eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۰ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ چند شبانه‌روز نخوابیده و خسته و خرد شده بودم. شاید روز سوم بود که با وجود سرسختی و مقاومت، مجبور شدیم چند شهید را جا بگذاریم و هر طور شده حلقه محاصره را بشکنیم و از شهر خارج شویم. مسئول آن محور، رحیم کیلویی بود که دکتر او را برای پدافند شهر گذاشته بود و خودش به همراه ناصر فرج‌الله، سرگرد ایرج رستمی و حاج قاسم به محور طراح رفت. من هم با آن‌ها رفتم. در راه، وسط خیابان، کنار ویرانه‌ای، وانت عباس زاغی را دیدیم که گلوله‌ای مستقیم به آن خورده و آتش گرفته بود. جنازه عباس داخل وانت بود و از کمر به بالا از هم پاشیده بود و سر و تنش پیدا نبود. ما فقط نظاره‌گر بودیم و وقت و امکان حرکت و عقب بردن عباس را نداشتیم. شهادت لیاقت عباس بود و به آن رسید. در همان گیر و دار، یک ترکش به بازوی راستم خورد. ترکش نخودی بود که اصلاً درد نداشت و فقط یک سوزش خفیف داشت که وقتی با دستمال ابریشمی رویش را بستم، آرام شد. چند ساعت بعد به بهداری رفتم. آنجا بدون اینکه ترکش را درآورند، دو تا سه بخیه زدند و پانسمان کردند و ترکش هم همانجا ماند. وقتی به سوسنگرد برگشتم، نیروهای کمکی سپاه رسیده بودند و با همکاری خوب ارتش، نگذاشتند شهر سقوط کند. صبح، اما تانک‌ها روستای دهلاویه و اطراف را زیر آتش گرفتند. این آخرین مقاومت بود. دکتر هم احتمال پاتک داده بود، برای همین موتورسوارها را آماده کرده بود تا آرپی‌جی‌زن‌ها را ببرند و تانک‌ها را شکار کنند. دوازده موتورسوار دست من بود. ساعت حدود ۹ صبح، عراق یک آتش مفصل ریخت و بعد نفربرها و افراد پیاده که دسته‌دسته لابه‌لای تانک‌ها حرکت می‌کردند، به طرف شهر سرازیر شدند. موتورسوارها پشت کانال‌هایی بودند که عراق قبلاً بیرون شهر زده بود. من آن‌ها را به صورت دشتبان پخش کردم و به بچه‌ها گفتم که هوایشان را با تیربار داشته باشند. تیربارها آتش ریختند و راکب‌ها از جا کنده شدند. زیر آتش مسلسل و رگبار، رفتند تو دل دشمن، موتورها را خواباندند و آرپی‌جی زدند. چند دقیقه نگذشت که دشت پر شد از لاشه‌های تانک‌های عراقی که می‌سوختند و دودشان به هوا می‌رفت. بچه‌ها صلوات فرستادند و کف زدند. موقع برگشتن، یکی از موتورسوارها گلوله مستقیم تانک خورد و تکه‌تکه شد. آن روز حدود یک‌چهارم تانک‌ها را همین موتورسوارها زدند. موتورسوارها بلد بودند؛ موتور را دستکاری می‌کردند تا صدایش خفه باشد. زیر و بم موتور را می‌دانستند. در آن عملیات، جلیل، نقاد سردمدار شکارچیان تانک، ترکش خورد. دور و بر ظهر، تانک‌ها عقب نشستند. در حین عقب‌نشینی آن‌ها، لودرها آمدند و خاکریزها را سفت کردند؛ مخصوصاً ضلع شرقی و غربی سوسنگرد که در دید و دست عراق بود. در روستای دهلاویه که سوسنگرد بود، دوباره سنگر ساختیم؛ چون خانه‌های دهلاویه خشتی و سست بودند و با هر گلوله آوار می‌شدند. روی ورودی‌های شهر و محورهای نفوذی، خاکریز نعل‌اسبی زدیم و در گوشه‌های خاکریز، با الوار، سنگرهای محکم ساختیم؛ یعنی از محور چپ و راست و پیشانی، سه تا خاکریز نعل‌اسبی زدیم و نیروها را بین سنگرها پخش کردیم که حدود ۱۵۰ نفر بودند. قاسم پشت بی‌سیم بود و به دکتر گزارش می‌داد. ثمره شکار تانک‌ها این بود که برای اولین بار صاحب دوشکا شدیم. تا آن موقع ما دوشکا نداشتیم و فقط تیرهایش را می‌شناختیم که هر یک دانه‌اش دو برابر تیر مسلسل بود و می‌توانست دست و پا را قطع کند و اگر به شکم می‌خورد، از این طرف یک سوراخ بود و از آن طرف به اندازه یک کف دست دهن وا می‌کرد و دل و روده را داغان می‌کرد. روز دوم پدافند در سوسنگرد، یک تیر به پای دکتر خورد. عقب که نرفت، هیچ زخم را با باند بست و استوارتر از قبل به کارش ادامه داد. اصلاً به روی خودش نیاورد و ندیدم ناله کند یا بیفتد؛ بی‌نهایت قرص و محکم بود. ما شاید اگر رفیق‌مان تیر می‌خورد، چهار تا فحش به عراقی‌ها می‌دادیم؛ اما او هیچ وقت عصبانی نمی‌شد و از کوره در نمی‌رفت. همان روز از یکی از بچه‌ها شنیدم که حاج قاسم وقتی داشته بچه‌ها را در محور کرخه‌کور توجیه می‌کرده، یک گلوله مستقیم می‌خورد بغلش و خیلی ناجور از ناحیه کتف و پهلو زخمی می‌شود. دو روز بود که از حاجی بی‌خبر بودم و محور من در پدافند دهلاویه بود. وقتی خبر را شنیدم، به هم ریختم و دیگر نتوانستم تو خط بمانم. دل توی دلم نبود. حاج قاسم، پیرم بود. طاقت رنج و دردش را نداشتم. کار را سپردم دست بچه‌ها و یک موتور برداشتم و رفتم. استانداری دیدم دکتر و خانمش نشسته‌اند و مصاحبه تلویزیونی دارند. دوربین و دم‌دستگاه هم بود. باند سفیدی به پای دکتر بسته بود که خونی شده بود.
آنجا نشستم تا نفسی بگیرم. وقتی مصاحبه تمام شد، رفتم پیش دکتر. دکتر پیش پام بلند شد، زد پشتم و گفت: «حق یارت، سید. خسته نباشی.» جریان قاسم را شنیدم. بردندش عقب. می‌خواستم بروم بهداری؛ اما دلم پیش بچه‌ها تو خط مانده بود. بروم یا نرم؟ برگردی خط بهتره. بچه‌ها تو خط در به در می‌شوند. کاری از تو برای قاسم ساخته نیست. همان کار را کردم و برگشتم به خط پیش بچه‌ها. فردا دیگر خبری از پاتک نشد. کار خوابید. تک و توک خمپاره می‌آمد؛ اما درگیری نبود. انگار عراقی‌ها ضرب شست را خورده بودند. همان روز دکتر پیغام داد بروم استانداری؛ اما من تا شب تو خط ماندم و ساعت نزدیک ۱۲ به استانداری رفتم. دکتر بیدار بود و تنها نشسته بود. سلام کردم و پیشش نشستم. دکتر از وضع محورها و بچه‌ها پرسید و من هم وضع آرام خط را براش توضیح دادم. دکتر به توضیح یک نفر بسنده نمی‌کرد. از همه می‌پرسید و می‌گفت که هر کس یک نظری دارد و قضیه را یک جور می‌بیند. دکتر گفت: «سید، تو کار بزرگی کردی که این موتورسوارها رو آوردی. خیلی دلم می‌خواد از این‌هایی که الان تو زندان‌ها هستن، از همین چاقوکش‌های گردن‌کلفت و نترس، یک گردان درست کنم. مدل‌هایی که لای تشک پرقو می‌خوابن، به درد اینجا نمی‌خورن.» بله آقا؛ این‌ها از مردن نمی‌ترسند و همین برای جنگ کافیه. قصه این آدم‌ها با فرهنگی‌ها فرق داره. ما نمی‌توانستیم برای شکار تانک، پنجاه تا آدم شسته‌رفته از کتابخانه‌ها بکشیم بیرون. من خودم بچه بازار آهنگرها هستم. همه‌شون رو می‌شناسم و می‌دانم چه روحیه‌ای دارند. عباس زاغی رو یادت هست؟ همون پسر سرسختی که یه‌تنه حریف ده تا عراقی بود. اهل کتاب و درس نبود، ولی توی میدان جنگ کم نمی‌آورد. دفعه‌ی آخر که رفتم دیدن ننه‌بابام، دیدمش سر کوچه نشسته، نشئه و چرتی. گفتم: «فلانی، یادمه یه روز مرد بودی... باحال بودی.» عباس گفت: «الانم تیغ دارم.» گفتم: «شاید تیغ داری صورتت رو بزنی!» فقط نگام کرد و سرش رو انداخت پایین. رفتم خونه‌ی بابا و مامان، برگشتم دیدم عباس هنوز همون‌جا وایساده. صدام کرد: «آقا، من می‌خوام بیام جنگ.» فرداش بردمش نخست‌وزیری، وضعش رو پرسیدم. گفت: «روزی سه بار شیره می‌کشم، کاریش هم نمی‌تونم بکنم.» گفتم: «بده به من، دست من باشه بهتره. اگه پیش خودت باشه، می‌گیرنت.» با شرمندگی گفت: «آخه روم نمی‌شه.» گفتم: «بده به من، راحت باش. با من این حرفا رو نزن.» همین کار باعث شد کم‌کم از شیره فاصله بگیره، ترک کنه. یه روز جلوی خودش شیره رو انداختم توی کارون... آخر سر، دکتر دست کرد توی جیب بغلش، یه کاغذ درآورد داد به من و گفت: «یه ۲۴ ساعت برو تهران، این یادداشت رو بده به حاج قاسم.» خوشحال شدم، سریع از آقای چمران خداحافظی کردم و راه افتادم... ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 عاقبت به خیری یعنی دوست داشتن تو من جسمم تو روح من من کشتی تو نوح من من زخمم تو مرحمی من تنها تو همدمی @defae_moghadas
🍂 از اوج در دجله تا نزول در فرودگاه در شب‌های خون و آتش، وقتی دجله پیکر حمید را در آغوش گرفت، مهدی ایستاد، با چشمانی که گریه نمی‌کرد، اما هر قطره‌اش، وزنی داشت به سنگینی تاریخ. و گفت: «اول پیکر بقیه شهدا را بیاورید، بعد اگر وقت شد، برادرم را…» نه از سر بی‌مهری، بلکه از سر مهر به مردمی که برادرش بودند. او می‌دانست که خون، سلسله ندارد؛ شهید، پسر هیچ‌کس نیست، جز پسر ایمان. و امروز، در فرودگاهی بی‌دجله، وزیرکی با غرور، مسئولی را عزل می‌کند که تنها می‌خواست قانون را برای همه یکسان اجرا کند. نه توهینی بود، نه جسارتی، فقط بازرسی‌ای ساده، که غرورش را برآشفت، و خادمی را قربانی کرد. ای شهیدان، شما رفتید تا ما بمانیم، اما ما مانده‌ایم تا شما را فراموش کنیم؟ قرار بود فرهنگ ایثار حاکم شود، نه فرهنگ «من کی‌ام؟» و «چرا مرا بازرسی کردی؟» و پیر خمین، در واپسین وصیتش، با صدایی لرزان گفت: «نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد…» و در جای دیگر، با التماسی که تاریخ را لرزاند، نوشت: «نگذارید لیبرال‌ها و غرب‌زده‌ها کشور را به دست گیرند…» اما ما، در هیاهوی پست‌ها و پاداش‌ها، فراموش کردیم که انقلاب، نه برای صندلی بود، بلکه برای سجاده‌ای بود که باکری‌ها بر آن نماز خون خواندند. ای دجله، تو پیکر حمید را بردی، اما ما، غرور را نگه داشتیم، و خادمان را راندیم. خدایا، ما را به آن شب‌ها برگردان، نه برای جنگ، بلکه برای فهمیدن اینکه برادری یعنی اول مردم، بعد من. @defae_moghadas
🍂 سلام ، صبح بخیر، دلاور! وقتشه از امروز یه خاطره خوب بسازیم با رفاقت، با دعا، با یه دل صاف و یه نیت صاف و صادق 👋 می‌گفت: امام جماعت ما بود. 👳‍♂ اما مثل اینکه شش ماهه دنیا آمده بود. حرف می زد با عجله، غذا می خورد با عجله، راه می‌رفت، می‌خواست بدود ..و نماز می‌خوند به همین ترتیب. اذان و اقامه رو که می گفتند با عجلوا بالصلوه دوم قامت بسته بود. قبل از این‌که تکبیر بگه سرش رو بر می گردوند رو به نمازگزارا و می گفت: من نماز تند می خونم، بجنبید عقب نمونید. راه بیفتم رفته ام، پشت سر رو هم نگاه نمی کنم. 😂، بین راه نگه نمی دارم و تو راهی هم سوار نمی کنم!!! 😂😂‼️ 😄😂 ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۸ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ حمام در جبهه حدود پانزده روز بود که در خط پدافندی تنگه ابوقریب خدمت می‌کردیم. در این مدت، گاهی با زحمت مقداری آب گرم می‌کردیم و سر و صورتمان را می‌شستیم. روزی با جمعی از دوستان، هوای حمام به سرمان زد. تصمیم گرفتیم به حمام صحرایی که عقب‌تر بود برویم. صبح زود حرکت کردیم و خود را به حمام رساندیم. نوبت‌مان به سختی رسید، اما ناگهان صدای غرش وحشتناک میگ‌های بعثی، دیوار صوتی منطقه را در هم شکست. بمباران آغاز شد. همه ناچار به فرار و پناه‌بردن به محل امن‌تر شدیم. بخشی از حمام صحرایی نیز مورد حمله قرار گرفت. و ما از خیر حمام گذشتیم... آماده‌باش از فرماندهی به گردان‌های ۹۰۱۶ و ۹۰۱۷ مستقر در منطقه، اعلام آماده‌باش شد. احتمال می‌رفت مأموریتی در خط مقدم یا عملیات در پیش باشد. اما اعلام شد که گردان‌ها باید به نقطه‌ای دیگر منتقل شوند. پس از بیست روز استقرار در تنگه ابوقریب، باید کوله‌پشتی‌ها را ببندیم و آماده‌ی حرکت شویم. مأموریت بعدی کجاست؟ شهر جنگ‌زده دهلران حدود بیست روز است که در تنگه ابوقریب مستقر شده‌ایم. در این مدت، چشم‌انتظار عملیات بودیم، اما قسمت نشد. به دستور فرماندهی، باید کوله‌پشتی‌هایمان را ببندیم و در نقطه‌ای دیگر انجام وظیفه کنیم. آری، فرزندان عاشق این سرزمین، دین، آیین و مکتب اسلام، آواره کوه‌ها، دشت‌ها و بیابان‌ها بودند تا هرکجا و هرطور که بتوانند، از کشورشان دفاع کنند. ساعت ۸ شب، روز اول بهمن‌ماه است. شاسی‌بلندها و کمپرسی‌ها برای اعزام بسیجیان صف کشیده‌اند. بسیجیان گروه‌گروه سوار می‌شوند. با حرکت خودروی فرماندهی، کمپرسی‌ها آرام و چراغ‌خاموش به راه می‌افتند. نم‌نم باران آغاز شده. سرمای سوزناک، چهره‌های معصوم نوجوانان بسیجی را نوازش می‌کند. برای فرار از سرما، کلاه‌هایمان را تا گردن پایین کشیده‌ایم و به کلاه اورکت‌ها پناه برده‌ایم تا اندکی از باران و سرما در امان بمانیم. کوچ به اردوگاه با رسیدن به شهر دهلران، که روزگاری محل زندگی مردم بود، حالا تاریک، خاموش و عمدتاً خالی از سکنه شده. در سکوت کامل فرو رفته و به شهری جنگ‌زده بدل گشته؛ محل رفت‌وآمد خودروهای نظامی و نیروهای رزمنده‌ای که گاه از آن عبور می‌کنند. پس از عبور از دهلران، حدود ساعت ۲ بامداد روز دوم بهمن‌ماه، از راه‌های پیچ‌درپیچ و دره‌هایی نسبتاً عمیق گذشتیم تا به کوهی در شمال‌غربی دهلران به نام «اناران» رسیدیم. برای حفظ امنیت رزمندگان، در میان دو قله کوه، به پایگاهی تازه‌تأسیس رسیدیم که اطرافش خاک‌ریزی بلند کشیده شده بود. از خودروها پیاده شدیم. بارندگی اخیر، اردوگاه خاکی را پر از گل‌ولای کرده بود. هر ده، دوازده نفر وارد یک چادر شدیم. میان ما و برخی هم‌سنگران، جدایی افتاده بود. هرچه صدا زدیم، پیدایشان نکردیم. از فرط خستگی، خواب سنگینی بر ما غلبه کرد. غافل از آن‌که ساعتی بعد، احمد قربان، اسدالله روشن و دیگران در تاریکی شب، در جست‌وجوی ما بودند و نتوانستند خیمه‌مان را پیدا کنند. با صدای اذان صبح بیدار شدیم. آب را روی چاهی والر گذاشتیم و برای مقدمات نماز رفتیم. در نمازخانه، آن‌ها را پیدا کردیم. از ماجرای شب گذشته و بی‌خوابی‌شان ناراحت بودند. پس از نماز، با هم به چادر برگشتیم. با نان، پنیر و چای داغ، خستگی و ناراحتی‌شان را از دل بیرون آوردیم. حمام در آب گرم فردای آن روز، هوا کمی آفتابی شد. خبردار شدیم که چشمه آب گرمی در نزدیکی دهلران وجود دارد. با یک تویوتا و چند نفر از بچه‌ها، برای حمام و شستن لباس‌ها راهی آن منطقه شدیم. آب گوگردی‌اش شبیه آب بویی دهرم بود، اما گرم و روان. لباس‌هایمان را شستیم و پس از بیست روز، حسابی آبی به تن زدیم و از گرد و خاک‌ها پاک شدیم. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۸ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ حم
هفت قسمت از خاطرات برادر اسلامی‌نسب از عملیات والفجر مقدماتی قبلا ارسال شد و ان شاء‌الله پیگیر ادامه این خاطرات خواهیم بود.
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باز باید قله‌ها را فتح کرد باز باید پا نهاد اند رکاب خاطره شهید خرازی و دژبان مقر @defae_moghadas
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنان که زخم را نه نشانه ضعف، که مدال ایستادگی می‌دانند، در برابر طوفان‌ها قامت راست می‌کنند، و با دل‌هایی که از ایمان لبریز است، نه‌تنها از دشمن نمی‌هراسند، بلکه جهان را با نگاه‌شان فتح می‌کنند. @defae_moghadas