🍂 عملیات والفجر ۱
راوی: عبدالمجید پرنیان
محمدعلی آتشی جهرمی
<><><>
از سنگر که بیرون رفتم خمپاره به سنگر خورد!!!
بعد از عملیات والفجر یک نیروهای دیدبانی همچنان در منطقه فعالیت داشتند .
« هر روز میرفتم دیدگاه . منطقه کوهستانی بود و حدود ۹۰ پله میخورد تا بروم بالا . دید خوبی داشت و مشرف بر دشمن بود. یک روز صبح طبق معمول آمدم بروم دیدگاه . عراق منطقه را با خمپاره میزد. از سنگر که بیرون رفتم ، همان اطراف زیر یک سنگی نشستم تا آتش خمپاره ی دشمن کم شود و بعد بروم بالا. نیم ساعتی نشسته بودم ؛ ناگهان یکی از بچه های جهرمی با سرعت خود را به من رساند یک گونی هم در دست داشت. گفتم : کجا ؟ گفت : همین الآن خمپاره ای به سنگر شما خورد . تصور کردم شهید شدهای میخواستم بیایم و جسد تو را داخل این گونی بگذارم و ببرم پایین !!! وقتی به سنگر برگشتیم *متوجه شدیم خمپاره دقیقاً به جایی که من مینشستم خورده و سنگر را منهدم کرده ... پس از مدتی که تجربه دیدبانی و عملی ما بیشتر شد دوباره برگشتیم به منطقه و بعد از *چند روز به عنوان دیدبان به طرف منطقه ی عملیاتی والفجر۲ رفتیم.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 چقَدر فرق است بین دنیا طلبان و تشنگان قدرت
با آنانی که در عین قدرت ، خاکیترینها بودند و تشنه شهادت
#کلیپ #سردار_دلها
@defae_moghadasشَ
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ما تصمیم میگیریم خورشید در اسقاطیل کی طلوع کند
صحنهای از هنرنمایی سرداران ایرانی در تل آویو
@defae_moghadas
🍂
🔻 « زندانبان دبس ۱»
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
پس از پایان تحصیلاتم در مرکز آموزش حرفهای صنایع مهندسی و فلزی اسکندریه در سال ۱۹۸۴ (۱۳۶۲)، به اداره نظام وظیفه استان بابل مراجعه کردم. چندی بعد، از آنجا به مرکز آموزش پیاده در شهر حله اعزام شدیم. گروه ما شامل فارغالتحصیلان حرفهای و مردودین دبیرستان بود.
آن روزها از سختترین و حساسترین مراحل زندگیام بود، چرا که میدانستم ورود به خدمت نظامی یعنی گریزناپذیری از باتلاق قادسیه. پس از ورود به مرکز آموزش پیاده حله در تاریخ ۱۸ اکتبر ۱۹۸۴ (۲۶ مهر ۱۳۶۳)، برگ اعزام را تحویل دادیم. در آنجا اطلاعاتی مانند سال تولد، وضعیت تحصیلی، تأهل، گرایش سیاسی، و حتی اینکه آیا کسی از دوستانمان اعدام شده، از ما پرسیده شد. سپس یونیفورم نظامی تحویلمان دادند.
سه روز بعد، در بازگشت به مرکز، ابتدا به گروهان دوم تحت فرماندهی سرگرد جاسم محمد و سپس به رسته یکم تحت فرماندهی ستوان حسن معرفی شدیم. آموزشها بهتدریج آغاز شد؛ آموزشهایی که هدفشان ذوب کردن انسان در خط کفر عفلقی بود. هر روز ساعت ۴ بامداد به مرکز میرفتیم و ساعت ۹ شب بازمیگشتیم. در طول این دوره بارها مورد توهین و بازجویی قرار گرفتیم.
پس از یک ماه، درخواستهایی برای انتقال ما از سوی آموزشگاههای رزمی و یگانهایی چون نیروی هوایی و واحد اطلاعات ارتش به پادگان ارسال شد. اما فقط اهالی استانهای رمادی و موصل مشمول این انتقالها شدند و با انتقال دیگران مخالفت شد.
در ژانویه ۱۹۸۵ (دی ۱۳۶۳)، درخواستی برای ارسال لیست فارغالتحصیلان مرکز آموزش حرفهای به دستمان رسید. نام من نیز در لیست بود. پس از پیگیری، مشخص شد این درخواست از سوی نیروی هوایی، شاخه پدافند هوایی آمده است. اما پس از پر کردن پرسشنامهها، نام من حذف شد؛ زیرا برادرم از هواداران حزبالدعوه بود و در سال ۱۹۸۱ (۱۳۶۰) اعدام شده بود.
در فوریه همان سال (بهمن ۱۳۶۳)، گردان ۴۹ تانک درخواست اعزام ۴۹ سرباز را داد. من نیز در میان آنها بودم. همان روز به استان بغداد اعزام شدیم و سپس به قرارگاه گردان در استان کرکوک. روز دوم، سپاه اعلام کرد که قرارگاه به استان سلیمانیه منتقل شده است. پس از طی مسیر، وارد سلیمانیه شدیم، اما در آنجا اطلاع دادند که قرارگاه در منطقهای به نام دبس در استان کرکوک مستقر شده است. روز بعد حرکت کردیم و بالاخره گردان را در دبس یافتیم.
سه روز بعد، دستور انتقال به قرارگاه لشکر ۲۴ نیروهای المعتصم، واقع در میان رانیه و قرنه، صادر شد. روز بعد وارد لشکر شدیم و در یک دوره آموزشی کماندویی شرکت کردیم. در طول این دوره، انواع فشارها و سختگیریها را از سوی سروان حامد، فرمانده دوره، تحمل کردیم. شرایط زندگی بسیار نامناسب بود. فرمانده از اهالی موصل بود و به شدت جانبدارانه رفتار میکرد. ستوان یار احمد، ناظر دوره، نیز نسبت به شیعیان و اهل بیت دشمنی آشکار داشت و انواع تهمتها را روا میداشت.
در پایان دوره، شرکتکنندگان به چهار گروه تقسیم شدند:
- گروه اول: واحد کماندویی
- گروه دوم: واحد پیاده گروهان قرارگاه لشکر
- گروه سوم: گردان ۴۹ تانک
- گروه چهارم: گروهان تحت فرمان «حردان»، افسر دژبان لشکر از اهالی تکریت — که من نیز در این گروه قرار گرفتم.
این دوره حدود ۴۵ روز به طول انجامید. پس از معرفی به واحدهای مربوطه، درخواست مرخصی دادیم تا خانوادههایمان از وضعیتمان مطلع شوند، اما با این درخواست مخالفت شد. نیروهای گروهان بین قصبات و اماکن بازرسی منطقه تقسیم شدند. در این تقسیمبندی، مسئولیت نگهبانی تنها زندان موجود در منطقه به من واگذار شد.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
اگه بگی چیشد که شهدا شهید شدن!؟
میگم یه روده راست تو شکمشون بود!
راست میگفتن که " امام زمان دوسِت داریم". بیاید راست بگیم که امام زمان رو
دوست داریم...
#حاج_حسین_یکتا
#عکس
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۱۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ یک شب، من و حاج قاسم و دو سهتا از بچهها رفتیم محور رقابیه برای شناسایی. نزدیک سنگرهایشان یک تانک گذاشته بودند که در نگاه اول خالی به نظر میرسید. یکی از بچهها رفت نزدیکش و کشیک داد، ما هم آهسته از کنارش رد شدیم. آن موقع هنوز نمیدانستیم گلولهی مستقیم تانک یعنی چه.
نیمساعتی در دل تاریکی پیش رفتیم. هوا که داشت روشن میشد، حاج قاسم گفت: «برگردیم، الان ما رو میبینن، خط رو زیر و رو میکنن.»
در راه برگشت، دو تا کلاش و پنج گلولهی آرپیجی پیدا کردیم. ذوقزده غنیمتیها را زدیم زیر بغل و راه سنگر خودی را پیش گرفتیم. هنوز دو متر نرفته بودیم که ناگهان عراقی داخل تانک فهمید و رگبار را بست. چند نفر دیگر هم پیدایشان شد و همهچیز یکهو به هم ریخت. دو پا داشتیم، دو پا هم قرض کردیم و با غنیمتیها به حالت اریب دویدیم سمت عقب. گلولهها از لای دست و پایمان رد میشدند. بدجوری گیر افتاده بودیم؛ نزدیک بود بچههای خودمان که حالا هوشیار شده بودند و از سنگرها جواب آتش عراق را میدادند، ما را هم نفله کنند. از آن طرف، عراقیها هم کم نمیآوردند، میزدند، دستپاچه اینطرف و آنطرف میدویدند و عربی بلغور میکردند.
چند متری که از مواضعشان دور شدیم، تیری به پای یکی از بچهها خورد. من و حاج قاسم با یک دست گلولههای آرپیجی را چسبیدیم و با دست دیگر، زیر بغل آن برادر را گرفتیم و کشانکشان آوردیم عقب. یکی از بچهها ایستاد و رگبار بست سمت عراقیها تا ما کاملاً عقب برویم. از لطف خدا، آن شب زنده ماندیم و دستشان به ما نرسید.
هوا کاملاً روشن شده بود که رسیدیم به خاکریز خودمان. از خستگی ولو شدیم روی زمین. حاج قاسم گفت: «عجب شناساییای شد! این گلولهها حالا زدن داره، اما نه کیلویی. کمکم براتون جا میافته. باید صبر کنید، هدف نزدیک بشه بعد بزنید. اینطور حساب کنید که هر گلوله برای یک تانکه.»
دکتر چمران و حاج قاسم به ما جرأت میدادند. همیشه میگفتند: «هر یک از شما به اندازهی یک لشکر توان دارید.» البته میخواستند خودمان را پیدا کنیم و جلوی عراقیها کم نیاوریم؛ چون عقل و تجهیزاتشان از ما سرتر بود، اما ایمانمان میچربید.
از آن به بعد، هر دو سه شب یکبار میرفتیم شناسایی یا کمین میگذاشتیم و از عراقیها تلفات میگرفتیم. فهمیده بودیم تیغ ما شبها میبرد؛ وقتی خواب بودند، میشد شبیخون زد. دکتر هم تشویقمان میکرد و میگفت: «خواب را بهشان حرام کنید.»
ما هم جوان بودیم، میخواستیم گل کنیم و سر زبانها بیفتیم. دوست داشتیم همه بگویند بچههای محور طراح، شکارچی تانکاند. در چند شبی که رفتیم شناسایی، تا تانک زدیم. یک شب هم بچهها یک عراقی را اسیر گرفتند. آن بندهخدا غریب بود، آنقدر چپ و راست آمد تا خورد به پست بچههای ما. بچهها عربی بلد نبودند؛ بیشترشان بچهی تهران یا اصفهان بودند. فقط گفتند: «من ربک؟» این را هم از لبنانیها یاد گرفته بودند.
اسیر را تحویل لبنانیها دادند برای تخلیهی اطلاعاتی. فردا همه جا پیچید که بچههای طراح یک سرگرد عراقی را اسیر کردهاند. بعداً معلوم شد آن بدبخت، سرباز پشت دری بوده که راهش را گم کرده.
اواسط آبان (اواسط آبان ۱۳۵۹)، وضع سوسنگرد خیلی وخیم شد. این شهر در یک ماه اول جنگ، دو بار اشغال شده بود و بچهها آزادش کرده بودند. قبلاً غیور اصلی و نیروهایش با کمک شکارچیهای تانک که همهشان بومی بودند، آزادش کرده بودند. یک بار هم آبان، عراق از سه طرف حمله کرد. دکتر چمران اشغال سوسنگرد را تهدیدی برای اهواز میدانست. برای همین، گروهی از بچههای جنگهای نامنظم را برای پدافند به سوسنگرد برد؛ من هم با آنها بودم.
آنجا معنی پاتک را حسابی فهمیدم. عراق با تانکهای تی-۵۲ و خمپاره و توپ، شهر را زیر آتش گرفت. از ویرانهاش هم نمیگذشت؛ خرابهاش را هم میخواست. داشت خاکش را توبره میکرد. آنجا دیدم چطور یک گلولهی تانک، یک آدم را تکهتکه میکند. جنگ تن و تانک را دیدم و اوستای آرپیجی شدم. آنقدر آرپیجی زدم که از گوشهایم خون میآمد. خونها خشک شده بود روی یقهی لباسم و سرم منگ شده بود. مثل علف هرزه از هر جا میآمدند بالا، اما تانکها تمامی نداشتند.
هر جا دستمان رسید، با گونی سنگر ساختیم. خیابانی و خانهای نبود؛ همهجا در حکم سنگر بود. جواب آتش را با آتش میدادیم؛ اما آتش ما کجا و آتش عراق کجا؟
روز دوم درگیری، حلقهی محاصره را تنگتر کردند. هوا سرد و بارانی، زمین خیس و گلآلود بود و پاها توی گل فرو میرفت. جنگیدن در سرما و باران صد برابر سختتر است. دکتر بیسیم زد به عقبه و مهمات خواست. گفتند: «مهمات هست، اما کسی نیست حلقهی محاصره را بشکند و اینها را بیاورد.»
دکتر صدایم کرد و گفت: «این کار عباسه. سید، بدو بیسیم بزن، عباس مهمات بیاره.»
گفتم: «عباس زاغی؟»
گفت: «آره، اون میتونه.»
گفتم: «آقا، دشمن ما رو دور زده، تانکها دارن از پشت سر میان!»
گفت: «عباس رو صدا کن سید... وقت نداریم.»
عباس را با بیسیم صدا زدیم. خود دکتر هم با عباس حرف زد و توجیهش کرد. عباس بچهمحلمان بود؛ چشمهای درشت و سبز داشت و بینهایت بیکله و بیترمز بود.
یک ساعت بعد، تویوتایی گردوخاککنان از وسط دود و آتش آمد. همینطور میگازید و بوق میزد. نگاه کردیم، دیدیم عباس است. یک تویوتا مهمات و غذا و آب آورده بود. بچهها دویدند، مهمات را خالی کردند و بیخ دیوار خرابه گذاشتند تا آتش بهشان نخورد. بعد به هر دسته از بچهها، ۲۵ گلولهی آرپیجی و نوار فشنگ دادیم. چند خمپاره هم بود که تقسیم کردیم.
دکتر گفت: «بچهها، هر جور میتونید ضربه بزنید، فقط جلویشان را بگیرید.» روی همین حساب، آرایش نظامی در کار نبود. هر کس برای خودش یک فرمانده بود. خود دکتر یک دقیقه آرپیجی میزد، یک دقیقه کلاش برمیداشت و با همین کارهایش بچهها را جاکن میکرد. وقتی میدیدیم او مثل کوه ایستاده پای کار، جان میگرفتیم.
سحر روز سوم، دیگر تفنگ دشمن روی شقیقهمان بود. آتش یک لحظه قطع نمیشد. جنازههای زیادی ریخته بود؛ هم از بچههای جنگهای نامنظم و هم مردم عادی سوسنگرد، مردمی که مانده بودند از شهرشان دفاع کنند.
دم صبح، دشمن به قول نظامیها یک عقبنشینی تاکتیکی کرد. نمیدانم چرا؛ هر چه بود، در سه کیلومت بیرون شهر، خاکریز نعل اسبی زد. عقب نشینی اش با آن آتش بی حد وحسابی که روی شهر می ریخت، جور در نمی آمد. ما هم سنگربندی کردیم وقتی شهر آرام شد، یکی ـ دو وانت آب و غذا و فشنگ آوردند؛ اما من بیشتر طالب خواب بودم تا رزق و روزی.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 لحظه اعزام،
لحظه رها شدن است.
دلها از قفس تعلق پر میکشند، و چون قطرهای عاشق، خود را به دریای بیکران حقیقت میسپارند. آنجا که گذاشتن، آغاز پیوستن است؛ و گذشتن، رسیدن به همه چیز است.
در آن دم، انسان از خویش عبور میکند؛ از آنچه وجود اوست، از آنچه دوست میدارد، و از آنچه میترسد. لحظه، لحظهی تمرین در فناست برای بقای در حقیقت. رزمنده، نه به جنگ میرود، که به وصال میرسد.
خاک، صدای قدمهای آسمانی را میشنود. سنگرها بیدار میشوند، و نسیم، دعای مادرانه حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) را با خود میبرد. گویی در دل دشت، هنوز چشم به راه فرزندانش ایستاده است.
شب عملیات، شب حرکت به سمت دریا، به سمت آغوش حقیقت و به سمت رستگاریست.
تصاویری از سریال "پسران هور"
#نماهنگ
@defae_moghadas
🍂 سلام ، صبح شنبهتون گلبارون و پرتلاش 👋
میگفت: استادِ سرکار گذاشتن بچهها بود. روزی از یکی از برادران پرسید: «شما وقتی با دشمن روبهرو میشوید برای آنکه کشته نشوید و توپ و تانک آنها در شما اثر نکند چه میگویید؟»
او خیلی جدی جواب داد: «البته بیشتر به اخلاص برمیگردد، وَ اِلا خود عبادت به تنهایی دردی را دوا نمیکند. اولاً باید وضو داشته باشی، ثانیاً رو به قبله و آهسته به نحوی که کسی نفهمد بگویی: "اللهم ارزقنا ترکشاً ریزاً، بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا و استراحتنا کثیره، خدمتنا قلیله، برحمتک یا ارحمالراحمین 🤲"
طوری این کلمات را به عربی ادا کرد که آن برادر باورش شد و با خود گفت: «این اگر آیه نباشد حتماً حدیث است» . . . .
اما دست آخر که کلمات عربی را پیش خودش یکی یکی به فارسی ترجمه کرد، شک کرد و گفت: «اخوی غریب گیر آوردهای؟»‼️ 😄😂
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐