eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۱۸ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ یک هفته از شروع جنگ گذشته بود و هنوز خط مقدم شلوغ و بی‌نظم بود. نیروها تازه اعزام شده بودند و هر کس برای اولین بار می‌آمد، یکی‌دو روز در مقر می‌ماند تا نفس بگیرد و با منطقه آشنا شود. همان روزها مدارس اهواز را تخلیه کردند تا نیروهای داوطلب و مردمی را در آن‌ها اسکان دهند. گفته بودند مسئولان محورها، عقبه‌ی نیروهایشان را خودشان تعیین کنند؛ یعنی هر مسئول، داوطلبانش را به عقبه‌ی خودش ببرد. من هم بچه‌هایی را که از محل آمده بودند و می‌شناختم، به مدرسه‌ی مهرآیین می‌بردم. اگر لباس خاکی و سلاح آماده بود، تجهیزشان می‌کردم و هر روز بعد از نماز صبح، آن‌ها را به خط مقدم می‌فرستادم. از آن طرف، مجروح‌ها یا کسانی که نیاز به کمک داشتند را با خودم به عقب می‌آوردم. آن زمان لباس خاکی و سلاح به اندازه‌ی کافی نداشتیم. بیشتر شلوار کردی خاکی‌رنگ می‌دادند که هم استتار داشت و هم مناسب منطقه بود. سلاح‌ها عمدتاً ژ۳، ام‌یک، کلاش و نارنجک بودند. بعضی‌ها حتی بدون لباس خاکی، فقط با سلاح راهی خط می‌شدند. خودم معمولاً شلوار کردی خاکی می‌پوشیدم، گیوه به پا داشتم و هیچ‌وقت کلاه آهنی نمی‌گذاشتم. یک روز صبح، حاج قاسم صدایم کرد و گفت: «این کاغذ رو دکتر چمران نوشته؛ سریع برو لشکر ۹۲ زرهی، چند تا آرپی‌جی ۷ قرض بگیر.» با یکی از بچه‌ها سوار سیمرغ شدیم و رفتیم مقر لشکر ۹۲ ارتش. تا ساعت ۱۲ ظهر پشت در اتاق مسئول تسلیحات ایستادیم. از این اتاق به آن اتاق، از این بگو به آن بگو... هر کس می‌شنید آرپی‌جی می‌خواهیم، یک تیکه‌ای می‌انداخت و می‌رفت. اذان ظهر را گفتند. ناهارمان سرگنجشکی بود؛ دو تا یغلوی هم به من و سرباز همراهم دادند. زیر یک درخت نشستیم و خوردیم. بعد از ظهر، بالاخره یک سرباز با یک گونی آرپی‌جی آمد؛ اما بدون گلوله. گفتم: «پس گلوله‌اش کو؟ بدون گلوله به درد نمی‌خوره!» با لهجه‌ی اهوازی گفت: «به تو چه؟» گفتم: «من اینا رو نمی‌برم داداش! مگه عقلم کمه؟» هی من بگو، هی او بگو... آخرش با اعصاب خط‌خطی، آرپی‌جی‌ها را ریختیم توی گونی، گذاشتیم پشت سیمرغ و برگشتیم. غروب رسیدیم استانداری. وقتی قصه‌ی گلوله‌ها را با ناراحتی برای حاج قاسم تعریف کردم، حاجی خندید و گفت: «خیالی نیست؛ گلوله‌ش رو باید از عراقی‌ها بگیریم.» آن زمان، آقای خامنه‌ای نماینده‌ی حضرت امام بود و گاهی برای سرکشی و دلجویی از رزمنده‌ها به خط مقدم می‌آمد. یک شب شنیدم آقا رفته‌اند محور رقابیه. مشتاق دیدارشان شدم و رفتم. دیدم لباس خاکی پوشیده‌اند، به سنگرها سر می‌زنند و با بچه‌ها احوال‌پرسی می‌کنند. آقا لاغراندام، قدبلند، شوخ‌طبع و خنده‌رو بود. با بچه‌ها شوخی می‌کرد و دلشان را شاد می‌کرد. بعد با دکتر چمران، ناصر فرج‌الله و حاج قاسم، در یک سنگر نشستند. جلسه‌ی نظامی نبود؛ گپ خودمانی بود. من هم به تعارفشان گوشه‌ای نشستم. آقا اهل شعر بود؛ چند غزل حافظ را از حفظ خواند. من هم حافظ‌دوست بودم، اما همیشه از روی دیوان می‌خواندم. یک دیوان کوچک جیبی همراهم بود. گاهی وقت دلگیری، تفألی می‌زدم و دلم باز می‌شد. آن شب هم دو سه غزل خراباتی خواندیم و تا دیروقت گپ زدیم. حضور آقا در جمع رزمنده‌ها برایمان نعمت بود؛ روحیه می‌داد. نماز صبح را به امامت آقا خواندیم. بعد از نماز، دو ساعتی خوابیدیم. ناهار آن روز را هم در استانداری خوردم. مسئولیت یک محور با من بود و هزار جور کار ریز و درشت داشتم؛ اما نمی‌خواستم از جایی که آقا هست دل بکنم. می‌خواستم تا می‌شود، در کنارشان باشم. ناهار، مرغ سرخ‌کرده‌ی چرب و چیلی بود؛ به هر دو نفر یک مرغ کامل می‌دادند. ما هم خوش‌اشتها بودیم. دکتر چمران همیشه تذکر می‌داد: «می‌دونم شما جوان هستید و جسماً می‌طلبه زیاد بخورید؛ اما کم خوردن اولین درس خودسازیه. وقت ناهار و شام دنبال غذا ندوید. اگر یک روز غذا نخوردید، بگذارید به حساب ریاضت تن. تو غذا خوردن انگشت‌نما نباشید؛ تو معنویت شهره باشید.» اما مگر می‌شد؟ عرفان ما با گرسنگی سازگار نبود. جنگ بود و باید جان داشت برای جنگیدن. خیلی‌ها فکر می‌کردند جنگ دو سه ماه بیشتر طول نمی‌کشد. اول چایخانه‌ها و رستوران‌ها صلواتی بودند؛ اما هرچه می‌گذشت، کار گره می‌خورد. بعدها با اتحادیه‌ی رستوران‌ها هماهنگ شد و هر رستوران سه ماه مأموریت می‌آمد برای پخت غذا. ظهرها معمولاً غذای گرم و برنج بود، شب‌ها غذای خشک. چای را روی هیزم درست می‌کردیم. مدت‌ها گذشت تا فلاسک‌های صدنفری و دیگ‌های بزرگ آمدند. اوایل، چادرها و سنگرها کوچک و دو سه نفره بودند. با اعزام نیروها، چادرها بزرگ‌تر و سنگرها جمعی شد. سلمانی سیار آمد، حمام صحرایی هم همین‌طور.
یک روز بچه‌ها چهار پنج متر زمین را کندند و به آب رسیدند. می‌گفتند خاک خوزستان طلاست؛ آبش زلال مثل اشک چشم. دورش را با گونی‌های خاکی استتار کردند، یک سطل و طناب گذاشتند و حمام صحرایی ساختند. این کارها خودجوش و با ابتکار بچه‌ها بود. گاهی هم به حمام شهر می‌رفتیم. بعدها کانتینر و دوش آوردند و حمام‌ها را در اردوگاه‌ها علم کردند تا نیرو مجبور نباشد برای حمام چند کیلومتر راه برود. خبر جنایت‌های عراقی‌ها در شهرها و روستاهای اشغال‌شده، مخصوصاً هویزه، دهن‌به‌دهن می‌چرخید و خون آدم را به جوش می‌آورد. مردم هویزه، سوسنگرد و روستاهای اطراف در روزهای اول جنگ خیلی زجر کشیدند. بمباران و کشتار یک طرف، عملیات خیالی گازانبری بنی‌صدر طرف دیگر. ماجرا همه را خسته کرده بود. مردم دسته‌دسته کشته می‌شدند و زیر آوار می‌ماندند؛ بعضی‌ها هم دست روی دست گذاشته بودند و عراق هر کاری دلش خواست در یکی‌دو ماه اول جنگ کرد. کم‌کم بچه‌ها شب‌ها برای شناسایی می‌رفتند. آن موقع که عراقی‌ها خواب بودند و آتششان خوابیده بود، نفوذ می‌کردند به عمق و اطلاعات جمع می‌کردند. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 حضرت عباس (ع) که دست‌هایش را فدای وفاداری کرد، زمین کربلا لرزید؛ نه از سقوط او، که از شکوه ایستادگی‌اش. آن لحظه که بی‌دست شد و به خاک افتاد، آسمان فهمید که وفا، گاهی بی‌دست می‌ماند اما بی‌پناه نه. سال‌ها بعد، در خاک خوزستان و فکه و شلمچه، فرماندهانی بی‌دست، رزمندگانی بی‌سلاح، به همان قامت افتاده اقتدا کردند. هر که دستش را در میدان جا گذاشت، دلش را به علمدار سپرد. هر که زمین خورد، برخاست با یاد آن سقایی که با لب تشنه، دست از جان شست. بی‌دستی در کربلا، آغاز راهی بود که در سنگرهای ما ادامه یافت. عباس (ع) افتاد تا ما برخیزیم. و ما افتادیم تا نسل بعد بداند: افتادن اگر به راه حق باشد، عین قیام است. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 سلام صد درود... صبح جمعه‌تون پر از امید به ظهور 👋 می‌گفت: زمان آموزش‌های آبی، ممدعلی هم‌دسته‌ ما بود. با روحیه شوخ‌طبع، بازیگوش و البته کمی بی‌نظم، طارق (فرمانده دسته) حسابی از دستش کلافه شده بود. مثلاً وقت رزم شبانه یا صبحگاه، طارق یا رشیدیان با شور و هیجان همه را به‌صف می‌کردند. وقتی همه به خط می‌شدند و از جلو نظام و بشین‌و‌پاشو تمام می‌شد، تازه می‌دیدیم ممدعلی با بند پوتین باز و شلوار گت‌نشده، سلانه‌سلانه ته صف پیدایش می‌شد! 😂 معمولاً مسعود خلفی هم همراهش بود. یک روز طارق، با عصبانیت و لبخند پنهان، آمد سراغم و گفت: «تو رو خدا به این رفیقت بگو بره یه دسته دیگه!» پرسیدم: «مگه چی شده؟» گفت: «توی ستون خودش و خلفی بی‌نظمی می‌کردند. آوردم‌شون جلوی جمع برای تنبیه. چندتا بشین‌و‌پاشو دادم، بعد با خودم گفتم یه کاری کنم که امتناع کنن و بهانه‌ای بشه برای بیرون کردن‌شون. از ذهنم گذشت که بگم یه مقدار از گل‌ولای زمین رو بجوَن.» با تأکید دستور داد که هر دو از گل زمین بردارند و بجوند! یادش بخیر... طارق زد زیر خنده و گفت: «اینا راست‌راست توی چشمم نگاه کردند، گل برداشتند، گذاشتند توی دهن‌شون و مثل آدامس شروع کردند به جویدن!» بعد گفت: «اینا عقل دارن؟!» گفتم: «چطور؟» گفت: «خب شیطنت نکردن که ساده‌تر از گل خوردنه! وقتی این‌قدر مطیع‌ان که گل زمین رو می‌خورن، خب حرف گوش بدن و بی‌نظمی نکنن!» 😄😂 ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 عملیات والفجر ۱ راوی: عبدالمجید پرنیان محمدعلی آتشی جهرمی <><><> از سنگر که بیرون رفتم خمپاره به سنگر خورد!!! بعد از عملیات والفجر یک نیروهای دیدبانی همچنان در منطقه فعالیت داشتند . « هر روز میرفتم دیدگاه . منطقه کوهستانی بود و حدود ۹۰ پله میخورد تا بروم بالا . دید خوبی داشت و مشرف بر دشمن بود. یک روز صبح طبق معمول آمدم بروم دیدگاه . عراق منطقه را با خمپاره میزد. از سنگر که بیرون رفتم ، همان اطراف زیر یک سنگی نشستم تا آتش خمپاره ی دشمن کم شود و بعد بروم بالا. نیم ساعتی نشسته بودم ؛ ناگهان یکی از بچه های جهرمی با سرعت خود را به من رساند یک گونی هم در دست داشت. گفتم : کجا ؟ گفت : همین الآن خمپاره ای به سنگر شما خورد . تصور کردم شهید شدهای میخواستم بیایم و جسد تو را داخل این گونی بگذارم و ببرم پایین !!! وقتی به سنگر برگشتیم *متوجه شدیم خمپاره دقیقاً به جایی که من مینشستم خورده و سنگر را منهدم کرده ... پس از مدتی که تجربه دیدبانی و عملی ما بیشتر شد دوباره برگشتیم به منطقه و بعد از *چند روز به عنوان دیدبان به طرف منطقه ی عملیاتی والفجر۲ رفتیم. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 چقَدر فرق است بین دنیا طلبان و تشنگان قدرت با آنانی که در عین قدرت ، خاکی‌ترین‌ها بودند و تشنه شهادت @defae_moghadasشَ
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ما تصمیم می‌گیریم خورشید در اسقاطیل کی طلوع کند صحنه‌ای از هنرنمایی سرداران ایرانی در تل آویو @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 « زندانبان دبس ۱» خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ پس از پایان تحصیلاتم در مرکز آموزش حرفه‌ای صنایع مهندسی و فلزی اسکندریه در سال ۱۹۸۴ (۱۳۶۲)، به اداره نظام وظیفه استان بابل مراجعه کردم. چندی بعد، از آنجا به مرکز آموزش پیاده در شهر حله اعزام شدیم. گروه ما شامل فارغ‌التحصیلان حرفه‌ای و مردودین دبیرستان بود. آن روزها از سخت‌ترین و حساس‌ترین مراحل زندگی‌ام بود، چرا که می‌دانستم ورود به خدمت نظامی یعنی گریزناپذیری از باتلاق قادسیه. پس از ورود به مرکز آموزش پیاده حله در تاریخ ۱۸ اکتبر ۱۹۸۴ (۲۶ مهر ۱۳۶۳)، برگ اعزام را تحویل دادیم. در آنجا اطلاعاتی مانند سال تولد، وضعیت تحصیلی، تأهل، گرایش سیاسی، و حتی اینکه آیا کسی از دوستانمان اعدام شده، از ما پرسیده شد. سپس یونیفورم نظامی تحویلمان دادند. سه روز بعد، در بازگشت به مرکز، ابتدا به گروهان دوم تحت فرماندهی سرگرد جاسم محمد و سپس به رسته یکم تحت فرماندهی ستوان حسن معرفی شدیم. آموزش‌ها به‌تدریج آغاز شد؛ آموزش‌هایی که هدفشان ذوب کردن انسان در خط کفر عفلقی بود. هر روز ساعت ۴ بامداد به مرکز می‌رفتیم و ساعت ۹ شب بازمی‌گشتیم. در طول این دوره بارها مورد توهین و بازجویی قرار گرفتیم. پس از یک ماه، درخواست‌هایی برای انتقال ما از سوی آموزشگاه‌های رزمی و یگان‌هایی چون نیروی هوایی و واحد اطلاعات ارتش به پادگان ارسال شد. اما فقط اهالی استان‌های رمادی و موصل مشمول این انتقال‌ها شدند و با انتقال دیگران مخالفت شد. در ژانویه ۱۹۸۵ (دی ۱۳۶۳)، درخواستی برای ارسال لیست فارغ‌التحصیلان مرکز آموزش حرفه‌ای به دستمان رسید. نام من نیز در لیست بود. پس از پیگیری، مشخص شد این درخواست از سوی نیروی هوایی، شاخه پدافند هوایی آمده است. اما پس از پر کردن پرسش‌نامه‌ها، نام من حذف شد؛ زیرا برادرم از هواداران حزب‌الدعوه بود و در سال ۱۹۸۱ (۱۳۶۰) اعدام شده بود. در فوریه همان سال (بهمن ۱۳۶۳)، گردان ۴۹ تانک درخواست اعزام ۴۹ سرباز را داد. من نیز در میان آن‌ها بودم. همان روز به استان بغداد اعزام شدیم و سپس به قرارگاه گردان در استان کرکوک. روز دوم، سپاه اعلام کرد که قرارگاه به استان سلیمانیه منتقل شده است. پس از طی مسیر، وارد سلیمانیه شدیم، اما در آنجا اطلاع دادند که قرارگاه در منطقه‌ای به نام دبس در استان کرکوک مستقر شده است. روز بعد حرکت کردیم و بالاخره گردان را در دبس یافتیم. سه روز بعد، دستور انتقال به قرارگاه لشکر ۲۴ نیروهای المعتصم، واقع در میان رانیه و قرنه، صادر شد. روز بعد وارد لشکر شدیم و در یک دوره آموزشی کماندویی شرکت کردیم. در طول این دوره، انواع فشارها و سخت‌گیری‌ها را از سوی سروان حامد، فرمانده دوره، تحمل کردیم. شرایط زندگی بسیار نامناسب بود. فرمانده از اهالی موصل بود و به شدت جانبدارانه رفتار می‌کرد. ستوان یار احمد، ناظر دوره، نیز نسبت به شیعیان و اهل بیت دشمنی آشکار داشت و انواع تهمت‌ها را روا می‌داشت. در پایان دوره، شرکت‌کنندگان به چهار گروه تقسیم شدند: - گروه اول: واحد کماندویی - گروه دوم: واحد پیاده گروهان قرارگاه لشکر - گروه سوم: گردان ۴۹ تانک - گروه چهارم: گروهان تحت فرمان «حردان»، افسر دژبان لشکر از اهالی تکریت — که من نیز در این گروه قرار گرفتم. این دوره حدود ۴۵ روز به طول انجامید. پس از معرفی به واحدهای مربوطه، درخواست مرخصی دادیم تا خانواده‌هایمان از وضعیت‌مان مطلع شوند، اما با این درخواست مخالفت شد. نیروهای گروهان بین قصبات و اماکن بازرسی منطقه تقسیم شدند. در این تقسیم‌بندی، مسئولیت نگهبانی تنها زندان موجود در منطقه به من واگذار شد. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐