🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۵
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ پروندهی ستاد جنگهای نامنظم با شهادت دکتر چمران کمکم رو به بسته شدن بود. دیگر کسی نبود که کار را رهبری کند. فقط امثال قاسم مانده بودند که گهگاه بچهها را به ادامهی مبارزه تشویق میکردند. مثلاً قاسم ما را به تیمهای دو یا سه نفره تقسیم میکرد و هر شب برای شناسایی میفرستاد.
در همان روزها خبر شهادت دلاور کوهستان، اصغر وصالی، رسید. برای من، اصغر نماد مردانگی و شجاعت بود. اما او باید میرفت؛ لیاقتش بود که در روز عاشورا شهید شود.
در یکی از مأموریتهای شناسایی، قبضهی آرپیجی هم با خود بردم. آن روزها خام بودم و نمیدانستم که نیروی شناسایی نباید سلاح سنگین مثل آرپیجی یا تیربار حمل کند؛ چون در عمق دشمن، این سلاحها مانع حرکت و شناسایی دقیق میشوند. آن شب تا نزدیکی خط عراق رفتیم، اما یک کیلومتر مانده به خط، عراق آتش سنگینی روی سرمان ریخت و همانجا زمینگیر شدیم. چند آرپیجی شلیک کردم، ولی مجبور شدم زود عقبنشینی کنم.
یکی از بچهها، غلام، آنقدر هول شده بود که گلولهی آرپیجی را بهجای دشمن، روانهی آسمان کرد! در آن اوضاع قمر در عقرب، خندهمان گرفت و مانده بودیم غلام کجا را هدف گرفته. بچهها گفتند: «غلام کنتاک ماه را سوزانده!» از آن به بعد، لقبش شد «غلام کنتاکی».
بعد از آزادی دهلاویه، که یادگار دکتر چمران و مقدمپور بود، اعلام کردند مسئولان محورها جمع شوند؛ قرار بود عملیات بزرگی زیر نظر سپاه برای آزادسازی بستان و چزابه انجام شود، شاید عراق را تا مرز عقب بزنیم.
عدهای هم میگفتند: «به عشق دکتر، یک عملیات ایذایی در دهلاویه انجام میدهیم.» همه میخواستند بدانند سرنوشت ستاد جنگهای نامنظم چه میشود. امام بسیج عمومی اعلام کرده بود و سپاه، که تازه تأسیس شده بود، نیرو جذب میکرد؛ یعنی مثل یک اداره، استخدام میشدیم و مستمری میگرفتیم. اما من اینطور بار نیامده بودم. همیشه آزاد بودم. زیر کد این و آن نمیتوانستم زندگی کنم. به همین خاطر، به یاد دکتر و به عشقش که هیچوقت از دلم بیرون نرفت، به دهلاویه رفتم. درگیری جدی نبود، من هم یک نمکی در این آش پاشیدم.
گفتند این عملیات مقدمهی طریقالقدس است. در آن گیرودار، با حاج قاسم سری به تهران زدیم. یادم نیست برای چه کاری؛ اما صبح هشتم شهریور به نخستوزیری رفتیم. ظهر، اتفاقی از ساختمان بیرون آمدیم و برای ناهار برگشتیم. وقتی داشتیم غذا میگرفتیم، صدای انفجار مهیبی آمد.
بمبی که قبلاً منافقین در نخستوزیری کار گذاشته بودند، منفجر شد. انفجار شدید بود. سریع از ساختمان بیرون زدیم و از خیابان، شعلههای آتش را دیدیم که از پنجرهها بیرون میزد. صدایش چند خانه آنطرفتر را لرزاند. همانطور که سراسیمه زبانههای آتش را نگاه میکردم، یک نفر که آتش گرفته بود، خودش را از پنجره پرت کرد پایین و بدنش کنارمان تالاپ افتاد. بعدها فهمیدیم آن بندهخدا آقای کلاهدوز بوده.
آقای رجایی و باهنر زندهزنده در آتش سوختند. شدت آتش آنقدر زیاد بود که آتشنشانی هم کاری از دستش برنیامد. وقتی اوضاع کمی آرام شد، وارد ساختمان شدیم. حاج چهپور تا مرا دید، سراسیمه گفت: «سید، پشت در این اتاق وایستا. مواظب باش... یه مقدار طلا تو این اتاقه. الان مردم میریزن اینجا...»
حادثهی تلخی بود. شهادت آقای رجایی ضربهی سنگینی برای کشور بود؛ برای ما که مدتی در کنار ایشان زندگی و کار کرده بودیم، بسیار دردناکتر. ایشان چنان سوخته بود که همسرش فقط از روی دندانهایش توانست شناساییاش کند.
بعدها معلوم شد همانهایی که با ریشهای بیریشه پیشنمازی میکردند و مورد اعتماد بودند، ضدانقلاب و خرابکار از آب درآمدند؛ آدمهایی مثل کشمیری خائن که ما پشت سرش نماز میخواندیم. او کلید همهی اتاقها را داشت، تعیین میکرد چه کسی وارد شود، چه کسی تفتیش شود. با اطمینان کامل، بمب را زیر میز جلسه گذاشته بود و دفتر ریاستجمهوری را فرستاد هوا.
آن زمان، جو کشور اینطور بود؛ هر کس هر نقشی میخواست بازی میکرد و همه هم باور میکردند. بعدها شنیدم کشمیری را دوستانش در خارج کشتند؛ رسم باندهای ترور همین است.
شهادت آقای رجایی، که زمانی مراد و معلم ما در نخستوزیری بود، یکی از تلخترین خاطرات زندگیام است. او برای این کشور زحمت زیادی کشید و خدماتش تا امروز باقی مانده.
وقتی به منطقه برگشتم، دوباره به جنگهای نامنظم و چریکی ادامه دادم. حاج قاسم به کرج رفت و من در منطقه ماندم. آن موقع حاجی یک دختر و یک پسر داشت.
بیشتر در مناطق رملی شمال دشت آزادگان فعالیت میکردم. کمکم در کار تخریب و زدن معبر قوی شدیم و گروههای تخریب خودبهخود شکل گرفتند. یادم هست حدود صد تا الاغ از همدان آوردند. یک الاغ ماده را اول رها کردند در میدان مین تا بقیهی نرها به عشق او بروند و معبری باز شود. اما الاغ ماده روی مین رفت و منفجر شد. بقیهی الاغها ترسیدند و خشکان زدند. هرچه با زنجیر و طناب زدیم و هی کردیم، تکان نخوردند.
آنجا یاد مشت علی گچی محلمان افتادم و قصهاش را برای بچهها تعریف کردم. پیرمردی سادهدل، مشتی و باصفا بود که با قاطرش شن و ماسه و گچ میآورد. یک روز دیدم خیلی عصبانی است و با زنجیر قاطر بیچاره را میزند. گفتم: «مشت علی، حالا نزنش، چی شده؟» گفت: «این پدرسگ چند روز پیش پاش رفته تو میلههای جوب؛ حالا فهمیده باید از اونجا رد بشه، ترسیده، تکون نمیخوره.»
یکی از بچهها خندید و گفت: «ما از این الاغها بدتریم. صد بار پامون تو حادثه بره، دست برنمیداریم.» دیگری پرسید: «آخرش خر مشت علی رد شد یا نه؟» گفتم: «با زور ترکه و زنجیر، مجبورش کرد از جوب بپره.»
وقتی الاغها جواب ندادند، قرار شد بچههای سبکوزن بخوابند تو میدان مین و بقیه از رویشان رد شوند.
از دیگر یاران جنگهای نامنظم که همرزمم بود و شهید شد، ابوالفضل میوهچی بود؛ بچهی کوچهی نقاشها. از اولین شهدای جنگ تحمیلی بود. بعدها اسم کوچهمان به نام او تغییر کرد. یادش بهخیر...
القصه، من در مرحله ی دوم عملیات طریق القدس شرکت نکردم و
اواخر آذرماه سال ٦۰ به تهران برگشتم
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 سلااااام بر عزیزان جان!
صبح یه روز جمعه دیگه رو میتونیم با یه لبخند و یه شوخی کوچیک، کمی شادتر کنیم. 👋 😄
میگفت: این اواخر دیگر چشممان که به پنیر می افتاد خود به خود حالمان بد می شد. از بس طی چند سال صبح و شب به ما پنیر داده بودن.
بچه ها به شوخی می گفتند: بروید مزار شهدا هر قبری خاکش شوره زار بود بدانید یک بسیجی و رزمنده اونجا دفن شده.
یه روز خبر آوردند، کشتی برنج رو در دریا با موشک زدن، همه یک صدا گفتند: کاشکی کشتی پنیر رو می زدند، مردیم از بس پنیر خوردیم!
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۱۲
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
آمادهباش شب عملیات
شب هفدهم بهمن (۱۳۶۱)، منطقه در تبوتاب بود. به همه گردانهای مستقر اعلام آمادهباش صددرصد داده بودند. شام هم چلومرغ دادند—نشانهای آشنا برای بچهها که عملیات در راه است. هر وقت چلومرغ میدادند، دلها میلرزید و ذهنها میرفت سمت خط مقدم.
ساعت حدود ۹ شب، فراخوان تجمع گردانها اعلام شد. در محل ارکان گردان، جایی که فرماندهان حضور داشتند، جمع شدیم. همه با تجهیزات کامل، در تاریکی مطلق به خط شدیم. شهید حاج مهدی زارع، فرمانده عملیاتی گردان، با صدایی محکم گفت:
«امشب شب سرنوشتسازی است. هر کس توان شرکت در عملیات را ندارد، میتواند از جمع جدا شود.»
آن شب، برای من یادآور شب عاشورای سال ۶۱ هجری قمری بود؛ وقتی حضرت چراغ خیمهها را خاموش کرد و گفت: «هر کس بماند، شهید میشود.» تاریکی شب فرصت رفتن بود، اما هیچکس نرفت. سربازان خمینی از همان روزی که در پایگاه شهادت نامنویسی کرده بودند، منتظر چنین لحظهای بودند. همه ماندند، پای عهدشان با انقلاب و شهدا.
بوسهای به یادماندنی
گردان ۹۰۱۶ همراه با یکی از گردانهای لشکر ۲۱ حمزه سیدالشهدا ارتش، پس از توجیه منطقه عملیاتی، از ساعت ۱۰ شب به ستون یک به سمت خطوط دشمن بعثی حرکت کردیم.
وقتی به حدود ۱۰ متری گردنهای رسیدیم که پاییندست آن خطوط دشمن قرار داشت و آنها ما را میدیدند، شهید حاج حسین خرازی، پاسدار رشید اسلام، تکتک بسیجیها و سربازها را در آغوش میگرفت، میبوسید و دو جمله میگفت که هنوز در گوشم زندهاند:
«برادر، شهادتین را بخوان. شفاعت یادت نرود. هر کس شهید شد، از بقیه هم شفاعت کند.»
قرآنی را که بر آن بوسه میزدیم، با عشق و ارادت از زیرش عبور میکردیم. لحظهای بود که انگار همه چیز در آن خلاصه میشد.
در آستانه نبرد
اکنون نشسته بر بلندی، دشمن را بهخوبی میدیدیم. خودروهایی که در حرکت بودند، نگهبانهایی که پست میدادند، همه در تیررس نگاه ما بودند. از گردنه سرازیر شدیم و پس از طی مسیری سیبدار، به نقطهای رسیدیم که تنها یک دره و یک خاکریز ما را از دشمن جدا میکرد. صدای عراقیها بهوضوح شنیده میشد.
همراه فرماندهان ارکان گردان بودم، اما کمی عقبتر رفتم تا در تاریکی شب، دوستان همشهریام—حاج آقا عبدی، پورغلام، نادر، اسدالله و دیگران—را پیدا کنم. با هم وصیت کردیم، آخرین حرفها را زدیم. شاید آخرین دیدارمان بود.
برگشتم نزد فرماندهان. ساعت از ۱۱ شب گذشته بود. همه چیز برای عملیات آماده بود. کنار بیسیمچی گردان، دست بر ماشه تیربار نشسته بودم. رمز عملیات اعلام شد:
«یا الله، یا الله، یا الله!»
آب سرد نیمهشب
ناگهان دیدم همه چیز بههم ریخته. فرماندهان بهسرعت جمع شدند. خبری بود؟ اتفاقی افتاده؟ اعلام کردند:
«کبوترها به لانهها برگردند.»
چرا؟ ما که آماده بودیم!
خودم را به سختی به حاج مهدی رساندم. پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «قسمت نشد. عملیات توسط منافقین لو رفته. در برخی جبههها درگیری با عراقیها چندان موفق نبوده. دستور دادهاند نیروها به سنگرها برگردند.»
این اعلام مثل آب سردی بود که در نیمهشب زمستانی، در قلههای چیلات، بر تنمان ریخته شد. سرما یک طرف، این خبر دلسردکننده هم یک طرف. یخ کرده بودیم.
برای نیروها سخت بود. ما تا یک قدمی میدان نبرد رسیده بودیم. قرار بود تا لحظاتی دیگر، انتقام خون مظلومان را از ظالمان بگیریم. اما حالا، با دست خالی، همان راهی را که با شوق رفته بودیم، با ناراحتی برگشتیم.
در آن لحظات نفسگیر، با خود زمزمه میکردم—زبان حال بسیاری از رزمندگان:
گل اشکم شبی وا میشد ای کاش
همه دردم مداوا میشد ای کاش
به هر کس قسمتی دادی خدایا
شهادت قسمت ما میشد ای کاش
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چگونه ایران اهدافی را مورد حمله قرار داد که حتی متحدان اسرائیل هم از آنها آگاهی نداشتند؟
گزارش شبکه العالم از ماهواره نور۳، ماهواره استراتژیک و نظامی ساخت ایران که جهشی اطلاعاتی و جاسوسی برای نیروهای ایرانی به همراه داشته است
#کلیپ #جبهه_مقاومت
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۶
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ یکیدو روزی در خانه استراحت کردم و با خانواده همصحبت شدم. سری به مجمع ایتام در خیابان زیبا زدم؛ مجمعی که زیر نظر آیتالله جواد علمالهدی، از علمای بزرگ تهران، اداره میشد. بازاریان تهران و هیئت اتفاقیون به این مجمع کمک میکردند. فاطمهخانم مدتی بود که در آنجا مشغول به کار شده بود و پنجشنبهها ارزاق را به خانوادههای تحت پوشش تحویل میداد. از عمر بهرهمند میشد و ایام گذشته را تلافی میکرد. خیلیها اسیر دنیا هستند؛ اما دنیا اسیر فاطمهخانم بود. هر هفته حاج حسین جابری چند گوسفند ذبح میکرد و هر خانواده طبق جدول، رزق خود را میگرفت.
تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن
به دمی یا درمی یا قدمی یا قلمی
الحق، عالم تماشایی و پرمخاطره است. به هر کسی توفیق خدمت به خلق خدا را نمیدهند. عارف کامل، حاجآقا حقشناس میفرمود:
«بهترین و محکمترین راه برای رسیدن به محبوب، خدمت به خلق خداست.»
سالها از آن روزها میگذرد و همیشه خیرات و صلوات نثار حاج حسین جابری، فاطمهخانم و دیگر خیرین است.
دانی که ز آدمی چه ماند پس مرگ؟
لطف است و محبت است و باقی همه هیچ
به هر حال، من نیز در جوار بزرگان، همواره از خدا میخواستم که جنگیدن و تیر زدنم برای رضای خدا باشد. اما تا آمدم کمی بدهم و مزهی زندگی را بفهمم، حاج غلام عطاری، هممحلهایمان که رابط بین من و رفقایم، خصوصاً حاج قاسم بود، صدایم کرد و گفت:
«حاج قاسم کارت داره؛ پشت خطه.»
رفتم. حاجی گفت:
«سید، میتونی تیم درست کنی؟»
پرسیدم: «برای کجا؟»
گفت: «غرب بیخ پیدا کرده. عملیات مطلعالفجر انجام شده و بچهها برای پدافندیاش به نیرو احتیاج دارند.»
گفتم: «ببینم چطور میشه.»
شب در مسجد توفیق اعلام کردم جبهه نیرو میخواهد. نصف بچههایی که با من در ستاد جنگهای نامنظم بودند، اعلام آمادگی کردند؛ بهاضافهی حاجآقا عباس زینالعابدین. ایشان یک حاجآقای پنجاهسالهی صدوسی کیلویی، تپل و باصفا بود که در بازار آهنگری داشت و اتاق وانت و در و پنجره میساخت. روزگاری از پولدارهای تهران بود؛ اما روزگار باهاش بد تا میکرد و بارش میافتاد. آقاعباس سادهدل بود و از روی صفای باطن میخواست بیاید جبهه و خدمت کند. آشپزیاش خوب بود؛ اما چون اولین بارش بود، چموخم راه را نمیدانست.
صبح فردا، یکم دیماه بود. بیست نفر از ما بودیم، بیست نفر هم بچههای محل حاج قاسم. یک اتوبوس گرفتیم و ریختیم توش. توی راه، در وصف مولا شعر خواندیم و سینه زدیم. حوالی غروب رسیدیم عقبهی سپاه گیلانغرب. ما را در دو سه چادر جا دادند و گفتند شب را همینجا بمانید تا تکلیفتان روشن شود.
نصف شب خوابیده بودم که یک نفر صدام کرد:
«سید... سید...»
از خواب پریدم و دیدم آقاعباس زینالعابدین، بچهمحلمان است. ناراحت بود و به خودش میپیچید. دستش را روی شکمش گذاشته بود و این پا و آن پا میکرد.
گفتم: «چی شده آقاعباس؟»
گفت: «سید بیا... تو رو به خدا بیا.»
بلند شدم، فانوس را برداشتم و دنبالش از چادر رفتم بیرون. هوا سرد و تاریک بود و بچهها خوابیده بودند.
گفتم: «چی شده؟»
گفت: «رفتم دستشویی، خواستم طهارت کنم. نمیدونم تو آفتابه چی بود؛ نفت بود، بنزین بود؛ آتیشم زد. حالا من چیکار کنم؟ آقاعباس، به کی بگیم نصف شبی؟ فرض کن رفتیم بهداری؛ به اونها چی بگیم؟»
یک آفتابه آب کردم و دادم دستش و گفتم:
«فعلاً خودت رو با این آب بشور تا بهتر بشی. فردا اول وقت میریم بهداری.»
جبهه برای سنوسالدارها این دردسرها را داشت. سرما، گرما، بیخوابی و هزار جور مشکل را باید تحمل میکردند؛ اما خیلیهایشان از خیلی جوانها بهتر تحمل میکردند و دم نمیزدند و تازه برای بچهها پدری هم میکردند.
صبح فردا، آقاعباس حالش بهتر شده بود. او را به آهنگری لشکر معرفی کردم تا در کارهای فنی عقبه کمک کند. خودم به چادرها برگشتم. آن روز صبح، دوباره سوار چند تویوتا شدیم برای مقصدی نامعلوم. باران میبارید و زمین خیس و گلآلود بود و ماشین یواش میرفت. ساعتی بعد، نزدیک یک شیار پیاده شدیم. چند تا بلدچی و راهنما هم با ما بودند. افتادند جلو و ما هم به ستون رد آنها را گرفتیم. یک جایی دستور توقف دادند و گفتند:
«اینجا عقبهی بانسیران و محل پدافندی شماست. از این ارتفاعات باید بکشید بالا.»
آنجا، رو حساب تجربه و ریشسفیدیام، خودبهخود مسئول آن چهل نفر شدم. ارتفاع را که همچین بلند نبود، گرفتیم و رفتیم بالا. راهنما گفت: