🍂 سلامی گرم و صمیمی خدمت شما خوبان با یه صلوات محمدی ص 👋
میگفت، شب تو سنگر نشسته بودیم ، حرف ازدواج شد،
همه به هم تعارف میكردند و هركس سعی میكرد دیگری را جلو بیندازد.
یكی از برادران گفت:
« ننه من قاعدهای دارد، میگوید هر وقت پایت از لحاف آمد بیرون، موقع زن گرفتن است! » وقتی این حرف را می زد كه «علی پروینی» فرمانده دسته خوابیده بود و اتفاقاً پایش از زیر پتو بیرون افتاده بود
همه خندیدیم و یك صدا گفتیم :
«با این حساب وقت ازدواجِ برادر پروینی است»😅
بیچاره هاج و واج بلند شد ببینه چی شده همه به فکر زت دادنش افتادن😂
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 جلسه وداع/۳
راوی: برادر بسیجی اسدالله صالحی
همرزم شهید وحید درخشانی
<><><>
وقتی رو به جلو حرکت کردیم و دشمن را چند خاکریز عقب راندیم، رسیدیم به پاسگاه زید. بعثیها با تانک حمله کردند. بچهها یکییکی با آرپیجی تانکها را میزدند، اما تکتیرانداز دشمن با سیمینوف، آرپیجیزنها را هدف میگرفت و شهید میکرد.
دیگر کسی از آرپیجیزنها اطرافمان نبود. در همین لحظه، وحید آرپیجی را برداشت و به من گفت:
«پاهای من رو محکم بگیر.»
دو تانک را زد. برای زدن تانک سوم نشانه گرفت، اما صدای شلیک نیامد. فقط دیدم بدن وحید شل شد و افتاد.
وقتی صورت مبارکش را دیدم، نورانی شده بود. روی پیشانیاش، جای گلوله سیمینوف بود.
وحید عزیز، همانطور که خودش شب قبل گفته بود، به درجه رفیع شهادت نائل شد.
امروز، هر بار که بر سر مزارش در بهشت زهرای تهران، قطعه ۲۱، ردیف ۴۹ میروم، لحظهای کوتاه از خاطرات آشناییمان را مرور میکنم.
امیدوارم شرمنده شهدا نشویم.
تمام
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 پسری از پدر پرسید جبهه چطور بود؟
گفتم: تا منظورت چه باشد.
گفت: مثل حالا رقابت بود؟
گفتم: آری
گفت: در چی؟
گفتم: در خواندن نماز شب.
گفت: حسادت بود؟
گفتم: آری.
گفت: در چی؟
گفتم: در توفیق شهادت.
گفت: جرزنی بود؟
گفتم: آری
گفت: برا چی؟
گفتم: برای شرکت در عملیات
گفت: بخور بخور بود؟
گفتم: آری
گفت: چی می خوردید؟
گفتم: تیر و ترکش
گفت: پنهان کاری بود؟
گفتم: آری
گفت: در چی؟
گفتم: نصف شب واکس زدن کفش بچه ها
گفت: دعوا سر پست هم بود؟
گفتم: آری
گفت: چه پستی؟!!!
گفتم: پست نگهبانی سنگر کمین
گفت: آوازم می خوندید؟
گفتم: آری
گفت: چه آوازی؟
گفتم: شبهای جمعه دعای کمیل
گفت: اهل دود و دم هم بودید؟!!!
گفتم: آری
گفت: صنعتی یا سنتی؟
گفتم: صنعتی ، خردل ، تاول زا ، اعصاب💀☠
گفت: استخر هم می رفتید؟
گفتم: آری ...
گفت: کجا؟
گفتم: اروند ، کانال ماهی ، مجنون
گفت: سونا خشک هم داشتید؟
گفتم: آری
گفت: کجا؟
گفتم: تابستون سنگرهای کمین ، شلمچه ، فکه ، طلائیه
گفت: زیر ابرو هم برمی داشتید؟
گفتم: آری
گفت: کی براتون برمی داشت؟
گفتم: تک تیرانداز دشمن با تیر قناصه
گفت: پس بفرمایید رُژ لبم می زدید؟
گفتم: آری تا دلت بخواد
خندید و گفت: با چی؟
گفتم: هنگام بوسه بر پیشونی خونین دوستان شهیدمان
پسر سکوت کرد و چیزی نگفت ...
🔸 ياد رزمندگان بی نام و بی ادعای این سرزمین بخیر
@defae_moghadas
🍂
🔻 « فیلمبردار جنگ ۱۱ »
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
اواخر سال ۱۹۸۵ بود که به هنگ یکم، زیرمجموعه تیپ یک، منتقل شدم. پیش از این جابهجایی، سروان احمد، افسر اطلاعات هنگ، بار دیگر موضوع بازداشت گذشتهام را پیش کشید. با ورودم به هنگ، مرا به رسته هشتم فرستادند؛ واحدی مستقر در نقطه مقابل روستای زبیدات.
روزی مسئول رسته گفت:
«امروز با گروه گشتی به منطقه ممنوعه میروی.»
پاسخ دادم: «بسیار خوب.»
از آن روز، بهصورت نوبتی در مأموریتهای گشتی و کمین شرکت میکردم. تا اینکه شبی، در سمت راست روستای زبیدات، در منطقهای موسوم به «ابوغریب»—حدفاصل زبیدات و روستای طیب—در حال اجرای عملیات کمین بودم. ناگهان سروان احمد، نفسزنان و با شتاب از پشت سر رسید و با لحنی خشن پرسید:
«چه کسی تو را به مأموریت فرستاده؟»
گفتم: «مسئول رسته.»
بیدرنگ او را به باد دشنام گرفت و مرا به رسته هشتم بازگرداند. خطاب به مسئول رسته گفت:
«از این پس، این سرباز را به چنین مأموریتی نفرست!»
و پاسخ شنید: «بسیار خوب، قربان.»
چند روز بعد، ساعت هشت شب، اول ژانویه ۱۹۸۶، سروان احمد با مسئول رسته تماس گرفت و دستور داد فوراً مرا به قرارگاه هنگ اعزام کنند. پس از ورود، مسئول قرارگاه با خوشآمدگویی گفت:
«بنشین. ما میدانیم که تو یک شهروند وفادار و میهنپرست هستی. گذشته از آن، فیلمبردار و عکاس هم هستی، درست است؟»
گفتم: «بلی، قربان.»
ادامه داد:
«بسیار خوب. پنج روز دیگر، در سالگرد تأسیس ارتش، از افسران عکس بگیر. حالا به رستهات برو و دوربینت را بیاور.»
پاسخ دادم:
«قربان، در حال حاضر دوربینم اینجا نیست. در منزل است.»
با اصرار گفت:
«نه... نه... دوربینت باید همینجا باشد!»
گفتم:
«میتوانید خودتان بگردید یا از سربازان رسته بپرسید. اگر واقعاً میخواهید از شما عکس بگیرم، نامهای بنویسید تا اجازه دهند دوربین را به جبهه بیاورم.»
او گفت:
«بسیار خوب، فعلاً به رستهات بازگرد.»
در آن ایام، در آستانه ازدواج بودم. از فرمانده هنگ درخواست مرخصی کردم تا در مراسم عروسیام شرکت کنم. با موافقت او، هشت روز مرخصی گرفتم و با خوشحالی راهی منزل شدم. اما در همان روز نخست ازدواجم، اطلاعیهای از رادیو پخش شد:
«نیروهای ایرانی در شب نهم فوریه ۱۹۸۶، منطقه فاو را مورد هجوم قرار دادند.»
پس از پایان مرخصی، به یگانم بازگشتم. چند روز بعد، افسر توجیه سیاسی هنگ، سه نفر از نیروهای رسته را انتخاب کرد که من نیز در میانشان بودم. گفت:
«حمله ایران در شرف پایان است. برادران مبارز شما در فاو ضربات سنگینی به دشمن وارد کردهاند. بروید و یاریشان کنید.»
دو روز بعد، نیمهشب، در خواب بودم که حسین، سرپرست رسته، مرا بیدار کرد:
«سلاح و وسایلت را آماده کن. منتقل شدهای.»
پرسیدم:
«کجا؟»
گفت:
«نمیدانم. دستور همین حالا رسیده.»
به قرارگاه گروهان رفتم و از استوار دوم پرسیدم:
«به کجا منتقل شدهام؟ هنگ پشتیبانی یا نیروی ضربتی؟»
پاسخ داد:
«فاصله زیادی ندارد.»
یک ساعت بعد، کامیون حامل سربازان رسید. سوار شدیم، بیخبر از مقصد. تا صبح نمیدانستیم کجا میرویم، تا اینکه به قرارگاه پشتیبانی تیپ یکم کماندویی، موسوم به نیروهای «هاشم»، رسیدیم. ما را به صف کشیدند و اعلام کردند:
«شما به این تیپ منتقل شدهاید.»
چند لحظه بعد، از محوطه قرارگاه خارج شدم
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 سخت است
که دلتنگ شوی
چاره نباشد...
🔸 گلزار شهدا ، اهواز ۱۳۶۲
مادری بر سر مزار قهرمان شهیدش
عکاس: سعید صادقی
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۱۵
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ گذر ششم
بعد از ظهر به تهران تلفن زدم و حاج قاسم را پیدا کردم. صدایش پر از هیجان بود:
«فکر کردیم شهید شدی! خیلی دنبالت گشتیم. کار تموم شده، بانه هم پاکسازی شده. زودتر بیا، خانواده نگرانن.»
شب را ناچار در سقز ماندیم؛ جاده ناامن بود. گفتند از ساعت ۸ صبح تا ۳ بعد از ظهر، ژاندارمری و ارتش هر سه کیلومتر یک پست نگهبانی دارند و امنیت نسبی برقرار است. اما بعد از ساعت ۴، عبور با ماشین خطرناک میشود. ماشینها را در سربالایی، همانجا که زورشان نمیرسد سرعت بگیرند، گیر میاندازند. یک تیر میزنند به لاستیک، پیادهات میکنند. اگر زرنگبازی دربیاوری، با یک تیر خلاصت میکنند.
یکی از بچههای پادگان سقز گفت روزی ماشین ارتش برای تعویض پستها راه افتاد. ساعت ۳ بعد از ظهر، ضدانقلابها شناساییاش کردند. راننده و بغلدستی را کنار زدند و دو نفر از خودشان را با لباس ارتشی جایگزین کردند. همانطور در جادهها گشتند و بچههای نگهبان را یکییکی جمع کردند و بردند... و دیگر برنگشتند. شب، بچهها فهمیدند نگهبانها ناپدید شدهاند. چند روز بعد، جنازههایشان را در گوشه و کنار جاده و دل کوهها پیدا کردند.
همین شد که تا صبح ماندیم و فردا با مینیبوس به تهران برگشتیم.
---
مدتی عهد کردم مرد خانه باشم؛ به زندگیام برسم. چند ماه بود نه خواب راحت دیده بودم، نه غذای درستوحسابی خورده بودم، نه حتی نمازی بیاضطراب خوانده بودم. هر سجدهای که میرفتم، منتظر گلولهای ناغافل بودم که نگذارد سر از سجده بردارم. دلم واقعاً هوای خانه را کرده بود.
آشپزی فاطمهخانم حرف نداشت؛ مخصوصاً دمپختهایش عالی بود. هیچ غذایی مثل غذای خانگی نمیشود. یک روز سر ناهار گفت:
«میخوام دورهی آرایشگری ببینم.»
پرسیدم: «چرا آرایشگری؟»
گفت: «میخوام اگر نوعروسی وضع مالیاش خوب نبود، مجانی آرایشش کنم. اینطوری به خانوادههای بیبضاعت کمک میکنم. خیلیها حتی تو همین قضیه هم مشکل دارن.»
گفتم: «حرفی نیست. به نظر من زن باید نجاری هم بلد باشه. همهی هنرها رو باید بلد باشه تا محتاج کسی نشه. اما نباید وسیله و ابزار بشه. زن تو جامعه حرمت داره...»
اینها را گفتم چون واقعاً شناخته بودمش. میدانستم باجربزه است و برای خودش سالار. وگرنه تو قاموس من نیست که زن حتی تا دم بقالی برود.
چند روز بعد، فاطمهخانم در یک آموزشگاه ثبتنام کرد و خیلی زود مدرکش را گرفت. او هر کاری را که اراده میکرد، تا تهش میرفت. شکست در قاموسش نبود. حتی در دینداری و معنویت از من جلوتر بود. بیشتر روزها روزه میگرفت، وقت بیکاری قرآن میخواند، با پیشنماز مسجد همکاری میکرد، زنهای محل را به اردو میبرد و در کارهای خیر زبانزد بود. مردم محل بهش اعتماد داشتند؛ پولهای خیراتی را به او میسپردند.
فاطمه از خانوادهای پولدار آمده بود، چشم و دل سیر. همیشه میگفت:
«اون طرف رو دیدم و از خبرها برگشتم. میدونم اون طرف چه خبره. همهش پوچ و ظاهریه. طلایی خرج مطلاست.»
نمیدانم چه حکمتی بود که من و او، از دو دنیای عجیب و غریب، به پست هم خوردیم و او شد معلم اخلاق و عرفان من.
---
دم ظهر آخرین روز شهریور ۱۳۵۹، در نخستوزیری نشسته بودم که رادیو اعلام کرد:
«عراقیها مرز را رد کردهاند، چند شهر را گرفتهاند، فرودگاه مهرآباد را بمباران کردهاند... جنگ شروع شده.»
اول باورم نشد. بهتزده بودم. هنوز چند ماه نبود که به خانه برگشته بودیم. بچهها در نخستوزیری پریشان شدند. هر کسی چیزی میگفت، دلها در تبوتاب بود.
فردا، حاج قاسم صدایم زد:
«خبرها رو شنیدی؟»
«آره.»
«ما داریم میریم اهواز. تو هم اگر میآی، زودتر آماده شو.»
«دکتر چمران چی؟ اونم هست؟»
«دکتر با ناصر فرجالله، سرهنگ رستمی و آقای حسنی زود رفتن.»
گفتم: «من پای کار هستم؛ اما اول باید به خونه زنگ بزنم.»
گفت: «زنگ چیه سید؟! میریم، بعد توی راه زنگ میزنیم.»
نتوانستم روی حرفش حرفی بزنم. حاجی همیشه با یک جمله زندگی آدم را زیر و رو میکرد. میدانستم این تکهها را میآورد تا از همان اول وابستگیمان به خانواده کم شود.
نزدیک ظهر، من و حاج قاسم و دهبیستتا از بچههای نخستوزیری، بدون بقچه و بندیل، دستخالی ریختیم توی سهتا ماشین و راه افتادیم به طرف اهواز.
در یکی از شهرهای بین راه که اسمش یادم نیست، توقف کردیم. آن موقع خانهمان تلفن نداشت. زنگ زدم به خانهی رضا طلا، همسایهی دیوار به دیوارمان. مادر رضا گوشی را برداشت. خواستم برود مادرم را صدا کند. چند دقیقه بعد دوباره زنگ زدم. گفت:
«عزیزت نیست. همین الان جلوی در بود، نمیدونم یهو غیبش زد. اگر میتونی یک ساعت دیگه تلفن بزن.»
ناچار راه افتادیم. بعد از ظهر به خرمآباد رسیدیم. با هر مصیبتی بود، یک تلفن راه دور پیدا کردم و دوباره به خانهی رضا زنگ زدم. این بار مادرم گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
«همون قصهی عراقیهاست. چهار نعل دارن میآن. من مأموریتی دارم، میرم اهواز. خواستم بیخبر نمونید.»
پرسید: «کیا باهات هستن؟»
گفتم: «حاج قاسم و بچههای نخستوزیری.»
گفت: «تو سهم داری؛ باید بری. خدا به همرات.»
و خداحافظی کردیم. فرصت نشد با فاطمه و ننهپری صحبت کنم. بچهها دم ماشین منتظرم بودند. باید سریع راه میافتادیم. سوار شدیم و تختهگاز رفتیم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐