🍂
🔻 باغ ملکوت
قسمت ۵۴
خاطرات آزاده
مهدی لندرودی
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
▪︎ در یک عصر دلانگیز، بچهها دور هم جمع شدند و به تماشای کارتونهای محبوبشان روی تلویزیون دائمی پرداختند. وقتی وقت اذان فرا رسید، یکی از بچهها به سمت در رفت و اذان گفت. همه بدون استثنا از جا بلند شدند و به نماز ایستادند. من هم وضو گرفتم و جانماز و مُهری که تا آن روز ندیده بودم، به من دادند. ما معمولاً با سنگ نماز میخواندیم، اما اینجا بچهها با مهر و جانماز نماز میخواندند. اکثر آنها نماز را با نافلههای مربوطه میخواندند و یک جلد قرآن بود که هر بیست دقیقه دست به دست میچرخید.
آقای ترابی، دبیر مسن و با معلومات از اهالی مازندران، در آنجا تدریس میکرد. او از زمانهای گذشته با نهضت اسلامی و علما همراهی کرده بود. هر ساعتی که میگذشت، احساس اسارت را فراموش میکردم. فردای آن روز، وقتی برای قدم زدن به حیاط رفتیم، جو عجیبی میان بچهها حاکم بود. لباسها را در تشت میانداختند و وقتی به دنبال آب میرفتند، میدیدند که لباسهایشان شسته شده و روی طناب پهن شده است. بسیجیهای کهنسال و جوان در کنار هم، در حالتی روحانی و شگفتانگیز بودند.
بسیاری از بچهها جزءهای قرآن را حفظ کرده بودند. یکی از بچهها که به او دکتر میگفتند، ۲۵ جزء قرآن را حفظ کرده بود. اگر به کسی میگفتی که با تو کار دارد، میگفت: «فردا نه، پس فردا بعد از ظهر ساعت سه الی پنج فرصت دارم» زیرا همه در کلاسهای زبان، فیزیک، زیستشناسی و اخلاق شرکت میکردند.
وقتی فهمیدم که هفتاد و پنج نفر از چنین افرادی را به جای بیست و پنج نفر ما به ملحق بردهاند، غمی در دلم نشسته بود. آنها را صد روز تمام صبح و عصر کتک میزدند. با جعفر زنوزیان، غواص و متولد ۱۳۴۹، گرم گرفتم و هر دو با یک پتو میخوابیدیم.
آقا مهدی از من پرسید: «نام تو را برای قرآن بنویسیم؟» گفتم: «هر روز باید بخوانم؟» و او پاسخ داد: «نه، هر سه روز بیست دقیقه قرآن دست تو میافتد.» قبول کردم و با آنها هماهنگ شدم. اسدالله تکلفی، مداح و متخصص در قرآن و تجوید، و سید حسین قشم که دیپلمه بود، کلاسهای متفرقهای داشتند.
روزی آمدند سراغ من و گفتند: «برای شما هم کلاس خواهیم گذاشت. حالا ما را نصیحتی بکنید.» گفتم: «دست بردارید. چه نصیحتی؟» آنها در حالتی روحانی و با دلهای پاک، نماز شب و روزه را واجب میدانستند.
بچهها هنگام درس خواندن، اسفنج را در سطل آب فرو میکردند و با آن بر زمین مینوشتند. آقا سیدی روزی به من پیشنهاد کرد: «آقا مهدی، حاضری یک تئاتر خوب برای بچهها اجرا کنی؟» گفتم: «از نظر من ایراد ندارد.»
قرار شد نمایشنامه «آشیانه گرگ» را بازی کنیم. به مدت دو هفته بدون نوبت به دستشویی میرفتیم و در آسایشگاه تمرین میکردیم. محمدعلی کوه کمری در کار تئاتر خبره بود و با مهارت تمام گریه میکرد یا میخندید. او شاه شد و من وزیر او شدم.
پس از دو هفته تمرین مداوم، نمایشنامه روی صحنه رفت و بچهها آنقدر خندیدند که اشک از چشمانشان سرازیر شد. بعداً همین نمایشنامه را دوباره بازی کردیم و خاطرات شیرینی از آن روزها برایمان باقی ماند.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#باغ_ملکوت #خاطرات_آزادگان
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
گفتند دختر است...
کودک است...
نمیداند، تشخیص نمیدهد...
بیتاب است، باید آرامش کرد.
اما نمیدانستند این دخترِ کوچک،
رقیه خانم باباییست
خیلی هم باباییست...
که صدای پدر، لالاییاش بود
و سایه او، جهانِ امنِ خیالپردازیهای کودکانهاش.
آرامش را نخواست،
وقتی راسِ پدر را در برابرش گذاشتند
نخواست، چون دلش آرام نمیگرفت
از این تاریکیِ عظیم، از این زخمِ بیپایان.
با نگاهش، حقیقت را فریاد زد
با اشکش، ریشههای ظلم را لرزاند.
او کودک بود، اما فهمید
نه با عقلِ تاریخنویسان،
که با دلِ سوخته عاشقی بیپناه.
دنیا خواست بگوید: "طفل است"
اما کربلا نوشت: "شهیده روشنگر."
و شام لرزید از صدای بغضی
که با دستهای کوچکش،
راسِ حقیقت را در آغوش کشید.
و خود چون شمعی،
آب شد و.. آب شد و.. آب شد
@defae_moghadas
🍂
🍂
🔻 عبور از دجله - ۱۹
خاطرات سرباز اسیر عراقی
مترجم: حمید محمدی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
🔸 خاطره دوم
¤ تاکتیک جدید
متوقف شدن ضدحمله ها برای بازپسگیری فاو بدون شک مانع وارد آمدن شکستهای بیشتر به ارتش میشد؛ ولی به هیچ وجه نمی توانست روحیه های خرد شده و متزلزل افراد را جبران کرده آنها را برای انجام یک ضد حمله در موقع مناسب آماده کند.
در اینجا هم باز غزاله به یاری مغزهای خسته فرماندهان ارتش آمد. او تنها راه بالا بردن روحیه ها را انجام یک عملیات تاکتیکی و تصرف بخشی از مناطق تحت کنترل ایرانیها بدون توجه به اهمیت منطقه می دانست. این فکر ،فرماندهان را واداشت تا خیلی سریع سراسر جبهه را برای یافتن یک راهکار آسان و کم خطر انتخاب کنند. سیل اطلاعات به فرماندهی عراق سرازیر شد؛ اطلاعاتی که از جاهای مختلف به دست می آمد از واحدهای گشت و شناسایی گرفته تا هواپیماهای آواکس آمریکایی که در آسمان عربستان پرواز می کردند.
اوضاع بحرانی جبهه فاو کار را به جایی رسانده بود که دیگر سردمداران رژیم از لو دادن اسرار پشت پرده هم بیمی به دل راه نمی دادند. درست در همین ایام عدنان خیرالله» وزیر دفاع، در صفحه تلویزیون ظاهر شد و در خلال سخنانی که صرفاً به منظور دلگرمی دادن به روحیه های خسته و از هم پاشیده افراد ارتش بر زبان می راند، افتخارات گفت: «ما بسیاری از اطلاعات مورد نیازمان را از طریق ماهواره های مصنوعی آمریکا به دست میآوریم.
به طور حتم او با این جمله اش میخواست سربازان شکست خورده اش را مطمئن کند که در این جنگ آمریکا نیز در پشت آنهاست؛ پس دیگر جای نگرانی نمی باشد.
به هر حال پس از چندی نقطه مورد نظری که باب میل فرماندهان باشد، تعیین شد. «مهران" شهری که در جریان اشغال اول توسط ما با خاک یکسان شده و جز تلی از خاک و ویرانه، چیزی از آن باقی نمانده بود، اینک بار دیگر انتخاب شده بود تا با اشغال مجدد آن فضاحت شکست عظیم فاو جبران شود؛ در حالی که برای همه ما روشن بود که یک شهر ویران شده بدون این که هیچ نقش مهم اقتصادی و یا حتی نظامی داشته باشد هرگز با فاو و آن اهمیت فوق العاده اش قابل مقایسه نخواهد بود.
در تاریخ ۱۹۸۶/۵/۱۷ - ۱۳۶۵/۲/۲۷ ، بالاخره فرمان حمله ای که قرار بود جو یأس و هراس حاکم بر عراق را به طور کلی عوض کند و اندکی از فضاحت سیاسی عراق به دلیل شکست در فاو در سطح جهانی بکاهد، صادر شد. تیپ ما یکی از مهره های اصلی این بازی بود. یک ربع قبل از شروع مرحله اول، حمله توپخانه هایمان با آخرین توان مواضع ایرانیها را زیر آتش گرفتند و همه چیز را درهم کوبیدند. سر ساعت دو نیمه شب هنگ یکم مرحله اول عملیات را شروع کرد. از آنجا که ایرانیها چندان نیرویی در منطقه نداشتند، هنگ یکم، خیلی راحت خود را به هدف رساند و پس از نیم ساعت ما - هنگ دوم - مرحله بعدی را شروع کردیم و به قصد تصرف «تپه ۳۳۰» که بلندترین ارتفاع منطقه بود، پیش رفتیم. از این که هیچ نیرویی در روی تپه نبود تا جلو ما را بگیرد یا حداقل کمی در برابرمان مقاومت کند، خیلی تعجب کردیم. با زمینه تلخی که از درگیریهای فاو در ذهنمان بود تصور می کردیم درگیری سخت و آتشینی را در پیش روی داشته باشیم ولی حالا درست بر خلاف انتظارمان - به طور باور نکردنی بدون هیچ گونه درگیری خود را بر روی تپه مورد هدف می دیدیم. از شواهد و قرائن مشخص بود که ایرانیهای مستقر روی تپه اندکی قبل از رسیدن ما و یا شاید در اثر گلوله باران قبل از حمله، تپه را رها کرده و رفته بودند. تنها کسی که روی تپه ها مانده بود و گاه به گاه هم آتش خمپاره های ایرانی را روی سرمان هدایت میکرد یک افسر دیده بان بود و کار به همین راحتی انجام شده بود و حال نوبت تبلیغات بود که کار خود را شروع کند. سر ساعت هفت صبح، رادیو با چنان آب و تابی خبر فتح مهران را پخش کرد که آدم فکر می کرد حتماً خیال کرده اند «تهران» را فتح کرده ایم. بیچاره مردم که خبر نداشتند از مهران جز تل خاکی باقی نمانده و هیچ موجود زنده ای در آن به چشم نمی خورد.
👈 ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عبور_از_دجله
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 نکتههای دفاع مقدس ۲
در آینه تحلیل
قسمت ۸ — سردار مرتضی طلایی
┄┅••༅✦༅••┅┄
🔸 اسرائیل، پیمانکار جنگ بود؛ نه طراح نهایی
سردار طلایی گفت: «عملیات را پنتاگون طراحی کرده بود؛ از یک سال قبل در آمریکا و یونان تمرین مشترک انجام داده بودند. اسرائیل فقط پیمانکار این جنگ بود.»
او تأکید کرد که فرمانده نظامی آمریکا در منطقه، در مصاحبه با CNN از نقشههای وحشتناک علیه ایران پرده برداشت.
طلایی افزود: «ما با آمریکا میجنگیدیم، نه فقط با اسرائیل.»
🔸 طلایی به نقل از ژنرال مکنزی گفت: «برخی عناصر سلفی از خاک آذربایجان وارد شدند و مأموریت داشتند دو مرکز نظامی مهم در پایتخت را تصرف کنند.»
او تأکید کرد که این نقلقول از منابع آمریکاییست و نباید بهصورت تقطیعشده منتشر شود.
طلایی هشدار داد: «در برخورد با اتباع خارجی، بهویژه افغانها، باید از افراطگرایی پرهیز کرد؛ این افراد مسلماناند و با ما پیوندهای تاریخی دارند.»
🔸 او گفت: «نفوذی الزاماً کسی نیست که مستقیم از صهیونیستها مأموریت گرفته باشد؛ نفوذ یعنی کسی حرفی بزند که دشمن خوشش بیاید.»
طلایی افزود: «دامنزدن به اختلافات قومی، مذهبی و سیاسی، دقیقاً همان چیزیست که دشمن میخواهد.»
وی تأکید کرد: «در این شرایط، حفظ انسجام ملی از اوجب واجبات است.»
🔸 طلایی گفت: «رئیسجمهور، چه شهید رئیسی باشد، چه آقای پزشکیان، شخص دوم کشور است؛ تخریب او یعنی تخریب کل نظام.»
او افزود: «وزیر خارجه در دل بحران برای مذاکره رفت، اما در داخل هزار برچسب به او زدند؛ این یعنی سوءبرداشت از فرمایشات رهبری.»
وی تأکید کرد: «وزیر خارجه نمایندهٔ نظام است، نه یک فرد جناحی.»
🔸 او گفت: «اصولگرا و اصلاحطلب، همه در یک کشتیاند؛ اگر سوراخ شود، همه غرق میشویم.» «دشمن ما یکیست؛ او بین جناحها تفکیک نمیکند، بلکه بهدنبال تجزیهٔ ایران است.»
وی هشدار داد: «رفتارهای ما نباید مثل موریانه، ستونهای خیمهٔ انقلاب را از درون بخورد.»
┄┅••༅✦༅••┅┄
#آینه_تحلیل #جبهه_مقاومت
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 « کـربلا »
صحبت از وادی عشق است
که سَر میخواهد..!
#فکه
#شهید_امیر_اربابی
#عملیات_سیدالشهداء
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 جنگ عراق و ایران از دیدگاه
فرماندهان صدام ۹
● سپهبد عبيد محمد الكعبي
ترجمه: عبدالمجید حیدری
✾࿐༅◉༅࿐✾
▪︎ وودز: صدام در زمینه هدف قراردادن شناورهای ایرانی چه واکنشی نشان داد؟
کعبی: به من نشان افتخار داد.
وودز: شما ارزش وجودی نیروی دریایی را به صدام نشان داده بودید و اکنون او انتظار بیشتری از شما داشت.
مورای: اصولاً چرا به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شدید، خودتان در این مورد چه فکر میکنید؟
کعبی: علاء الدين حامد الجنبي Aladdin Hammad al-Janabi) فرمانده پیشین نیروی دریایی مرا به صدام معرفی کرد الجنبی بیشتر عمر خدمتی اش را در نیروی زمینی گذرانده بود اما در سال ۱۹۷۹م [۱۳۵۷ش] به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شد. او در یکی از جلساتش با صدام، ضمن معرفی من به توان بالقوه ام برای فرماندهی اشاره کرد و همین سبب شد که بعدها] به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شوم زمانی که این بحث مطرح شد، من فرمانده تیپ بودم ولی مایل بودم معاونت عملیات را بر عهده بگیرم. الجنبی ابتدا مرا به معاونت آموزش منصوب کرد و حدود دو یا سه ماه پس از آغاز جنگ نیز مسئولیت معاونت عملیات را به من واگذار کرد. پس از آن، مرا به صدام معرفی کرد و ابتدا در زمینه نظریه های مربوط به اثر بخشی مینهای شناور عامل و غیر عامل کار میکردم در آن مقطع اصلاً فکر نمی کردم روزی به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شوم اما دو یا سه هفته بعد فرمانده این نیرو شدم.
وودز: در مورد حمله به کشتیها در سالهای ۱۹۸۲ تا ١٩٨٦م [١٣٦١ تا ١٣٦٥ش بیشتر برایمان صحبت کنید.
کعبی: چهار بار به اسکله های شرقی و غربی جزیره خارک حمله کردیم و موفق شدیم حرکت کاروانهای دریایی از بندرهای [امام] خمینی و ماهشهر به بخشهای شمالی خلیج [فارس] را متوقف کنیم.
وودز: فکر میکنید از چه وقت موفق شدید جلوی تردد کشتی های تجاری و نفتکش های بزرگ را به بخش شمالی خلیج [فارس] بگیرید؟
کعبی: این عملیات ها همه در سال ۱۹۸۳م [١٣٦٢ش انجام شد و در سال ١٩٨٤م [١٣٦٣ش] حرکت کشتیها در منطقه به تدریج کند شد و تا اواخـر ایــن سال هم به کلی متوقف گردید، تنها در جزیره خارک ۵۸ فروند نفتکش را هدف قرار داده بودیم.
وودز: در مطالعه برخی از تاریخ نگاشتهای مربوط به این دوره از جنگ، تلاش زیادی کردیم که بفهمیم آیا راهبردتان برای حمله به نفتکش ها این بود که نفتکش های برخی کشورهای خاص را بیشتر هدف قرار دهید و به عبارت دیگر در راهبردتان این را در نظر نگرفته بودید که اگر مثلاً] به نفتکش های هندی که برای ایران کار میکنند حمله کنید، ممکن است با این کار سبب شوید هندی ها از نظر سیاسی از اجرای عملیات علیه عراق حمایت کنند؟ دستورالعملی هم در این زمینه داشتد که براساس آن مجبور باشید در مورد [ هویت] اهداف مورد نظر هم فکر کنید؟
کعبی: چون کشتی ها و نفتکش ها را با استفاده از رادار کشف می کردیم، نمی توانستیم بندر مبدأ حرکتشان را شناسایی کنیم و چون بیشتر تکیه بر رادار داشتیم هر چیزی به صرف حضور در بخش شمالی خلیج فارس) برای ما هدف بود و به هر چیزی که رادارها نشان میدادند حمله میکردیم.
بین ماههای مارس و سپتامبر (اسفند) تا شهریور) ایستگاه راداری ما می توانست هر حرکتی را از فاصله ۳۰ مایلی [ حدود ٤٨ کیلومتری] تا جنوبی ترین نقاط منطقه یعنی بوشهر و خارک کشف کند. به عبارتی از وقتی کشتی ها در ۵ یا ۶ مایلی [۸ یا ۹ کیلومتری اسکله قرار می گرفتند می توانستیم آنها را کشف کنیم بنابراین طرحی موسوم به طرح تصادفی (Casual Plan) تهیه کردیم که براساس آن نقطه هدف بعدی را مشخص می کردیم. بالگردهای ما ابتدا در پایگاه هوایی الشبيبه al-Shaiba مستقر بودند. بعدها پایگاه هوایی دیگری هم در ام القصر ساختیم که فاصله بالگردها با اهدافشان را از نظر زمانی ۱۵ دقیقه کاهش داد، در حالی که فاصله تا مناطق هدف در طرح های پروازی معمول حدود ۹۰ دقیقه بود. هنگامی که هدف مورد نظر در برد راداری بالگرد قرار میگرفت رادار را بر روی هدف قفل می کردیم و خلبان به طرف آن شلیک میکرد به این ترتیب تنها ظرف یک ماه و در عملیاتهایی که همه در شب انجام میشد ۲۰ فروند نفتکش را غرق کردیم. برای اجرای این عملیاتها عمدتاً بر بالگردها تکیه داشتیم.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#فرماندهان_صدام
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
.
🍂 مأمور کِشتَن شپش
در اردوگاه رمادیه
احمد گاموری،
بندر ماهشهر – کمپ ۱۰ رمادیه
┄┅••༅༅••┅┄
در معسکر رمادیه، وضع بهداشت اسرا بسیار وخیم بود. تنها شش دوش در حمام متروکه برای صدها نفر وجود داشت، و هر اسیر، فقط هفتهای یکبار نوبت استحمام داشت. آنهم نه حمامی واقعی، بلکه تشریفاتی کوتاه؛ باید سریع زیر دوش میرفتی، تنت خیس میشد، و بیدرنگ بیرون میآمدی. هیچ وسایلی نداشتیم. لا صابون، لا شامبو، لا لیف... فقط ماء بارد.
مدت یک سال به همین شکل گذشت، تا اینکه روزی برایمان پودر لباسشویی «تاید» آوردند. همان شویندهی ساده، برای ما همهچیز شد: صابون الجسد، شامبو الرأس، منظّف الصحون، و حتی شویندهی لباسها.
اوایل خوشحال بودیم. دستکم چیزی داشتیم که کف کند و بوی نظافت بدهد. اما این خوشی، زیاد دوام نداشت.
بعد از مدتی، تساقط الشعر به شکل شدید آغاز شد. پوست بدنمان خشک، خشن و ترکخورده شده بود. خارشی عذابآور شب و روزمان را گرفت. گاهی شدت خشکی و زخمها به حدی میرسید که سر و بدنمان به خونریزی میافتاد.
در همین شرایط، العدوّ الآخر پدیدار شد: شپش. از درز لباسها، پتوها و حتی سر و کله سر برآورد. قملٌ لا یرحم. همه درگیر خارش شدید شده بودند، بدنها پر از زخم بود، و شبها خوابمان نمیبرد.
برای مقابله با این بلای سمج، گروهی دهنفره تشکیل دادیم. اسمشان را گذاشتیم: فرقة القتل. مأموران کشتن. کارشان تنها یک چیز بود: شکار و نابودی شپشها.
اسرا لباسهایشان را درمیآوردند و به این گروه میدادند. آنها ساعتها مینشستند، با دقت تمام، یفتّشون الخیوط، یفتحون الطیّات، و یُبیدون القملَ واحداً واحداً.
اما گویی هیچوقت تمام نمیشدند. هر چه میکشتیم، بیشتر میشدند. کأن کل قمله تُولد بعدها عشراً. چرخهای بیپایان.
بچهها لباسها را میشستند، زیر آفتاب داغ عراقی پهن میکردند تا شاید تخمهای شپش بمیرند، اما فایدهای نداشت. کلّ یوم حکّ، کلّ یوم جروح، کلّ یوم غَسل... و بعد، من جدید.
با اینکه این جنگ خاموش، بیرحمانه بود، اما در دل آن، روح الأخوّة زنده بود. مأموران کشتن، قهرمانان خاموش اردوگاه بودند. بیآنکه نشانی از خود بهجا بگذارند، ساعتها به جنگ با دشمنی میرفتند که نه سلاح داشت، نه صدا، اما آزارش از هر شکنجهای بدتر بود.
این خاطره، فقط از شپشها نمیگوید. این یادآوری لحظههایی است که انسان، حتی در دل اسارت، حتی در قعر اردوگاه دشمن، اختار أن یبقی إنساناً.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_کوتاه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐