eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 جنگ عراق و ایران از دیدگاه فرماندهان صدام ۱۰ ● سپهبد عبيد محمد الكعبي ترجمه: عبدالمجید حیدری ✾࿐༅◉༅࿐✾ ▪︎ وودز: خدمه بالگردها در پروازهای طولانی شبانه بر فراز آب‌های خلیج فارس با مشکلی مواجه نبودند؟ کعبی: نه، چون این بالگردها از نوع دریایی بودند و به تجهیزات کامل ناوبری و دریانوردی مجهز بودند. همچنین برد عملیاتی خوبی داشتند. پیش از اعزام، خلبانان را برای چنین مأموریت‌هایی آموزش می‌دادیم و سپس از آنها برای عملیات‌هایی مانند حمله به کشتی‌ها در شمال خلیج فارس و مین‌ریزی استفاده می‌کردیم. وودز: یعنی از بالگردها برای مین‌ریزی هم بهره می‌بردید؟ کعبی: بله، سامانه‌ای ریلی به‌جای تجهیزات موشکی روی آنها نصب کردیم تا مین‌ها را حمل کنند. در ابتدا از مین‌های مجاورتی قدیمی روسی استفاده کردیم. هم‌زمان مأموریتی هم به قایق‌های موشک‌انداز واگذار کردیم تا به نفتکش‌هایی که نفت تولیدی میدان‌های نفتی را منتقل می‌کردند حمله کنند. برای حملات در آب‌های آزاد از بالگرد استفاده می‌کردیم و قایق‌های موشک‌انداز وظیفه حمله به میدان‌های نفتی را داشتند. میدان‌های سروش، بوشهر و بهرگانسر را به ترتیب ۳، ۴ و ۲ بار مورد هدف قرار دادیم. در مجموع حدود ۴۰۰ عملیات مین‌ریزی انجام دادیم: ۱۳۰ مورد در اطراف خارک، ۱۹۵ مورد در میدان‌های نفتی و ۶۰ مورد در تنگه هرمز. همچنین تعدادی از کشتی‌های ایرانی را در درگیری‌های دریایی غرق کردیم. وودز: تلفات نیروی دریایی عراق در این مدت چقدر بود؟ کعبی: در آبان ۱۳۵۹، در نخستین درگیری دو فروند از قایق‌های موشک‌اندازمان را از دست دادیم. البته آن زمان هنوز فرمانده نیروی دریایی نبودم. وودز: چه طور این قایق‌ها را از دست دادید؟ کعبی: نیروی هوایی ایران آنها و دو قایق دیگر را غرق کرد. وقتی حملات به پایانه‌های نفتی آغاز شد، هر پایانه یک افسر و ۱۲ سرباز داشت. ایرانی‌ها با بالگردها حمله کردند و پس از تصرف پایانه‌ها، یک قایق موشک‌انداز برای انتقال اسرا فرستادند که هدف قرار گرفت و غرق شد. بعداً قایق دوم هم برای پشتیبانی اعزام شد که ما آن را هم غرق کردیم. از آن به بعد ایرانی‌ها برای حمله به قایق‌های ما بیشتر به نیروی هوایی خود وابسته شدند. نیروی هوایی عراق نتوانست پشتیبانی هوایی لازم را تأمین کند و همین موجب شد دو قایق دیگرمان نیز توسط آنها غرق شود. در کل در طول جنگ فقط چهار فروند قایق موشک‌انداز از دست دادیم. مورای: دو فروند دیگر را در درگیری‌های شدید با ایرانی‌ها از دست دادید؟ کعبی: بله، در یکی از شب‌های سال ۱۳۶۲ یا ۱۳۶۳، یکی از قایق‌های موشک‌انداز را برای مأموریتی فرستادیم و به ناخدا تأکید کردیم زیاد از پایانه‌ها فاصله نگیرد تا بتوانیم با بالگرد پشتیبانی کنیم. اما او از محدوده خارج شد، یکی از قایق‌های ایرانی را غرق کرد ولی خودش هم غرق شد. این تنها موردی بود که قایق‌مان توسط قایق‌های ایرانی غرق شد. کعبی ادامه داد: بعد از اینکه ایرانی‌ها فاو را در سال ۱۳۶۴ تسخیر کردند، نیروی دریایی عراق با بحران شدید روبه‌رو شد. مسیر دسترسی‌مان به دریا محدود شد و مجبور شدیم وارد عمل شویم. وودز: گذرگاه دریایی دیگری در اختیار نداشتید؟ کعبی: تنها گذرگاه دیگر متعلق به کویت بود که اجازه استفاده نمی‌دادند. ایرانی‌ها نیز آن منطقه را با ناوچه‌های مجهز به تیربارهای سنگین و جنگ‌افزارهای ضدتانک محافظت می‌کردند. آنها دو یا سه خط دفاعی برای سد کردن حرکت قایق‌های ما ایجاد کرده بودند. بنابراین پیش از اجرای هر مأموریتی، ابتدا باید برای باز کردن مسیر تا خلیج فارس می‌جنگیدیم. -------- 📌 پانویس مترجم: اطلاعات ارائه‌شده از سوی ژنرال کعبی اغراق‌آمیز و نادقیق به نظر می‌رسند. تنها در عملیات مروارید که در ۷ آذر ۱۳۵۹ انجام شد، نیروی دریایی ایران دست‌کم چهار ناوچه موشک‌انداز کلاس "اوزا" و هفت شناور دیگر را غرق کرد و نیروی دریایی عراق پس از آن عملاً فلج شد و تا پایان جنگ نقش مؤثری ایفا نکرد. ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 کتب طنز دفاع مقدس 🔸 کتاب: اکبر کاراته و قلیه پیتو نویسنده: اکبر صحرایی ࿐✧•✧࿐ اکبر، با دست‌های پینه‌بسته و لهجه‌ی بوشهری، قلیه‌ماهی پخت. > گفت: «قلیه پیتو مثل آرپی‌جی می‌زنه تو دل آدم! دشمن اگه یه قاشق بخوره، دیگه دل حمله نداره. یه قاشقش برابر یه سنگر تسخیره!» بچه‌ها اول شک داشتن، بعد که قلیه خوردن، دیدن واقعاً مثل نارنجک عمل می‌کنه: اشک و آتش، ولی با طعم لیمو. ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ای کشته در خون شناور لبیک مولا حسین لب تشنه بی‌سر لبیک 🔸 با نوای حاج صادق آهنگران حسینه جماران - دهه ۶۰ ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  باغ ملکوت قسمت ۵۶ خاطرات آزاده               مهدی لندرودی ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ▪︎ فردا صبح‌زود باز ابلیس مرا دید و گفت: «با رفتن تو اینجا درست می شود. می دانی که کریه المنظری؟" از آسایشگاه ما نام من و غلام درآمد و اسم بقیه را خط زدند. علی پاشایی و اسدالله نوحه خوان و سید حسین را که اصلا ننوشته بودند. از دو بند حدود بیست نفر را جدا کرده بودند. شروع کردم با یک یک آن بزرگواران دست دادن. - حلالم کنید. - کاش نمی رفتی آقا مهدی. آثار محبت قطره قطره از چشمهایمان فرومی ریخت - خیلی زحمت دادیم، می بخشی. من واسدالله و سید علی کنار هم روزه و هماهنگی صحبت هایمان درباره قیام اباعبدالله الحسین (ع) و تقسیم آسایشگاه به سه قسمت و بعد عزاداری. - به امید دیدار برادر. هجوم گرمای خفه کننده تکریت، گلوهای تشنه و جگرهای سوزان، مکیدن شیرهای آب و قل قل سترون لوله های داغ. - حلالم کن. توی کلاسها مرتب شرکت کنید... مبادا از دست بدهید. پشتهای زخمی از بیداد تازیانه ها نگاههای دریایی، آیا پس از اسارت این صخره های مقاوم را پاس خواهند داشت؟ - ما رفتیم. هنگام ظهر اتوبوسها آمدند و سوار شدیم. هفتاد و پنج نفر از بچه هایی را که به ملحق و به جای ما برده بودند حالا همراه ما سوار اتوبوسها کردند. برای لحظه ای قیس ملعون را دیدم. سوار اتوبوس نشدم. نمی خواستم دیده شوم چون هر وقت مرا می‌دید کتکم می‌زد. سرانجام سوار شدم و دیدم قیس هم داخل اتوبوس نشسته است. نگاهی به من کرد و خندید. - کجا بنشینم؟ - جای راننده تبسمی کردم و گفتم: «آخر بنشینم؟» - آره هر کجا که دوست داری بنشین. باورنکردنی بود. برگشت از من پرسید - میدانی کجا می‌رویم؟ - نه قیس گفت: به کربلا و نجف می‌رویم. در دلم گفتم ای بدذاتها شما ما را به کربلا ببرید؟» اتوبوسها حرکت کردند. از محوطه اردوگاه خارج شدیم و رفتیم. در کویر حدود دو ساعت توقف کردیم. نمیدانم چرا؟ دوباره حرکت کردیم و متوجه شدم راهی را که از الرشید آمده بودیم داریم باز می گردیم. افتادیم به اتوبان تکریت بغداد از کاظمین گذشتیم. بعد رسیدیم به بغداد و در یکی از سه راهی‌ها اتوبوسها همدیگر را گم کردند. اتوبوس ما اشتباهی وارد شهر شد و از داخل بغداد عبور کرد. در جایی بوی کباب در داخل اتوبوس پیچید و ما را از خود بیخود کرد. زن و بچه و ملت عراق را می‌دیدیم سرانجام رسیدیم به شهر برّوبی. راننده گفت: «از داخل شهر می‌روم تا شما تماشا کنید.» نگهبان خواست مانع شود که راننده گفت: «تند می رانم و می رسیم به بقیه» در چهارراه کوچکی اتوبوس ما در ترافیک گیر کرد. ما با لباسهای ژنده داخل اتوبوس نشسته بودیم و ملت ما را زیر نگاه های خود گرفته بودند. - انت الفقير. ملت چنین می گفتند و ما نگاهشان می‌کردیم. در ویترین یکی از مغازه ها لوزام التحریر بود. چقدر در آن لحظه آرزو کردم مداد و دفتری داشتم؛ چراکه تا آن موقع با گچ و زغال و سرب چیز نوشته بودیم. طرفهای عصر بود که به پادگان سعد بن وقاص رسیدیم. چهارصد و پنجاه نفر بودیم. ادامه دارد ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊️ صبح بخیر👋 و سلام به دعای ندبه‌خون‌های جمعه یادش بخیر… اون روزایی که به شهر و دیار برمی‌گشتیم تا نفسی تازه کنیم. اول از همه یه سر می‌زدیم محل کارمون که قبل از جواب سلام، می‌گفتن کجا بودی تا حالا؟🧐 می‌رفتیم کارگزینی که برگه کجابودم رو بگیریم، ولی پرونده‌هامون مثل خودمون تو عملیات‌ها گم می‌شدن و تفحص لازم. روزی که به بایگانی مراجعه کردم تا پرونده‌مو بگیرم، سرباز بیچاره هر چه گشت چیزی نجست. آخرش اومد و گفت: "اصلاً پرونده‌ای ازت نیست. کی گفته تو جبهه بودی؟"😂 می‌گفتم: "بابا! هنوز اسمم رو در کمد اتاق که قبلا اینجا بودم، هست." دست به دامان یه همرزم قدیمی شدم. - جان تو ، خودت بیا نگاهی بنداز.. رفت و با ذوق زدگی برگشت که، - بیا رضا!… دو تا پرونده داری، پیدا کردم! 🥴 اون گذشت تا ۳۵ سال بعد حالا بعد از ۳۵ سال که دوباره رفتم برای کسر خدمت بچه‌هام، داستان بدتر از قبل شد. 😢 بعد از کلی این ساختمون، اون ساختمون رفتن، بالاخره پرونده‌مون رو از دل خاک و خاطره کشیدن بیرون ولی خدای من، نصف‌ سابقه رفته بود رو هوا. گفتن برو ببین کجا بودی، کدوم یگان، اینجا که چیزی ننوشته 😧😲 پیش خودم گفتم، خوشا به حال بعضی از بچه‌های پروازی.. نه دنبال پرونده‌سازی رفتن، نه درصد جانبازی خواستن، نه سنوات جمع کردن و حالا توی بهشت، توی آرامش محض، دارن حال‌شو می‌برن... 🕊 امروزتون پر از نور و آرامش ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  عبور از دجله - ۲۱ خاطرات سرباز اسیر عراقی   مترجم:  حمید محمدی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ 🔸 خاطره دوم ¤ نبرد بزرگ روزهای سرد آغاز زمستان را، دور از دغدغه‌های جان‌فرسای جبهه‌ها، در خانه‌ای گرم و آرام سپری می‌کردم. چهارمین روز مرخصی‌ام بود. طبق معمول، صبح که از خواب بیدار شدم، پیچ رادیو را چرخاندم. ناگهان صدای سرود حماسی و پرهیجانی در فضای کوچک اتاق پیچید و هراسی عجیب بر وجودم سایه افکند. انگار نفس در سینه‌ام حبس شده بود و قلبم میلی به تپش نداشت. ضرب‌آهنگ طبل‌ها، چون پتکی سنگین بر سرم فرود می‌آمد و صحنه‌های دلخراش و مرگبار جهنم فاو را از بایگانی ذهنم بیرون می‌کشید. نمی‌دانستم آتش جنگ این بار در کدام جبهه شعله‌ور شده، اما تصمیم گرفتم با وجود سابقه غیبت، تا پایان مرخصی‌ام به جبهه بازنگردم. با این حال، در آن فضای مبهم و بی‌خبری، طاقت نیاوردم. برای کسب خبر از خانه بیرون زدم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که یکی از هم‌رزمانم را دیدم؛ با شتاب به سویم می‌آمد. همین که نگاهم کرد، گفت: «زود باش، وسایلت را بردار! ما را احضار کرده‌اند. نیروهای ایرانی از چند محور به مناطق تحت کنترل سپاه سوم و هفتم، یعنی شلمچه و ام‌الرصاص، حمله کرده‌اند.» دیگر راهی برای فرار نبود. پیام فرمانده را دریافت کرده بودم. ناچار کوله‌بارم را بستم و همراه او به سوی میدان نبرد راه افتادیم. وقتی به منطقه درگیری رسیدیم، شب شده بود. در دوردست، شعله‌ها به آسمان زبانه می‌کشیدند و صحنه نبرد را روشن می‌کردند. تا آن لحظه، خوش‌شانس بودیم؛ هنوز تیپ ما وارد کارزار نشده بود. همه در حالت آماده‌باش کامل، منتظر فرمان حمله بودند. با توجه به پیشروی ایرانی‌ها، بعید نبود که به‌زودی ما نیز وارد میدان شویم. آتش سنگین توپخانه ایران بی‌وقفه بر سرمان می‌بارید و گاه زخمی بر تن چند نفر می‌نشاند. اما برخلاف انتظار، شدت نبرد به‌تدریج فروکش کرد و ما از ورود به صحنه درگیری معاف شدیم. سه روز بعد، رادیو عراق با اعلام خبر انهدام کامل نیروهای ایرانی شرکت‌کننده در عملیات، از این جنگ چندروزه با عنوان «نبرد بزرگ» یاد کرد؛ نبردی که به‌زعم آن‌ها با پیروزی عراق پایان یافته بود. صدام برای آن‌که به این پیروزی رنگ و لعابی بیشتر ببخشد، شروع به اهدای مدال‌های شجاعت به افسران و فرماندهان واحدهای درگیر کرد و مراسم را از تلویزیون به نمایش گذاشت. 👈 ادامه دارد ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐