eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
«رویای بیداری» نویسنده: نسرین پرک  روایتگر خاطرات شفاهی: خانم زینب عارفی همسر شهید مدافع حرم مصطفی عارفی        ┄═❁❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ آقا مصطفی می‌گفت: «به نظر من ما نباید به‌ عنوان یک نیروی عادی آموزش‌ندیده بریم. نیرویی که فقط بتونه تفنگ دستش بگیره، رفتنش تأثیر چندانی نداره. ما باید اول دوره‌های آموزشی رو ببینیم، بعد از خود عراقی‌ها نیروی داوطلب جمع کنیم و بهشون آموزش بدیم.» آقای کوهساری خندید: «هنوز که هیچ ارگانی قصد بردن ما رو نداره. بسیج هم که با ما همکاری نکرد.» آقای اسدی گفت: «ارگان مُرگان که نه، ولی شنیدم مامان‌ جونت بلیط یک‌ طرفه به سرزمین رؤیاها برات گرفته!» آقای جاودانی گفت: «مبارکه رفیق، از آقای اسدی جلو زدی.» آقای اسدی گفت: «فقط جهت اطلاع دوستان، خانواده برای آقازاده‌شون کت و شلوار خریدن، قراره به‌ زودی ایشون متحول! ببخشین متأهل بشن!» آقامصطفی گفت: «من موندم این بَشر به اضافه‌ی اون دو تا بَشر دیگه‌ای که اینجا نشستن چرا تن به ازدواج نمیدن؟ به‌ خصوص جناب کوهساری عزیز که اخیرا پدر محترم‌شون یک ماشین صفر براش خریده و یک طبقه از خونه رو هم به نامش زده، برادر عزیز شما از بیست‌ و چهار سالگی می‌تونستی زن بگیری و نگرفتی تا الان چهار پنج سال تأخیر داری، بجُنب دیر می‌شه.»        ‌‌‍‌‌‌┄═❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 پل شحیطاط قرارگاه سری نصرت در عملیات خیبر °°°°° عبدالمحمد يك مرتبه با گفتن آخ، آر پی جی از دستش رها شد و روی زمين افتاد. حميد فرياد زد: عبدالمحمد چه شد؟ - هيچی قفسه سينه ام تير خورد. - تير خوردی؟ - آره تك تيرانداز مرا زد. - پس بيا تو هم با ماشين عقب برو. وضع تو هم خراب است. - من بروم عقب؟ من پل را رها نمی كنم؟ می‌فهمی چه می گويی آقای باكری؟ - ولی عقب بروی بهتر است. - امكان ندارد يك قدم عقب بروم. من همین جا می‌مانم کنار تو - آخر تو زخمی شدی. بروی عقب درمان می‌شوی. - من به علی هاشمي قول دادم پل حفظ شود. من عقب برو نیستم. - ولی وضع را که می بينی چه شده. تو را خدا بیا برو عقب. - ولی من هنوز سر پا و زنده هستم. سید طالب باید برود عقب نه من. - من جايت می مانم تو برو. - نه حميد آقا من ماندنی ام. خدا وکیلی حرف از رفتن من به عقب نزن. او از ميان وسايل بهداشتی، حوله ای در آورد و روی سينه اش گذاشت و به راننده فرياد زد: حركت كن. معطل نكن الان بهترين فرصت رفتن است. برو تا عراقی‌ها باز نیامدن سروقت مان. حميد باز با حالت التماس گفت: عبدالمحمد محض رضای خدا برو. خواهش می‌کنم بیا برو عقب. - تو كه عهد و پيمان مان يادت نرفته، تو دلت می آيد مرا رها كنی؟ زود فراموش کردی. - بخدا دلم نمی آيد تو بمانی. اینجا وضع هر لحظه خراب تر می‌شود. - من به علی هاشمي قول دادم. من از قولم بر نمی‌گردم. علی هاشمی روی من حساب کرده است. طوری از قول دادن به علی هاشمی حرف می زد كه انگار تمام دارايی اش را دارد به رخ حميد می كشد. حميد از اين همه غيرت و مردانگی مات و مبهوت مانده بود و فقط نگاه می كرد. - پس نمی روی عقب؟ - نه می مانم و با اين زخم كنار می آيم. او با اشاره به راننده گفت تو برو. به سرعت هم برو. معطل نكن. ماشين حركت كرد و عبدالمحمد كنار خاكريز روی زمين دراز كشيد و مثل هميشه دستش را روی پيشانی اش نهاد تا قدری استراحت كند. ماشين حركت كرد و سيد طالب به عبدالمحمد نگاه می كرد كه چقدر آرام و خونسرد دراز كشيده و گويي اين همه عراقی‌ها را كه جلو آمده و كل جزيره را روی سرشان گذاشته‌اند را نمی بيند. سه روز از عمليات گذشته بود و عراق با چنگ و دندان پاتك می كرد كه پل را بگيرد و ضربه كاری به نيروهای مدافع پل بزند. ساعاتی از رفتن سيد طالب می گذشت كه حميد متوجه شد عبدالمحمد بی حركت كنار خاكريز است و خبری از او نيست. او می دانست كه تركش سينه اش كاری بود ولی به روی خودش نمی آورد. هر چه صدا زد عبدالمحمد جوابی نشنيد. با عجله خود را بالای سر عبدالمحمد رساند و او را تكان داد ولی عبدالمحمد راهی آسمان شده بود. 😭 باورش نمی شد در اين وانفسای غربت و غريبی بچه ها، عبدالمحمد او را تنها بگذارد و برود. با ناراحتی شاسی گوشی بيسيم را فشار داد و گفت: مهدی مهدی حميد. - بگوشم حميد. - من تنها شدم. - يعنی چه؟ - شیر قرارگاه نصرت هم رفت ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر وقت نمازت دیر یا قضا شد، در این فکر باش که.... شهید نوید صفری @defae_moghadas
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 پنجشنبه‌ها، آسمان دل‌ها رنگ خون می‌گیرد؛ رنگ عشق حسینی و عهد جاودانه‌ی شهدا @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۱۸ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ یک هفته از شروع جنگ گذشته بود و هنوز خط مقدم شلوغ و بی‌نظم بود. نیروها تازه اعزام شده بودند و هر کس برای اولین بار می‌آمد، یکی‌دو روز در مقر می‌ماند تا نفس بگیرد و با منطقه آشنا شود. همان روزها مدارس اهواز را تخلیه کردند تا نیروهای داوطلب و مردمی را در آن‌ها اسکان دهند. گفته بودند مسئولان محورها، عقبه‌ی نیروهایشان را خودشان تعیین کنند؛ یعنی هر مسئول، داوطلبانش را به عقبه‌ی خودش ببرد. من هم بچه‌هایی را که از محل آمده بودند و می‌شناختم، به مدرسه‌ی مهرآیین می‌بردم. اگر لباس خاکی و سلاح آماده بود، تجهیزشان می‌کردم و هر روز بعد از نماز صبح، آن‌ها را به خط مقدم می‌فرستادم. از آن طرف، مجروح‌ها یا کسانی که نیاز به کمک داشتند را با خودم به عقب می‌آوردم. آن زمان لباس خاکی و سلاح به اندازه‌ی کافی نداشتیم. بیشتر شلوار کردی خاکی‌رنگ می‌دادند که هم استتار داشت و هم مناسب منطقه بود. سلاح‌ها عمدتاً ژ۳، ام‌یک، کلاش و نارنجک بودند. بعضی‌ها حتی بدون لباس خاکی، فقط با سلاح راهی خط می‌شدند. خودم معمولاً شلوار کردی خاکی می‌پوشیدم، گیوه به پا داشتم و هیچ‌وقت کلاه آهنی نمی‌گذاشتم. یک روز صبح، حاج قاسم صدایم کرد و گفت: «این کاغذ رو دکتر چمران نوشته؛ سریع برو لشکر ۹۲ زرهی، چند تا آرپی‌جی ۷ قرض بگیر.» با یکی از بچه‌ها سوار سیمرغ شدیم و رفتیم مقر لشکر ۹۲ ارتش. تا ساعت ۱۲ ظهر پشت در اتاق مسئول تسلیحات ایستادیم. از این اتاق به آن اتاق، از این بگو به آن بگو... هر کس می‌شنید آرپی‌جی می‌خواهیم، یک تیکه‌ای می‌انداخت و می‌رفت. اذان ظهر را گفتند. ناهارمان سرگنجشکی بود؛ دو تا یغلوی هم به من و سرباز همراهم دادند. زیر یک درخت نشستیم و خوردیم. بعد از ظهر، بالاخره یک سرباز با یک گونی آرپی‌جی آمد؛ اما بدون گلوله. گفتم: «پس گلوله‌اش کو؟ بدون گلوله به درد نمی‌خوره!» با لهجه‌ی اهوازی گفت: «به تو چه؟» گفتم: «من اینا رو نمی‌برم داداش! مگه عقلم کمه؟» هی من بگو، هی او بگو... آخرش با اعصاب خط‌خطی، آرپی‌جی‌ها را ریختیم توی گونی، گذاشتیم پشت سیمرغ و برگشتیم. غروب رسیدیم استانداری. وقتی قصه‌ی گلوله‌ها را با ناراحتی برای حاج قاسم تعریف کردم، حاجی خندید و گفت: «خیالی نیست؛ گلوله‌ش رو باید از عراقی‌ها بگیریم.» آن زمان، آقای خامنه‌ای نماینده‌ی حضرت امام بود و گاهی برای سرکشی و دلجویی از رزمنده‌ها به خط مقدم می‌آمد. یک شب شنیدم آقا رفته‌اند محور رقابیه. مشتاق دیدارشان شدم و رفتم. دیدم لباس خاکی پوشیده‌اند، به سنگرها سر می‌زنند و با بچه‌ها احوال‌پرسی می‌کنند. آقا لاغراندام، قدبلند، شوخ‌طبع و خنده‌رو بود. با بچه‌ها شوخی می‌کرد و دلشان را شاد می‌کرد. بعد با دکتر چمران، ناصر فرج‌الله و حاج قاسم، در یک سنگر نشستند. جلسه‌ی نظامی نبود؛ گپ خودمانی بود. من هم به تعارفشان گوشه‌ای نشستم. آقا اهل شعر بود؛ چند غزل حافظ را از حفظ خواند. من هم حافظ‌دوست بودم، اما همیشه از روی دیوان می‌خواندم. یک دیوان کوچک جیبی همراهم بود. گاهی وقت دلگیری، تفألی می‌زدم و دلم باز می‌شد. آن شب هم دو سه غزل خراباتی خواندیم و تا دیروقت گپ زدیم. حضور آقا در جمع رزمنده‌ها برایمان نعمت بود؛ روحیه می‌داد. نماز صبح را به امامت آقا خواندیم. بعد از نماز، دو ساعتی خوابیدیم. ناهار آن روز را هم در استانداری خوردم. مسئولیت یک محور با من بود و هزار جور کار ریز و درشت داشتم؛ اما نمی‌خواستم از جایی که آقا هست دل بکنم. می‌خواستم تا می‌شود، در کنارشان باشم. ناهار، مرغ سرخ‌کرده‌ی چرب و چیلی بود؛ به هر دو نفر یک مرغ کامل می‌دادند. ما هم خوش‌اشتها بودیم. دکتر چمران همیشه تذکر می‌داد: «می‌دونم شما جوان هستید و جسماً می‌طلبه زیاد بخورید؛ اما کم خوردن اولین درس خودسازیه. وقت ناهار و شام دنبال غذا ندوید. اگر یک روز غذا نخوردید، بگذارید به حساب ریاضت تن. تو غذا خوردن انگشت‌نما نباشید؛ تو معنویت شهره باشید.» اما مگر می‌شد؟ عرفان ما با گرسنگی سازگار نبود. جنگ بود و باید جان داشت برای جنگیدن. خیلی‌ها فکر می‌کردند جنگ دو سه ماه بیشتر طول نمی‌کشد. اول چایخانه‌ها و رستوران‌ها صلواتی بودند؛ اما هرچه می‌گذشت، کار گره می‌خورد. بعدها با اتحادیه‌ی رستوران‌ها هماهنگ شد و هر رستوران سه ماه مأموریت می‌آمد برای پخت غذا. ظهرها معمولاً غذای گرم و برنج بود، شب‌ها غذای خشک. چای را روی هیزم درست می‌کردیم. مدت‌ها گذشت تا فلاسک‌های صدنفری و دیگ‌های بزرگ آمدند. اوایل، چادرها و سنگرها کوچک و دو سه نفره بودند. با اعزام نیروها، چادرها بزرگ‌تر و سنگرها جمعی شد. سلمانی سیار آمد، حمام صحرایی هم همین‌طور.
یک روز بچه‌ها چهار پنج متر زمین را کندند و به آب رسیدند. می‌گفتند خاک خوزستان طلاست؛ آبش زلال مثل اشک چشم. دورش را با گونی‌های خاکی استتار کردند، یک سطل و طناب گذاشتند و حمام صحرایی ساختند. این کارها خودجوش و با ابتکار بچه‌ها بود. گاهی هم به حمام شهر می‌رفتیم. بعدها کانتینر و دوش آوردند و حمام‌ها را در اردوگاه‌ها علم کردند تا نیرو مجبور نباشد برای حمام چند کیلومتر راه برود. خبر جنایت‌های عراقی‌ها در شهرها و روستاهای اشغال‌شده، مخصوصاً هویزه، دهن‌به‌دهن می‌چرخید و خون آدم را به جوش می‌آورد. مردم هویزه، سوسنگرد و روستاهای اطراف در روزهای اول جنگ خیلی زجر کشیدند. بمباران و کشتار یک طرف، عملیات خیالی گازانبری بنی‌صدر طرف دیگر. ماجرا همه را خسته کرده بود. مردم دسته‌دسته کشته می‌شدند و زیر آوار می‌ماندند؛ بعضی‌ها هم دست روی دست گذاشته بودند و عراق هر کاری دلش خواست در یکی‌دو ماه اول جنگ کرد. کم‌کم بچه‌ها شب‌ها برای شناسایی می‌رفتند. آن موقع که عراقی‌ها خواب بودند و آتششان خوابیده بود، نفوذ می‌کردند به عمق و اطلاعات جمع می‌کردند. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 حضرت عباس (ع) که دست‌هایش را فدای وفاداری کرد، زمین کربلا لرزید؛ نه از سقوط او، که از شکوه ایستادگی‌اش. آن لحظه که بی‌دست شد و به خاک افتاد، آسمان فهمید که وفا، گاهی بی‌دست می‌ماند اما بی‌پناه نه. سال‌ها بعد، در خاک خوزستان و فکه و شلمچه، فرماندهانی بی‌دست، رزمندگانی بی‌سلاح، به همان قامت افتاده اقتدا کردند. هر که دستش را در میدان جا گذاشت، دلش را به علمدار سپرد. هر که زمین خورد، برخاست با یاد آن سقایی که با لب تشنه، دست از جان شست. بی‌دستی در کربلا، آغاز راهی بود که در سنگرهای ما ادامه یافت. عباس (ع) افتاد تا ما برخیزیم. و ما افتادیم تا نسل بعد بداند: افتادن اگر به راه حق باشد، عین قیام است. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 سلام صد درود... صبح جمعه‌تون پر از امید به ظهور 👋 می‌گفت: زمان آموزش‌های آبی، ممدعلی هم‌دسته‌ ما بود. با روحیه شوخ‌طبع، بازیگوش و البته کمی بی‌نظم، طارق (فرمانده دسته) حسابی از دستش کلافه شده بود. مثلاً وقت رزم شبانه یا صبحگاه، طارق یا رشیدیان با شور و هیجان همه را به‌صف می‌کردند. وقتی همه به خط می‌شدند و از جلو نظام و بشین‌و‌پاشو تمام می‌شد، تازه می‌دیدیم ممدعلی با بند پوتین باز و شلوار گت‌نشده، سلانه‌سلانه ته صف پیدایش می‌شد! 😂 معمولاً مسعود خلفی هم همراهش بود. یک روز طارق، با عصبانیت و لبخند پنهان، آمد سراغم و گفت: «تو رو خدا به این رفیقت بگو بره یه دسته دیگه!» پرسیدم: «مگه چی شده؟» گفت: «توی ستون خودش و خلفی بی‌نظمی می‌کردند. آوردم‌شون جلوی جمع برای تنبیه. چندتا بشین‌و‌پاشو دادم، بعد با خودم گفتم یه کاری کنم که امتناع کنن و بهانه‌ای بشه برای بیرون کردن‌شون. از ذهنم گذشت که بگم یه مقدار از گل‌ولای زمین رو بجوَن.» با تأکید دستور داد که هر دو از گل زمین بردارند و بجوند! یادش بخیر... طارق زد زیر خنده و گفت: «اینا راست‌راست توی چشمم نگاه کردند، گل برداشتند، گذاشتند توی دهن‌شون و مثل آدامس شروع کردند به جویدن!» بعد گفت: «اینا عقل دارن؟!» گفتم: «چطور؟» گفت: «خب شیطنت نکردن که ساده‌تر از گل خوردنه! وقتی این‌قدر مطیع‌ان که گل زمین رو می‌خورن، خب حرف گوش بدن و بی‌نظمی نکنن!» 😄😂 ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐