🍂 نکتههای دفاع مقدس ۲
در آینه تحلیل
قسمت ۸ — سردار مرتضی طلایی
┄┅••༅✦༅••┅┄
🔸 اسرائیل، پیمانکار جنگ بود؛ نه طراح نهایی
سردار طلایی گفت: «عملیات را پنتاگون طراحی کرده بود؛ از یک سال قبل در آمریکا و یونان تمرین مشترک انجام داده بودند. اسرائیل فقط پیمانکار این جنگ بود.»
او تأکید کرد که فرمانده نظامی آمریکا در منطقه، در مصاحبه با CNN از نقشههای وحشتناک علیه ایران پرده برداشت.
طلایی افزود: «ما با آمریکا میجنگیدیم، نه فقط با اسرائیل.»
🔸 طلایی به نقل از ژنرال مکنزی گفت: «برخی عناصر سلفی از خاک آذربایجان وارد شدند و مأموریت داشتند دو مرکز نظامی مهم در پایتخت را تصرف کنند.»
او تأکید کرد که این نقلقول از منابع آمریکاییست و نباید بهصورت تقطیعشده منتشر شود.
طلایی هشدار داد: «در برخورد با اتباع خارجی، بهویژه افغانها، باید از افراطگرایی پرهیز کرد؛ این افراد مسلماناند و با ما پیوندهای تاریخی دارند.»
🔸 او گفت: «نفوذی الزاماً کسی نیست که مستقیم از صهیونیستها مأموریت گرفته باشد؛ نفوذ یعنی کسی حرفی بزند که دشمن خوشش بیاید.»
طلایی افزود: «دامنزدن به اختلافات قومی، مذهبی و سیاسی، دقیقاً همان چیزیست که دشمن میخواهد.»
وی تأکید کرد: «در این شرایط، حفظ انسجام ملی از اوجب واجبات است.»
🔸 طلایی گفت: «رئیسجمهور، چه شهید رئیسی باشد، چه آقای پزشکیان، شخص دوم کشور است؛ تخریب او یعنی تخریب کل نظام.»
او افزود: «وزیر خارجه در دل بحران برای مذاکره رفت، اما در داخل هزار برچسب به او زدند؛ این یعنی سوءبرداشت از فرمایشات رهبری.»
وی تأکید کرد: «وزیر خارجه نمایندهٔ نظام است، نه یک فرد جناحی.»
🔸 او گفت: «اصولگرا و اصلاحطلب، همه در یک کشتیاند؛ اگر سوراخ شود، همه غرق میشویم.» «دشمن ما یکیست؛ او بین جناحها تفکیک نمیکند، بلکه بهدنبال تجزیهٔ ایران است.»
وی هشدار داد: «رفتارهای ما نباید مثل موریانه، ستونهای خیمهٔ انقلاب را از درون بخورد.»
┄┅••༅✦༅••┅┄
#آینه_تحلیل #جبهه_مقاومت
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 « کـربلا »
صحبت از وادی عشق است
که سَر میخواهد..!
#فکه
#شهید_امیر_اربابی
#عملیات_سیدالشهداء
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 جنگ عراق و ایران از دیدگاه
فرماندهان صدام ۹
● سپهبد عبيد محمد الكعبي
ترجمه: عبدالمجید حیدری
✾࿐༅◉༅࿐✾
▪︎ وودز: صدام در زمینه هدف قراردادن شناورهای ایرانی چه واکنشی نشان داد؟
کعبی: به من نشان افتخار داد.
وودز: شما ارزش وجودی نیروی دریایی را به صدام نشان داده بودید و اکنون او انتظار بیشتری از شما داشت.
مورای: اصولاً چرا به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شدید، خودتان در این مورد چه فکر میکنید؟
کعبی: علاء الدين حامد الجنبي Aladdin Hammad al-Janabi) فرمانده پیشین نیروی دریایی مرا به صدام معرفی کرد الجنبی بیشتر عمر خدمتی اش را در نیروی زمینی گذرانده بود اما در سال ۱۹۷۹م [۱۳۵۷ش] به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شد. او در یکی از جلساتش با صدام، ضمن معرفی من به توان بالقوه ام برای فرماندهی اشاره کرد و همین سبب شد که بعدها] به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شوم زمانی که این بحث مطرح شد، من فرمانده تیپ بودم ولی مایل بودم معاونت عملیات را بر عهده بگیرم. الجنبی ابتدا مرا به معاونت آموزش منصوب کرد و حدود دو یا سه ماه پس از آغاز جنگ نیز مسئولیت معاونت عملیات را به من واگذار کرد. پس از آن، مرا به صدام معرفی کرد و ابتدا در زمینه نظریه های مربوط به اثر بخشی مینهای شناور عامل و غیر عامل کار میکردم در آن مقطع اصلاً فکر نمی کردم روزی به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شوم اما دو یا سه هفته بعد فرمانده این نیرو شدم.
وودز: در مورد حمله به کشتیها در سالهای ۱۹۸۲ تا ١٩٨٦م [١٣٦١ تا ١٣٦٥ش بیشتر برایمان صحبت کنید.
کعبی: چهار بار به اسکله های شرقی و غربی جزیره خارک حمله کردیم و موفق شدیم حرکت کاروانهای دریایی از بندرهای [امام] خمینی و ماهشهر به بخشهای شمالی خلیج [فارس] را متوقف کنیم.
وودز: فکر میکنید از چه وقت موفق شدید جلوی تردد کشتی های تجاری و نفتکش های بزرگ را به بخش شمالی خلیج [فارس] بگیرید؟
کعبی: این عملیات ها همه در سال ۱۹۸۳م [١٣٦٢ش انجام شد و در سال ١٩٨٤م [١٣٦٣ش] حرکت کشتیها در منطقه به تدریج کند شد و تا اواخـر ایــن سال هم به کلی متوقف گردید، تنها در جزیره خارک ۵۸ فروند نفتکش را هدف قرار داده بودیم.
وودز: در مطالعه برخی از تاریخ نگاشتهای مربوط به این دوره از جنگ، تلاش زیادی کردیم که بفهمیم آیا راهبردتان برای حمله به نفتکش ها این بود که نفتکش های برخی کشورهای خاص را بیشتر هدف قرار دهید و به عبارت دیگر در راهبردتان این را در نظر نگرفته بودید که اگر مثلاً] به نفتکش های هندی که برای ایران کار میکنند حمله کنید، ممکن است با این کار سبب شوید هندی ها از نظر سیاسی از اجرای عملیات علیه عراق حمایت کنند؟ دستورالعملی هم در این زمینه داشتد که براساس آن مجبور باشید در مورد [ هویت] اهداف مورد نظر هم فکر کنید؟
کعبی: چون کشتی ها و نفتکش ها را با استفاده از رادار کشف می کردیم، نمی توانستیم بندر مبدأ حرکتشان را شناسایی کنیم و چون بیشتر تکیه بر رادار داشتیم هر چیزی به صرف حضور در بخش شمالی خلیج فارس) برای ما هدف بود و به هر چیزی که رادارها نشان میدادند حمله میکردیم.
بین ماههای مارس و سپتامبر (اسفند) تا شهریور) ایستگاه راداری ما می توانست هر حرکتی را از فاصله ۳۰ مایلی [ حدود ٤٨ کیلومتری] تا جنوبی ترین نقاط منطقه یعنی بوشهر و خارک کشف کند. به عبارتی از وقتی کشتی ها در ۵ یا ۶ مایلی [۸ یا ۹ کیلومتری اسکله قرار می گرفتند می توانستیم آنها را کشف کنیم بنابراین طرحی موسوم به طرح تصادفی (Casual Plan) تهیه کردیم که براساس آن نقطه هدف بعدی را مشخص می کردیم. بالگردهای ما ابتدا در پایگاه هوایی الشبيبه al-Shaiba مستقر بودند. بعدها پایگاه هوایی دیگری هم در ام القصر ساختیم که فاصله بالگردها با اهدافشان را از نظر زمانی ۱۵ دقیقه کاهش داد، در حالی که فاصله تا مناطق هدف در طرح های پروازی معمول حدود ۹۰ دقیقه بود. هنگامی که هدف مورد نظر در برد راداری بالگرد قرار میگرفت رادار را بر روی هدف قفل می کردیم و خلبان به طرف آن شلیک میکرد به این ترتیب تنها ظرف یک ماه و در عملیاتهایی که همه در شب انجام میشد ۲۰ فروند نفتکش را غرق کردیم. برای اجرای این عملیاتها عمدتاً بر بالگردها تکیه داشتیم.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#فرماندهان_صدام
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
.
🍂 مأمور کِشتَن شپش
در اردوگاه رمادیه
احمد گاموری،
بندر ماهشهر – کمپ ۱۰ رمادیه
┄┅••༅༅••┅┄
در معسکر رمادیه، وضع بهداشت اسرا بسیار وخیم بود. تنها شش دوش در حمام متروکه برای صدها نفر وجود داشت، و هر اسیر، فقط هفتهای یکبار نوبت استحمام داشت. آنهم نه حمامی واقعی، بلکه تشریفاتی کوتاه؛ باید سریع زیر دوش میرفتی، تنت خیس میشد، و بیدرنگ بیرون میآمدی. هیچ وسایلی نداشتیم. لا صابون، لا شامبو، لا لیف... فقط ماء بارد.
مدت یک سال به همین شکل گذشت، تا اینکه روزی برایمان پودر لباسشویی «تاید» آوردند. همان شویندهی ساده، برای ما همهچیز شد: صابون الجسد، شامبو الرأس، منظّف الصحون، و حتی شویندهی لباسها.
اوایل خوشحال بودیم. دستکم چیزی داشتیم که کف کند و بوی نظافت بدهد. اما این خوشی، زیاد دوام نداشت.
بعد از مدتی، تساقط الشعر به شکل شدید آغاز شد. پوست بدنمان خشک، خشن و ترکخورده شده بود. خارشی عذابآور شب و روزمان را گرفت. گاهی شدت خشکی و زخمها به حدی میرسید که سر و بدنمان به خونریزی میافتاد.
در همین شرایط، العدوّ الآخر پدیدار شد: شپش. از درز لباسها، پتوها و حتی سر و کله سر برآورد. قملٌ لا یرحم. همه درگیر خارش شدید شده بودند، بدنها پر از زخم بود، و شبها خوابمان نمیبرد.
برای مقابله با این بلای سمج، گروهی دهنفره تشکیل دادیم. اسمشان را گذاشتیم: فرقة القتل. مأموران کشتن. کارشان تنها یک چیز بود: شکار و نابودی شپشها.
اسرا لباسهایشان را درمیآوردند و به این گروه میدادند. آنها ساعتها مینشستند، با دقت تمام، یفتّشون الخیوط، یفتحون الطیّات، و یُبیدون القملَ واحداً واحداً.
اما گویی هیچوقت تمام نمیشدند. هر چه میکشتیم، بیشتر میشدند. کأن کل قمله تُولد بعدها عشراً. چرخهای بیپایان.
بچهها لباسها را میشستند، زیر آفتاب داغ عراقی پهن میکردند تا شاید تخمهای شپش بمیرند، اما فایدهای نداشت. کلّ یوم حکّ، کلّ یوم جروح، کلّ یوم غَسل... و بعد، من جدید.
با اینکه این جنگ خاموش، بیرحمانه بود، اما در دل آن، روح الأخوّة زنده بود. مأموران کشتن، قهرمانان خاموش اردوگاه بودند. بیآنکه نشانی از خود بهجا بگذارند، ساعتها به جنگ با دشمنی میرفتند که نه سلاح داشت، نه صدا، اما آزارش از هر شکنجهای بدتر بود.
این خاطره، فقط از شپشها نمیگوید. این یادآوری لحظههایی است که انسان، حتی در دل اسارت، حتی در قعر اردوگاه دشمن، اختار أن یبقی إنساناً.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_کوتاه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
👉 @CH1405 سخنرانیمصاحبه سید عباس عراقچی .opus
زمان:
حجم:
16.9M
🍂 جنگ ۱۲ روزه
تصمیمات و مذاکرات
مصاحبه جواد موگوئی
با سید عباس عراقچی
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_کوتاه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 باغ ملکوت
قسمت ۵۵
خاطرات آزاده
مهدی لندرودی
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
▪︎ آسایشگاه ۳ باغی از ملکوت بود.
چهار ماه در آنجا زندگی کردم؛ روزهایی که شیرینترین ایام عمرم بودند. آنچنان آرامشی بر آنجا حاکم بود که میل به بازگشت در دل نداشتم. آنجا گذرگاه فرشتگان بود و خوب میدانستم بازگشت به دنیا، یعنی مواجهه دوباره با مصائب و رنجها. دلنگرانِ لحظه جدایی بودم؛ لحظهای که باید از آن جمع نورانی دل میکندم.
در آن آسایشگاه، خبری از کینه، حسد، دروغ یا دلبستگیهای دنیایی نبود. هر کس دیگری را بر خود مقدم میداشت. آنجا بهشتی بود بر زمین.
روزی سید، معلم قرآن، نزد من آمد و گفت:
«آقا مهدی، شما هم کلاس بگذارید.»
گفتم: «والله من چیزی بلد نیستم.»
اصرار کرد، و نهایتاً پذیرفتم. گفتم: «کمی اقتصاد، آمار و مقداری ریاضیات یادم مانده.»
با اشتیاق قبول کرد و تمرین را آغاز کردیم. دلم میخواست در همه کلاسها شرکت کنم، اما دوستان این میل مرا به حساب تواضع میگذاشتند و مانع میشدند.
اما بالاخره آن لحظه شوم رسید...
مأموران عراقی وارد آسایشگاه شدند. نگاههایشان را روی چهرهها چرخاندند. دلشوره، وجودم را فرا گرفت. فکر کردم: «قیافهام لو رفته، حالا است که صدایم کنند... اگر بگویند برو ایران، نخواهم رفت.»
یکی از مأموران جلو آمد، دست زیر چانهام گرفت و گفت:
– بلند شو، بیا.
ما را از دیگران جدا کردند. پرسید:
– اسمَک؟
– داریوش داود خیرالله.
نام صد نفر را نوشتند. آن روز، مسئول اردوگاه تغییر کرده بود. عبید نام داشت. با دقت دوباره چهرهها را بررسی کرد و گفت:
«چه کسی داوطلب رفتن است؟»
کسی چیزی نگفت.
خودش شروع کرد به انتخاب.
نوبت به من رسید. پرسید:
– چند وقت است اسیر شدهای؟
– نمیدانم؛ خیلی وقت است.
– چرا تا حالا تو را ندیدهام؟
– نمیدانم.
– با آن بیستوپنج نفر آمدهای؟
– بله.
اسمم را پرسید. گفتم و اضافه کردم:
– اگر از من بپرسید، ترجیح میدهم همینجا بمانم.
– ولی کسی از تو نپرسیده!
– من مشکلی درست نکردهام، رفتارم خوب بوده.
– همین هیکلت خودش مشکل است.
اسمم را نوشت. پرسیدم:
– رفتنی هستم یا ماندنی؟
– اگر تو بمانی، من میروم.
– باشد. میروم...
شب اندوهگین گوشهای نشسته بودم که صدایم زدند:
– داریوش داود خیرالله.
رفتم کنار پنجره. علی ابلیس آنجا بود، داشت اسامی را بررسی میکرد. گفت:
– عجب! نام تو را هم نوشتهاند؟
– بله.
– میدانی که به تو ارادت دارم؟
– بله، میدانم.
– هرچه بدی از ما دیدی حلال کن. شاید دیگر همدیگر را نبینیم...
گفتم:
– نه بابا، چه بدی؟ ما اصلاً از شما بدی ندیدهایم.
با اینکه همان علی ابلیس یک بار چوبدستی در دست داشت و در حال سخن گفتن با بچهها بود:
– با ما راه بیایید، من خودم دلم نازک است. اصلاً تا حالا شما را کتک زدهام؟
یکی از بچهها دست بلند کرد:
– بله، شما مرا زدهاید.
بیچاره را گرفت زیر ضربات چوبدستی. در حالی که او فریاد میزد، ابلیس میگفت:
– آخر من کی تو را زدهام؟ هان؟
صبح فردا باز هم ابلیس مرا دید و گفت:
– با رفتن تو اینجا درست میشود. میدانی چقدر زشتروی هستی؟
در نهایت، از آسایشگاه فقط نام من و غلام ماند و بقیه خط خوردند. علی پاشایی، اسدالله نوحهخوان، سید حسین... هیچکدام نوشته نشده بودند.
از دو بند، حدود بیست نفر را جدا کردند. با همهشان خداحافظی کردم.
– حلالم کنید.
– کاش نمیرفتی آقا مهدی...
قطرهقطره اشک از چشمانمان میچکید...
– خیلی زحمت دادیم، میبخشی؟
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#باغ_ملکوت #خاطرات_آزادگان
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 من از انتهای جنون آمدم
من از زیر باران خون آمدم
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
┄┅••༅✦༅••┅┄
#کلیپ #نماهنگ #شهید
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐