eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 می‌گفت: از آن آدم هايی بود كه اگر چانه اش گرم می‌شد، رخش رستم هم به گردَش نمی رسيد! كافی بود فقط يك حرفی بزند و يك سؤالی از او بپرسی، ديگر ول كن نبود! دل و جيگر مسئله را می آورد بيرون و آنقدر موضوع را تجزيه و تحليل می كرد كه آدم از حرف زدن و سؤال كردنش پاك پشيمان می شد. بعضی شب ها، بچه ها بدون توجه به حرف های او، چراغ را خاموش می كردند تا شايد كوتاه بيايد. اما او از آن سر چادر داد می زد: "آهای برادر! آقا! ای دوست، رفيق... چرا چراغ را خاموش می كنی؟! روشن كن تا چشمم ببيند چی می‌گم!..."😂😂 ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۱۹ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ جنایت‌های ستون پنجم ملت ایران هرگز فراموش نخواهد کرد خیانت‌های گروه کوردل و وطن‌فروش موسوم به ستون پنجم یا منافقین. این جماعت از نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، دست به جنایت‌هایی زدند که هرگز از حافظه امت اسلامی پاک نخواهد شد. از ترور شخصیت‌های برجسته و بمب‌گذاری‌های کور گرفته تا به خاک و خون کشیدن مردم بی‌گناه، خرابکاری‌های سازمان‌یافته و همکاری مستقیم با دشمنان ایران اسلامی، کارنامه‌ای سیاه از خیانت و جنایت رقم زدند. دستان آلوده‌شان تا مرفق به خون بیش از ۱۷٬۰۰۰ شهید مظلوم آغشته است. در دوران دفاع مقدس نیز، بی‌هیچ شرمی در کنار دشمنان ایستادند و از هیچ خوش‌خدمتی به متجاوزان دریغ نکردند. ترور فرماندهان گروه‌های خائن نه‌تنها به ترور فرماندهان و رزمندگان پرداخت، بلکه با جاسوسی از جابجایی نیروها، شنود مکالمات و ارسال اطلاعات به دشمن، عملاً دوشادوش متجاوزان علیه رزمندگان اسلام جنگیدند و خیانت کردند. دستگیری یک جاسوس در دهلران چندین روز پیاپی، مناطق مختلف شهر و اطراف دهلران، محل استقرار رزمندگان، هدف حملات هوایی دشمن قرار می‌گرفت. هر جا که نیروها مستقر می‌شدند، هواپیماهای دشمن بی‌درنگ ظاهر می‌شدند. فرماندهان اطلاعات و عملیات به این نتیجه رسیدند که ستون پنجم در منطقه فعال است. با فراخوان نیروها، بر هوشیاری و مراقبت بیشتر تأکید شد. در روز سوم اسفند (۲۳ فوریه ۱۹۸۶ میلادی)، هوا بارانی و هوا کمی سرد بود. نزدیک غروب، همراه حاج مهدی زارع در نزدیکی انتظامات قدم می‌زدیم و گفت‌وگو می‌کردیم. ناگهان فردی با لباس چوپانی، پالتو و کلاه شبانی، چوب‌دست به‌دست، با شتاب از کنارمان عبور کرد. گفتم: «حاج مهدی، این فرد مشکوک نیست؟» ایشان گفت: «می‌تونی باهاش صحبت کنی.» صدا زدم: «برادر! همشهری!» اما بی‌اعتنا سرعتش را بیشتر کرد و به سمت خروجی انتظامات دهلران رفت. حاج مهدی فوراً دستور داد جلویش را بگیرند. فرد مذکور شروع به داد و فریاد کرد. نیروها اطرافش جمع شدند و محاصره‌اش کردند. حاج آقا پورغلام و چند نفر از بچه‌های گردان نیز در صحنه حاضر بودند. به دستور فرمانده، بازرسی بدنی انجام شد. وقتی پالتو و کت را درآوردند، یک دستگاه بی‌سیم جاسوسی زیر لباس‌هایش پنهان شده بود. بلافاصله دستگیر و به مقامات بالاتر تحویل داده شد. خیانت به وطن آری، روشن شد که خائنین به وطن، برای مشتی پول کثیف، حاضرند دستان پلیدشان را به خون رزمندگانی آلوده کنند که با عشق و ایمان، داوطلبانه برای پاسداری از خاک وطن، آواره صحرا و بیابان شده‌اند. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
از زندگانی‌ام گله دارد جوانی‌ام شرمندهٔ جوانی از این زندگانی‌ام دور از کنار مادر و یاران مهربان زال زمانه کُشت به نامهربانی‌ام دارم هوای صحبت یاران رفته را یاری کن ای اجل که به یاران رسانی‌ام پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق داده نوید زندگی جاودانی‌ام چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر وز دور مژدهٔ جرس کاروانی‌ام یک شب کمند گیسوی ابریشمین بتاب ای ماه اگر ز چاه به در می‌کشانی‌ام گوش زمین به نالهٔ من نیست آشنا من طایر شکسته‌پر آسمانی‌ام گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند چون می‌کنند با غم بی‌هم‌زبانی‌ام ای لالهٔ بهار جوانی که شد خزان از داغ ماتم تو بهار جوانی‌ام گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود برخاستی که بر سر آتش نشانی‌ام در خواب زنده‌ام که تو می‌خوانی‌ام به خویش بیداری‌ام مباد که دیگر نرانی‌ام شمعم گریست زار به بالین که شهریار من نیز چون تو همدم سوز نهانی‌ام @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
    🍂 شکل گیری عملیات خیبر ۲ راوی و نویسنده : سید <><><> اولین کمینی که در منطقه طَبُر زده شد برای کنترل رفت و آمدها نزدیک دکل مرزی تو آبراه کَسُر بود. دکل‌های مرزی داخل هور حدود ۵ متری از سطح آب ارتفاع داشتند و بالای دکل حدود ۲ متر مربع فضا برای ایستادن و استفاده داشت که ظاهرا در زمان شاه روی دکل‌ها یک سرباز از ایران و یکی از عراق پست می‌دادند. خط مرزی در هور از طلائیه شروع و به چذابه ختم می‌شود و با یک وسیله ای به نام برمایه به صورت یک آبراه پهن با عرض حدود ۲۰ متری درست شده بود که این آبراه معروف به برمایه بود و تقاطع آبراه برمایه با آبراه های اصلی دکل مرزی نصب شده بود. البته به دلیل عدم استفاده  و رشد نی‌ها خیلی از مسیر آبراه برمایه مسدود شده بود. کمین طوری درست شده بود که در عین حال کنار آبراه بود اما قابل رؤیت نبود و نیروهای بومی در محل کمین یک "چباشه"ی بزرگ و خوبی درست کرده بودن که ما تا تعویض شیفت ۲۴ یا ۴۸ ساعت راحت می‌تونستیم استراحت کنیم. چباشه دو جا در هور قابل استفاده است یکی جایی که نی‌های بلند و ضخیمی داشته باشد ، نی ها رو دسته می‌کنن و با فاصله از سطح آب می‌شکنن به طرف پایین و مقداری هم نی می‌بُرن و اضافه می‌کنن روی آنها که یک سطح صاف درست می‌شه و قابل نشتن و خوابیدن هست. روش دوم جایی که تَهَل باشه روی اونو با نی می‌پوشونن و به راحتی قابل استفاده هست. توضیحی در باره تَهَل می‌دم که چی هست. یک توده فشرده از نی ها و گیاهان است که در طول زمان زیادی به هم چسبیده و فشردگی متفاوتی دارند و روی سطح آب شناور هستند. ضخامت آنها از یک متر شروع میشه و تا دو متر هم می‌رسند و نی هم روی آنها رشد می‌کنه و باد هم اون هارو جابجا می‌کنه به طوری که گاهی اوقات تیکه های کوچیک آبراه رو مسدود می‌کردن و مجبور بودیم اونها رو هُل بدیم تا راه باز بشود و اگر بزرگ بود که توان لازم رو نداشتیم مجبور بودیم بلم رو از روی اونها با زحمت رد کنیم ، مثل کشیدن بلم روی زمین  ، این خاصیت جابجای آنها طوری بود که مسیری را که رفته بودیم و فردا می خواستیم برگردیم گُم می‌کردیم و این اتفاق بیشتر در ورودی «ماهوار» یا «مهوار» ها اتفاق می افتاد. "ماهوار" به زبان محلی به جایی توی هور می‌گَن که شبیه دریاچه است و هیچ پوششی نداره و البته مساحت‌های متفاوتی دارند. ادامه دارد @defae_moghadas
شناسایی در هور- قرارگاه نصرت
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 گرداندن اسرای ایرانی در بغداد فروردین ۱۳۶۷ / بازپس‌گیری فاو «کاروان اسارت گذشت، اما پرچم ایستادگی بر زمین نماند. از کربلا تا بغداد، راه حق ادامه دارد.» @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۳۳ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ گذر نهم – عملیات رمضان (۲۳ تیرماه ۱۳۶۱ / ۱۳۶۱/۴/۲۳) بار دیگر سوار قطار شدم و راهی مقر انرژی اتمی شدم. دلم می‌خواست هم در خط و منطقه باشم، هم خبری از حاج احمد بگیرم. تمام مسیر، ذهنم درگیر او بود؛ هیبتش جلوی چشمم بود و از خاطرم نمی‌رفت. نمی‌دانم چه سیر و حکمتی بر حاج احمد گذشت؟ همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. کسانی که دم از رفاقت و شرافت می‌زدند، سکوت کرده بودند؛ انگار نه انگار که فاتح خرمشهر و فرمانده بزرگ جنگ را گرفته‌اند. یاد حرف‌ها و کارهایش افتادم. وقتی ازش چیزی می‌پرسیدیم یا در کارش سؤال می‌آوردیم، خوشش می‌آمد. می‌گفت: «مربا نباشید که هر چی می‌گم بگید چشم! سؤال کنید، داد بزنید، حقتان را بخواهید.» حاجی واقعاً مردِ مرد بود؛ پناه نیروها و دنبال حق و حقیقت. وقتی پشت بیسیم باهاش حرف می‌زدی، دلت گرم و آرام می‌شد و سختی‌ها را فراموش می‌کردی. صدایش مردانه و پرصلابت بود. وقتی در قرارگاه می‌نشست و با بیسیم حرف می‌زد، انگار دستی قدرتمند کارها را هدایت می‌کرد؛ هیچ کاری لنگ نمی‌ماند. هر جا صلاح می‌دید، خودش را وسط آتش و خون بالای سر نیروها می‌رساند و کار را در دست می‌گرفت. اهل نشستن در قرارگاه و کشیدن دیوار بتون دور خودش نبود. دعا می‌کنم به باطن امام زمان (عج)، قدر زحمت‌هایی که او برای جنگ کشید دانسته شود؛ زحمت‌هایی که نماند تا ثمره‌شان را ببیند. نصف شب به مقر انرژی اتمی رسیدم. گفتند مرحله اول عملیات رمضان تمام شده و بچه‌ها خط را شکسته‌اند. شناسایی این عملیات را تیم اطلاعاتی سعید قاسمی انجام داده بود، همان موقع که تیم چغر حاج احمد در لبنان بودند. حاج محمدابراهیم همت، فرمانده تیپ محمد رسول‌الله (ص) شد. جایگزینی‌ها انجام شد و اختیارات بین افراد دیگری تقسیم شد. حاج احمد، منصور کوچک محسنی را برای جانشینی خود انتخاب کرده بود؛ اما با اسارتش همه چیز عوض شد و ورق برگشت. عملیات رمضان را ارتش و سپاه با هم انجام می‌دادند. ارتش کلاسیک و چارچوب‌دار می‌جنگید، سپاه هم برنامه خودش را داشت. آن موقع، درست یا غلط، به ذهنم آمد که مثل قبل، هیئتی جنگیدن باصفاتر است. می‌رفتم با یک گردان عملیات می‌کردم و شب بعد با گردان دیگر؛ مجبور نبودم در عقبه منتظر دستور باشم. هر وقت پا می‌داد، می‌زدم توی ستون و می‌رفتم خط؛ تازه تجارب بیشتری هم به دست می‌آوردم. فردای آن روز، ساعت ۱۰ صبح، موتور یکی از بچه‌ها را گرفتم و به عقبه پنج‌ضلعی رفتم. کمی با زمین آشنا بودم. آنجا هر کسی را می‌دیدی، قصه مثلثی‌ها ورد زبانش بود. منطقه عملیاتی رمضان باز و بزرگ بود؛ دشتی بی‌در و پیکر که از شمال به کوشک و طلاییه می‌رسید و از جنوب به شلمچه و اروندرود. هدف، محاصره بصره بود. عراق هم می‌دانست ما بصره را می‌خواهیم، پس همه توانش را برای دفاع از آن گذاشت. فکر می‌کرد ما خرمشهر را گرفته‌ایم تا گمراهش کنیم و توان نظامی‌اش را در خرمشهر بگیریم. برای همین، نیروهایش را کشید سمت شلمچه و بعد یک کار تبلیغاتی کرد: گفتند «برای اینکه به دنیا نشان بدهیم خاک ایران را نمی‌خواهیم، خرمشهر را خالی کردیم.» اما از آن طرف، با همدستی اسرائیلی‌ها، قصه مثلثی‌ها را علم کرد و اتفاقاً برایش خوب نشست. در دشت، بچه‌های گردان میثم را پیدا کردم. موتور را خواباندم و رفتم پشت خاکریزشان. خیلی‌هایشان را نمی‌شناختم؛ فقط با فرمانده‌شان مختار سلیمانی و چند نفر از نیروهای قدیمی آشنا بودم. بچه‌های میثم زمین‌گیر شده بودند. خمپاره صدتا صدتا می‌آمد و خاکریز را می‌لرزاند. تانک‌های دشمن گلوله مستقیم می‌زدند. چند جنازه عراقی آن‌طرف خاکریز افتاده بود؛ معلوم بود بچه‌ها رفته‌اند جلو و برگشته‌اند عقب. بچه‌های مختار سلیمانی گفتند: «از دیشب تا حالا بیست تا تانک زده‌ایم و دمار از روزگارشان درآورده‌ایم.» تا غروب، قاتی بچه‌های مختار نمکی درگیر بودم. سلاح و نارنجک نداشتم؛ از سلاح بچه‌ها استفاده می‌کردم. دم غروب، دستور عقب‌نشینی آمد. من هم همراه بچه‌های میثم برگشتم عقب. در حین عقب‌نشینی، یک ترکش نخودی به بازوی دست راستم خورد. کمی خون آمد و یک ساعت بعد سرش جوش خورد. ترکش چون داغ است، خودش زخم را ضدعفونی می‌کند؛ اما هر چه باشد، جان و بنیه آدم را می‌گیرد و آدم از تک و تا می‌افتد. دو سه ساعت بعد، حالم که بهتر شد، به خط برگشتم. بین راه، بچه‌های گردان حبیب را دیدم که ستون کشیده بودند و به طرف خط می‌رفتند. قاتی‌شان شدم. یک جا نگه‌مان داشتند و سردستی توجیه‌مان کردند: «باید از پایین پاسگاه زید بروید سمت آب‌گرفتگی...» حالا کدام آب‌گرفتگی و با چه وسیله‌ای، خدا می‌دانست. آخر آنجا همه‌اش آب‌گرفتگی بود. گلش مثل گل تهران نبود؛ بدقلق و چسبنده بود، عین سریش. هیچ‌کس نمی‌دانست کجا می‌رود.