eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نوحه خوانی حاج صادق آهنگران در جمع رزمندگان گردانهای فجروفتح شهرستان بهبهان در دوران ۸ سال دفاع مقدس یادی که در دلها هرگز نمی‌میرد یاد شهیدان است تصویربردار: عبدالکریم اکبری @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 « فیلمبردار جنگ ۱۲ » خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ حدود ساعت شش بامداد بود که ناگهان متوجه لباس‌ها، سلاح‌ها و ذخایر خون‌آلود سربازان خودی شدم. با تعجب از یکی از سربازان پرسیدم: «چرا این وسایل خون‌آلود هستند؟» پاسخ داد: «تازه‌واردی؟» گفتم: «بله.» گفت: «ما در نبرد فاو شرکت داشتیم و امروز صبح زود از منطقه برگشتیم.» پرسیدم: «اوضاع چطور بود؟» گفت: «از کل افراد هنگ، فقط تعداد کمی جان سالم به‌در بردند. بیشترشان کشته، مجروح یا اسیر شدند.» بعدازظهر همان روز، ما را بین هنگ‌ها تقسیم کردند و من به هنگ سوم منتقل شدم. سپس مجدداً تقسیم‌بندی انجام شد و به گروهان یکم پیوستم. در مرحله‌ی بعدی، به رسته‌ی یکم افتادم. سلاح‌هایی بین ما توزیع شد و من یک قبضه خمپاره‌انداز ۶۰ میلی‌متری تحویل گرفتم. به فرمانده رسته، سروان ابراهیم، گفتم: «قربان، نمی‌دانم با این خمپاره‌انداز چه‌کار کنم!» او گفت: «تدریجاً با طرز کارش آشنا می‌شوی.» چند روز بعد، آموزش با سلاح‌ها آغاز شد. در آن روزها، خانواده‌ام نمی‌دانستند که من به تیپ کماندویی منتقل شده‌ام. پس از گذشت یک ماه، فرمانده گروهان نیروهای ویژه، ستوان یکم عبدالرازق، در جمع ما حاضر شد. به او گفتم: «قربان، من استحقاق دریافت مرخصی دارم. چند روزی از ازدواجم نگذشته بود که به واحد شما منتقل شدم.» پاسخ داد: «زیاد فکر نکن، به‌زودی مرخصی می‌گیری.» چند روز بعد، هنگ سوم کماندویی به ناحیه‌ای نزدیک تیپ ۴۲۶، حوالی منطقه زبیدات، حرکت کرد. به‌محض ورود، ما را در یک محوطه‌ی پوششی مستقر کردند. مدتی بعد، پنج روز مرخصی گرفتم و راهی منزل شدم. پس از پایان مرخصی، دوباره به یگانم ملحق شدم. شب هفتم آوریل ۱۹۸۶، هنگام انجام مأموریت، فرمانده رسته نزد من آمد و گفت: «چشم و گوشت را باز کن، کاملاً مراقب باش!» پرسیدم: «چرا قربان؟» گفت: «خطری احساس می‌شود.» ساعت دو نیمه‌شب، نیروهای عراقی ناگهان به مواضع سربازان جمهوری اسلامی یورش بردند. حمله از ضلع راست منطقه پوششی آغاز شد و لحظاتی بعد، نور سبزرنگی به نشانه‌ی اشغال هدف شلیک کردند. دو روز بعد، آتش توپخانه‌ی سنگینی بین عراق و ایران آغاز شد. سپس دستور حرکت تیپ ما به منطقه‌ی اشغالی شرهانی صادر شد. به ما گفتند که تمام تجهیزات رزمی‌مان را آماده کنیم. به فرمانده رسته گفتم: «قربان، شما می‌دانید که من یک ماه پیش ازدواج کرده‌ام. آیا ممکن است از رفتن معافم کنید؟» فرمانده که با من دوستی دیرینه داشت و منزلش در مجاورت خانواده‌ی همسرم بود، گفت: «بسیار خوب، پشت خط بمان. هر وقت احضارت کردم، نزد ما بیا.» تشکر کردم و به پشت خط رفتم. دو روز بعد، مسئول اداری گروهان گفت: «فرمانده دستور داده همه، بدون استثناء، راهی خط مقدم شوند.» ظهر روز ۱۶ آوریل ۱۹۸۶، راهی خط مقدم شدیم و مدتی بعد به قرارگاه هنگ در منطقه‌ی شرهانی رسیدیم. به‌محض پیاده شدن از خودروی نظامی، یک خمپاره‌ی ۸۰ میلی‌متری پشت سرم فرود آمد و به‌طور سطحی مجروح شدم. مرا به بیمارستان منتقل کردند. آنجا به من ۷ روز مرخصی، یک دست یونیفورم نظامی و ۲۵ دینار وجه نقد دادند. در تاریخ ۳ ژوئیه ۱۹۸۶، هنگ سوم کماندویی به «نهر دوئیجی» حرکت کرد و من نیز به آن‌ها ملحق شدم. تا جایی که به خاطر دارم، این حرکت در ماه رمضان و پیش از اشغال شهر مهران انجام شد. هنگ به منطقه‌ی «خشم» در فکه‌ی عراق عقب‌نشینی کرد. منطقه در معرض گلوله‌باران متقابل طرفین قرار داشت. مدتی بعد، از رادیو اعلام شد که نیروهای ایرانی شهر مهران را مورد هجوم قرار داده‌اند. روز هفتم اکتبر ۱۹۸۶، هنگ ما به سمت مهران حرکت کرد. در پشت واحد آتشبار اردو زدیم تا اینکه سرهنگی از لشکر ۲۶ آمد و گفت: «سربازان را آموزش دهید.» در نخستین روز، با نحوه‌ی حمله، خنثی‌سازی مین‌ها، باز کردن سیم‌های خاردار و استقرار در صحنه‌ی درگیری آشنا شدیم. ┄‌┅••༅✦༅••┅┄‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 معرفی ۸ کتاب برتر با محوریت زنان در حوزه دفاع مقدس @defae_moghadas  ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۱۶ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ ورود به اهواز و دیدار با چمران ظهر فردا به اهواز رسیدیم. آفتاب بالا آمده بود و تیزی‌اش چشم را می‌زد. هوا داغِ داغ بود؛ گرمای جنوب با کسی شوخی ندارد. در مسیر، ماشین‌ها انگشت‌شمار بودند، اما در جهت مخالف، راه‌بندان سنگینی دیده می‌شد. نیسان‌ها، خاورها و وانت‌ها با بارهایی از اسباب و اثاثیه، حتی مرغ و خروس، شهر را ترک می‌کردند. آن‌هایی که وسیله نداشتند، پیاده راه افتاده بودند؛ زن‌ها، بچه‌ها، پیرها... هرچه توان داشتند، برداشته بودند و می‌رفتند. مقصدشان نامعلوم بود؛ شاید شهری دیگر، شاید پناهگاهی امن. در شهر، بیشتر مغازه‌ها بسته بودند. معدودی باز بودند و چای می‌فروختند. شهر به طرز عجیبی خلوت و ساکت بود. بعضی خانه‌ها ویران شده بودند و فقط تلی از خاک از آن‌ها باقی مانده بود. چند کوچه را رد کردیم تا به محوطه‌ای گاراژمانند رسیدیم. قاسم گفت: «اینجا مقر نیروهایی‌ست که از تهران می‌آیند.» شب را همان‌جا خوابیدیم. صبح زود به استانداری اهواز رفتیم؛ ساختمانی در آن‌سوی رودخانه‌ی کارون که حالا مقر نیروهای چمران شده بود. در استانداری، ناصر فرج‌الله را دیدم؛ بچه‌محل‌مان بود و حالا پیک و دست‌راست چمران شده بود. قدبلند، چهارشانه، خوش‌چهره و بی‌نهایت جسور. چمران به او می‌گفت «آچار فرانسه»؛ چون هر کاری که جسارت و مهارت می‌خواست، ناصر پای کار بود. سلام و علیکی کردیم و حدود یک ساعت در محوطه دنبال آشناها گشتیم تا ناصر صدایمان کرد. ده پانزده نفری رفتیم پیش دکتر. وقتی وارد شدیم، حاج قاسم کنار دکتر نشسته بود و نقشه‌ای وسط‌شان پهن بود. دکتر با گرمی و صمیمیت استقبال‌مان کرد و بی‌مقدمه گفت: «عراقی‌ها سرشان را انداخته‌اند پایین و از سمت خرمشهر به طرف اهواز می‌آیند. ژاندارمری هم نتوانسته جلوی‌شان را بگیرد. تنها کاری که فعلاً از ما ساخته است، جنگ چریکی‌ست؛ یعنی ضربه بزنیم و پیشروی‌شان را متوقف کنیم.» یکی پرسید: «الان کجا هستند؟ چقدر با ما فاصله دارند؟» دکتر پاسخ داد: «دو سه کیلومتری حمیدیه‌اند. همه‌جور سلاح دارند. ما در تیررس‌شان هستیم. قبل از هر کاری باید ماشین‌ها را استتار کنید؛ یعنی با گل بپوشانید تا در دید دشمن نباشند. هر اقدامی باید با هماهنگی سرگروه باشد. بدون شناسایی جلو نروید؛ حتی یک متر. اول محل را ببینید، بعد با آگاهی عمل کنید تا تلفات کمتر شود.» پرسیدم: «ارتش چه می‌کند؟» دکتر گفت: «با فرمانده لشکر ۹۲ زرهی صحبت کرده‌ام. آن‌ها تلاش می‌کنند جلوی عراق را بگیرند، اما ارتش عراق مجهز و قوی‌ست. ارتش ما هم افتاده دست بنی‌صدر. باید دید چه تصمیمی می‌گیرد. نظرش این است که بگذاریم جلو بیایند، بعد محاصره‌شان کنیم.» گفتم: «وقتی همه‌جا را با خاک یکسان کردند و زن و بچه‌ی مردم را کشتند، محاصره چه فایده‌ای دارد؟ مگر به این راحتی می‌شود بیرون‌شان کرد؟» حدود یک ساعت بحث کردیم و نظرها را شنیدیم. وقتی از اتاق دکتر بیرون آمدیم، چند نفر رفتند و با گونی خاک آوردند و وسط حیاط ریختند. من هم آستین‌ها را بالا زدم و قاطی بچه‌ها شدم. آب ریختیم روی خاک‌ها و گل شل و آبکی درست کردیم. با کمک بچه‌ها، گل را به سر و روی ماشین‌ها مالیدیم تا استتارشان کنیم. نزدیک ساعت ۱۰ صبح، ناصر صدایمان کرد: «دکتر گفته آماده بشید، می‌ریم حمیدیه برای شناسایی.» از اهواز تا حمیدیه فقط یک جاده بود که به سوسنگرد و هویزه می‌رسید. خانه‌های کاه‌گلی و ساده‌ی روستایی با خاک یکسان شده بودند، نخل‌ها سوخته بودند، و بیشتر مردم پیاده در حال ترک منطقه یا در جست‌وجوی پناهگاه بودند. ماشین‌ها را در نقطه‌ای امن، دور از تیررس دشمن، پارک کردیم و خودمان حدود صد متر جلوتر رفتیم. روی تپه‌ای کم‌ارتفاع ایستادیم تا مشرف به منطقه‌ی حمیدیه باشیم. دکتر دوربین کشید و منطقه را دید زد، بعد دوربین را به نوبت به همه داد تا خط دشمن را ببینیم. وقتی نوبت من شد، دریچه‌ی دوربین را روی چشم گذاشتم و خیره شدم. چشمتان روز بد نبیند؛ در فاصله‌ی شش هفت کیلومتری، تانک‌ها مثل اسباب‌بازی کنار هم چیده شده بودند. چند دقیقه همه‌مان ساکت و بهت‌زده بودیم. لوله‌ی تانک‌ها به سمت ما بود. نمی‌دانستیم با آن همه تانک چه باید کرد. دست‌مان خالی بود و روبه‌رویمان دیوار آهنی. دکتر از حالت چهره‌مان فهمید در چه آشوبی هستیم. دوربین را گرفت و گفت: «خوب ببینید از کجا تا کجا تانک چیده‌اند. یک دیوار آهنی ساخته‌اند. از هیچ‌چیز نمی‌ترسند. صدام گفته تا سه روز دیگر در اهواز هستیم؛ یعنی فردا باید این‌جا باشند. تازه، بعضی از عرب‌های مرزنشین با عراقی‌ها فامیل‌اند؛ هم‌زبان‌اند، دختر داده‌اند، دختر گرفته‌اند. کاری ازشان برنمی‌آید.»
بعد ادامه داد: «ما باید لودر داشته باشیم، خاکریزهای محکم بزنیم و جلوی پیشروی این تانک‌ها را بگیریم. دولت هم اعلام کرده هرکس می‌تونه بیاد بجنگه؛ مثلاً منقضی‌خدمت‌های سال ۱۳۵۶ برگردند سر خدمت.» همین که این را گفت، گوش‌هایم تیز شد. من هم از خدمت در رفته بودم، اما چون در منطقه‌ی جنگی مشغول خدمت بودم، خیالم از بابت سربازی راحت بود. یکی دو ساعت بعد به استانداری برگشتیم. دیدن آن همه تانک، خرابی، و بدبختی مردم، غم عالم را ریخت توی دلمان. واقعاً حال همه‌مان گرفته شد. جلوی در استانداری چند اتوبوس ایستاده بود. نیروهای داوطلب آمده بودند. یکی از بچه‌های کمیته‌ی شاپور جلوی اتوبوس ایستاده بود و بچه‌ها را هدایت می‌کرد. قد بلند، با شال سبز به کمر و کلاه سبز کف‌سری که نشان می‌داد سید است. چمران جلو رفت، زد پشتش و گفت: «خسته نباشید. شما بچه‌هاتون رو بردارید و برید سمت آبادان، محور هویزه؛ همون‌جایی که فداییان اسلام عمل می‌کنن. اون‌ها به نیروی کمکی بیشتر احتیاج دارن.» همان موقع چند نفر از بچه‌های سپاه اهواز از پادگان حمیدیه آمدند. همه‌شان بومی بودند؛ اهل اهواز و شهرهای اطراف هویزه. دکتر به آن‌ها گفت: «برید از زیر سنگ هم شده، لودر پیدا کنید. بدون لودر هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم.» یکی از جوان‌ها با لهجه‌ی اهوازی گفت: «ما ماشین معمولی هم گیرمون نمیاد، لودر که جای خود داره!» دکتر گفت: «من با معاونت انقلاب تماس گرفته‌ام. گفته‌اند هرکس ماشین داره بیاره؛ وانت، استیشن، هرچی باشه به درد می‌خوره.» فردای آن روز، حاج قاسم چند نفر از سرکرده‌ها را به کرج فرستاد تا نیروهای داوطلب کرجی را به خط بیاورند. غروب، حدود صد نفر آمدند. دکتر وقتی آن‌ها را دید، حسابی خوشحال شد. حاج قاسم همه‌مان را جمع کرد توی حیاط استانداری و گفت: «خودتون تیم‌تیم بشید و یک نفر رو از بین خودتون سرتیم انتخاب کنین.» ما به سه تیم ۳۳ نفره تقسیم شدیم. آن زمان مسئول شدن به سردوشی و درجه و سواد نبود؛ هرکس جسورتر، زبان‌دارتر و قلدرتر بود، سرتیم می‌شد. دکتر نقشه را پهن کرد، حدها را مشخص کرد و برایمان توضیح داد. دب حردان، شمریه، دهلاویه، طراح و کرخه کور، نزدیک‌ترین مناطق به خط عراق بودند. این مناطق روزی هزار بار زیر آتش توپ و خمپاره بودند. اما چون خط پادگان حمید محکم بود، گرفتنش ممکن نبود. در محورهای دیگر، خصوصاً کرخه کور، امکان مانور و شبیخون بیشتر بود. از روز سوم و چهارم، من و حاج قاسم به محور ذوالفقاریه رفتیم. آن‌جا دوباره حدبندی کردیم و من مسئول یک تیم کوچک‌تر شدم. به محور فرسیه رفتیم. حسین محمودی و محمد نجفی هم با من بودند. حسین، تپل و درشت بود؛ بچه‌ها بهش می‌گفتند «حسین تپل». فرسیه، محوری دو کیلومتری جلوی دب حردان بود که از یک طرف به جاده‌ی اهواز–خرمشهر می‌رسید و از طرف دیگر به کوت عبدالله. ما همیشه در تیررس بودیم و عراق شبانه‌روز آن‌جا را می‌کوبید. رفت‌وآمد نیروهای‌شان را می‌دیدیم. صدام در آن چند روز اول، تمام توانش را گذاشت تا اهواز را بگیرد. تمرکزش روی جاده‌های اهواز–سوسنگرد و اهواز–آبادان بود. آخر سر هم قسمت‌هایی از آن را گرفت. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 خاطره سرباز قمی از گرفتن اسیر با آفتابه @defae_moghadas