eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۲ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ نوروز سال ۶۰ مهمان خانه شدم و تلفنی حال حاجی را می‌پرسیدم. منتظر بودم تا ندا بدهد که کی به منطقه برگردیم. حاجی به من خوراک معنوی می‌داد. بدون او انگار گم کرده‌ای. همه بچه‌هایی که تو خط بودند، همین حس را نسبت به حاج قاسم داشتند. حاجی، مهربان و بخشنده بود. با اینکه ابهت داشت، نورچشمی برای خودش نمی‌ساخت و با همه یکرنگ و یک‌جور بود. اگر دستش می‌رسید، اما هیچ وقت آبروی کسی را نبرد و هیچ وقت نگفت فلانی تو که آمده‌ای جبهه، چرا زنجیر طلا انداخته‌ای یا چرا چاقوی ضامن‌دار تو جیبت هست و چرا دستمال یزدی داری. قاسم می‌گفت: «خاک جبهه مقدس است و حرمت می‌آورد. خلاف‌ترین آدم، اگر پایش به اینجا برسد، زیر و رو می‌شود. اینجا فقط خودت هستی و خدا. هیچ واسطه‌ای بین تو و خدا نیست. آن لباس خاکی، چارچوب برایت درست می‌کند و نمی‌گذارد هر جور دلت خواست باشی.» او هیچ کاری به هیچ چیز نداشت و فقط می‌گفت: «مراقبه؛ مراقبه.» در هر حال و هر جا او را می‌دیدی، ذکر خدا روی لبش بود؛ نه ذکر ظاهری، بلکه ذکر باطنی و گره‌گشا که فقط عرفا بلدند. گاهی که در سنگر با هم تنها می‌شدیم، می‌گفت: «همان قدر که مراقب لباس‌هایت هستی که کثیف نشوند، باید مراقب چشم و دل و زبانت هم باشی؛ مراقب رفقات باشی. جسم و روح با هم هستند. هر کدام خراب بشود، آن یکی را خراب می‌کند.» او سنگ صبور بچه‌ها بود و هر کس هر درد دلی داشت، حاجی گوش شنواش بود. اردیبهشت ماه دوباره راهی منطقه شدم و به محور طراح رفتم؛ چون با بیشتر نیروهایش قاتی و آشنا بودم. پام بهتر شده بود، اما یک نمه می‌شلیدم و زیاد نمی‌توانستم رویش فشار بیاورم. بیست روز بعد، یکی از بچه‌ها از طریق بی‌سیم به من خبر داد که حاج قاسم آمده و در استانداری اهواز است. گل از گلم شکفت. سوار موتور شدم و سریع به استانداری رفتم. حاجی هنوز سرحال نیامده بود و دستش با باند به گردنش آویزان بود. سوار موتورش کردم و با هم به طراح آمدیم. از آن به بعد افتادم دنبال کارهای حاجی و می‌خواستم کمک حالش باشم. هر جا می‌رفت، با او می‌رفتم تا به مشکل برنخورد. یکی از مشکلات حاجی، دستشویی رفتن بود. توالت صحرایی که نه آب داشت و نه شیلنگ، می‌بایست آفتابه را از دو ـ سه فرسخی آب می‌کردی و با خودت به دستشویی می‌بردی. به حاج قاسم پیشنهاد کردم که با این وضع بهتر است تا زمانی که دستش خوب نشده، تو استانداری بماند و به کارهای ستادی برسد، اما حاجی قبول نکرد و گفت: «نمی‌توانم. باید تو خط، پیش بچه‌ها باشم.» یک روز بنده خدا آمد و گفت: «سید، چه کار کنم؟ دیگر نمی‌توانم!» گفتم: «بیا؛ من می‌برمت استانداری.» حالا خمپاره راه به راه می‌آمد و هر یک قدم، یک خمپاره می‌خورد. دیگر خوراک خاکریزهای ما شده بود. هر روز عراق شخم می‌زد و زیر و رو می‌کرد؛ ما از نو می‌ساختیم. سوار موتور شدیم و با هم به استانداری رفتیم. همه جا را زیر و رو کردم تا یک تکه شیلنگ پیدا کنم و وصل کنم به شیر آفتابه تا حاج قاسم توالت برود. بعد دوباره سوار موتورش کردم و بردمش. اردیبهشت ماه تقریباً خط آرام شد. عراق می‌زد، اما نه به شدت قبل. وقتی خط آرام بود، ما فرصت بیشتری برای عشق و حال و دور هم جمع شدن و گپ زدن پیدا می‌کردیم. یک روز گفتند که احمدآقا خمینی زنگ زده به دکتر و گفته امام دلش برایت تنگ شده و می‌خواهد شما را ببیند. همان روز دکتر با هلی‌کوپتر خدمت امام می‌رود. وقتی دکتر برگشت، ریختیم دورش و از حال امام جویا شدیم. دکتر برایمان گفت: «وقتی رسیدم خدمت امام، ایشان چند ثانیه به صورت من خیره شد و گفت: «مصطفی، تو هنرمندی؛ هنرمند باید یکرنگ باشد. گران‌ترین قالی را ببین؛ چون چندرنگ است، باید زیر پا باشد، اما آسمان را ببین که از همه بالاتر است. چرا؟ چون یک‌رنگ است. یک‌رنگی و صداقت، قانون عشق است.» دکتر واقعاً برای ما حکایت عشق و عرفان بود. کسی بود که امام قبولش داشت و برایش ارزش زیادی قائل بود. مرد آهنینی که با دست خالی جلوی عراق ایستاده بود و ما اسیر همین عرفان و اراده محکم او بودیم. هیچ چیز جلودارش نبود. آن روزها دکتر دنبال طرحی بود تا جلوی عراقی‌ها را بگیرد. او نزدیک به بیست - سی لودر آورد و مأمورشان کرد که یک کانال بزرگ در غرب اهواز و طرف جاده اهواز - سوسنگرد بکنند. با استفاده از آب کارون، یک دریاچه مصنوعی درست کرد تا جلوی عراقی‌ها را بگیرد. از یک طرف خاکریز کانال رفت تا نزدیک کرخه‌کور و یک طرفش تا زیر فرسیه و رقابیه و شمریه. وقتی آب را از طریق کارون و کانال رها کرد، دشت بین سوسنگرد و هویزه را آب گرفت. در بالای کوت سید نعیم هم یک کانال آب افتاد جلوی عراقی‌ها و عراقی‌ها مجبور شدند تا پشت رودخانه نیسان عقب بروند. از رودخانه کرخه کانال کشید و آب را انداخت تو جلالیه و کوت.
عراق بعدها از این طرح دکتر در عملیات رمضان استفاده کرد. بعد از اینکه عراق در سوسنگرد نتیجه نگرفت، عقب‌نشینی کرد و نیروهایش را برد سمت تپه‌های الله اکبر. دکتر هم می‌دانست که عراق تو رمل ضعیف است؛ برای همین طرحی برای آزادی تپه‌های الله اکبر کشید تا دست دشمن از سوسنگرد کاملاً کوتاه شود. بیستم خرداد یک درگیری تو تپه‌های الله اکبر داشتیم که اسمش عملیات امام علی بود. نیروهای لشکر ۹۲ زرهی اهواز و سپاه هم با ما بودند. این اولین عملیات رسمی ستاد جنگ‌های نامنظم بود. تا آن وقت کار ما همیشه دفع حمله‌های عراق و ضربه زدن بود؛ این بار عراق روی تپه سوار بود و ما می‌بایست حمله می‌کردیم و جاپا می‌گرفتیم. آنجا بنده مسئول یکی از محورها شدم. قبل از شروع درگیری، دو سه تیم از بچه‌ها را برای شناسایی مواضع عراق فرستادم. یک بار هم خودم با آن‌ها رفتم و آنجا برای اولین بار در عمرم میدان مین دیدم. یک محوطه‌ای بود که مین‌های گوجه‌ای و والمری را تنگ هم گذاشته بودند. بچه‌ها مین‌ها را با سرنیزه‌شان پیدا می‌کردند و با احتیاط و آهسته ختی می‌کردند و یک معبر باز می‌کردند و بچه‌های دیگر پا جای پای تخریبچی می‌گذاشتند و عبور می‌کردند. سرعت این عملیات زیاد بود و هماهنگی و برنامه‌ریزی‌اش هم خوب بود. جوری که ساعت به ۱۲ نرسیده روی تپه‌های الله اکبر مسلط بودیم. دشمن ۶ کیلومتر عقب کشیده و حدود سی چهل جنازه جا گذاشته بود. قبر کندیم و با کمک بچه‌ها جنازه‌های عراقی را بالای تپه‌های الله اکبر دفن کردیم. این عملیات یک روز بیشتر طول نکشید. دکتر ۱۵۰ نفر را برای پدافند تپه‌های الله اکبر گذاشت. آنجا بنده مسئول پدافند یکی از محورها شدم. دکتر وقتی به کسی مسئولیت می‌داد، همه کارها را به عهده او می‌گذاشت. به او خط نمی‌داد که این کار را بکن، آن کار را نکن. فقط نظارت و راهنمایی می‌کرد. ابتکار عمل و رزم و رزق و روزی به عهده خودم بود. آنجا خودم را پیدا کردم. سعی کردم فکرم را به کار بزنم و خودم را نشان بدهم. نیرو هم می‌دانست من عددی هستم و حرفم را می‌خرید. دکتر همیشه می‌گفت: «تبعیت یک بحث است؛ استقلال ذهنی، یک حرف دیگر.» ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 من مادرم همصحبتم با عکس‌هایت دست خودم که نیست دلتنگم برایت پسران هور @defae_moghadas
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللّٰهُمَّ إِنِّی أُجَدِّدُ لَهُ فِی صَبِیحَةِ یَوْمِی هٰذَا وَمَا عِشْتُ مِنْ أَیَّامِی عَهْداً وَعَقْداً وَبَیْعَةً لَهُ فِی عُنُقِی لَا أَحُولُ عَنْها وَلَا أَزُولُ أَبَداً، @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۱۰ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ اعزام به خط مقدم بعدازظهر روز نهم بهمن‌ماه، یکی از فرماندهان لشکر با گردهم‌آوردن نیروها، سخنرانی مهمی ایراد کرد. او ضمن یادآوری نکات امنیتی، اعلام کرد که امشب گردان‌های ۹۰۱۶ و ۹۰۱۷ عازم خط مقدم خواهند شد. همه مصمم و آماده بودند. شب‌هنگام، با همان خودروهای همیشگی—کمپرسی‌ها—حرکت کردیم. مقصد: خط مقدم. حدود ساعت ۱۱ شب به مقر تاکتیکی نزدیک خط رسیدیم. باقی‌مانده مسیر، حدود دو کیلومتر، را باید پیاده طی می‌کردیم. کوله‌پشتی، اسلحه و تجهیزات را بر دوش گرفتیم و به‌صورت ستون یک، راه نیمه‌کوهستانی را پیمودیم تا به محل استقرارمان رسیدیم: اینجا چیلات است. در یک سنگر، همراه با حمزه عبدی، نادر زارع، قاسم گودل، اسدالله روشن و شکرالله مرادی مستقر شدیم. سنگر ما به خط مقدم بسیار نزدیک بود. هر از گاهی صدای مهیب انفجار گلوله‌های تانک و خمپاره به گوش می‌رسید، اما خستگی چنان بر ما غلبه کرده بود که گوش‌مان دیگر بدهکار این صداها نبود و خواب‌مان برد. چیلات؛ منطقه‌ای راهبردی چیلات، منطقه‌ای کوهستانی در مقابل شهر علی غربی، از نظر جغرافیایی اهمیت بالایی دارد. این منطقه در حاشیه رودخانه فصلی چیلات واقع شده و به رودخانه‌های سه‌گلال و نیزار نیز دسترسی دارد. به‌دلیل اشراف بر مرزها و ترددات مرزی، چیلات برای دو کشور ایران و عراق بسیار مهم بوده است. با آغاز زمینه‌سازی جنگ تحمیلی توسط رژیم صدام، ارتش بعثی چند ماه پیش از شروع رسمی جنگ، بارها به سمت این پاسگاه تیراندازی کرد و قصد اشغال آن را داشت. اما با مقاومت مدافعان اسلام و نیروهای مردمی، تجاوز دشمن دفع شد. اکنون، در بهمن‌ماه سال ۱۳۶۱، فرصتی فراهم آمده تا با بهره‌گیری از اصل غافلگیری، ضربه‌ای کاری به ارتش بعثی وارد شود. اولین روز در خط مقدم منطقه کوهستانی است و خبری از خاکریز مشخص میان ایران و عراق نیست. تنها تپه‌ها و قله‌های کوه‌ها هستند که لشکر اسلام را از دشمن جدا می‌کنند. لشکر ۲۱ حمزه ارتش جمهوری اسلامی سال‌هاست که در این منطقه خط را نگه داشته است. عصر همان روز، منطقه چندین بار هدف حملات توپخانه‌ای دشمن قرار گرفت. در همین حین، با جناب سروان رستمی، یکی از افسران ارتش، برخورد کردم. او گفت: «اکنون فقط ۲۰۰۰ متر با نیروهای عراقی فاصله داریم. دشمن از ترس، گاهی منطقه را به‌شدت زیر آتش توپخانه و خمپاره می‌گیرد. حالا که تعداد نیروهای رزمنده بیشتر شده، وحشت‌شان نیز افزون شده و احتمالاً آتشبارهای بیشتری را به‌کار خواهند گرفت. مراقب باشید.» هدف از عملیات سه چهار روز پس از استقرار، اعلام شد که گردان‌ها در قرارگاه تاکتیکی تجمع کنند تا با جغرافیای منطقه بیشتر آشنا شوند. در آنجا اعلام شد که عملیات آینده با مشارکت نیروهای بسیجی، سپاهی و لشکر ۲۱ حمزه به‌صورت تلفیقی انجام خواهد شد. جغرافیای منطقه تشریح شد: نیروهای ایرانی در ارتفاع قرار دارند و از نظر استراتژیکی بر منطقه تسلط خوبی دارند. هدف عملیات، درهم شکستن استحکامات عراق، تصرف شهر علی غربی و قطع راه‌های تدارکاتی و مواصلاتی شرق به غرب در منطقه عملیاتی عنوان شد. نماز زیر بمباران رزمندگانی که برای رضای خدا قدم به جبهه گذاشته بودند، هیچ‌گاه از یاد او غافل نمی‌شدند. هنگام نماز، همه برای اقامه جماعت آماده شدند. نماز ظهر برگزار شد و همین‌که تکبیره‌الاحرام نماز عصر را گفتیم، صدای غرش هواپیماهای عراقی منطقه را فرا گرفت و بمباران آغاز شد. صدای انفجار بمب‌های خوشه‌ای بخش‌هایی از منطقه را دربر گرفت. با وجود این، نماز به‌سلامت پایان یافت. بعداً فهمیدیم که برخی نقاط محل استقرار نیروها هدف قرار گرفته بود، اما خوشبختانه آن مناطق خالی از نیرو بودند و همه به سلامت به سنگرها و محل استقرار خود بازگشتند. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تصاویری کمیاب از لحظه اسارت رزمندگان اسلام به دست دژخیمان بعثی @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 « زندانبان دبس ۵» خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ در یکی از روزها، هنگامی که در چشمه‌ای نزدیک محل استقرار گروهان مشغول شست‌وشوی لباس بودم، چند گلوله خمپاره در اطراف چشمه فرود آمد. به‌شدت دستپاچه شدم و نمی‌دانستم چه کنم. با عجله زیر سنگ بزرگی در نزدیکی چشمه پناه گرفتم. پس از پایان گلوله‌باران، سراسیمه به سنگر برگشتم و ماجرا را برای دوستانم تعریف کردم. چند روز بعد، هنگام صرف غذا، دوباره خمپاره‌ای در نزدیکی سنگر فرود آمد و ترکش‌های آن اطراف را درنوردید. با شتاب خود را به داخل سنگر رساندیم و تا پایان آتش‌بار، از آن بیرون نیامدیم. مدتی گذشت و مرخصی گرفتم. به دیدار خانواده رفتم و آن‌ها را از وضعیت خطرناک منطقه مطلع ساختم. برادرم پیشنهاد کرد که فرار کنم یا به جمهوری اسلامی پناهنده شوم. پاسخ دادم که چنین کاری ممکن است برای شما خطرآفرین باشد. گفت: «سعی کن در فرصت مناسب به خاک جمهوری اسلامی فرار کنی.» پس از پایان مرخصی، پنج روز دیگر در منطقه ماندم. ساعت ۱۱ شب، در یکی از شب‌های ماه ژوئن، همراه سرباز وظیفه «ستار» و چند نفر دیگر در سنگر نشسته بودیم. رو به ستار گفتم: «یا تو بخواب یا من.» گفت: «اول تو بخواب.» گفتم: «پس مرا ساعت ۲ یا هنگام شروع حمله بیدار کن.» از این حرف خنده‌اش گرفت. آن شب، فرماندهان رسته گفته بودند که مورد مشکوکی در منطقه دیده نشده و دستگاه رازیت نیز طی روزهای گذشته هیچ تحرکی را ثبت نکرده است. دقایقی از خوابم نگذشته بود که ستار با صدای بلند مرا بیدار کرد. بلافاصله برخاستم. توپخانه ایرانی‌ها به‌شدت در حال اجرای آتش بود. پرسیدم: «چه شده؟» گفت: «حمله آغاز شده است.» حدود یک ربع ساعت بعد، تیراندازی متقابل میان خطوط اول و دوم از یک سو و نیروهای ایرانی از سوی دیگر آغاز شد. یک ساعت گذشت، اما آتش به سمت مواضع ما ادامه داشت. سرانجام، اهداف به تصرف نیروهای ایرانی درآمدند و مواضع هر دو هنگ سقوط کرد. لحظاتی بعد، فریاد «الله‌اکبر» در منطقه طنین انداخت و دره‌ها و ارتفاعات را لرزاند. درگیری به نزدیکی مواضع گروهان ما رسید. لحظه‌ای بعد، از شدت درگیری کاسته شد، اما صدای تکبیر همچنان شنیده می‌شد. بالاخره گروهان یکم نیز سقوط کرد. وقتی از افسران وضعیت را جویا شدیم، گفتند: «بر اعصابتان مسلط باشید، وضعیت کاملاً عادی است. هنگام طلوع فجر، نیروهای مهاجم عقب‌نشینی خواهند کرد. تعدادشان اندک است و به هیچ هدفی نرسیده‌اند.» اما گلوله‌باران شدید ادامه داشت. افسران تهدید کردند که اگر کسی موضع خود را ترک کند، هدف تیراندازی قرار خواهد گرفت. تا روشن شدن هوا در همان وضعیت باقی ماندیم. سربازان ارتش اسلام که به مواضع گروهان یکم رفت‌وآمد می‌کردند، دیده می‌شدند. از دیدن پیشروی بی‌پروا و جسورانه‌شان، دچار ترس و اضطراب شدیدی شدیم. برخی از سربازان به سمت آن‌ها تیراندازی کردند. ناگهان موشکی در محل دیده‌بانی گروهان فرود آمد و دیده‌بان را در جا کشت. بلافاصله گلوله‌ای آرپی‌جی به سمت سنگری که در آن جمع شده بودیم شلیک شد. جسارت رزمنده‌ای که این موشک را پرتاب کرد، چهره همه را از وحشت پر کرد. تصمیم به فرار گرفتیم. ابتدا من و سپس دیگران از سنگر خارج شدیم. یکی از سربازان از ناحیه پا مجروح شد. با هر زحمتی بود، خود را به سنگرهای قرارگاه گروهان رساندیم. معلوم شد که قرارگاه تیپ و گروهان در نیمه‌شب گذشته سقوط کرده و همه پرسنل گروهان در آنجا تجمع کرده‌اند. پس از مشورت با فرمانده گروهان و فرماندهان رسته‌ها، به ما گفتند: «از این لحظه، هر تصمیمی بگیرید، خودتان مسئول آن خواهید بود. می‌توانید عقب‌نشینی کنید، بمانید یا خود را تسلیم ارتش مهاجم کنید.» از شنیدن این حرف، نگران شدم؛ یعنی فروپاشی کامل نیروهایمان. ساعت هفت صبح، نیروهای عراقی با توپخانه سنگین اجرای آتش کردند و با استفاده از غلظت دود، عقب‌نشینی به سمت دره‌ای میان تیپ ما و تیپ ۳۹ را آغاز کردند. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۳ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ در همان گیرودار، علی عباس، همان لبنانی که به موتورسوارها آرپی‌جی زدن و شکار تانک یاد می‌داد، شهید شد. پیکرش را به تهران فرستادند و دکتر نیز به تهران رفت تا در تشییع جنازه‌اش شرکت کند. در غیاب دکتر، یک درگیری در دهلاویه رخ داد و سرگرد ایرج رستمی، یار شجاع دکتر، شهید شد. وقتی به دکتر خبر شهادت سرگرد رستمی را دادند، با هواپیما به اهواز برگشت. من در محور طراح بودم که ناگهان دیدم دکتر با راننده‌اش، حدادی، و آقا مهدی چمران و دو یا سه نفر دیگر، پریشان و سراسیمه به سمت ما آمدند. مسئول محور طراح، سیدمهدی مقدم‌پور بود. آنجا جلسه‌ای برگزار کردند و تصمیم گرفتند مقدم‌پور را به جای سرگرد رستمی در محور دهلاویه بگذارند. دکتر حاج قاسم را مسئول محور طراح کرد و چون حاج قاسم دستش مجروح بود، عملاً من مسئول محور شدم؛ اما به دکتر گفتم: «می‌خواهم با شما باشم.» بعد از ظهر در گرمای نفس‌گیر خرداد، جمعی سوار ماشین شدیم و به سمت دهلاویه راه افتادیم. دم غروب، نزدیک سوسنگرد توقف کردیم تا آبی به سر و صورتمان بزنیم و استراحت کنیم. همه‌مان پیاده شدیم و کمی از آب قمقمه‌هایمان نوشیدیم. دکتر خیلی برای سرگرد رستمی ناراحت بود و مدام در فکر بود و اصلاً حرف نمی‌زد. در همین حین، دکتر به سمت یک تویوتا سوخته که حدود صد متر دورتر از ما بود، رفت. ماشین به شدت آسیب دیده بود و فقط اسکلتش باقی مانده بود. کاپوت جلو کاملاً جمع و خرد شده و تمام دل و روده‌اش نمایان بود. دکتر قدم‌زنان به سمت ماشین رفت و خم شد روی کاپوتش. ما هم کنجکاو شدیم تا بدانیم دکتر با آن ماشین سوخته چه کار دارد. وقتی به او نزدیک شدیم، دکتر آستینش را بالا زده بود و با رادیات ماشین ور می‌رفت. ناگهان متوجه صدای ناله و جیک‌جیک یک پرنده شدم. دکتر مرا فرستاد تا آچار بیاورم و وقتی آچار را گرفت، به جان رادیات افتاد. صدای جیک‌جیک پرنده قطع نمی‌شد. چند دقیقه بعد، دیدیم یک گنجشک کوچولو در دست دکتر است. حیوان بیچاره در آن گرما تشنه‌اش شده بود و از رادیات ماشین آب می‌خورد که بالش به پره‌های رادیات گیر کرده بود. دکتر گنجشک را به سمت آسمان گرفت و با حالتی غمگین گفت: «من تو را آزاد می‌کنم؛ برو. خدایا به آزادی این مرغ قسم‌ات می‌دهم که جان مرا هم آزاد کن. دیگر خسته شده‌ام.» حالت عرفانی دکتر در آن غروب دلگیر حال همه‌مان را خراب کرد. بغض گلویم را گرفت. من جوان بودم و نمی‌دانستم دکتر از چه چیزی رنج می‌برد. او که با پای خود و بدون اصرار و اجبار آمده بود، از چه چیزی خسته بود؟ آیا از آن همه سفرهای جنگی خسته و بریده بود؟ همیشه سلاح به دست، با لباس رزم و پشت سنگر، بدون ذره‌ای خواب و آسایش. لبنان و جنگ با اسرائیل، کردستان و ضدانقلاب و بعد هم جنگ ایران و عراق. دکتر برای ما سمبل مقاومت و استقامت بود؛ اما انگار به تنگ آمده بود. هیچ‌وقت او را آنقدر افسرده و خسته و ناراحت ندیده بودم. او ما را محرم خودش می‌دانست و با ما حرف می‌زد و درد دل می‌کرد. ما هم هر وقت دل‌خسته بودیم از او قوت قلب می‌گرفتیم. آن روز اما دکتر جور دیگری در حال خودش بود. وقتی هم می‌رفت تو عرفان، گاهی خطاطی می‌کرد، گاهی هم شعر می‌گفت یا نیایش‌های خیلی قشنگ می‌کرد. آن روز غروب در آن دشت سوت و کور، دکتر رو به خورشید سرخ رنگ غروب ایستاد و گفت: «خدایا، پیرم و دل شکسته‌ام. خسته‌ام. هیچ آرزویی ندارم. دنیا برام تنگه. فقط می‌خواهم با خودت تنها باشم...» یک ساعتی همه‌مان حیران مناجات دکتر را تماشا و گوش کردیم. بعد سوار ماشین‌ها شدیم و راه افتادیم. تقریباً هوا تاریک بود که به دهلاویه رسیدیم. دکتر برای سرگرد رستمی خیلی گریه کرد و گفت: «رستمی برای این جنگ خیلی زحمت کشید.» سپس مهدی مقدم‌پور را بغل کرد و هر دو گریه کردند. دکتر با همه نیروها عشق و حال و با سرگرد رستمی وداع جانانه کرد. بعد همه دور هم نشستیم و یک نفر کمپوت آلبالو باز کرد و تعارف‌مان کرد. دکتر رو به من گفت: «سید، دیوان پیشت هست؟» من دیوان جیبی‌ام را باز کردم و این بیت آمد: «من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد» آن شب، دکتر مهدی مقدم‌پور را به جای سرگرد رستمی معرفی کرد و چون ایشان با جبهه‌ی دهلاویه آشنا نبود، دکتر در نظر داشت همان شب او را به منطقه توجیه کند. نیمه شب دکتر بلند شد و گفت: «بچه‌ها منتظرند. من باید زودتر بروم. قاسم جان، ما را حلال کن. اگر همدیگر را ندیدیم، ان شاء الله دیدار به قیامت.» بعد رو به من گفت: «سیدجان، التماس دعا. شاید دیگر همدیگر را ندیدیم.» گفتم: «این حرف‌ها چیه؟ خدا شما را حفظ کند.»
دکتر برای معارفه و جایگزینی سیدمهدی مقدم‌پور رفت. من و حاج قاسم هم سوار ماشین شدیم و به طراح برگشتیم. در راه، حاج قاسم گفت: «سید، یک چیزی بگویم. نمی‌خواهم نفوس بد بزنم؛ اما دکتر مسافره. دیگر برنمی‌گرده.» با این حرف، غم عالم به دلم افتاد و گفتم: «تو اینطور فکر می‌کنی؟» گفت: «میشناسمش، قواره‌اش قواره‌ی رفتنه.» صبح به طراح رسیدیم و تا عصر در خط گشت زدم. دلهره‌ی عجیبی داشتم و نمی‌توانستم یک جا بمانم. قرار شد من به محور کرخه کور و قاسم به طراح برود؛ اما هیچ‌کدام به هیچ جا نرفتیم. فردا، عصر سی و یکم خرداد روی بی‌سیم اعلام کردند که دکتر آسمانی شد. انگار همان موقع که دکتر بچه‌ها را در اطراف دهلاویه توجیه می‌کرد، سه تا خمپاره از همان‌ها که بی‌صدا و بی‌هیچ سوت و زوزه‌ای می‌خورد، به او و سیدمهدی مقدم‌پور و حدادی اصابت کرد و درجا شهید شدند. با شنیدن این خبر، سخت به هم ریختیم و شوکه شدیم. ده بیست نفری سوار تویوتا شدیم و راه افتادیم طرف دهلاویه. در راه به بچه‌هایی برخوردیم که پیکر دکتر را به دهلاویه می‌بردند. همه پریشان و گریان جمع شدیم دور دکتر و با معلم عشق‌مان وداع کردیم. صبح، پیکر دکتر را به تهران منتقل کردند. حاج قاسم هم به تهران رفت و من به محور طراح برگشتم. نمی‌توانستیم همه‌مان خط را خالی کنیم. بعد از قصه‌ی شهادت دکتر، ناخودآگاه یأس و جدایی در بچه‌ها افتاد. نمی‌دانم؛ شاید طبیعت آدمیزاد اینطور باشد که همیشه و همه‌جا به یک تکیه‌گاه نیاز دارد. ما دل‌بسته‌ی دکتر بودیم. او هم فرمانده جنگ بود و هم فرمانده دل‌های ما. بدون دکتر، هیچ کاری انگار از ما ساخته نبود. مثل بچه‌ی بی‌پدر، پریشان بودیم. در آن مدت فقط یک بار به تهران برگشتم و بیست نفر از بچه‌های محل را جمع کردم و به طراح آوردم تا خط خالی نماند. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐