eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻  عبور از دجله - ۱۷ خاطرات سرباز اسیر عراقی   مترجم:  حمید محمدی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ 🔸 خاطره دوم ¤ بصره در آستانه سقوط با نزدیکی سقوط بصره، فرماندهی منطقه تمام واحدهای متلاشی‌شده را گرد آورد و همراه با نیروهای تازه‌نفس، ضد حمله‌ای سازماندهی کرد تا مناطق ازدست‌رفته را بازپس گیرد. تاکنون چنین تراکمی از یگان‌های زرهی را یک‌جا ندیده بودم: لشکرهای ششم، دهم و نوزدهم، تیپ پرآوازه‌ی دهم زرهی، تیپ دوم گارد ریاست‌جمهوری، تیپ یکم گارد و چند تیپ مؤثر دیگر در عملیات حاضر بودند. فرماندهان بلندپایه چون سرلشکر عدنان خیرالله (وزیر دفاع)، عبدالجبار شنشل (وزیر امور نظامی)، نزار الخزرجی (رئیس ستاد ارتش)، همراه گروهی از فرماندهان به منطقه آمدند تا فرماندهی عملیات شکستن محاصره را برعهده بگیرند. ضد حمله از چند محور آغاز شد و درگیری به شدت تمام منطقه را در آتش فرو برد. در ابتدا، موفق شدیم ایرانی‌ها را در برخی نقاط عقب برانیم، اما آن‌ها به سرعت مواضع پیشین خود را پس گرفتند. مقاومت ایرانی‌ها در برخی نقاط چنان سرسختانه بود که حتی با انبوه تجهیزات زرهی، شکستن خطوطشان ممکن نشد. وقتی پیشروی متوقف شد، در اتاق فرماندهی تصمیمی تازه اتخاذ شد. با اعلام در بی‌سیم‌ها، نیروها ماسک‌های ضد گاز به چهره زدند و لباس حفاظتی پوشیدند. ابتدا تصور کردیم ایران حمله شیمیایی در پیش دارد؛ اما ناگهان جنگنده‌های خودی در آسمان ظاهر شدند و محموله‌ی مخوفشان را بر مواضع ایرانی‌ها فرو ریختند. لحظاتی بعد، ستون‌های دود سفید کل منطقه را پوشاند و ایرانی‌ها ناچار به عقب‌نشینی شدند—هرچند با هزینه‌ی سنگینی برای ما: نزدیک به یک‌سوم نیروهای ضد حمله توسط آنان تار و مار شده و اجسادشان در میدان نبرد باقی مانده بود. با اندکی خاموش‌شدن آتش نبرد، اجازه‌ی عقب‌نشینی به واحد نابودشده‌ی ما داده شد. از تیپ ما چیزی باقی نمانده بود—یگان‌ها یا منهدم شده بودند یا در ضد حمله جان باخته بودند. از نظر نفرات، تیپ در وضعی اسفبار بود و از تجهیزات نیز جز چند خمپاره‌انداز ناقص، چیزی باقی نمانده بود؛ چرا که حین عقب‌نشینی، بسیاری از ادوات برای ایرانی‌ها جا مانده بود. پس از چند روز، با گرفتن آمار از بازماندگان، فهمیدیم بیش از ۷۰٪ نیروها کشته، زخمی یا اسیر شده‌اند. 👈 ادامه دارد ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
▪️روضه بخوان... کار که گیر می‌کرد، شهید که پیدا نمی‌شد، دست من را می‌گرفت و میگفت: ”بشین، روضه بخوان". درست وسط میدان مین! خودش هم می‌نشست کنارم، درست وسط میدان مین! های های گریه می کرد..! می‌گفت: "روضه کارگشاست". واقعا هم همینطور بود.... ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 جنگ عراق و ایران از دیدگاه فرماندهان صدام ۷ ● سپهبد عبيد محمد الكعبي ترجمه: عبدالمجید حیدری ✾࿐༅◉༅࿐✾ ▪︎ وودز: ژنرال، ممکن است درباره راهبرد عملیاتی نیروی دریایی عراق در دوران جنگ توضیح دهید؟ کعبی: البته. پیش‌تر هم اشاره کردم که نیروی دریایی عراق مأموریت‌های مشخصی برعهده داشت: 1. حفاظت از تأسیسات نفتی در فاو، ام‌القصر، مینای البکر (پایانه بصره) و خورالامیه یا اطراف آن‌ها 2. پایش عملیات‌های نیروی دریایی ایران در بخش شمالی خلیج فارس 3. جلوگیری از پیاده‌شدن نیروهای ایرانی در سواحل عراق مورای: لطفاً درباره حملات نیروهای ایرانی به پایانه‌های نفتی توضیح دهید. شدت عملیات‌ها چگونه بود؟ کعبی: دو عملیات قابل ذکر است. اولین عملیات در آغاز جنگ، در نوامبر یا دسامبر ۱۹۸۰ (آبان یا آذر ۱۳۵۹)، انجام شد. ایرانی‌ها نیروهای خود را با بالگرد در یکی از پایانه‌ها پیاده کردند و تلاش داشتند عملیات خرابکاری محدودی انجام دهند. دومین عملیات در سال ۱۹۸۴ (۱۳۶۳) انجام شد. در آن زمان، من فرمانده نیروی دریایی بودم و در بغداد حضور داشتم. حوالی ساعت ۲ بامداد، رئیس ستاد نیرو اطلاع داد که پایانه‌ای مورد حمله قرار گرفته. فوراً حرکت کردم و تا ساعت ۸:۳۰ صبح به قرارگاه نیرو در منطقه رسیدم. افسران حاضر در قرارگاه گزارش دادند که پایانه توسط نیروهای ایرانی اشغال شده است. کعبی ادامه می‌دهد: هر مأموریت نیروی دریایی عراق شامل چند مرحله بود. مرحله اول از ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ تا ۲۱ نوامبر ۱۹۸۲ (۳۱ شهریور ۱۳۵۹ تا ۳۰ آبان ۱۳۶۱) طول کشید و ماهیتی پدافندی داشت. در این مرحله: - پایش شمال خلیج فارس انجام شد - از حملات نیروهای ایرانی به سواحل عراق و پیاده‌سازی آنان جلوگیری گردید - حفاظت از پایانه‌های مینای البکر و خورالامیه صورت گرفت - آتش پشتیبانی نیروهای زمینی در محور بصره-آبادان تأمین شد - به کشتی‌های ایرانی در آبراه خورموسی حمله شد؛ این آبراه به خرمشهر و بندر امام خمینی منتهی می‌شود مورای: درباره نقش نیروی دریایی عراق در محاصره آبادان بگویید. می‌دانیم نیروی زمینی عراق ارتباط پادگان آبادان را از طریق خشکی قطع کرده بود و ایرانی‌ها ناچار بودند از دریا پشتیبانی کنند. کعبی: دو ناو آبی خاکی در بندر بصره مستقر کرده بودیم. هر کدام مجهز به دو قبضه موشک‌انداز کاتیوشا بودند که برای پشتیبانی نیروهای زمینی به کار می‌رفتند. این ناوها به اهدافی حمله می‌کردند که خارج از تیررس توپخانه زمینی بود. وودز: آیا این ناوها پیش از شروع جنگ بهسازی شده بودند یا پس از آن؟ کعبی: در آغاز جنگ، همزمان با حمله به خرمشهر، بهسازی ناوها انجام شد. بنا بر درخواست نیروی زمینی مبنی بر نیاز به پشتیبانی توپخانه، پاسخ دادیم که امکان انجام این کار وجود دارد ولی ناوها تنها در شب قابل استفاده هستند. کعبی ادامه می‌دهد: مرحله دوم عملیات‌های نیروی دریایی از ۲۱ نوامبر ۱۹۸۲ تا ۸ فوریه ۱۹۸۶ (۳۰ آبان ۱۳۶۱ تا ۱۹ بهمن ۱۳۶۴) ادامه داشت و ماهیتی آفندی داشت. در این مرحله، با بهره‌گیری از موشک‌اندازهای کاتیوشا و قایق‌های موشکی، به کشتی‌های ایرانی در نزدیکی خارک، بوشهر و نواحی جنوبی خارک حمله می‌شد. ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 کتب طنز دفاع مقدس 🔸 قاطر غنیمتی نویسنده: اکبر صحرایی قاطر رو مثل تانک آورده بودن خط. یکی گفت: «برادر این حیوانه!» اون یکی گفت: «نه، این هم‌پیمان بچه‌های تخریبه.» قاطر با نگاهی سنگین، خرناس کشید و وسط میدان مین نشست، انگار مأموریت جدید گرفته. بچه‌ها با تعجب نگاهش می‌کردن، ولی فرمانده گفت: «این قاطر از خودمونه! با مأموریت عبور از خطوط ممنوعه.» بعدتر، برایش درجه گذاشتن: سرقاطر یکم. حتی برایش بیسیم هم گرفتن، چون هر جا پا می‌گذاشت، مین‌ها راه باز می‌کردن! ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 نکته‌های دفاع مقدس ۲ در آینه تحلیل قسمت ۸ — حجت الاسلام حسین تائب ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ 🔸 حسین طائب گفت: «آن‌ها شروع‌کننده جنگ بودند، اما ما تمام‌کننده‌اش بودیم.» او تأکید کرد که در این جنگ، ملت ایران ایستاد و با ارادهٔ خود، آتش‌بس را به دشمن تحمیل کرد. وی افزود: «اسرائیل و آمریکا قدرت جمهوری اسلامی را دیدند؛ محاسبات‌شان به‌هم ریخت، چون انتظار چنین ایستادگی‌ای را نداشتند.» 🔸 طائب گفت: «دشمن در این جنگ، تمام توانمندی‌هایش را به کار گرفت؛ از نظامی و امنیتی گرفته تا جنگ ترکیبی.» وی افزود: «اسرائیل با پشتیبانی آمریکا، طرح جامعی برای این جنگ آماده کرده بود؛ اما در برابر اتحاد مردم و هدایت رهبری شکست خورد.» وی تأکید کرد: «زد و خورد اطلاعاتی، امنیتی و نظامی هم‌زمان جریان داشت؛ اما ملت ایران در همهٔ این عرصه‌ها ایستاد.» 🔸 او گفت: «در پایان جنگ، این مردم بودند که اراده‌شان را تحمیل کردند تا دشمن آتش‌بس را بپذیرد.» وی افزود: «با وجود هزینه‌ها، ملت ایران با اتحاد و پیروی از فرماندهی کل قوا، پیروزی را رقم زد.» طائب تأکید کرد: «این وحدت، عنایت الهی را به همراه داشت و سایهٔ لطف خدا بر کشور افتاد.» 🔸 طائب گفت: «بسیاری از اتفاقات جنگ قابل تصویر نیست، چون اسرائیل اجازه انتشار اخبار را نمی‌دهد.» وی افزود: «تلفات سنگین، آسیب به تأسیسات حیاتی، و حتی درگیری با آمریکا در پایگاه العدید، همه در سکوت خبری پنهان شد.» طائب هشدار داد: «این انقباض رسانه‌ای، نشانهٔ ضعف و ترس رژیم صهیونیستی است.» 🔸 او گفت: «نتانیاهو با شروع این جنگ، می‌خواست بحران‌های داخلی اسرائیل را پنهان کند و بقای سیاسی‌اش را تضمین کند.» طائب افزود: «اما شکست در اهداف نظامی و سیاسی، پایه‌های قدرت او را سست کرد؛ حمایت از او در کنست به نصف کاهش یافت.» وی تأکید کرد: «پرونده‌های قضایی‌اش دوباره فعال شده و خشم عمومی در اسرائیل بالا گرفته؛ این یعنی آغاز فروپاشی.» ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 از لحظه ای که اسراییل با یک ارتش واقعی مثل ایران وارد جنگ شد، شما فرار کردید لایو یک آمریکایی با خلبان رژیم صهیونیستی ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  باغ ملکوت قسمت ۵۳ خاطرات آزاده               مهدی لندرودی ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ▪︎ وارد حیاط شدیم، چشممان به سرگردی افتاد که کابل در دست داشت. با خودم گفتم: وقتی سرگردشان دست خالی بود، آن‌طور ما را می‌زدند، حالا که خودش کابل برداشته، وای به حالمان. همان لحظه، نجوایی آهسته کنار گوشم پیچید: "ما را اینجا خواهند کشت." یکی از بچه‌ها زبان حال همه را بر زبان آورد. بعد از کتک، من و دو نفر دیگر را بردند آسایشگاه ۳ بند ۱. دوان دوان رفتیم و در انتهای صف نشستیم. آمار می‌گرفتند. مسئول اردوگاه، آدمی محتاط و محافظه‌کار بود؛ نمی‌خواست از اردوگاهش سروصدا بلند شود. لباس‌هایمان پاره بود. بعد از آزادباش، چند نفر از بچه‌های آسایشگاه آمدند و شروع کردند به درآوردن خارها و تیغ‌ها از پاهایمان. در همان حال، مسئول کمپ وارد شد. گفت: "ما خودمان عجم هستیم. اینجا حزب‌الله نیست، لبنان نیست که به جان هم بیفتید. اسیر هستید، اسارتتان را بگذرانید." بچه‌های آسایشگاه پیش‌تر منافق‌ها را زده بودند، چون هنگام رحلت امام، آنها دهان‌کجی کرده بودند. خوب هم کتک خورده بودند و حالا جدا شده بودند تا جمع آسایشگاه یک‌دست شود. مسئول کمپ ادامه داد: "این‌ها آدم‌های بیچاره‌ای هستند. از اردوگاه دیگر آورده‌ایمشان، بدبخت‌اند. وضعشان را که می‌بینید؟ رسیدگی کنید. لباس و دیگر وسایل بدهید." با اشاره به ما حرفش را تمام کرد و رفت. گفتند: "آقا، حمام آماده است... بفرمایید دوش بگیرید." حیرت‌زده به هم نگاه کردیم. حمام؟ کجاست؟ گفتند: "گوشه آسایشگاه با المنت مقداری آب گرم کرده‌ایم. شامپو هم هست." سه نفری رفتیم حمام. ناباورانه و خجالت‌زده با لیوان‌های آلومینیومی آب به سر و صورتمان می‌ریختیم. گفتند: "چرا با لیوان؟ این سطل‌ها را پر کنید، بریزید به سر و رویتان!" ما به قناعت عادت کرده بودیم، آنها دلشان حسابی برایمان سوخته بود. آب گرم، صابون، یک دوش درست‌وحسابی... جانمان تازه شد. گفتیم: ای بابا! اگر می‌دانستیم تبعید به اینجا این شکلی است، زودتر شلوغ می‌کردیم. پرده را کنار زدم تا لباس‌هایم را بپوشم؛ دیدم از لباس‌ها خبری نیست. "جل‌الخالق!" هر طرف را نگاه کردم، دیدم لباس نو گذاشته‌اند، توی بقچه‌ای گل‌دوزی‌شده. یکی از بچه‌ها آمد سمت‌مان. پرسیدم: "می‌بخشی، لباس‌های ما را ندیدی؟" آرام جواب داد: "لباس‌های شما خیس شده، شسته‌اند. این‌ها را بپوشید." با اشاره به لباس‌های نو گفت. از خجالت نمی‌دانستیم کجا فرار کنیم. پیراهن نو را پوشیدم. یک زیرشلواری پوشیدم که حتی یک وصله نداشت. شورت هم داده بودند. از حمام که بیرون آمدیم، چای تازه‌دم آوردند. چای خشک را با سیم‌های برق، با المنت، داخل سطل جوشانده بودند. از آن همه محبت و ایثار، خودمان را گم کرده بودیم. اما حس کردیم از ما کناره می‌گیرند. حدس زدیم ما را منافق می‌پندارند. این انتقال از اردوگاه دیگر و باقی ماجراها، برایشان بوی دسیسه می‌داد. عصر بود. دیدم کسی زل زده به من. قیافه‌اش نظرم را گرفت. خودش آمد کنارم نشست: "تو ترک هستی؟" گفتم: "بله." پرسید: "هارالی‌سان؟" گفتم: "تبریزی." گفت: "از کدام لشکر هستی؟" گفتم: "عاشورا." مکثی کرد، گفت: "ببینم، تو مهدی نیستی؟" گفتم: "بله، خودم هستم." ناگهان بغلم کرد. روبوسی و حال‌واحوال. هرچه فکر کردم، یادم نیامد او را کجا دیده‌ام. گفتم: "ببخشید، نمی‌شناسمت." زد زیر خنده: "ای بابا، منم جواد، بچه‌ی زنجان!" ناگهان همه‌چیز یادم آمد. سال ۶۵، گردان ولی‌عصر، عملیات کربلای ۵. او غواص بود. ما برگشته بودیم عقب، آنها اسیر شده بودند. در ایران برایش مراسم عزاداری گرفته بودیم، فکر کرده بودیم شهید شده. حالا دیدنش مثل برگشتن کسی از دل خاطره بود. رفت، ما را تأیید کرد و خیال همه را راحت کرد. ادامه دارد ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐