eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۱۱ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ رزمایش دیدنی بعدازظهر روز شانزدهم بهمن سال ۱۳۶۱ (مطابق با ۶ فوریه ۱۹۸۳ میلادی)، به‌منظور دیدار با رزمندگان گردان ۹۰۱۲ که جمعی از هم‌محلی‌ها از جمله فرمانده شهید غلامحسین اکبری، شهید عبدالله انصاری، حسین لطفی، نادر قربان، عباس قربان، احمد عزیزی و جمعی دیگر در آنجا مشغول خدمت بودند، به همراه همسنگران راهی محل استقرارشان شدیم. ورود ما هم‌زمان شده بود با رزمایش و تمرین عملیاتی برای عملیات آینده. همه‌ی نیروهای گردان با لباس رزم، تجهیزات کامل، پیشانی‌بند و سلاح آماده بودند. چهره‌های نورانی سربازان مکتب اسلام، بیش از هر زمان دیگری تماشایی بود. شهید والامقام غلامحسین اکبری، فرمانده یکی از گروهان‌ها، با کلاش تاشو و گام‌های استوار، گاه جلوتر از نیروها و گاه در کنارشان حرکت می‌کرد. گرچه سال‌ها از آن روزگار گذشته، اما هنوز هم قامت رشید و صورت زیبایش در خیال و رؤیاهایم باقی مانده است؛ یادی که هرگز از دل‌ها نمی‌رود... خاطره‌ای از «ژنرال» همراه همسنگرم حاج آقا عبدی، گوشه‌ای نشسته بودیم و درباره‌ی عملیات پیش‌رو گفت‌وگو می‌کردیم. اگر عملیات انجام می‌شد، شاید آخرین باری بود که می‌توانستیم قامت بسیاری از این سروقامتان را ببینیم؛ همان‌هایی که اکنون با حسرت به چهره‌ی نورانی‌شان خیره شده بودیم. نزدیک غروب آفتاب، نیروها از رزمایش بازگشتند. به هر بهانه‌ای بود، شهید اکبری را در آغوش گرفتم، صورت ملکوتی‌اش را بوسیدم و پیشانی‌بند «یا زهرایش» را با جان و دل بوسیدم. گفتم: «ژنرال! امروز بعدازظهر که چهره‌های نورانی شما را تماشا می‌کردیم، صحبت از شهید و شهادت شد...» در آن زمان، سریالی کارتونی به نام «گالیور» پخش می‌شد که یکی از شخصیت‌هایش «ژنرال» بود. شهید اکبری، که بسیار خوش‌اخلاق بود، هر وقت می‌خواست لبخند بر لب بچه‌ها بنشاند، با لهجه‌ی گالیور صحبت می‌کرد. با وجود غم‌های عالم، همه را یک‌جا فراموش می‌کردیم... سخنانی چند با شهید اکبری ما از کودکی با شهید اکبری رفیق و همسایه بودیم. در مسائل انقلاب، جنگ و فعالیت‌های فرهنگی همکاری نزدیکی داشتیم. هر وقت از جبهه‌های کردستان، جنوب و... بازمی‌گشت، حتماً به دیدارش می‌رفتم و خاطرات زیادی برایم نقل می‌کرد. این‌بار توفیق یار شد تا در جبهه به ملاقاتش بروم. همیشه حرف دلش را برایم بازگو می‌کرد. گفت: «من در عملیات شهید نمی‌شوم.» پرسیدم: «از کجا می‌دانی؟» گفت: «من بعد از ازدواج شهید می‌شوم. خداوند به من پسری عنایت می‌کند. اسمش را می‌گذارم محمد، چون مادرش سیده است؛ میرزا محمد! برایش لالایی می‌خوانم، بعد شهید می‌شوم...» همه‌ی این‌ها را با همان لهجه‌ی شیرین و خنده‌های دلنشینش از آینده برایم تعریف می‌کرد؛ در حالی‌که صدای گلوله‌های خمپاره و تانک از گوشه‌وکنار شنیده می‌شد. برای روحیه دادن به ما که چند نفری اطرافش حلقه زده بودیم، شروع کرد با لهجه‌ی گالیور صحبت کردن: «من می‌جنگم، من دشمن را شکست می‌دم، من از دشمن ترسی ندارم!» آن‌قدر گفت و گفت تا همه‌ی بچه‌ها را به خنده انداخت و در نهایت راهی سنگر خودش شد و ما هم به سنگر خودمان برگشتیم... خاطره‌ای دیگر از شهید اکبری اکنون که سخن از شهید اکبری به میان آمد، نتوانستم از ادامه‌ی خاطره‌ای دیگر از ایشان عبور کنم. تاریخ گذشت تا رسیدیم به سال ۱۳۶۵ (مطابق با ۱۹۸۶ میلادی). سیل ۱۸ آذر آن سال، استان‌هایی از میهن‌مان را فرا گرفت. استان فارس نیز از نزولات آسمانی بهره‌مند شد، اما به‌دلیل ساخت‌وسازهای غیر اصولی، بسیاری از روستاها از جمله روستای ما آسیب جدی دیدند. در روستای احمدآباد، مرحوم کمر باقری و خانواده‌اش، جمعاً سه نفر، در سیلاب غرق شدند و به رحمت ایزدی پیوستند. ما که در فیروزآباد سکونت داشتیم، نگران اهالی محل بودیم. مقداری آذوقه مانند نان، پنیر، سیب‌زمینی و... تهیه کردیم و با سختی خودمان را به دهرم رساندیم. خرابی‌های محل چشمگیر بود. بسیاری از مردم در چادر زندگی می‌کردند؛ برخی در حیاط منزل، برخی در مدرسه و گروهی دیگر در جوار امام‌زاده شاه ابوالقاسم. کمک‌های امدادی به‌صورت مرتب و بی‌وقفه ادامه داشت. یکی دو روزی که مانده بودیم، صبح زود از خانه‌ی پدری بیرون آمدم. شهید اکبری نیز تازه از منزل به همان سمت می‌آمد. سلام و علیکی کردیم. پرسید: «کجا؟» گفتم: «اگر وسیله‌ای گیرم بیاید، می‌خواهم بروم فیروزآباد. منزل ما هم درگیر سیل شده و نگران خانواده‌ام هستم.» گفت: «با هم برویم. با بالگردهای امدادرسانی هماهنگ می‌کنیم و می‌رویم.» گفتم: «واقعاً؟» گفت: «بله.» با هم از کوچه‌های گل‌آلود، که هنوز آثار سیل در آن‌ها باقی بود، هم‌قدم شدیم. پرسیدم: «از جنگ چه خبر؟» گفت: «به‌زودی راهی جبهه می‌شوم. راستی، یادت هست یک روز در جبهه‌ی چیلات درباره‌ی شهادت صحبت کردیم؟»
گفتم: «هنوز هم در خاطرم مانده.» گفت: «حالا دیگر به آرزوهایم رسیدم. ازدواج کردم، خداوند پسری به من عطا کرد. اسمش را محمد گذاشتم؛ البته میرزا محمد. برایش لالایی خواندم...» کم‌کم به محل فرود بالگرد، که قبله‌ی دهرم بود، رسیدیم. سلام و خداقوتی به نیروهای امداد گفتیم و هماهنگی لازم انجام شد. با هم سوار بالگرد شدیم. چند نفر دیگر هم مسافر بودند، از جمله مرحوم شهری فتحی. کنار هم نشستیم. گفت: «اکنون عملیات مهمی در پیش است که سرنوشت نهایی را رقم می‌زند.» دلم هری ریخت. فهمیدم می‌خواهد خبر نگران‌کننده‌ای از آینده بدهد. گفت: «من در این عملیات شهید می‌شوم.» به چهره‌ی نازنینش خیره شدم، به چشمانش نگاه کردم. گفتم: «ژنرال! از هر چه می‌گویی بگو، اما حرف از فراق نزن که دلم می‌گیرد...» سرانجام، سردار شهید والامقام غلامحسین اکبری، فرمانده گروهان غواصان دریادل گردان امام علی (ع)، در دی‌ماه سال ۱۳۶۵ (ژانویه ۱۹۸7 میلادی) در عملیات کربلای چهار، در حالی‌که سنگر آتشبار دشمن را با آرپی‌جی ۷ منهدم کرد، آسمانی شد و به آرزوی دیرینه‌اش، یعنی شهادت، رسید و به همسنگران شهیدش پیوست. روحش شاد، یادش جاودان، راهش پررهرو، و سرایش جنة‌الفردوس برین... آمین یا رب العالمین 🤲 ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مراقب قلبم باش نه بخاطر قلب منه چون حُبّ شما و فرزندان شما تو قلبمه یا فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 معامله تیربار گرینف با کنسرو قورمه‌سبزی راوی: حسن زارع(شیرازی) » تیربارچی گردان سیدالشهدا بهبهان °°°°°°° عملیات خیبر بود. پاتک سنگین عراق شروع شده بود و از زمین و زمان بر سرمان آتش می‌ریخت. حتی یک گلوله آتش پشتیبانی هم نداشتیم. چاره‌ای جز عقب نشینی نبود. دستور فرماندهان بود و باید اطاعت می‌کردیم. تعدادی از دوستانم شهید یا مجروح شده بودند و باید آنها را در خاک دشمن جا می‌گذاشتیم. دلم حسابی غم گرفته و روی قلبم تلمبار شده بود. هوس سیگار کرده بودم. شاید دل غمزده‌ام تسکین یابد. گاهی دور از چشم فرمانده پُکی می‌زدم. در آن حال غمزدگی حسابی دلم سیگار می‌خواست. در آن وانفسا و آتش نمی‌دانم از کجا سر و کله آقایی با یک کیف برزنتی نو در دست و سیگار بر لب پیدا شد. از بچه‌های ما نبود. گفتم: کاکو سیگار داری یه نخ هم به من بدی؟ یک نخ بهم داد. گفتم: اگه داری چند نخ دیگه بده تا به دوستام بدم. پاکتش را داد. گفتم: پس خودت چی؟ گفت من دارم. بعد درِ کیفش رو باز کرد. دیدم کیپ تا کیپ باکس سیگاره. گفتم اینارو از کجا آوردی؟ گفت: در سنگرهای جلو از برادران عراقی. گفتم بابا ای ول. پس یکی دو باکس هم به من بده. اما بی‌انصاف فقط دو سه‌تا پاکت بیشتر بهم نداد. به سمت عقب راه افتادم. در بین راه تیربار گرینفی با نوار فشنگ دیدم. آن را برداشتم. گفتم شاید لازم شد. در بین راه گردانی که ظاهراً مشهدی و از لشکر ۵ نصر بود در دو طرف جاده مستقر بودند. به قول خودشان برای تأمین سه راهی خندق آمده بودند. گفتم سه راهی که دست عراقی‌ها افتاد. گفت: به ما گفتند اینجا باشیم. یکی از آنها گفت برادر شما که دارین میرین عقب. این تیربار رو به ما بده. فکر معامله به سرم زد. آخه من هم تیربارچی بودم و هم تدارکات‌چی. گفتم پس بیا باهم یه معامله بکنیم. پرسید چه معامله‌ای؟ گفتم ما چند روزه غذا نخوردیم. خوراکی چیزی داری به من بدی؟ دست کرد توی کوله‌پشتی خودش و یه دونه کنسرو خورش‌سبزی با یک بسته خرما که به شکل چهار گوش پرس شده بود به من داد. گفتم: هرچند ارزش تیربار خیلی بیشتر از کنسرو خورش‌سبزیه، لااقل تن ماهی، خاویاری چیزی، اما باشه قبول. تیربار را به او دادم و به راهم ادامه دادم. معامله پایاپای خوبی بود. هم او راضی بود و هم من. باز در بین راه اسلحه کلاشی پیدا کردم و آن را برداشتم. چند قدم جلوتر بسیجی دیگری گفت: برادر این کلاش رو به من بده. گفتم چی داری بجاش بهم بدی؟ دست کرد توی کوله‌پشتی خودش و مقداری نون خشک و یه بسته از همون خرماها بهم داد. کلاش را هم معامله کردم و به راهم ادامه دادم. کمی جلوتر یک جنازه عراقی دیدم. کنار هور افتاده و کوله پشتی روی دوشش مانده بود. توی کوله‌پشتی گشتم. فقط یک پاکت سیگار دیدم. برداشتم و راه افتادم. دلم گرفته بود و یاد شکم گرسنه بچه‌ها بودم. اصلاً نتوانستم به غذاهایی که معامله کرده بودم دست بزنم. همون سیگارها را با بقیه سیگاری‌ها تقسیم کردم. ✍ حسن تقی زاده بهبهانی ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 🍂
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 معامله تیربار گرینف با کنسرو قورمه‌سبزی راوی: حسن زارع(شیرازی) » تیربارچی گ
آدم یاد توافق برد برد سیاسیون میفته 😂 هسته‌ای رو بده بره، در عوض با هواپیمای ایرباس ۳۵۰A عکس یادگاری بگیر 😢
🍂 نفسم به نفس‌هایت بنده @defae_moghadas
🍂 چای جوشیده سیاه عباسعلی مومن (نجار) بچه های زحمتکش آشپز اردوگاه، چای خشک رو داخل یک دستمال بزرگ ریخته و سپس دستمال رو بهم گره می‌زدند و داخل دیگ بزرگ که هنوز جوش نیامده می انداختند و بعد از نیم ساعت آماده حمل به آسایشگاه بود و چون با سطل پلاستیکی حمل می شد و مسیر آشپزخانه تا آسایشگاه ‌کمی فاصله داشت و زمانی که وارد آسایشگاه می‌شد بچه‌ها چند عدد پتو روی سطل گذاشته تا موقع مصرف، گرم و داغ می‌ماند. داخل نجاری یک المنت درست کرده بودیم و برادر مجتبی سنقری شب با خودش وارد آسایشگاه می‌کرد و صبح با خودش برمی‌گرداند و گاهی دوستانم در نجاری چای درست می‌کردند و چای خشک را یک نفر از بچه‌های مشهد که به اتاق نگهبانی رفت و آمد داشت می‌آورد. 🔹 آزاده تکریت ۱۱ @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۵ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ پرونده‌ی ستاد جنگ‌های نامنظم با شهادت دکتر چمران کم‌کم رو به بسته شدن بود. دیگر کسی نبود که کار را رهبری کند. فقط امثال قاسم مانده بودند که گه‌گاه بچه‌ها را به ادامه‌ی مبارزه تشویق می‌کردند. مثلاً قاسم ما را به تیم‌های دو یا سه نفره تقسیم می‌کرد و هر شب برای شناسایی می‌فرستاد. در همان روزها خبر شهادت دلاور کوهستان، اصغر وصالی، رسید. برای من، اصغر نماد مردانگی و شجاعت بود. اما او باید می‌رفت؛ لیاقتش بود که در روز عاشورا شهید شود. در یکی از مأموریت‌های شناسایی، قبضه‌ی آرپی‌جی هم با خود بردم. آن روزها خام بودم و نمی‌دانستم که نیروی شناسایی نباید سلاح سنگین مثل آرپی‌جی یا تیربار حمل کند؛ چون در عمق دشمن، این سلاح‌ها مانع حرکت و شناسایی دقیق می‌شوند. آن شب تا نزدیکی خط عراق رفتیم، اما یک کیلومتر مانده به خط، عراق آتش سنگینی روی سرمان ریخت و همان‌جا زمین‌گیر شدیم. چند آرپی‌جی شلیک کردم، ولی مجبور شدم زود عقب‌نشینی کنم. یکی از بچه‌ها، غلام، آن‌قدر هول شده بود که گلوله‌ی آرپی‌جی را به‌جای دشمن، روانه‌ی آسمان کرد! در آن اوضاع قمر در عقرب، خنده‌مان گرفت و مانده بودیم غلام کجا را هدف گرفته. بچه‌ها گفتند: «غلام کنتاک ماه را سوزانده!» از آن به بعد، لقبش شد «غلام کنتاکی». بعد از آزادی دهلاویه، که یادگار دکتر چمران و مقدم‌پور بود، اعلام کردند مسئولان محورها جمع شوند؛ قرار بود عملیات بزرگی زیر نظر سپاه برای آزادسازی بستان و چزابه انجام شود، شاید عراق را تا مرز عقب بزنیم. عده‌ای هم می‌گفتند: «به عشق دکتر، یک عملیات ایذایی در دهلاویه انجام می‌دهیم.» همه می‌خواستند بدانند سرنوشت ستاد جنگ‌های نامنظم چه می‌شود. امام بسیج عمومی اعلام کرده بود و سپاه، که تازه تأسیس شده بود، نیرو جذب می‌کرد؛ یعنی مثل یک اداره، استخدام می‌شدیم و مستمری می‌گرفتیم. اما من این‌طور بار نیامده بودم. همیشه آزاد بودم. زیر کد این و آن نمی‌توانستم زندگی کنم. به همین خاطر، به یاد دکتر و به عشقش که هیچ‌وقت از دلم بیرون نرفت، به دهلاویه رفتم. درگیری جدی نبود، من هم یک نمکی در این آش پاشیدم. گفتند این عملیات مقدمه‌ی طریق‌القدس است. در آن گیرودار، با حاج قاسم سری به تهران زدیم. یادم نیست برای چه کاری؛ اما صبح هشتم شهریور به نخست‌وزیری رفتیم. ظهر، اتفاقی از ساختمان بیرون آمدیم و برای ناهار برگشتیم. وقتی داشتیم غذا می‌گرفتیم، صدای انفجار مهیبی آمد. بمبی که قبلاً منافقین در نخست‌وزیری کار گذاشته بودند، منفجر شد. انفجار شدید بود. سریع از ساختمان بیرون زدیم و از خیابان، شعله‌های آتش را دیدیم که از پنجره‌ها بیرون می‌زد. صدایش چند خانه آن‌طرف‌تر را لرزاند. همان‌طور که سراسیمه زبانه‌های آتش را نگاه می‌کردم، یک نفر که آتش گرفته بود، خودش را از پنجره پرت کرد پایین و بدنش کنارمان تالاپ افتاد. بعدها فهمیدیم آن بنده‌خدا آقای کلاهدوز بوده. آقای رجایی و باهنر زنده‌زنده در آتش سوختند. شدت آتش آن‌قدر زیاد بود که آتش‌نشانی هم کاری از دستش برنیامد. وقتی اوضاع کمی آرام شد، وارد ساختمان شدیم. حاج چهپور تا مرا دید، سراسیمه گفت: «سید، پشت در این اتاق وایستا. مواظب باش... یه مقدار طلا تو این اتاقه. الان مردم می‌ریزن این‌جا...» حادثه‌ی تلخی بود. شهادت آقای رجایی ضربه‌ی سنگینی برای کشور بود؛ برای ما که مدتی در کنار ایشان زندگی و کار کرده بودیم، بسیار دردناک‌تر. ایشان چنان سوخته بود که همسرش فقط از روی دندان‌هایش توانست شناسایی‌اش کند. بعدها معلوم شد همان‌هایی که با ریش‌های بی‌ریشه پیش‌نمازی می‌کردند و مورد اعتماد بودند، ضدانقلاب و خرابکار از آب درآمدند؛ آدم‌هایی مثل کشمیری خائن که ما پشت سرش نماز می‌خواندیم. او کلید همه‌ی اتاق‌ها را داشت، تعیین می‌کرد چه کسی وارد شود، چه کسی تفتیش شود. با اطمینان کامل، بمب را زیر میز جلسه گذاشته بود و دفتر ریاست‌جمهوری را فرستاد هوا. آن زمان، جو کشور این‌طور بود؛ هر کس هر نقشی می‌خواست بازی می‌کرد و همه هم باور می‌کردند. بعدها شنیدم کشمیری را دوستانش در خارج کشتند؛ رسم باندهای ترور همین است. شهادت آقای رجایی، که زمانی مراد و معلم ما در نخست‌وزیری بود، یکی از تلخ‌ترین خاطرات زندگی‌ام است. او برای این کشور زحمت زیادی کشید و خدماتش تا امروز باقی مانده. وقتی به منطقه برگشتم، دوباره به جنگ‌های نامنظم و چریکی ادامه دادم. حاج قاسم به کرج رفت و من در منطقه ماندم. آن موقع حاجی یک دختر و یک پسر داشت.
بیشتر در مناطق رملی شمال دشت آزادگان فعالیت می‌کردم. کم‌کم در کار تخریب و زدن معبر قوی شدیم و گروه‌های تخریب خودبه‌خود شکل گرفتند. یادم هست حدود صد تا الاغ از همدان آوردند. یک الاغ ماده را اول رها کردند در میدان مین تا بقیه‌ی نرها به عشق او بروند و معبری باز شود. اما الاغ ماده روی مین رفت و منفجر شد. بقیه‌ی الاغ‌ها ترسیدند و خشکان زدند. هرچه با زنجیر و طناب زدیم و هی کردیم، تکان نخوردند. آن‌جا یاد مشت علی گچی محلمان افتادم و قصه‌اش را برای بچه‌ها تعریف کردم. پیرمردی ساده‌دل، مشتی و باصفا بود که با قاطرش شن و ماسه و گچ می‌آورد. یک روز دیدم خیلی عصبانی است و با زنجیر قاطر بیچاره را می‌زند. گفتم: «مشت علی، حالا نزنش، چی شده؟» گفت: «این پدرسگ چند روز پیش پاش رفته تو میله‌های جوب؛ حالا فهمیده باید از اون‌جا رد بشه، ترسیده، تکون نمی‌خوره.» یکی از بچه‌ها خندید و گفت: «ما از این الاغ‌ها بدتریم. صد بار پامون تو حادثه بره، دست برنمی‌داریم.» دیگری پرسید: «آخرش خر مشت علی رد شد یا نه؟» گفتم: «با زور ترکه و زنجیر، مجبورش کرد از جوب بپره.» وقتی الاغ‌ها جواب ندادند، قرار شد بچه‌های سبک‌وزن بخوابند تو میدان مین و بقیه از رویشان رد شوند. از دیگر یاران جنگ‌های نامنظم که هم‌رزمم بود و شهید شد، ابوالفضل میوه‌چی بود؛ بچه‌ی کوچه‌ی نقاش‌ها. از اولین شهدای جنگ تحمیلی بود. بعدها اسم کوچه‌مان به نام او تغییر کرد. یادش به‌خیر... القصه، من در مرحله ی دوم عملیات طریق القدس شرکت نکردم و اواخر آذرماه سال ٦۰ به تهران برگشتم ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐