eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۳ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ در همان گیرودار، علی عباس، همان لبنانی که به موتورسوارها آرپی‌جی زدن و شکار تانک یاد می‌داد، شهید شد. پیکرش را به تهران فرستادند و دکتر نیز به تهران رفت تا در تشییع جنازه‌اش شرکت کند. در غیاب دکتر، یک درگیری در دهلاویه رخ داد و سرگرد ایرج رستمی، یار شجاع دکتر، شهید شد. وقتی به دکتر خبر شهادت سرگرد رستمی را دادند، با هواپیما به اهواز برگشت. من در محور طراح بودم که ناگهان دیدم دکتر با راننده‌اش، حدادی، و آقا مهدی چمران و دو یا سه نفر دیگر، پریشان و سراسیمه به سمت ما آمدند. مسئول محور طراح، سیدمهدی مقدم‌پور بود. آنجا جلسه‌ای برگزار کردند و تصمیم گرفتند مقدم‌پور را به جای سرگرد رستمی در محور دهلاویه بگذارند. دکتر حاج قاسم را مسئول محور طراح کرد و چون حاج قاسم دستش مجروح بود، عملاً من مسئول محور شدم؛ اما به دکتر گفتم: «می‌خواهم با شما باشم.» بعد از ظهر در گرمای نفس‌گیر خرداد، جمعی سوار ماشین شدیم و به سمت دهلاویه راه افتادیم. دم غروب، نزدیک سوسنگرد توقف کردیم تا آبی به سر و صورتمان بزنیم و استراحت کنیم. همه‌مان پیاده شدیم و کمی از آب قمقمه‌هایمان نوشیدیم. دکتر خیلی برای سرگرد رستمی ناراحت بود و مدام در فکر بود و اصلاً حرف نمی‌زد. در همین حین، دکتر به سمت یک تویوتا سوخته که حدود صد متر دورتر از ما بود، رفت. ماشین به شدت آسیب دیده بود و فقط اسکلتش باقی مانده بود. کاپوت جلو کاملاً جمع و خرد شده و تمام دل و روده‌اش نمایان بود. دکتر قدم‌زنان به سمت ماشین رفت و خم شد روی کاپوتش. ما هم کنجکاو شدیم تا بدانیم دکتر با آن ماشین سوخته چه کار دارد. وقتی به او نزدیک شدیم، دکتر آستینش را بالا زده بود و با رادیات ماشین ور می‌رفت. ناگهان متوجه صدای ناله و جیک‌جیک یک پرنده شدم. دکتر مرا فرستاد تا آچار بیاورم و وقتی آچار را گرفت، به جان رادیات افتاد. صدای جیک‌جیک پرنده قطع نمی‌شد. چند دقیقه بعد، دیدیم یک گنجشک کوچولو در دست دکتر است. حیوان بیچاره در آن گرما تشنه‌اش شده بود و از رادیات ماشین آب می‌خورد که بالش به پره‌های رادیات گیر کرده بود. دکتر گنجشک را به سمت آسمان گرفت و با حالتی غمگین گفت: «من تو را آزاد می‌کنم؛ برو. خدایا به آزادی این مرغ قسم‌ات می‌دهم که جان مرا هم آزاد کن. دیگر خسته شده‌ام.» حالت عرفانی دکتر در آن غروب دلگیر حال همه‌مان را خراب کرد. بغض گلویم را گرفت. من جوان بودم و نمی‌دانستم دکتر از چه چیزی رنج می‌برد. او که با پای خود و بدون اصرار و اجبار آمده بود، از چه چیزی خسته بود؟ آیا از آن همه سفرهای جنگی خسته و بریده بود؟ همیشه سلاح به دست، با لباس رزم و پشت سنگر، بدون ذره‌ای خواب و آسایش. لبنان و جنگ با اسرائیل، کردستان و ضدانقلاب و بعد هم جنگ ایران و عراق. دکتر برای ما سمبل مقاومت و استقامت بود؛ اما انگار به تنگ آمده بود. هیچ‌وقت او را آنقدر افسرده و خسته و ناراحت ندیده بودم. او ما را محرم خودش می‌دانست و با ما حرف می‌زد و درد دل می‌کرد. ما هم هر وقت دل‌خسته بودیم از او قوت قلب می‌گرفتیم. آن روز اما دکتر جور دیگری در حال خودش بود. وقتی هم می‌رفت تو عرفان، گاهی خطاطی می‌کرد، گاهی هم شعر می‌گفت یا نیایش‌های خیلی قشنگ می‌کرد. آن روز غروب در آن دشت سوت و کور، دکتر رو به خورشید سرخ رنگ غروب ایستاد و گفت: «خدایا، پیرم و دل شکسته‌ام. خسته‌ام. هیچ آرزویی ندارم. دنیا برام تنگه. فقط می‌خواهم با خودت تنها باشم...» یک ساعتی همه‌مان حیران مناجات دکتر را تماشا و گوش کردیم. بعد سوار ماشین‌ها شدیم و راه افتادیم. تقریباً هوا تاریک بود که به دهلاویه رسیدیم. دکتر برای سرگرد رستمی خیلی گریه کرد و گفت: «رستمی برای این جنگ خیلی زحمت کشید.» سپس مهدی مقدم‌پور را بغل کرد و هر دو گریه کردند. دکتر با همه نیروها عشق و حال و با سرگرد رستمی وداع جانانه کرد. بعد همه دور هم نشستیم و یک نفر کمپوت آلبالو باز کرد و تعارف‌مان کرد. دکتر رو به من گفت: «سید، دیوان پیشت هست؟» من دیوان جیبی‌ام را باز کردم و این بیت آمد: «من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد» آن شب، دکتر مهدی مقدم‌پور را به جای سرگرد رستمی معرفی کرد و چون ایشان با جبهه‌ی دهلاویه آشنا نبود، دکتر در نظر داشت همان شب او را به منطقه توجیه کند. نیمه شب دکتر بلند شد و گفت: «بچه‌ها منتظرند. من باید زودتر بروم. قاسم جان، ما را حلال کن. اگر همدیگر را ندیدیم، ان شاء الله دیدار به قیامت.» بعد رو به من گفت: «سیدجان، التماس دعا. شاید دیگر همدیگر را ندیدیم.» گفتم: «این حرف‌ها چیه؟ خدا شما را حفظ کند.»
دکتر برای معارفه و جایگزینی سیدمهدی مقدم‌پور رفت. من و حاج قاسم هم سوار ماشین شدیم و به طراح برگشتیم. در راه، حاج قاسم گفت: «سید، یک چیزی بگویم. نمی‌خواهم نفوس بد بزنم؛ اما دکتر مسافره. دیگر برنمی‌گرده.» با این حرف، غم عالم به دلم افتاد و گفتم: «تو اینطور فکر می‌کنی؟» گفت: «میشناسمش، قواره‌اش قواره‌ی رفتنه.» صبح به طراح رسیدیم و تا عصر در خط گشت زدم. دلهره‌ی عجیبی داشتم و نمی‌توانستم یک جا بمانم. قرار شد من به محور کرخه کور و قاسم به طراح برود؛ اما هیچ‌کدام به هیچ جا نرفتیم. فردا، عصر سی و یکم خرداد روی بی‌سیم اعلام کردند که دکتر آسمانی شد. انگار همان موقع که دکتر بچه‌ها را در اطراف دهلاویه توجیه می‌کرد، سه تا خمپاره از همان‌ها که بی‌صدا و بی‌هیچ سوت و زوزه‌ای می‌خورد، به او و سیدمهدی مقدم‌پور و حدادی اصابت کرد و درجا شهید شدند. با شنیدن این خبر، سخت به هم ریختیم و شوکه شدیم. ده بیست نفری سوار تویوتا شدیم و راه افتادیم طرف دهلاویه. در راه به بچه‌هایی برخوردیم که پیکر دکتر را به دهلاویه می‌بردند. همه پریشان و گریان جمع شدیم دور دکتر و با معلم عشق‌مان وداع کردیم. صبح، پیکر دکتر را به تهران منتقل کردند. حاج قاسم هم به تهران رفت و من به محور طراح برگشتم. نمی‌توانستیم همه‌مان خط را خالی کنیم. بعد از قصه‌ی شهادت دکتر، ناخودآگاه یأس و جدایی در بچه‌ها افتاد. نمی‌دانم؛ شاید طبیعت آدمیزاد اینطور باشد که همیشه و همه‌جا به یک تکیه‌گاه نیاز دارد. ما دل‌بسته‌ی دکتر بودیم. او هم فرمانده جنگ بود و هم فرمانده دل‌های ما. بدون دکتر، هیچ کاری انگار از ما ساخته نبود. مثل بچه‌ی بی‌پدر، پریشان بودیم. در آن مدت فقط یک بار به تهران برگشتم و بیست نفر از بچه‌های محل را جمع کردم و به طراح آوردم تا خط خالی نماند. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 وقتی مسئولیتی را پذیرفتی دیگر خودت مطرح نیستی آنچه مهم است، وظیفه ای است‌که بر دوش گرفته ای شهید دکتر مصطفی چمران🥀 @defae_moghadas
🍂 سلام و صد درود به حسرت کشیدگان دشت عاشقی می‌گف: در منطقه طلاییه مستقر بودیم . خورشید در حال غروب بود و دلم بد جور هوای بچه ها رو کرده بود. تعدادی از اونها در عملیات قبلی به شهادت رسیده بودند و بیشترشون مجروح و زخمی در بیمارستانها بستری 🤕 بودن. از قدیمی ها من مونده بودم و چندتا از بچه های مسجد.  با یه فیگور خاص دستم 🤲 رو  به طرف آسمان گرفتم و گفتم : "خدایا ! از من چه گناهی سر زده که دو سه ساله توی جبهه هستم ولی تا حالا یه آخ هم نگفتیم و هیچ خبری نشده " 😜 هنوز حرفم تموم نشده بود که نه‌برداشت، نه‌گذاشت، ترکشی سرگردون درست آمد و خورد به مچ دستم و برای مدتی کنار بچه های زخمی🤒 جا خوش کردم.😅 ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۱۰ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ انفجار انبار مهمات – چیلات، پانزدهم بهمن ۱۳۶۱ بعدازظهر روز پانزدهم بهمن‌ماه، منطقه عملیاتی چیلات زیر آتش سنگین توپخانه دشمن قرار گرفته بود. بیش از همه، محل استقرار گردان ۹۰۱۶ در معرض آسیب مستقیم بود. حدود ساعت چهار بعدازظهر، تعدادی از رزمندگان در نقاط مختلف منطقه پراکنده بودند. برخی بی‌توجه به صدای خمپاره‌ها، در میدان مسطح کنار تپه‌ای مشغول بازی فوتبال بودند. من برای استراحت به سنگر ارکان گردان برگشتم. صدایم کردند: چای آماده بود. جلوی سنگر نشستم تا چای بنوشم که ناگهان صدای انفجار مهیبی سراسر منطقه را لرزاند. نفهمیدم چه شد—موج انفجار مرا از جا کند و به کف سنگر کوبید. دود غلیظی همه‌جا را فرا گرفته بود و صدای همهمه و فریاد رزمندگان از اطراف به گوش می‌رسید. با زحمت از جا بلند شدم و از سنگر بیرون آمدم. اولین کسانی که دیدم حاج آقا عبدی و حاج آقا پورغلام بودند. با نگرانی پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟» گفتند گلوله توپ دشمن دقیقاً وسط سنگر مهمات، که میان تپه‌ها قرار داشت، اصابت کرده. یکی از گلوله‌های توپ ۱۰۶ حتی تا کنار سنگر ارکان گردان پرتاب شده بود. خدا را شکر که گلوله‌ها منفجر نشدند—وگرنه با توجه به پراکندگی نیروها، فاجعه بزرگی رخ می‌داد. دیدار در خط – شانزدهم بهمن ۱۳۶۱ صبح روز بعد، حدود ساعت ۸، برای دیدار با هم‌رزمان در گردان‌های ۹۰۱۷ راهی خط دوم پدافندی شدیم. هوشنگ قربان، که پیش‌تر همراه شهید خورشید گودل و چند تن از بچه‌های محله‌مان به منطقه اهواز اعزام شده بودند، برای دیدار آمده بود. همچنین مرحوم شیخ عبدالجلیل محمدی و جمع زیادی از بچه‌های دهرم حضور داشتند. دیدار آن روز، با همه سختی‌ها، مایه دلگرمی و خوشحالی‌مان شد. در حین گفتگوهای صمیمانه، بار دیگر هواپیماهای دشمن بعثی منطقه را بمباران کردند. اما آن روز هم، به لطف خدا، بی‌خطر گذشت... خبرهای مهمی در راه است این روزها، منطقه چیلات محل رفت‌وآمد مکرر گروه‌های شناسایی، اطلاعات و عملیات لشکر شده است. جلسات مهم و محرمانه‌ای به‌طور دائم در حال برگزاری است. رفت‌وآمدهای فرماندهان و نشانه‌های موجود، همه حکایت از آن دارند که خبرهای مهمی در راه است... ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 صدای آسمانی سرلشکر شهید تهرانی مقدم در اولین موشک شلیک شده در دفاع مقدس @defae_moghadas
🍂 آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست ۲۰ اسفند ماه ۱۳۶۳ هورالهویزه، منطقه عملیاتی بدر تردد قایق‌ های موتوری و انتقالِ نیروهای قهرمان وطن به خطوط مقدم @defae_moghadas
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سینه زدیم و با نوای آهنگران خواندیم... و آن نغمه، نه فقط صدا، که دعوتی بود به فنا. به رها شدن از من، به پیوستن به او، به گم شدن در نوری که از نیزه‌ها می‌تابید. ای لشکر حسینی، ما نه از خاک، که از نور زاده شدیم، تا کربلا رسیدن، یعنی عبور از پرده‌های غفلت، و رسیدن به نقطه‌ای که زمان در آن می‌ایستد، و عشق، بی‌واسطه می‌تابد. یک یا حسین دیگر، یعنی یک گام دیگر به سوی حقیقت، یعنی شکستن یک حجاب دیگر از دل، یعنی نزدیک‌تر شدن به آن نوری که در خون جاری‌ست. و پای شعارمان ماندیم، چون این شعارها، ذکر سالکان است، نقش قدم‌های عاشق، و ما، با هر یا حسین، خود را از نو می‌زاییم... @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 « زندانبان دبس ۶» خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ در مسیر عقب‌نشینی، ناگهان چهار سرباز مسلح روبه‌روی‌مان ظاهر شدند. با زبان کردی با آن‌ها صحبت کردم. با اشاره، از ما خواستند که خود را در مکانی امن، دور از گلوله‌باران و در امتداد جاده‌ای که پیش‌تر از آن عبور کرده بودیم، تسلیم کنیم. تعدادمان حدود سی نفر بود و سلاح‌هایی نیز همراه داشتیم، اما هیچ‌کس جرأت نکرد به سوی آن چهار سرباز تیراندازی کند. وقتی به محل مورد نظر رسیدیم، تصمیم گرفتیم به دره‌ای سرازیر شویم تا شاید از مرگ حتمی نجات یابیم. من و سه نفر دیگر کمی عقب افتادیم. یکی از همراهانم قصد داشت سرباز ایرانی را فریب دهد، اما از ناحیه ساق پا هدف قرار گرفت. بلافاصله پشت سنگ بزرگی پناه گرفتیم. پس از چند لحظه، تصمیم گرفتیم خود را تسلیم کنیم تا از این وضعیت ناگوار رهایی یابیم. تکه‌ای از پیراهن سفید سرباز «شاکر» را پاره کردم و به نشانه تسلیم بالا بردم. سربازان به ما گفتند سلاح‌هایمان را زمین بگذاریم و به سمتشان حرکت کنیم. بی‌درنگ سلاح‌ها را کنار گذاشتیم و به سوی آن‌ها رفتیم. دستور دادند جز زیرپیراهن و شلوار، باقی لباس‌ها را از تن خارج کنیم. سپس ما را به قرارگاه هنگ بردند و از آنجا به قرارگاه تیپی که تا چند روز پیش در آن مستقر بودیم. رفتار سربازان با ما، با وجود شرایط، خونسرد و ملایم بود. در مسیر، اجسادی را دیدم که در طول جاده و سنگرهای دو طرف پراکنده بودند. وقتی به نقطه‌ای امن رسیدیم، با جمع زیادی از سربازان خودی مواجه شدیم که به اسارت درآمده بودند. در میان آن‌ها، فرمانده تیپ که «فالح ضريط» صدایش می‌کردند و فرماندهان سه هنگ نیز حضور داشتند. از آن شکوه و ابهتی که روزی در چهره‌شان بود، حالا چیزی نمانده بود؛ آن‌قدر کوچک و بی‌رمق به نظر می‌رسیدند که بی‌اختیار لبخندی بر لبم نشست. و همان لبخند، آغازی شد برای زندگی تازه‌ای که تا امروز ادامه یافته است. پایان این قسمت ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا