eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 جنگ عراق و ایران از دیدگاه فرماندهان صدام ۹ ● سپهبد عبيد محمد الكعبي ترجمه: عبدالمجید حیدری ✾࿐༅◉༅࿐✾ ▪︎ وودز: صدام در زمینه هدف قراردادن شناورهای ایرانی چه واکنشی نشان داد؟ کعبی: به من نشان افتخار داد. وودز: شما ارزش وجودی نیروی دریایی را به صدام نشان داده بودید و اکنون او انتظار بیشتری از شما داشت. مورای: اصولاً چرا به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شدید، خودتان در این مورد چه فکر می‌کنید؟ کعبی: علاء الدين حامد الجنبي Aladdin Hammad al-Janabi) فرمانده پیشین نیروی دریایی مرا به صدام معرفی کرد الجنبی بیشتر عمر خدمتی اش را در نیروی زمینی گذرانده بود اما در سال ۱۹۷۹م [۱۳۵۷ش] به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شد. او در یکی از جلساتش با صدام، ضمن معرفی من به توان بالقوه ام برای فرماندهی اشاره کرد و همین سبب شد که بعدها] به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شوم زمانی که این بحث مطرح شد، من فرمانده تیپ بودم ولی مایل بودم معاونت عملیات را بر عهده بگیرم. الجنبی ابتدا مرا به معاونت آموزش منصوب کرد و حدود دو یا سه ماه پس از آغاز جنگ نیز مسئولیت معاونت عملیات را به من واگذار کرد. پس از آن، مرا به صدام معرفی کرد و ابتدا در زمینه نظریه های مربوط به اثر بخشی مینهای شناور عامل و غیر عامل کار میکردم در آن مقطع اصلاً فکر نمی کردم روزی به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شوم اما دو یا سه هفته بعد فرمانده این نیرو شدم. وودز: در مورد حمله به کشتیها در سالهای ۱۹۸۲ تا ١٩٨٦م [١٣٦١ تا ١٣٦٥ش بیشتر برایمان صحبت کنید. کعبی: چهار بار به اسکله های شرقی و غربی جزیره خارک حمله کردیم و موفق شدیم حرکت کاروانهای دریایی از بندرهای [امام] خمینی و ماهشهر به بخشهای شمالی خلیج [فارس] را متوقف کنیم. وودز: فکر می‌کنید از چه وقت موفق شدید جلوی تردد کشتی های تجاری و نفتکش های بزرگ را به بخش شمالی خلیج [فارس] بگیرید؟ کعبی: این عملیات ها همه در سال ۱۹۸۳م [١٣٦٢ش انجام شد و در سال ١٩٨٤م [١٣٦٣ش] حرکت کشتیها در منطقه به تدریج کند شد و تا اواخـر ایــن سال هم به کلی متوقف گردید، تنها در جزیره خارک ۵۸ فروند نفتکش را هدف قرار داده بودیم. وودز: در مطالعه برخی از تاریخ نگاشتهای مربوط به این دوره از جنگ، تلاش زیادی کردیم که بفهمیم آیا راهبردتان برای حمله به نفتکش ها این بود که نفتکش های برخی کشورهای خاص را بیشتر هدف قرار دهید و به عبارت دیگر در راهبردتان این را در نظر نگرفته بودید که اگر مثلاً] به نفتکش های هندی که برای ایران کار می‌کنند حمله کنید، ممکن است با این کار سبب شوید هندی ها از نظر سیاسی از اجرای عملیات علیه عراق حمایت کنند؟ دستورالعملی هم در این زمینه داشتد که براساس آن مجبور باشید در مورد [ هویت] اهداف مورد نظر هم فکر کنید؟ کعبی: چون کشتی ها و نفتکش ها را با استفاده از رادار کشف می کردیم، نمی توانستیم بندر مبدأ حرکت‌شان را شناسایی کنیم و چون بیشتر تکیه بر رادار داشتیم هر چیزی به صرف حضور در بخش شمالی خلیج فارس) برای ما هدف بود و به هر چیزی که رادارها نشان می‌دادند حمله می‌کردیم. بین ماههای مارس و سپتامبر (اسفند) تا شهریور) ایستگاه راداری ما می توانست هر حرکتی را از فاصله ۳۰ مایلی [ حدود ٤٨ کیلومتری] تا جنوبی ترین نقاط منطقه یعنی بوشهر و خارک کشف کند. به عبارتی از وقتی کشتی ها در ۵ یا ۶ مایلی [۸ یا ۹ کیلومتری اسکله قرار می گرفتند می توانستیم آنها را کشف کنیم بنابراین طرحی موسوم به طرح تصادفی (Casual Plan) تهیه کردیم که براساس آن نقطه هدف بعدی را مشخص می کردیم. بالگردهای ما ابتدا در پایگاه هوایی الشبيبه al-Shaiba مستقر بودند. بعدها پایگاه هوایی دیگری هم در ام القصر ساختیم که فاصله بالگردها با اهدافشان را از نظر زمانی ۱۵ دقیقه کاهش داد، در حالی که فاصله تا مناطق هدف در طرح های پروازی معمول حدود ۹۰ دقیقه بود. هنگامی که هدف مورد نظر در برد راداری بالگرد قرار می‌گرفت رادار را بر روی هدف قفل می کردیم و خلبان به طرف آن شلیک می‌کرد به این ترتیب تنها ظرف یک ماه و در عملیاتهایی که همه در شب انجام می‌شد ۲۰ فروند نفتکش را غرق کردیم. برای اجرای این عملیاتها عمدتاً بر بالگردها تکیه داشتیم. ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🍂 مأمور کِشتَن شپش در اردوگاه رمادیه احمد گاموری، بندر ماهشهر – کمپ ۱۰ رمادیه ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ در معسکر رمادیه، وضع بهداشت اسرا بسیار وخیم بود. تنها شش دوش در حمام متروکه برای صدها نفر وجود داشت، و هر اسیر، فقط هفته‌ای یک‌بار نوبت استحمام داشت. آن‌هم نه حمامی واقعی، بلکه تشریفاتی کوتاه؛ باید سریع زیر دوش می‌رفتی، تنت خیس می‌شد، و بی‌درنگ بیرون می‌آمدی. هیچ وسایلی نداشتیم. لا صابون، لا شامبو، لا لیف... فقط ماء بارد. مدت یک سال به همین شکل گذشت، تا اینکه روزی برای‌مان پودر لباس‌شویی «تاید» آوردند. همان شوینده‌ی ساده، برای ما همه‌چیز شد: صابون الجسد، شامبو الرأس، منظّف الصحون، و حتی شوینده‌ی لباس‌ها. اوایل خوشحال بودیم. دست‌کم چیزی داشتیم که کف کند و بوی نظافت بدهد. اما این خوشی، زیاد دوام نداشت. بعد از مدتی، تساقط الشعر به شکل شدید آغاز شد. پوست‌ بدنمان خشک، خشن و ترک‌خورده شده بود. خارشی عذاب‌آور شب و روزمان را گرفت. گاهی شدت خشکی و زخم‌ها به حدی می‌رسید که سر و بدن‌مان به خونریزی می‌افتاد. در همین شرایط، العدوّ الآخر پدیدار شد: شپش. از درز لباس‌ها، پتوها و حتی سر و کله سر برآورد. قملٌ لا یرحم. همه درگیر خارش شدید شده بودند، بدن‌ها پر از زخم بود، و شب‌ها خواب‌مان نمی‌برد. برای مقابله با این بلای سمج، گروهی ده‌نفره تشکیل دادیم. اسم‌شان را گذاشتیم: فرقة القتل. مأموران کشتن. کارشان تنها یک چیز بود: شکار و نابودی شپش‌ها. اسرا لباس‌های‌شان را درمی‌آوردند و به این گروه می‌دادند. آن‌ها ساعت‌ها می‌نشستند، با دقت تمام، یفتّشون الخیوط، یفتحون الطیّات، و یُبیدون القملَ واحداً واحداً. اما گویی هیچ‌وقت تمام نمی‌شدند. هر چه می‌کشتیم، بیشتر می‌شدند. کأن کل قمله تُولد بعدها عشراً. چرخه‌ای بی‌پایان. بچه‌ها لباس‌ها را می‌شستند، زیر آفتاب داغ عراقی پهن می‌کردند تا شاید تخم‌های شپش بمیرند، اما فایده‌ای نداشت. کلّ یوم حکّ، کلّ یوم جروح، کلّ یوم غَسل... و بعد، من جدید. با این‌که این جنگ خاموش، بی‌رحمانه بود، اما در دل آن، روح الأخوّة زنده بود. مأموران کشتن، قهرمانان خاموش اردوگاه بودند. بی‌آن‌که نشانی از خود به‌جا بگذارند، ساعت‌ها به جنگ با دشمنی می‌رفتند که نه سلاح داشت، نه صدا، اما آزارش از هر شکنجه‌ای بدتر بود. این خاطره، فقط از شپش‌ها نمی‌گوید. این یادآوری لحظه‌هایی است که انسان، حتی در دل اسارت، حتی در قعر اردوگاه دشمن، اختار أن یبقی إنساناً. ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
👉 @CH1405 سخنرانیمصاحبه سید عباس عراقچی .opus
زمان: حجم: 16.9M
🍂 جنگ ۱۲ روزه تصمیمات و مذاکرات مصاحبه جواد موگوئی با سید عباس عراقچی ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  باغ ملکوت قسمت ۵۵ خاطرات آزاده               مهدی لندرودی ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ▪︎ آسایشگاه ۳ باغی از ملکوت بود. چهار ماه در آنجا زندگی کردم؛ روزهایی که شیرین‌ترین ایام عمرم بودند. آن‌چنان آرامشی بر آنجا حاکم بود که میل به بازگشت در دل نداشتم. آنجا گذرگاه فرشتگان بود و خوب می‌دانستم بازگشت به دنیا، یعنی مواجهه دوباره با مصائب و رنج‌ها. دل‌نگرانِ لحظه جدایی بودم؛ لحظه‌ای که باید از آن جمع نورانی دل می‌کندم. در آن آسایشگاه، خبری از کینه، حسد، دروغ یا دلبستگی‌های دنیایی نبود. هر کس دیگری را بر خود مقدم می‌داشت. آنجا بهشتی بود بر زمین. روزی سید، معلم قرآن، نزد من آمد و گفت: «آقا مهدی، شما هم کلاس بگذارید.» گفتم: «والله من چیزی بلد نیستم.» اصرار کرد، و نهایتاً پذیرفتم. گفتم: «کمی اقتصاد، آمار و مقداری ریاضیات یادم مانده.» با اشتیاق قبول کرد و تمرین را آغاز کردیم. دلم می‌خواست در همه کلاس‌ها شرکت کنم، اما دوستان این میل مرا به حساب تواضع می‌گذاشتند و مانع می‌شدند. اما بالاخره آن لحظه شوم رسید... مأموران عراقی وارد آسایشگاه شدند. نگاه‌هایشان را روی چهره‌ها چرخاندند. دلشوره، وجودم را فرا گرفت. فکر کردم: «قیافه‌ام لو رفته، حالا است که صدایم کنند... اگر بگویند برو ایران، نخواهم رفت.» یکی از مأموران جلو آمد، دست زیر چانه‌ام گرفت و گفت: – بلند شو، بیا. ما را از دیگران جدا کردند. پرسید: – اسمَک؟ – داریوش داود خیرالله. نام صد نفر را نوشتند. آن روز، مسئول اردوگاه تغییر کرده بود. عبید نام داشت. با دقت دوباره چهره‌ها را بررسی کرد و گفت: «چه کسی داوطلب رفتن است؟» کسی چیزی نگفت. خودش شروع کرد به انتخاب. نوبت به من رسید. پرسید: – چند وقت است اسیر شده‌ای؟ – نمی‌دانم؛ خیلی وقت است. – چرا تا حالا تو را ندیده‌ام؟ – نمی‌دانم. – با آن بیست‌وپنج نفر آمده‌ای؟ – بله. اسمم را پرسید. گفتم و اضافه کردم: – اگر از من بپرسید، ترجیح می‌دهم همین‌جا بمانم. – ولی کسی از تو نپرسیده! – من مشکلی درست نکرده‌ام، رفتارم خوب بوده. – همین هیکلت خودش مشکل است. اسمم را نوشت. پرسیدم: – رفتنی هستم یا ماندنی؟ – اگر تو بمانی، من می‌روم. – باشد. می‌روم... شب اندوهگین گوشه‌ای نشسته بودم که صدایم زدند: – داریوش داود خیرالله. رفتم کنار پنجره. علی ابلیس آنجا بود، داشت اسامی را بررسی می‌کرد. گفت: – عجب! نام تو را هم نوشته‌اند؟ – بله. – می‌دانی که به تو ارادت دارم؟ – بله، می‌دانم. – هرچه بدی از ما دیدی حلال کن. شاید دیگر همدیگر را نبینیم... گفتم: – نه بابا، چه بدی؟ ما اصلاً از شما بدی ندیده‌ایم. با اینکه همان علی ابلیس یک بار چوب‌دستی در دست داشت و در حال سخن گفتن با بچه‌ها بود: – با ما راه بیایید، من خودم دلم نازک است. اصلاً تا حالا شما را کتک زده‌ام؟ یکی از بچه‌ها دست بلند کرد: – بله، شما مرا زده‌اید. بیچاره را گرفت زیر ضربات چوب‌دستی. در حالی که او فریاد می‌زد، ابلیس می‌گفت: – آخر من کی تو را زده‌ام؟ هان؟ صبح فردا باز هم ابلیس مرا دید و گفت: – با رفتن تو اینجا درست می‌شود. می‌دانی چقدر زشت‌روی هستی؟ در نهایت، از آسایشگاه فقط نام من و غلام ماند و بقیه خط خوردند. علی پاشایی، اسدالله نوحه‌خوان، سید حسین... هیچ‌کدام نوشته نشده بودند. از دو بند، حدود بیست نفر را جدا کردند. با همه‌شان خداحافظی کردم. – حلالم کنید. – کاش نمی‌رفتی آقا مهدی... قطره‌قطره اشک از چشمانمان می‌چکید... – خیلی زحمت دادیم، می‌بخشی؟ ادامه دارد ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 من از انتهای جنون آمدم من از زیر باران خون آمدم 🔸 با نوای حاج صادق آهنگران ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلااااام بر برو بچه‌های باصفا سلام بر اون روزایی که مثل برق و باد گذشتند و ما رو در خاطراتمون جا گذاشتن یادش بخیر، اون وروجک‌هایی که بُر خوردن و مثل بختک افتادن تو چادر ما بهش می‌گفتیم "ممد پا له کن" همونی که برای نمازشب بلند می‌شد و هیچ جفت پایی رو بی نصیب نمی‌ذاشت و کاش تنها این بود.. از سر شب آفتابه آب رو می‌ذاشت دم چادر و نصف شب همونجا وضو می‌گرفت و کفش‌ها رو مثل استخر، پر آب می‌کرد و سر و صدای بچه‌ها رو در می‌اورد. تازه داستان از وقتی شروع شد که روحانی گردان از فضیلت مسواک قبل از نمازشب گفت...😢 از فردا، علاوه بر وضو، دم چادر می‌نشست و مسواک می‌زد و کف خمیردندون بود که تو کفش‌ها جولان می‌داد. اول صبحی چهار نفر دنبال ممد می کردیم تا یک گوشمالی حسابی بهش بدیم و در این حین مزحکه یه گردان شده بودیم که لبخند زنان شاهد انتقام‌گیری ما بودن😂 ولی خدایی... همون ممد پا له کن هم برا خودش یه پا از اون دنیای طلایی بود ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  عبور از دجله - ۲۰ خاطرات سرباز اسیر عراقی   مترجم:  حمید محمدی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ 🔸 خاطره دوم ¤ همان روزی که مهران به تصرف نیروهای عراقی درآمد، صدام با شور و شعف از آن به عنوان پیروزی‌ای یاد کرد که به‌زعم او چیزی از فتح فاو توسط ایران کم نداشت. با غرور اعلام کرد: «مهران، مهریه‌ی فاو است. تا زمانی که ایران در فاو مستقر است، ما نیز محکم و استوار در مهران خواهیم ماند.» اما کمتر از دو ماه پس از اشغال مهران، ورق برگشت. در حالی که ایرانی‌ها روزبه‌روز مواضع‌شان در فاو را مستحکم‌تر می‌کردند، با حمله‌ای سریع و غافل‌گیرانه به مهران، همه خواب‌ و خیال‌های رژیم بعث را بر باد دادند. تا آمدیم به خودمان بیاییم، دیدیم جایمان با ایرانی‌ها عوض شده و ما ناگزیر عقب‌نشینی کردیم. با وجود استقرار نیروهای کارآزموده در مهران، ایرانی‌ها موفق شدند موانع را به‌سادگی کنار زده و ضربات سختی بر پیکره‌ی این یگان‌ها وارد کنند. تیپ ۷۱۵ و ۴۴۳ پیاده، تیپ ۷۰ زرهی، تیپ ۷۰۳ پیاده، تیپ‌های سوم، چهارم و ششم گارد ریاست جمهوری، نیروهای ویژه‌ی سپاه دوم و چهارم، و چند یگان دیگر، همگی یا نابود شدند یا راهی جز فرار پیش روی خود ندیدند. دسته‌دسته، فارغ از تهدیدات فرماندهان، پا به فرار گذاشتند تا جان خود را نجات دهند. آزادسازی مهران نه‌تنها موجب فروپاشی برخی از واحدهای ارتش شد، بلکه تمام برنامه‌های فرماندهی عراق را بر هم زد. هدف آنها از اشغال مهران، ایجاد روحیه در نیروها و آماده‌سازی برای ضدحمله‌ی وسیع جهت بازپس‌گیری فاو بود. اما این شکست، نه‌تنها باعث نشد روحیه‌ی خرد‌شده‌ی آنها بهتر شود، بلکه یگان‌هایی که آماده‌ی شرکت در ضدحمله بودند نیز دچار صدمات جبران‌ناپذیری شدند. تا جایی که فرماندهان عراق تصمیم گرفتند فعلاً از فکر بازپس‌گیری فاو صرف‌نظر کنند و بار دیگر اضطراب و تشویش، مثل سایه‌ای سنگین، بر سر سپاهیان صدام افکند. برتری ایرانی‌ها در اجرای حملات غافل‌گیرانه، ما را واداشت به حفظ حالت تدافعی؛ آن‌قدر که حتی اندیشه‌ی حمله نیز از ذهن‌مان کنار گذاشته شد. پس از مدتی گشت‌زنی و شناسایی در منطقه‌ی زرباطیه، سرتیپ ستاد عبدالعزیز الحدیثی، فرمانده لشکر چهاردهم، با صدور دستوری از ما خواست از آرامش زرباطیه دل بکنیم و برای پیوستن دوباره به یگان، قدم به جایی بگذاریم که حتی نامش رعشه به انداممان می‌انداخت: فاو. چاره‌ای نبود، مأمور بودیم و معذور. اواسط مهر ۱۳۶۵، با بی‌میلی و اکراه، به سوی فاو حرکت کردیم. به‌محض ورود، گویا می‌خواستند به ما تازه‌واردان بد نگذرد، پس موضع دفاعی ساحلی فاو را به ما سپردند؛ جایی که به‌ظاهر خطری نداشت چون کسی از دریا حمله نمی‌کرد. اما همان شب اول فهمیدیم چه کلاهی بر سرمان رفته. از آن‌جا که فرماندهان هنوز در اندیشه‌ی عقب‌ زدن ایرانی‌ها بودند، اجازه‌ی ساخت سنگرهای مستحکم را صادر نکرده بودند. نیمه‌شب، در حالی که در گودال‌های سنگرمانند ولو شده و صدای خروپف بلند بود، ناگهان موج مد دریا به ما رسید و کم‌کم قصد داشت ما را در کام خود فرو بکشد. وحشت‌زده از خواب پریدیم. این تازه آغاز ماجرا بود. با ورود به آبان‌ماه، وضعیت جزر و مد شدیدتر شد. شب‌ها، آب سیل‌آسا به سمت سنگرها می‌تاخت، وسایل و تجهیزات را با خود می‌برد، و ما روزها مشغول پاک‌سازی گل‌ولای از اسباب و اثاثیه بودیم. بسیاری از مهمات هم به‌خاطر همین وضع از دست رفتند. اوضاع آن‌قدر وخیم شد که ناچار شدیم بار و بنه را جمع کنیم و عقب‌نشینی کنیم. این‌بار، بدون توجه به ممنوعیت ساخت سنگر ثابت، برای در امان ماندن از خطرات پیشین، شروع به ساخت سنگرهای بتونی کردیم. 👈 ادامه دارد ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا