دکتر برای معارفه و جایگزینی سیدمهدی مقدمپور رفت. من و حاج قاسم هم سوار ماشین شدیم و به طراح برگشتیم. در راه، حاج قاسم گفت: «سید، یک چیزی بگویم. نمیخواهم نفوس بد بزنم؛ اما دکتر مسافره. دیگر برنمیگرده.» با این حرف، غم عالم به دلم افتاد و گفتم: «تو اینطور فکر میکنی؟» گفت: «میشناسمش، قوارهاش قوارهی رفتنه.»
صبح به طراح رسیدیم و تا عصر در خط گشت زدم. دلهرهی عجیبی داشتم و نمیتوانستم یک جا بمانم. قرار شد من به محور کرخه کور و قاسم به طراح برود؛ اما هیچکدام به هیچ جا نرفتیم. فردا، عصر سی و یکم خرداد روی بیسیم اعلام کردند که دکتر آسمانی شد. انگار همان موقع که دکتر بچهها را در اطراف دهلاویه توجیه میکرد، سه تا خمپاره از همانها که بیصدا و بیهیچ سوت و زوزهای میخورد، به او و سیدمهدی مقدمپور و حدادی اصابت کرد و درجا شهید شدند. با شنیدن این خبر، سخت به هم ریختیم و شوکه شدیم. ده بیست نفری سوار تویوتا شدیم و راه افتادیم طرف دهلاویه. در راه به بچههایی برخوردیم که پیکر دکتر را به دهلاویه میبردند. همه پریشان و گریان جمع شدیم دور دکتر و با معلم عشقمان وداع کردیم. صبح، پیکر دکتر را به تهران منتقل کردند. حاج قاسم هم به تهران رفت و من به محور طراح برگشتم. نمیتوانستیم همهمان خط را خالی کنیم. بعد از قصهی شهادت دکتر، ناخودآگاه یأس و جدایی در بچهها افتاد. نمیدانم؛ شاید طبیعت آدمیزاد اینطور باشد که همیشه و همهجا به یک تکیهگاه نیاز دارد. ما دلبستهی دکتر بودیم. او هم فرمانده جنگ بود و هم فرمانده دلهای ما. بدون دکتر، هیچ کاری انگار از ما ساخته نبود. مثل بچهی بیپدر، پریشان بودیم. در آن مدت فقط یک بار به تهران برگشتم و بیست نفر از بچههای محل را جمع کردم و به طراح آوردم تا خط خالی نماند.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 وقتی مسئولیتی را پذیرفتی دیگر خودت مطرح نیستی
آنچه مهم است، وظیفه ای استکه بر دوش گرفته ای
شهید دکتر مصطفی چمران🥀
#شهید_چمران
@defae_moghadas
🍂 سلام و صد درود به حسرت کشیدگان دشت عاشقی
میگف: در منطقه طلاییه مستقر بودیم . خورشید در حال غروب بود و دلم بد جور هوای بچه ها رو کرده بود.
تعدادی از اونها در عملیات قبلی به شهادت رسیده بودند و بیشترشون مجروح و زخمی در بیمارستانها بستری 🤕 بودن.
از قدیمی ها من مونده بودم و چندتا از بچه های مسجد.
با یه فیگور خاص دستم 🤲 رو به طرف آسمان گرفتم و گفتم :
"خدایا !
از من چه گناهی سر زده که دو سه ساله توی جبهه هستم ولی تا حالا یه آخ هم نگفتیم و هیچ خبری نشده " 😜
هنوز حرفم تموم نشده بود که نهبرداشت، نهگذاشت، ترکشی سرگردون درست آمد و خورد به مچ دستم و برای مدتی کنار بچه های زخمی🤒 جا خوش کردم.😅
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۱۰
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
انفجار انبار مهمات – چیلات، پانزدهم بهمن ۱۳۶۱
بعدازظهر روز پانزدهم بهمنماه، منطقه عملیاتی چیلات زیر آتش سنگین توپخانه دشمن قرار گرفته بود. بیش از همه، محل استقرار گردان ۹۰۱۶ در معرض آسیب مستقیم بود. حدود ساعت چهار بعدازظهر، تعدادی از رزمندگان در نقاط مختلف منطقه پراکنده بودند. برخی بیتوجه به صدای خمپارهها، در میدان مسطح کنار تپهای مشغول بازی فوتبال بودند.
من برای استراحت به سنگر ارکان گردان برگشتم. صدایم کردند: چای آماده بود. جلوی سنگر نشستم تا چای بنوشم که ناگهان صدای انفجار مهیبی سراسر منطقه را لرزاند. نفهمیدم چه شد—موج انفجار مرا از جا کند و به کف سنگر کوبید. دود غلیظی همهجا را فرا گرفته بود و صدای همهمه و فریاد رزمندگان از اطراف به گوش میرسید.
با زحمت از جا بلند شدم و از سنگر بیرون آمدم. اولین کسانی که دیدم حاج آقا عبدی و حاج آقا پورغلام بودند. با نگرانی پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟»
گفتند گلوله توپ دشمن دقیقاً وسط سنگر مهمات، که میان تپهها قرار داشت، اصابت کرده. یکی از گلولههای توپ ۱۰۶ حتی تا کنار سنگر ارکان گردان پرتاب شده بود. خدا را شکر که گلولهها منفجر نشدند—وگرنه با توجه به پراکندگی نیروها، فاجعه بزرگی رخ میداد.
دیدار در خط – شانزدهم بهمن ۱۳۶۱
صبح روز بعد، حدود ساعت ۸، برای دیدار با همرزمان در گردانهای ۹۰۱۷ راهی خط دوم پدافندی شدیم. هوشنگ قربان، که پیشتر همراه شهید خورشید گودل و چند تن از بچههای محلهمان به منطقه اهواز اعزام شده بودند، برای دیدار آمده بود. همچنین مرحوم شیخ عبدالجلیل محمدی و جمع زیادی از بچههای دهرم حضور داشتند. دیدار آن روز، با همه سختیها، مایه دلگرمی و خوشحالیمان شد.
در حین گفتگوهای صمیمانه، بار دیگر هواپیماهای دشمن بعثی منطقه را بمباران کردند. اما آن روز هم، به لطف خدا، بیخطر گذشت...
خبرهای مهمی در راه است
این روزها، منطقه چیلات محل رفتوآمد مکرر گروههای شناسایی، اطلاعات و عملیات لشکر شده است. جلسات مهم و محرمانهای بهطور دائم در حال برگزاری است. رفتوآمدهای فرماندهان و نشانههای موجود، همه حکایت از آن دارند که خبرهای مهمی در راه است...
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 صدای آسمانی سرلشکر شهید تهرانی مقدم در اولین موشک شلیک شده در دفاع مقدس
#کلیپ
#شهید_تهرانی_مقدم
@defae_moghadas
🍂 آن جا که باید
دل به دریا زد
همین جاست
۲۰ اسفند ماه ۱۳۶۳
هورالهویزه، منطقه عملیاتی بدر
تردد قایق های موتوری و انتقالِ
نیروهای قهرمان وطن به خطوط مقدم
#عملیات_بدر
#عکس
@defae_moghadas
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سینه زدیم و با نوای آهنگران خواندیم...
و آن نغمه، نه فقط صدا، که دعوتی بود به فنا.
به رها شدن از من،
به پیوستن به او،
به گم شدن در نوری که از نیزهها میتابید.
ای لشکر حسینی،
ما نه از خاک، که از نور زاده شدیم،
تا کربلا رسیدن،
یعنی عبور از پردههای غفلت،
و رسیدن به نقطهای که زمان در آن میایستد،
و عشق، بیواسطه میتابد.
یک یا حسین دیگر،
یعنی یک گام دیگر به سوی حقیقت،
یعنی شکستن یک حجاب دیگر از دل،
یعنی نزدیکتر شدن به آن نوری که در خون جاریست.
و پای شعارمان ماندیم،
چون این شعارها،
ذکر سالکان است،
نقش قدمهای عاشق،
و ما،
با هر یا حسین،
خود را از نو میزاییم...
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 « زندانبان دبس ۶»
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
در مسیر عقبنشینی، ناگهان چهار سرباز مسلح روبهرویمان ظاهر شدند. با زبان کردی با آنها صحبت کردم. با اشاره، از ما خواستند که خود را در مکانی امن، دور از گلولهباران و در امتداد جادهای که پیشتر از آن عبور کرده بودیم، تسلیم کنیم.
تعدادمان حدود سی نفر بود و سلاحهایی نیز همراه داشتیم، اما هیچکس جرأت نکرد به سوی آن چهار سرباز تیراندازی کند. وقتی به محل مورد نظر رسیدیم، تصمیم گرفتیم به درهای سرازیر شویم تا شاید از مرگ حتمی نجات یابیم. من و سه نفر دیگر کمی عقب افتادیم. یکی از همراهانم قصد داشت سرباز ایرانی را فریب دهد، اما از ناحیه ساق پا هدف قرار گرفت. بلافاصله پشت سنگ بزرگی پناه گرفتیم. پس از چند لحظه، تصمیم گرفتیم خود را تسلیم کنیم تا از این وضعیت ناگوار رهایی یابیم.
تکهای از پیراهن سفید سرباز «شاکر» را پاره کردم و به نشانه تسلیم بالا بردم. سربازان به ما گفتند سلاحهایمان را زمین بگذاریم و به سمتشان حرکت کنیم. بیدرنگ سلاحها را کنار گذاشتیم و به سوی آنها رفتیم. دستور دادند جز زیرپیراهن و شلوار، باقی لباسها را از تن خارج کنیم. سپس ما را به قرارگاه هنگ بردند و از آنجا به قرارگاه تیپی که تا چند روز پیش در آن مستقر بودیم.
رفتار سربازان با ما، با وجود شرایط، خونسرد و ملایم بود. در مسیر، اجسادی را دیدم که در طول جاده و سنگرهای دو طرف پراکنده بودند. وقتی به نقطهای امن رسیدیم، با جمع زیادی از سربازان خودی مواجه شدیم که به اسارت درآمده بودند. در میان آنها، فرمانده تیپ که «فالح ضريط» صدایش میکردند و فرماندهان سه هنگ نیز حضور داشتند.
از آن شکوه و ابهتی که روزی در چهرهشان بود، حالا چیزی نمانده بود؛ آنقدر کوچک و بیرمق به نظر میرسیدند که بیاختیار لبخندی بر لبم نشست. و همان لبخند، آغازی شد برای زندگی تازهای که تا امروز ادامه یافته است.
پایان این قسمت
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
حماسه جنوب،خاطرات:
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۴
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ این قصه (شهادت دکتر چمران) گذشت و ما در محور طراح در حالت پدافند ماندیم تا اینکه یک روز در ماه محرم و نزدیک تاسوعای حسینی، حاج قاسم صدایم کرد و گفت: «یک فکری به سرم زده. احترام و کسوت چمران جای خودش؛ اما ما باید خودمان را نشان بدهیم.»
یعنی چه کار کنیم؟
ما میتوانیم کمکم شروع به شناسایی در خط عراق کنیم. مثلاً شما همین امشب یک تیم بردارید و بروید سمت طراح را شناسایی کنید.
باشه؛ میرویم تو محور طراح. دکتر یک پل و سد روی رودخانه کرخه کور زده بود و رودخانه را بسته بود. از لب پل به سمت شرق، خط ما بود و خاکریز زده بودیم و خط را سفت کرده بودیم. از طرف غرب هم عراق سنگر دیدهبانی زده بود. از پل به سمت جنوب، خط پدافندی ارتشیها بود. بچههای کاربلد مثل جعفر محمدی، حسین محمودی، جعفر ابراهیمی، محمد فرجی، علی واعظی، اکبر خوشابی، منصور کریمی، مهدی طاهری، علی برادران و عباس رضاپور را سوا کردم و دو سه شب با یک تیم رفتم طرف پل برای شناسایی. از لابهلای علفهای کف رودخانه که به اندازه قد یک آدم بلند بودند، میگذشتیم و تانکها و سنگرهای عراقی را رد میکردیم و دید میزدیم. دو تا تانک گذاشته بودند به طرف خط ما؛ یکی به طرف مواضع ارتش و یکی به طرف خط ما. پشت پل هم دو تا سنگر بود که تقریباً همیشه خالی بود. انگار خیالشان راحت بود که ما با این طرف پل کاری نداریم.
ما همیشه کمی مانده به غروب میرفتیم و آخر شب برای سینهزنی به سنگرهای خودمان برمیگشتیم. حاج قاسم صدای خوبی داشت. نوحه میخواند و ما سینه میزدیم. آن موقع هنوز مداحی در جبهه رواج نداشت. حاجی مداحی میکرد؛ اما برای نماز جلو نمیایستاد. الکی میگفت: «دست من مجروحه، نمیتوانم پیشنماز باشم. به یک نفر دیگر اقتدا کنید.» قاسم، روحش بلند بود. وقتی بچهها و کمسن و سالها دست میانداختند دور گردن هم عکس یادگاری میگرفتند، حاج قاسم از دوربین فرار میکرد. سیری بود که دنبال این حرفها نباشد. همیشه یک قدم از من جلوتر بود و میبایست میدویدم تا حکمت کارهایش را درک کنم.
در همان ایام شب تاسوعا با همان تیم شناسایی، یعنی عباس رضاپور، مهدی طاهری و غفور دلاور که بچه کرج بود و دو ـ سه تا از بچههای محل حاج قاسم بودند و سرجمع هفت نفر میشدیم، راه افتادیم به طرف پل و خط عراقیها. این دفعه تصمیم داشتیم کمی جلوتر از تانکها و به عمق مواضعشان برویم و اگر فرصت پیدا کردیم، دخل تانکها را بیاوریم. آن شب از مهتاب خبری نبود. همه جا سوت و کور و خلوت و به شدت تاریک بود. مطمئن بودیم بیهیچ خطری به آن طرف رودخانه میرسیم؛ اما از بد روزگار هنوز به وسط رودخانه نرسیده بودیم که صدای قهقههی مستانه عراقیها به گوش رسید. چه خبر شده بود خدا میدانست. به خود گفتم اینها بعد از دو سه شب یکدفعه از کجا پیدایشان شد؟
بچهها را همانجا لای علفها نشاندم و خودم جلوتر رفتم. به سنگرهای عراقی نزدیک شدم و صدای خندهشان میآمد. سنگرها پر از نیرو بود؛ انگار جشن گرفته بودند.
تا بروم و برگردم نزدیک سحر شد و کار عقب افتاد. نماز صبح را کف رودخانه خواندیم. هوا داشت روشن میشد. دو به شک ماندم که بزنیم یا نزنیم. به بچهها گفتم: «ما توی دید هستیم. هوا هم روشن شده. اگر بزنیم هم خودمان را لو دادهایم و هم خط را حساس میکنیم. بهتر است برگردیم.» هنوز حرفم تمام نشده بود که یکهو سیل گلوله زمین و هوا را برداشت؛ خمپاره هم پشت بندش؛ جوری که وقت نشد سلاحمان را برداریم. خیز رفتیم روی زمین و چسبیدیم به خاک. به بچهها گفتم: «اونا حاکم هستند. تیر اول، دست اونهاست. کاری از ما برنمیآد. باید برگردیم.» بعد سینهخیز رفتم کلاش قنداق تاشویم را برداشتم و محکم چسباندم به سینهام و پشت سر هم سینهخیز راهی عقب شدیم. آرنج و کف دستم کشیده میشد روی سنگها و کلوخها و درد میگرفت؛ اما نمیتوانستم بلند شوم. بلند میشدم، سرم میپرید. کمی عقبتر، مهدی طاهری که کمک آربی جیزن بود، گفت: «آقا سید یک گلوله خورده بغل عباس، آنجا افتاده...» و با دست اشاره به پشت سرمان کرد. شاکی شدم و گفتم: «الان داری میگی؟!» بچهها را فرستادم عقب. چند متر دیگر میرفتند، به خاکریز خودی میرسیدند.
من و غفور برگشتیم به سمت عراقیها. این بار دیگر سینهخیز نرفتیم؛ دولا دولا رفتیم. همان جایی که نماز صبح را خوانده بودیم، عباس غرق خون افتاده بود. دستش از آرنج قطع شده و به پوست وصل بود. دل و رودهاش هم ریخته بود بیرون. حکمت خدا را ببین؛ آن قدر هول برمان داشته بود که نفهمیدیم خمپاره خورده بغل عباس و جایش گذاشته بودیم!