چه نوع اطلاعات و پوشش راداری در اختیار داشتید؟
کعبی: از سه ایستگاه راداری دوربرد استفاده میکردیم که تا بیش از ۱۰۰ کیلومتر را پوشش میدادند. در سال ۱۹۸۵ میلادی (۱۳۶۴ شمسی) یک ایستگاه جدید در یکی از پایانههای نفتی مستقر کردیم. علاوهبر آن، یک ایستگاه راداری دیگر به سامانه موشکی کرم ابریشم اضافه شد. همچنین در «امالقصر» نیز یک ایستگاه راداری داشتیم که مجموعاً امکان رصد کامل بخش شمالی خلیج [فارس] را برایمان فراهم میکرد.
وودز: با اینکه امکان پوشش دفاعی بخش شمالی خلیج [فارس] را داشتید، اما نمیتوانستید در مناطق دورتری از خلیج [فارس] عملیات اجرایی داشته باشید، درست است؟
کعبی: با استفاده از قایقهای موشکانداز به بوشهر حمله کردیم. از سال ۱۹۸۳ میلادی (۱۳۶۲ شمسی) به بعد، با بهرهگیری از بالگرد حدود ۲۰ فروند نفتکش را هدف قرار داده و غرق کردیم.
مورای: پس در سال ۱۹۸۳ میلادی (۱۳۶۲ شمسی)، علاوهبر مأموریتهای دفاعی اولیه، مأموریتی تهاجمی نیز به نیروی دریایی عراق واگذار شد؟
کعبی: در آغاز جنگ، وظایف نیروی دریایی مشخص نبود و فرماندهی عالی عراق شناختی از توانمندیهای این نیرو نداشت. بنابراین مأموریتها در قالب نقش دفاعی باقی ماندند. در طول جنگ، دو ناو موشکانداز، نه فروند قایق گشتی توپدار و سامانه موشکهای «کرم ابریشم» به امکانات نیروی دریایی اضافه شدند.
مورای: قایقهای موشکانداز را از کجا تهیه کردید؟
کعبی: این قایقها را حدود سال ۱۹۸۴ میلادی (۱۳۶۳ شمسی) از اتحاد جماهیر شوروی دریافت کردیم. از طریق سوریه و آبهای مجاور کویت وارد خلیج [فارس] شدند. طی جنگ هم سه سامانه راداری از چین و تعدادی مین صوتی از ایتالیا خریداری کردیم.
مورای: پس تا سالهای ۱۹۸۳ یا ۱۹۸۴ میلادی (۱۳۶۲ یا ۱۳۶۳ شمسی)، چشمانداز نیروی دریایی عراق بهتدریج گسترش یافت. آیا شخص صدام باعث این گسترش بود؟
کعبی: صدام در ابتدا متوجه اهمیت جبهه دریایی نبود؛ بهخصوص که ایران در دریا، به ویژه در جزیره خارک با پایانههای نفتیاش، منافع گستردهای داشت. ایرانیها حدود ۸۲ درصد از نفت خود را از طریق خارک صادر میکردند. بهگمانم، صدام از سال ۱۹۸۳ میلادی (۱۳۶۲ شمسی) بهتدریج به اهمیت نیروی دریایی پی برد و دریافت که باید پایانههای نفتی ایران در اطراف خارک را بهعنوان اهداف اصلی تلقی کند و به آنها حمله کند. نهایتاً، رهبران عراق متوجه شدند که باید به جنگ دریایی نیز توجه کنند و در آن دوره صدام از نیروی دریایی حمایت کرد.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#فرماندهان_صدام
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 نکتههای دفاع مقدس ۲
در آینه تحلیل
قسمت ۷ — دکتر فواد ایزدی
┄┅••༅✦༅••┅┄
🔸 ایزدی گفت: «جنگ ۱۲ روزه، نتیجهٔ سالها برنامهریزی اسرائیل بود؛ نه واکنش به عملیات طوفان الاقصی.»
او افزود: «روز حمله از قبل تعیین شده بود؛ حتی قرار بود با مراسم عروسی پسر نتانیاهو همزمان شود.»
وی تأکید کرد: «این جنگ، بخشی از پروژهٔ تجزیه ایران بود.»
🔸 او گفت: «ترامپ و نتانیاهو مذاکره را بهانه کردند تا ذهن ایران را از حمله منحرف کنند.»
ایزدی افزود: «دو پروندهٔ مذاکره و حمله، کاملاً جدا بودند؛ اما عمداً با هم ترکیب شدند تا ایران غافلگیر شود.»
وی هشدار داد: «نباید دوباره در دام مذاکرهٔ فریبآمیز بیفتیم.»
🔸 او گفت: «در کشور ما، عمق رابطهٔ آمریکا و اسرائیل بهدرستی تبیین نشده است.»
«در این جنگ، آمریکا نهفقط سوخترسانی کرد، بلکه بخشی از بمباران را خودش انجام داد.»
ایزدی تأکید کرد: «این یعنی جنگ مستقیم، نه نیابتی.»
🔸 او گفت: «حمله به ساختمان صداوسیما، بخشی از طرح سرنگونی ساختار جمهوری اسلامی بود.»
وی افزود: «دشمن تصور میکرد کارکنان فرار میکنند و رسانه را تصرف میکند؛ اما شکست خورد.»
ایزدی گفت: «این حمله، نماد جنگ شناختی و رسانهای بود.»
🔸 او گفت: «با وجود آسیبها، قدرت بازدارندگی ایران حفظ شده است.»
وی افزود: «دشمن تصور میکرد با حذف فرماندهان، کشور فلج میشود؛ اما ظرف چند ساعت، فرماندهی جایگزین شد.»
ایزدی تأکید کرد: «آتشبس، نه پایان جنگ، بلکه وقفهای برای بازسازی دشمن بود.»
┄┅••༅✦༅••┅┄
#آینه_تحلیل #جبهه_مقاومت
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 سلاااام 👋😍 بر اهل دل و اهل معنا همون بسیجیهای عاشق جبهه جبههای ک
🍂 سلام و خسته نباشید
یکی از خاطراتی که از رزمندهای شنیدم این بود: «چهار ماه اضافه خدمت خوردم و اصلاً خبر نداشتم!»
این حرف مرا به یاد خاطرهای از خودم انداخت که به اختصار خدمتتان عرض میکنم:
در دوران جنگ، بهواسطه شور و عشقی که در جوانها برای دفاع از وطن موج میزد، من به همراه جمع زیادی از دانشآموزان دبیرستانی، که پیشتر آموزش نظامی دیده بودیم، در قالب یک گردان با عنوان "بسیج دانشآموزی" به جبهه اعزام شدیم.
در یکی از اعزامهای دوم یا سوم، در عملیات والفجر ۵، به شدت مجروح شدم. ابتدا به کرمانشاه منتقل شدم و سپس با هواپیما به تهران آمدم. حدود یک ماه در بیمارستان بستری بودم.
بعد از بهبودی، با سختی توانستم امتحانات سال چهارم دبیرستان را پشت سر بگذارم و فارغالتحصیل شوم. با امید قبولی در کنکور، به خدمت وظیفه نرفتم و در عوض، داوطلبانه به عنوان بسیجی به خط مقدم برگشتم. حدود هشت ماه در خط مقدم بودم، اما وقتی نتایج کنکور آمد، در رشته مدنظرم قبول نشدم.
تصمیم گرفتم ابتدا سربازی بروم و بعد از آن، اگر عمری بود، دوباره برای کنکور آماده شوم.
در سپاه به عنوان "پاسدار وظیفه" مشغول خدمت شدم و در دو عملیات دیگر هم شرکت کردم.
پس از ۱۸ ماه خدمت، روزی در سنگر اجتماعی، پزشک ارتشی آمد و از سربازهایی که مشکل جسمی داشتند، معاینه کلی انجام داد. من هم با توجه به مجروحیتم که اذیتم میکرد، به معاینه رفتم.
وقتی دکتر و دوستان همسنگرم متوجه مجروحیت و جانبازی من شدند، همگی تعجب کردند که چطور هنوز سرباز وظیفه هستم!
دکتر گفت: «شما با توجه به مشکل جسمی ناشی از مجروحیت، باید از خدمت معاف میشدید!»
بعد از آن، به بخش پرسنلی محل خدمتم مراجعه کردم. مدارک مجروحیتم را که تحویل دادم، مسئول مربوطه با تعجب گفت:
«۱۸ ماه خدمت کردی؟! خودت نمیدونستی جانباز هستی و نباید خدمت کنی؟!»
گفتم:
قسمت ما این بود که یه سال و نیم "مفت و مجانی" خدمت کنیم.
وگرنه خبر داشتم که مجروح جنگم! 😅😅
احمدی – جانباز ۴۰ درصد
#خاطرات_کوتاه
@defae_moghadas
🍂
🍂 مجله دفاع مقدس
کانال خاطرات "حماسه جنوب"
روایتی از رشادتها، شوخیهای سنگر و ناگفتههای دفاع مقدس
┄═❁๑❁═┄
آنچه در این کانال میخوانید:
🔸 خاطرات ناب
روایتهای فراموشنشدنی از خط مقدم
🔸 طنز جبهه
شوخیهای سنگری، لبخند میان میدان
🔸 نشر کتب
معرفی آثار ارزشمند دفاع مقدس
🔸 نکات شنیدنی
دانستنیهای کمتر شنیدهشده
🔸 کلیپهای زیرخاکی
لحظاتی ناب از روزهای پر افتخار
┄═❁๑❁═┄
📌 به جمع همرزمان بپیوندید!
👉 @defae_moghadas
@defae_moghadas
🔹 همراه شویم تا خاطرات را زنده نگه داریم! 🌿
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 مجله دفاع مقدس کانال خاطرات "حماسه جنوب" روایتی از رشادتها، شوخیهای سنگر و ناگفتههای د
برای جذب مخاطب به کانالهای ارزشی فعال عمل کنیم.
اینم یه جور صدقه جاریهست در مسیر فرهنگ سازی😊
🍂
🔻 باغ ملکوت
قسمت ۵۲
خاطرات آزاده
مهدی لندرودی
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
▪︎ وفات آفتاب
یکی از روزها بلافاصله پس از آمارگیری در تمام آسایشگاه ها را بستند.
- چه اتفاقی افتاده؟
حتی اجازه ندادند کسی برای قضای حاجت خارج شود. نگهبانها سکوت کرده بودند و مرموزانه مینگریستند. از آسایشگاه شماره ۲۴ شروع به بازرسی کردند و تا شب ادامه یافت. همه گیج و سردرگم بودیم. آن شب دسترسی به اخبار نداشتیم چون همه اش دو تلویزیون وجود داشت که به نوبت به آسایشگاهها برده میشد. فردای آن روز وقتی رفتیم به حیاط دیدیم بچه های آسایشگاه بغلی سرهایشان را پایین انداخته اند.
بعد از گرفتن آمار و دادن راحت باش به سراغ یکی از بچه های کرج رفتم و پرسیدم: «جریان چیست؟» با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفت: دیشب اخبار گفت امام از دنیا رفته است. فکر کردم دارم خواب میبینم. ناباورانه گفتم: «شاید شایعه است.»
- نه آقا مهدی دو سه مرتبه تکرار کرد.
برگشتم ، در خود ویران شده بودم. بچه ها را دیدم که هر کس به گوشه ای خزیده بود و بیصدا میگریست. بغضم گرفته بود و کسی را یارای صحبت با دیگری نبود.
اگر در تبریز بودم با بچه ها جمع می شدیم و برای تشییع می رفتیم تهران.
پای دیوار آسایشگاه روی پاهایم آوار شدم و چشمهایم را آزاد گذاشتم تا هر قدر که میخواهند گریه کنند. عراقی ها کاری به کار ما نداشتند. خیلی از ما دلمان میخواست کاری بکنیم و نمی توانستیم. همه سست بودند و فرزندان اسیر امام همه سوگوار او بودند. پس آمار شب، به آسایشگاهها آمدیم و باز گریه کردیم. اسدالله، نوحه خوان تهرانی ما، نوحه خواند. او برای آفتاب قلبهای ما که وفات یافته بود، نوحه می خواند. لباس تیره ای نبود که بپوشیم. آن شب دلهایمان را شمع کردیم و در شام غریبان پدر دردمند خویش، تا سحر سوختیم.
بند ۱، ۲، ۳ و ۴ که اسیران کربلای ۴ و ۵، به اضافه تعدادی از بچه های ما بودند با عراقیها درگیر شدند. عراقیها بعد از سه روز رفته بودند سراغ بچه ها و گفته بودند که تلویزیونتان را روشن کنید. بچه ها امتناع کرده بودند. عراقی ها از ترس پی آمدهای پیش بینی نشده، عقب نشینی کرده بودند. پس از سه روز در حیاط قدم میزدیم که شروع کردند به جداسازی بچه ها.
- برو وسایلت را بردار بیا.
من و یاسر از بچه های مرند کنار دیوار نشسته بودیم. تسبیح او دست من بود. یک دفعه علی ابلیس پیدایش شد و من سرم را برگرداندم که چشمش به من نیفتد.
- یاسر، طرف کجا را نگاه میکند؟
- ما را نگاه میکند.
دو نفر را فرستاده سراغمان
گفتم: «بیا بگیر تسبیحت را. انگار رفتنی شدم.»
دو نفر از ایرانیها که برای عراقیها لباس شویی و کارهای متفرقه دیگری میکردند آمدند و گفتند علی ابلیس صدایت میزند. رفتم پیشش سلام کرد. جواب سلامش را دادم. حالم را پرسید. گفت: میخواهم در حقت لطفی بکنم و جایت را عوض کنم.» رفتم وسایلم را برداشتم و آمدم به حیاط. بیست و پنج نفر را از میان ششصد نفر جدا کرده بودند و من یکی از آنها بودم. یکی از مترجمها را که مهدی نام بود کنار گذاشتند و مرا به جای او بردند.
رب المشاير، به عربی یعنی صاحبان جرم، مجرمها. ما این چنین بوديم. من بودم و دو نفر از بچه های لر که اسم هر دویشان حسین بود. اسدالله نوحه خوان بود و سید حسین قشم و چند نفر دیگر.
خلاصه هر کسی را که فکر میکردند حزب اللهی است جدا کردند و داشتند می بردند. ظهرهنگام پس از رفتن بقیه به داخل آسایشگاهها، به ما دمپایی های پاره ای دادند. در حقیقت بی کفش ماندیم. در همین حین، چشممان به عده ای افتاد که از اردوگاهی دیگر با چشمهای بسته به اردوگاه ما آمدند. آنها کسانی بودند که با عراقی ها زد و خورد کرده بودند و عراقی ها داشتند جابه جایشان میکردند. آن عده را زیر ضربات مشت و لگد آوردند و به اردوگاه ما (ملحق) انداختند. آنها هفتاد تن بودند. آنها را در اتاقی انداختند و دوباره کتکشان زدند. متعاقب آن ما را برداشتند و بردند. چه سرنوشتی در انتظار ما است؟ چه بلایی می خواهند سرمان بیاورند؟
در حالی که با کابل کتک میزدند ما را روی قسمتهای خارزار اردوگاه دواندند. آنها پوتین داشتند و ما بی کفش بودیم. لفته همان مأمور نانجیب سر در پی من گذاشته بود و پیاپی با کابل به پشتم میکوبید در حالی که لباسهای مندرس ما پاره شده بود، به در اردوگاه رسیدیم به محض عبور از در اردوگاه به هر یک از بچه ها یک سیلی و یک پشت پا و چند ضربه کابل هدیه کردند.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#باغ_ملکوت #خاطرات_آزادگان
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐