🍂
🔻 « فیلمبردار جنگ ۱۳ »
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
در روز ۹ اکتبر ۱۹۸۶ (۱۷ مهر ۱۳۶۵)، از یکی از دوستانم که در داخل کانتینر به رزمندگان خدمترسانی میکرد، خواستم هنگام خروج از جبهه مرا نیز همراه خود ببرد. او پذیرفت. آن روز، حوالی ظهر، پنهانی از قرارگاه خارج شدم. لحظاتی بعد، دوستم رسید و مرا به استان واسط برد. به منزل عمو و پدر همسرم رفتم و آنها را از ماجرا مطلع کردم.
در مدت فرارم، در روز ۱۰ اکتبر ۱۹۸۶ (۱۸ مهر ۱۳۶۵)، هنگ ما به سمت خطوط مقدم حرکت کرد. نیروهای اسلام حملهای را آغاز کردند و با یکی از گروهانهای ما درگیر شدند. این درگیری تعدادی کشته و مجروح برجای گذاشت، اما نیروهای اسلام موفق به تصرف موضع نشدند.
روز بعد، ۱۱ اکتبر (۱۹ مهر)، منتظر رسیدن کانتینر بودم تا اینکه بالاخره رسید. به سرنشینان سلام کردم. گفتند: «خدا تو را از مرگ حتمی نجات داد.» پرسیدم: «چطور؟» پاسخ دادند: «نیروهای اسلام حمله کردند و با گروهان شما درگیر شدند. مسئول رسته و چند نفر دیگر کشته شدند.»
آنها را به منزل عمویم دعوت کردم و اهل خانه را از ماجرا آگاه ساختم. عمویم نیز از آنها تشکر کرد. سپس گفتم: «من برگ مرخصی ندارم.» گفتند: «ما تا چهار فوریه مرخصی داریم.»
پس از آن، به خانهمان رفتم و ۲۲ روز دیگر در حالت فرار باقی ماندم تا اینکه بالاخره تلفن زنگ خورد. فرمانده رسته از پشت خط مرا سرزنش کرد و گفت: «هرچه زودتر بیا!» حرکت کردم و در پشت خطوط، نزدیک واحد توپخانه، به آنها ملحق شدم. مشغول آموزش بودند.
چند روز بعد، در نیمهشب، نیروهای اسلام به منطقه «زرباتیه» حمله کردند. ما را به آن منطقه اعزام کردند. به محض ورود، تپههایی را که در تصرف نیروهای اسلام بود، بازپس گرفتیم. دو روز بعد، به منطقه «دبل یو» مقابل شهر مهران عقبنشینی کردیم.
در تاریخ ۲ مه ۱۹۸۷ (۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۶) که همزمان با آغاز ماه رمضان بود، به سمت شمال عراق حرکت کردیم و به پشت خطوط واحدهای نظامی در «سلیمانیه» رسیدیم. سپس به طرف انبارهای مهمات در منطقهای رفتیم که نامش را فراموش کردهام. پس از پانزده روز، راهی شهر «حلبچه» شدیم. در آنجا تظاهراتی از سوی کردهای مخالف آغاز شده بود که سرکوب شد. هلیکوپترها روستاهای کردنشین منطقه را زیر آتش گرفتند.
حدود ۱۲ روز بعد، به منطقه «چوارته» رفتیم و ۲۵ روز در آنجا مستقر بودیم. پیش از حرکت، فرمانده هنگ، سرهنگ دوم «ثامر»، در جمع نیروها گفت: «منطقهای که قصد رفتن به آن را داریم، محل استقرار نیروهایی است که مثل ما صحبت میکنند، مثل ما لباس میپوشند و به نیروهای بدر مشهورند. مراقب باشید.»
به سمت روستای «مرگ» حرکت کردیم و از ارتفاعی به همین نام صعود نمودیم. دو روز در آنجا ماندیم. روز سوم، در تاریخ ۸ ژوئیه ۱۹۸۷ (۱۷ تیر ۱۳۶۶) که مصادف با عید سعید فطر بود، مرخصی گرفتم و به خانه رفتم. دخترم تازه متولد شده بود. نامش را «فاطمه» گذاشتم.
در تاریخ ۱۴ ژوئن ۱۹۸۷ (۲۴ خرداد ۱۳۶۶) به یگانم در ارتفاع «مرگ» بازگشتم. در ۲۱ ژوئن (۳۱ خرداد)، نیروهای ارتش اسلام به منطقه حمله کردند. آن زمان، من نگهبان خط مقدم بودم. با احساس حمله، شتابان به سنگر رفتم و خمپارهانداز ۶۰ میلیمتری را بیرون آوردم. هنگام آمادهسازی آن، نیروهای اسلام به ما نزدیک شدند. فرمانده گروهان آمد و گفت: «شلیک کن!» شلیک کردم، اما بیهدف بود. افسر برای پشتیبانی به سمت مقابل رفت. من نیز از فرصت استفاده کرده، خمپارهانداز را برداشتم و از ارتفاع پایین آمدم.
در تاریکی، صدایی از پایین شنیدم. همراه من، یک افسر مجروح و یک سرباز بودند. به سمت صدا رفتم و پرسیدم: «شما کی هستید؟» گفتند: «بیا، بیا!» متوجه شدم نیروهای اسلام هستند. بلافاصله برگشتم و ارتفاع را بالا کشیدم. مجروح را برداشتم و در سنگری پنهان شدیم. لحظاتی بعد، چند سرباز فراری ما رسیدند و وارد همان سنگر شدند. یکی از آنها از نیروهای اطلاعات بود و کنار در نشست.
ناگهان صدای نیروهای اسلام از پایین ارتفاع شنیده شد. گلوله منور بر فراز ما روشن شد و سپس با آر.پی.جی به سمت ما آتش گشودند. گلوله به سنگر مجاور اصابت کرد. به دوستانم گفتم: «از سنگر خارج شوید، وگرنه کشته خواهید شد!» بلافاصله خارج شدیم. هنوز چند قدمی دور نشده بودیم که خمپارهای به سنگر خورد و فریاد کمک دوستانمان بلند شد.
به نقطهای از ارتفاع که از گلولهباران در امان بود، پناه بردیم. سپس به سمت جاده حرکت کردیم. به دوستانم گفتم: «چرا خودمان را تسلیم نکنیم؟ به خدا قسم، صبح هواپیماهای عراقی حمله شیمیایی خواهند کرد و ما ماسک محافظ نداریم. بهتر نیست تسلیم شویم؟» گفتند: «اگر تسلیم شویم، ما را میکشند.» گفتم: «بسیار خوب، من جلوتر میروم. وقتی صدایتان زدم، بیایید. موافقید؟»
در آن لحظه، ستوان یکم «عباس شبر» همراه من بود. به نیروهای اسلام گفتم: «ما تسلیم هستیم.» گفتند: «بیا... بیا...» به محض رسیدن، دستهایم را از پشت بستند و با اشاره گفتند: «دوستانت را صدا بزن!» دوستانم را صدا زدم.
رزمندگانی که خودمان را به آنها تسلیم کردیم، کمسنوسال بودند. از این بابت نگران بودم. اما ساعاتی بعد فهمیدم که نگرانیام بیمورد بوده است.
پایان
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 سرگذشت شنیدنی
حاج باقر کویتی
و کمکهای خالصانه به دفاع مقدس
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۱۷
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ عراق فقط در زمینهای رملی ضعف داشت و در آن مناطق کاری از پیش نمیبرد. در این ماجرا، لشکر ۱۶ زرهی قزوین هم وارد عمل شد و عملکرد خوبی از خود نشان داد. محور کرخه کور در اختیار سید محمد مقدمپور بود که درگیریاش از سایر محورها شدیدتر بود. محور سوسنگرد–دهلاویه را سرهنگ ایرج رستمی فرماندهی میکرد؛ از بزرگان و شجاعان جنگ که مورد اعتماد و امین دکتر چمران بود.
از نظر تجهیزات، ما خمپاره داشتیم و در هر محور، دو تیربار مستقر کرده بودیم که ارتش در اختیارمان گذاشته بود. دکتر، لودرها را مأمور کرده بود تا از کوی ذوالفقاری و ایستگاه ۷ آبادان تا فیاضیه، کوت سیدصالح، پشت دب حردان، کرخه کور و حمیدیه—که مشرف به تپههای اللهاکبر بود—یک خاکریز محکم و پیوسته بزنند. این کار، عملاً جلوی پیشروی دشمن به سمت اهواز را گرفت و دست عراق را تا حد زیادی بست.
من تقریباً هر روز دکتر را میدیدم. یا او به محورها و سنگرهای بچهها سر میزد، یا من به استانداری میرفتم و دیداری تازه میکردم. بیشتر وقت دکتر در محور کرخه کور و روستاهای اطراف میگذشت، و عراق هم آنجا را بیامان میکوبید.
یک روز که به استانداری رفتم، دکتر مرا دید و گفت:
«سید، دنبال زدن تانکها هستیم. چه خبر؟ الان مشکل اصلی همین تانکهاست. فاصلهها و شرایط محورها طوریست که نمیتونیم راحت شکارشون کنیم. هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. امروز یه فکری به ذهنم رسید…»
پرسیدم: «چی آقا؟»
گفت: «اگر چند تا موتور پرشی با موتورسوارهای تیز و چابک داشته باشیم، میتونن تانکها رو شکار کنن.»
در دلم چیزی جرقه زد. خواستم برای اولین بار در عمرم حاج قاسم را دور بزنم. رو به دکتر گفتم:
«آقا، من یه فکری دارم… ولی به وقتش میگم.»
از دکتر خداحافظی کردم و پایین آمدم. منتظر شدم تا اطراف دکتر خلوت شود تا حرفم را بزنم. کنار پلهها ایستاده بودم که حاج قاسم صدایم کرد:
«منم موافقم، سیدجون.»
با تعجب گفتم: «با چی؟»
گفت: «با همون حرفی که میخوای به دکتر بزنی.»
گفتم: «اگه موافقی، پس شما بگو.»
گفت: «نه، بیا با هم بریم پیشش.»
چند دقیقه بعد، با هم وارد اتاق دکتر شدیم. قاسم گفت:
«اون موتورسوارهایی که گفتید، سید سراغ داره؛ ولی همهشون از این بچهلاتها و تیغکشها هستن.»
دکتر به من نگاه کرد و گفت:
«آره سید؟ قاسم راست میگه؟»
گفتم: «بله آقا، سراغ دارم.»
دکتر گفت:
«من آدم بیکله میخوام. امروز برو تهران، دنبال این کار. فعلاً از همهچی مهمتره. ببینم چه میکنی. علی یارت.»
همان روز با وانتی که محمد نجفی رانندهاش بود، راهی تهران شدم. مستقیم رفتم سراغ جلیل نقاد؛ بچهمحلمان. سنوسالش کم بود، اما قلدر و زبل. بهخاطر قد کوتاهش به «جلیل پاکوتاه» معروف شده بود. برادرش عضو سازمان مجاهدین خلق بود، اما خودش مؤمن، پاکسیرت و عاشق موتور. موتورها را اوراق میکرد، تعمیر میکرد و میفروخت. همه زندگیاش موتور بود. به چشم بر هم زدنی، دل و روده موتور را درمیآورد و دوباره میبست. خودش هم یک موتور پرشی بزرگ داشت. همانقدر که من عاشق کفترهایم بودم، او عاشق موتورش بود.
بعد از سلام و احوالپرسی، قضیه شکار تانک را برایش توضیح دادم. راضیاش کردم که به منطقه بیاید. ترک موتورش نشستم و با هم سراغ چند نفر از دوستانش و بچههای مولوی رفتیم. جمعشان کردم و گفتم فردا صبح ساعت ۸ بیایند نخستوزیری.
صبح فردا، زودتر از همه رسیدم. پنجاه نفر آمده بودند، همه با موتور پرشی. مسئول ستاد اعزام به جنگ در نخستوزیری، تا قواره بچهها را دید، گفت:
«اینها به درد جنگ نمیخورن! کفش قیصری آوردی؟ اینجا جبههست یا سوسولبازی؟»
جوش آوردم. خواستم خفتش کنم، ولی خودم را کنترل کردم. وقت دعوا نبود. زنگ زدم استانداری اهواز و ماجرا را مو به مو برای حاج قاسم تعریف کردم. یک ساعت بعد، حاجی تماس گرفت و مشکل را حل کرد. راهآهن هم قبول کرد موتورها را با همان قطار مسافربری بار بزند و به اهواز بفرستد.
غروب همان روز به اهواز رسیدیم. موتورها را بار تویوتا کردیم و به استانداری بردیم. دکتر چمران تا بچهها را دید، تکتکشان را بغل کرد و با همهشان به سبک مشتیها سلاموعلیک کرد. همین برخورد صمیمی باعث شد دکتر در دل بچهها جا باز کند و آنها برای همیشه حرفش را بخرند.
دکتر رو به من کرد و گفت:
«چه ورقهایی آوردی سید! بارکالله باباجان.»
بعد برای موتورسوارها توضیح داد:
«ما برای هر موتور، یک آرپیجیزن میگذاریم ترک شما. برید تو دل دشمن، تا جایی که میتونید به تانکها نزدیک بشید. یه جای مناسب، موتور رو بخوابونید، آرپیجیزن شلیک کنه، دوباره بپره ترک موتور و سریع برگردید عقب. این کار، سرعت و دقت میخواد.»
بعد از جلسه توجیهی، موتورسوارها را به قاسم سپردم، چون باید به محور فرسیه میرفتم. وقتی از ساختمان بیرون میآمدم، دکتر صدایم کرد و گفت:
«سیدجان، دستت درد نکنه. اگر خدا کمک کنه، وضع دفاعیمون خیلی بهتر میشه. تو جنگ چریکی، امید ما به مردمه.»
گفتم:
«آقا، شما به قیافه اینها نگاه نکن. هر کدومشون ده تا عراقی رو حریفن. دل پاک دارن و همون شجاعتی که شما دنبالش هستی. میدونم چی میخوای بگی… اینها دُر هستن؛ دُری که افتاده تو لجن. ولی باطن دارن، ریشه دارن. فقط یه جا میخوان که ریشه بدوونن. آقا، روم نمیشه بگم، ولی نصف این بچهها از محلههای خلافنشینان. لاتن، گردنکلفتن، ولی حرف ما رو خریدن. ما مرد جنگ میخوایم. فقط همین.»
از دکتر خداحافظی کردم و به محور فرسیه برگشتم.
بین نیروهای داوطلب، بیست–سی لبنانی هم بودند که همرزم دکتر در لبنان بودند و با او به ایران آمده بودند. همهشان ورزیده و کاربلد جنگ بودند. هم با عراقیها میجنگیدند و هم به نیروهای مردمی، تاکتیک و روش شکار تانک با آرپیجی آموزش میدادند. مثل دکتر، لباس پلنگی به تن داشتند و بعضیهایشان چفیه بسته بودند. آن زمان، چفیه هنوز رایج نشده بود؛ فقط لبنانیها و رزمندگان بومی عرب چفیه میبستند.
شاید روز سوم جنگ بود که شنیدم لبنانیها سه شهید دادهاند و دو–سه تانک زدهاند. علی عباس، یکی از آنها، از همه به دکتر نزدیکتر بود. فارسی را روان صحبت میکرد و خیلی زود با ما اخت شد. قرار شد علی عباس، آموزش شکار تانک با موتور را به موتورسوارها بدهد.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 یادش بخیر
روزهایی که جمعمان جمع بود
سادهی ساده، بیریای بیریا
کنار هم میایستادیم و رو به خدا میکردیم و رو بخدا میرفتیم.
همان روزهای خاص
روزهایی که خسته از تمرینات فشرده آبی خاکی به نمازخانه میآمدیم و در نمازمان خاک میشدیم و غرق خدا میگشتیم.
..و امروز چقدر جای خیلیها در کنارمان خالیست...
🔹 نماز جماعت رزمندگان
تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی علیه السلام
در پلاژ اندیمشک
#کلیپ. #یادش_بخیر
@defae_moghadas
🍂 سلام سلام سلام... صبح زیباتون روشن و پر امید 👋
میگفت: در پادگان آموزشی بسیج، مسئول گروهمان سید علیرضا رو به من کرد و گفت؛ «بچه! تو برای چی آمدی اینجا؟» گفتم: «شما برای چی آمدی؟» گفت: «من برای پیاده کردن اسلام.» گفتم: «من هم برای تماشا آمدم.»
خندید و بعد با هم رفتیم طرف شالیکوبی پدرش – حاج سید ابراهیم ـ ماجرای پادگان را برای حاجی تعریف کردم، پدرش خندید و رو به پسرش – سید علیرضا که دست به جیب ایستاده بود، گفت: «بابا! یکوقت شما کمک نکنید؟ بروید منطقه اسلام را پیاده کنید» بعد همه زدیم زیر خنده.😄😂
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
#گزیده_کتاب
«رویای بیداری»
نویسنده: نسرین پرک
روایتگر خاطرات شفاهی: خانم زینب عارفی همسر شهید مدافع حرم مصطفی عارفی
┄═❁❁═┄
آقا مصطفی میگفت: «به نظر من ما نباید به عنوان یک نیروی عادی آموزشندیده بریم. نیرویی که فقط بتونه تفنگ دستش بگیره، رفتنش تأثیر چندانی نداره. ما باید اول دورههای آموزشی رو ببینیم، بعد از خود عراقیها نیروی داوطلب جمع کنیم و بهشون آموزش بدیم.»
آقای کوهساری خندید: «هنوز که هیچ ارگانی قصد بردن ما رو نداره. بسیج هم که با ما همکاری نکرد.»
آقای اسدی گفت: «ارگان مُرگان که نه، ولی شنیدم مامان جونت بلیط یک طرفه به سرزمین رؤیاها برات گرفته!»
آقای جاودانی گفت: «مبارکه رفیق، از آقای اسدی جلو زدی.»
آقای اسدی گفت: «فقط جهت اطلاع دوستان، خانواده برای آقازادهشون کت و شلوار خریدن، قراره به زودی ایشون متحول! ببخشین متأهل بشن!»
آقامصطفی گفت: «من موندم این بَشر به اضافهی اون دو تا بَشر دیگهای که اینجا نشستن چرا تن به ازدواج نمیدن؟ به خصوص جناب کوهساری عزیز که اخیرا پدر محترمشون یک ماشین صفر براش خریده و یک طبقه از خونه رو هم به نامش زده، برادر عزیز شما از بیست و چهار سالگی میتونستی زن بگیری و نگرفتی تا الان چهار پنج سال تأخیر داری، بجُنب دیر میشه.»
┄═❁═┄
#کتاب #رویای_بیداری
@defae_moghadas
🍂 پل شحیطاط
قرارگاه سری نصرت در عملیات خیبر
°°°°°
عبدالمحمد يك مرتبه با گفتن آخ، آر پی جی از دستش رها شد و روی زمين افتاد.
حميد فرياد زد: عبدالمحمد چه شد؟
- هيچی قفسه سينه ام تير خورد.
- تير خوردی؟
- آره تك تيرانداز مرا زد.
- پس بيا تو هم با ماشين عقب برو. وضع تو هم خراب است.
- من بروم عقب؟ من پل را رها نمی كنم؟ میفهمی چه می گويی آقای باكری؟
- ولی عقب بروی بهتر است.
- امكان ندارد يك قدم عقب بروم. من همین جا میمانم کنار تو
- آخر تو زخمی شدی. بروی عقب درمان میشوی.
- من به علی هاشمي قول دادم پل حفظ شود. من عقب برو نیستم.
- ولی وضع را که می بينی چه شده. تو را خدا بیا برو عقب.
- ولی من هنوز سر پا و زنده هستم. سید طالب باید برود عقب نه من.
- من جايت می مانم تو برو.
- نه حميد آقا من ماندنی ام. خدا وکیلی حرف از رفتن من به عقب نزن.
او از ميان وسايل بهداشتی، حوله ای در آورد و روی سينه اش گذاشت و به راننده فرياد زد: حركت كن. معطل نكن الان بهترين فرصت رفتن است. برو تا عراقیها باز نیامدن سروقت مان.
حميد باز با حالت التماس گفت: عبدالمحمد محض رضای خدا برو. خواهش میکنم بیا برو عقب.
- تو كه عهد و پيمان مان يادت نرفته، تو دلت می آيد مرا رها كنی؟ زود فراموش کردی.
- بخدا دلم نمی آيد تو بمانی. اینجا وضع هر لحظه خراب تر میشود.
- من به علی هاشمي قول دادم. من از قولم بر نمیگردم. علی هاشمی روی من حساب کرده است.
طوری از قول دادن به علی هاشمی حرف می زد كه انگار تمام دارايی اش را دارد به رخ حميد می كشد.
حميد از اين همه غيرت و مردانگی مات و مبهوت مانده بود و فقط نگاه می كرد.
- پس نمی روی عقب؟
- نه می مانم و با اين زخم كنار می آيم.
او با اشاره به راننده گفت تو برو. به سرعت هم برو. معطل نكن.
ماشين حركت كرد و عبدالمحمد كنار خاكريز روی زمين دراز كشيد و مثل هميشه دستش را روی پيشانی اش نهاد تا قدری استراحت كند.
ماشين حركت كرد و سيد طالب به عبدالمحمد نگاه می كرد كه چقدر آرام و خونسرد دراز كشيده و گويي اين همه عراقیها را كه جلو آمده و كل جزيره را روی سرشان گذاشتهاند را نمی بيند.
سه روز از عمليات گذشته بود و عراق با چنگ و دندان پاتك می كرد كه پل را بگيرد و ضربه كاری به نيروهای مدافع پل بزند.
ساعاتی از رفتن سيد طالب می گذشت كه حميد متوجه شد عبدالمحمد بی حركت كنار خاكريز است و خبری از او نيست.
او می دانست كه تركش سينه اش كاری بود ولی به روی خودش نمی آورد.
هر چه صدا زد عبدالمحمد جوابی نشنيد. با عجله خود را بالای سر عبدالمحمد رساند و او را تكان داد ولی عبدالمحمد راهی آسمان شده بود. 😭
باورش نمی شد در اين وانفسای غربت و غريبی بچه ها، عبدالمحمد او را تنها بگذارد و برود.
با ناراحتی شاسی گوشی بيسيم را فشار داد و گفت: مهدی مهدی حميد.
- بگوشم حميد.
- من تنها شدم.
- يعنی چه؟
- شیر قرارگاه نصرت هم رفت
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عملیات_خیبر
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐