eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 معامله تیربار گرینف با کنسرو قورمه‌سبزی راوی: حسن زارع(شیرازی) » تیربارچی گ
آدم یاد توافق برد برد سیاسیون میفته 😂 هسته‌ای رو بده بره، در عوض با هواپیمای ایرباس ۳۵۰A عکس یادگاری بگیر 😢
🍂 نفسم به نفس‌هایت بنده @defae_moghadas
🍂 چای جوشیده سیاه عباسعلی مومن (نجار) بچه های زحمتکش آشپز اردوگاه، چای خشک رو داخل یک دستمال بزرگ ریخته و سپس دستمال رو بهم گره می‌زدند و داخل دیگ بزرگ که هنوز جوش نیامده می انداختند و بعد از نیم ساعت آماده حمل به آسایشگاه بود و چون با سطل پلاستیکی حمل می شد و مسیر آشپزخانه تا آسایشگاه ‌کمی فاصله داشت و زمانی که وارد آسایشگاه می‌شد بچه‌ها چند عدد پتو روی سطل گذاشته تا موقع مصرف، گرم و داغ می‌ماند. داخل نجاری یک المنت درست کرده بودیم و برادر مجتبی سنقری شب با خودش وارد آسایشگاه می‌کرد و صبح با خودش برمی‌گرداند و گاهی دوستانم در نجاری چای درست می‌کردند و چای خشک را یک نفر از بچه‌های مشهد که به اتاق نگهبانی رفت و آمد داشت می‌آورد. 🔹 آزاده تکریت ۱۱ @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۵ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ پرونده‌ی ستاد جنگ‌های نامنظم با شهادت دکتر چمران کم‌کم رو به بسته شدن بود. دیگر کسی نبود که کار را رهبری کند. فقط امثال قاسم مانده بودند که گه‌گاه بچه‌ها را به ادامه‌ی مبارزه تشویق می‌کردند. مثلاً قاسم ما را به تیم‌های دو یا سه نفره تقسیم می‌کرد و هر شب برای شناسایی می‌فرستاد. در همان روزها خبر شهادت دلاور کوهستان، اصغر وصالی، رسید. برای من، اصغر نماد مردانگی و شجاعت بود. اما او باید می‌رفت؛ لیاقتش بود که در روز عاشورا شهید شود. در یکی از مأموریت‌های شناسایی، قبضه‌ی آرپی‌جی هم با خود بردم. آن روزها خام بودم و نمی‌دانستم که نیروی شناسایی نباید سلاح سنگین مثل آرپی‌جی یا تیربار حمل کند؛ چون در عمق دشمن، این سلاح‌ها مانع حرکت و شناسایی دقیق می‌شوند. آن شب تا نزدیکی خط عراق رفتیم، اما یک کیلومتر مانده به خط، عراق آتش سنگینی روی سرمان ریخت و همان‌جا زمین‌گیر شدیم. چند آرپی‌جی شلیک کردم، ولی مجبور شدم زود عقب‌نشینی کنم. یکی از بچه‌ها، غلام، آن‌قدر هول شده بود که گلوله‌ی آرپی‌جی را به‌جای دشمن، روانه‌ی آسمان کرد! در آن اوضاع قمر در عقرب، خنده‌مان گرفت و مانده بودیم غلام کجا را هدف گرفته. بچه‌ها گفتند: «غلام کنتاک ماه را سوزانده!» از آن به بعد، لقبش شد «غلام کنتاکی». بعد از آزادی دهلاویه، که یادگار دکتر چمران و مقدم‌پور بود، اعلام کردند مسئولان محورها جمع شوند؛ قرار بود عملیات بزرگی زیر نظر سپاه برای آزادسازی بستان و چزابه انجام شود، شاید عراق را تا مرز عقب بزنیم. عده‌ای هم می‌گفتند: «به عشق دکتر، یک عملیات ایذایی در دهلاویه انجام می‌دهیم.» همه می‌خواستند بدانند سرنوشت ستاد جنگ‌های نامنظم چه می‌شود. امام بسیج عمومی اعلام کرده بود و سپاه، که تازه تأسیس شده بود، نیرو جذب می‌کرد؛ یعنی مثل یک اداره، استخدام می‌شدیم و مستمری می‌گرفتیم. اما من این‌طور بار نیامده بودم. همیشه آزاد بودم. زیر کد این و آن نمی‌توانستم زندگی کنم. به همین خاطر، به یاد دکتر و به عشقش که هیچ‌وقت از دلم بیرون نرفت، به دهلاویه رفتم. درگیری جدی نبود، من هم یک نمکی در این آش پاشیدم. گفتند این عملیات مقدمه‌ی طریق‌القدس است. در آن گیرودار، با حاج قاسم سری به تهران زدیم. یادم نیست برای چه کاری؛ اما صبح هشتم شهریور به نخست‌وزیری رفتیم. ظهر، اتفاقی از ساختمان بیرون آمدیم و برای ناهار برگشتیم. وقتی داشتیم غذا می‌گرفتیم، صدای انفجار مهیبی آمد. بمبی که قبلاً منافقین در نخست‌وزیری کار گذاشته بودند، منفجر شد. انفجار شدید بود. سریع از ساختمان بیرون زدیم و از خیابان، شعله‌های آتش را دیدیم که از پنجره‌ها بیرون می‌زد. صدایش چند خانه آن‌طرف‌تر را لرزاند. همان‌طور که سراسیمه زبانه‌های آتش را نگاه می‌کردم، یک نفر که آتش گرفته بود، خودش را از پنجره پرت کرد پایین و بدنش کنارمان تالاپ افتاد. بعدها فهمیدیم آن بنده‌خدا آقای کلاهدوز بوده. آقای رجایی و باهنر زنده‌زنده در آتش سوختند. شدت آتش آن‌قدر زیاد بود که آتش‌نشانی هم کاری از دستش برنیامد. وقتی اوضاع کمی آرام شد، وارد ساختمان شدیم. حاج چهپور تا مرا دید، سراسیمه گفت: «سید، پشت در این اتاق وایستا. مواظب باش... یه مقدار طلا تو این اتاقه. الان مردم می‌ریزن این‌جا...» حادثه‌ی تلخی بود. شهادت آقای رجایی ضربه‌ی سنگینی برای کشور بود؛ برای ما که مدتی در کنار ایشان زندگی و کار کرده بودیم، بسیار دردناک‌تر. ایشان چنان سوخته بود که همسرش فقط از روی دندان‌هایش توانست شناسایی‌اش کند. بعدها معلوم شد همان‌هایی که با ریش‌های بی‌ریشه پیش‌نمازی می‌کردند و مورد اعتماد بودند، ضدانقلاب و خرابکار از آب درآمدند؛ آدم‌هایی مثل کشمیری خائن که ما پشت سرش نماز می‌خواندیم. او کلید همه‌ی اتاق‌ها را داشت، تعیین می‌کرد چه کسی وارد شود، چه کسی تفتیش شود. با اطمینان کامل، بمب را زیر میز جلسه گذاشته بود و دفتر ریاست‌جمهوری را فرستاد هوا. آن زمان، جو کشور این‌طور بود؛ هر کس هر نقشی می‌خواست بازی می‌کرد و همه هم باور می‌کردند. بعدها شنیدم کشمیری را دوستانش در خارج کشتند؛ رسم باندهای ترور همین است. شهادت آقای رجایی، که زمانی مراد و معلم ما در نخست‌وزیری بود، یکی از تلخ‌ترین خاطرات زندگی‌ام است. او برای این کشور زحمت زیادی کشید و خدماتش تا امروز باقی مانده. وقتی به منطقه برگشتم، دوباره به جنگ‌های نامنظم و چریکی ادامه دادم. حاج قاسم به کرج رفت و من در منطقه ماندم. آن موقع حاجی یک دختر و یک پسر داشت.
بیشتر در مناطق رملی شمال دشت آزادگان فعالیت می‌کردم. کم‌کم در کار تخریب و زدن معبر قوی شدیم و گروه‌های تخریب خودبه‌خود شکل گرفتند. یادم هست حدود صد تا الاغ از همدان آوردند. یک الاغ ماده را اول رها کردند در میدان مین تا بقیه‌ی نرها به عشق او بروند و معبری باز شود. اما الاغ ماده روی مین رفت و منفجر شد. بقیه‌ی الاغ‌ها ترسیدند و خشکان زدند. هرچه با زنجیر و طناب زدیم و هی کردیم، تکان نخوردند. آن‌جا یاد مشت علی گچی محلمان افتادم و قصه‌اش را برای بچه‌ها تعریف کردم. پیرمردی ساده‌دل، مشتی و باصفا بود که با قاطرش شن و ماسه و گچ می‌آورد. یک روز دیدم خیلی عصبانی است و با زنجیر قاطر بیچاره را می‌زند. گفتم: «مشت علی، حالا نزنش، چی شده؟» گفت: «این پدرسگ چند روز پیش پاش رفته تو میله‌های جوب؛ حالا فهمیده باید از اون‌جا رد بشه، ترسیده، تکون نمی‌خوره.» یکی از بچه‌ها خندید و گفت: «ما از این الاغ‌ها بدتریم. صد بار پامون تو حادثه بره، دست برنمی‌داریم.» دیگری پرسید: «آخرش خر مشت علی رد شد یا نه؟» گفتم: «با زور ترکه و زنجیر، مجبورش کرد از جوب بپره.» وقتی الاغ‌ها جواب ندادند، قرار شد بچه‌های سبک‌وزن بخوابند تو میدان مین و بقیه از رویشان رد شوند. از دیگر یاران جنگ‌های نامنظم که هم‌رزمم بود و شهید شد، ابوالفضل میوه‌چی بود؛ بچه‌ی کوچه‌ی نقاش‌ها. از اولین شهدای جنگ تحمیلی بود. بعدها اسم کوچه‌مان به نام او تغییر کرد. یادش به‌خیر... القصه، من در مرحله ی دوم عملیات طریق القدس شرکت نکردم و اواخر آذرماه سال ٦۰ به تهران برگشتم ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای کربلا نرفته حرم را بهانه کن دل را بیا به جاده مشهد روانه کن . @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 سلااااام بر عزیزان جان! صبح یه روز جمعه دیگه رو می‌تونیم با یه لبخند و یه شوخی کوچیک، کمی شادتر کنیم. 👋 😄 می‌گفت: این اواخر دیگر چشممان که به پنیر می افتاد خود به خود حالمان بد می شد. از بس طی چند سال صبح و شب به ما پنیر داده بودن. بچه ها به شوخی می گفتند: بروید مزار شهدا هر قبری خاکش شوره زار بود بدانید یک بسیجی و رزمنده اونجا دفن شده. یه روز خبر آوردند، کشتی برنج رو در دریا با موشک زدن، همه یک صدا گفتند: کاشکی کشتی پنیر رو می زدند، مردیم از بس پنیر خوردیم! ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا