eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ای بلم ای کشتی بی ناخدا ناخدایت را کجا بردی..... کجا؟ تصاویری بکر، از جزایر مجنون با صدای حاج صادق آهنگران @defae_moghadas
🍂 تیمسار عزاوی، برخلاف چند سال پیش که لاغراندام و تکیده بود، تنومند و چاق، سبیلی پرپشت و پوستی تیره، کلاهش را در پاگون لباس نظامی گذاشته بود، جلو می آمد. همه کسانی که در سالن بودند، از جمله ابووقاص و رئیس زندان که به استقبال جلوی در ایستاده بودند، با احترام جریان را برای او گفتند. او برگشت و با تعجب به سمت من که خونی و کتک خورده روی صندلی نشسته و سرم را به زیر انداخته بودم آمد. روبه رویم ایستاد. با دقت نگاهم کرد. چشمهایش را ریز کرد و با صدایی که تأثر و ناراحتی در آن موج میزد گفت: هذه انت صالح؟! (این تو هستی صالح؟) من را از جا بلند کرد و بدن زخمی و دردناکم را در آغوش گرفت و بوسید و ناگهان به گریه افتاد. من هم به گریه افتاده بودم. دلم پر از غم و غصه بود، اما این گریه خوشحالی بود که همه دردهایم را التیام بخشید. عزاوی من را فردی انقلابی برای کشورم می شناخت که هشت سال از عمرم را زیر شکنجه و در بدترین شرایط در زندانهای شاهنشاهی سپری کرده بودم، کنارم روی صندلی نشست. با دیدن وضعیت رقت بارم با چشمان اشکبار گفت: - اشجابك هنا؟ شنو صایر بیک؟  ( چیزی تو را به اینجا کشاند؟ چرا این شکلی شدی؟) احساس خوشحالی داشتم. به سختی حرف میزدم، چگونگی اسارتم را روی لنج برایش گفتم. عزاوی پس از شنیدن حرف هایم گفت: - شما آدم قابل احترامی هستی؛ چون ضد شاه بودی و من حاضرم به خاطر خدمتی که در آن روزها به من کردی، زحماتت را جبران کنم. می خواهی تو را بفرستم کویت تا از آنجا به ایران برگردی؟ @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۳۶ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ عراق از نظر تجهیزات نظامی به‌مراتب از ما جلوتر بود؛ نسبت نیروها یک به صد بود. آن زمین هم ارث پدری ما نبود، مال خودشان بود و مثل کف دست می‌شناختندش. سپاه سوم عراق را آورده بودند و از شمال تا جنوب خط را محکم بسته بودند. تنها چیزی که ما داشتیم و از آنها جلو می‌زدیم، ایمان بچه‌ها بود. روحیه‌ای که بچه‌ها را می‌کشید جلو؛ آنجا هر کس با ایمانش طی‌الارض می‌کرد. غروب بود. آتش دشمن بی‌وقفه می‌بارید. برای لحظه‌ای بلند شدم جایم را عوض کنم که تیر یا ترکش خورد پشت ران پای چپم. اولش درد نداشت، فقط کمی سوزش داشت. دست بردم پشت پام، دیدم خیس خون شده. نشستم تا نفسی تازه کنم. بچه‌ها درگیر بودند. بدنم سرد شد، خستگی غلبه کرد و کم‌کم درد سراغم آمد. خواستم بلند شوم، نتوانستم. دو امدادگر آمدند ولی به من نرسیدند؛ دنبال زخمی‌های بدحال‌تر بودند. نیم‌خیز شدم، چهار دست و پا خودم را تا شانه خاکریز کشاندم. بعد دستم را روی زانو گذاشتم و بلند شدم. کمرم را به زور راست کردم. یک پا را روی زمین می‌کشیدم و لنگ‌لنگان برگشتم عقب. چند متری که به سمت خط خودی آمدم، یک تویوتا نگه داشت. مرا انداختند پشتش. هفت ـ هشت نفر بودیم که مثل بار روی هم ریخته بودیم. دست یکی بالش دیگری شده بود. جواد صراف، مسئول دسته، هم بود؛ دستش ترکش خورده بود و با چفیه بسته بود. تویوتا توی دست‌اندازها بالا و پایین می‌رفت و ناله بچه‌ها را درمی‌آورد. هوا تاریک شده بود که به بیمارستان صحرایی رسیدیم. مرا گوشه‌ای روی زمین خواباندند. از خستگی خوابم برد. بعد بلندم کردند و روی تخت گذاشتند. نیمه‌بیدار بودم که فهمیدم کسی دارد شلوار کردی‌ام را قیچی می‌کند. سرم را بلند کردم و گفتم: «نمی‌شه قیچی‌اش نکنی؟ درش بیاری؟» گفت: «چیزی ازش نمونده، چی رو دربیارم؟» شلوارم را از بالای زانو و ران قیچی کرد. پیراهنم را هم درآورد. زخم را شست‌وشو دادند و بستند. بعد همراه چند مجروح دیگر سوار آمبولانس‌مان کردند و به اهواز فرستادند. یک ساعت و خرده‌ای در راه بودیم تا رسیدیم به بیمارستانی در اهواز؛ البته بیمارستان که نه، استادیوم ورزشی را بیمارستان کرده بودند. سقف بلند داشت، تخت‌ها را ردیف کنار هم چیده بودند؛ اما باز هم ما را روی زمین خواباندند. نیم ساعت بعد، یکی‌یکی رفقا پیدایشان شد. چند تا از بچه‌های محل هم آمدند. سالن پر از زخمی بود. بعضی‌ها که ترکش نخودی خورده بودند روی پله‌ها نشسته بودند. از صورت‌ها پیدا بود که همه دل‌شکسته و پریشان‌اند. وسط آن همه درد، درد خودشان یادشان رفته بود و به فکر رفقایشان بودند. آنهایی که دستشان تیر خورده بود رفتند بیرون و سیگاری آتش کردند. آنهایی که پایشان گیر بود، دنبال یک پک یواشکی بودند و یک سیگار را چند نفری می‌کشیدند. یکی از بچه‌ها سیگارش را گذاشت گوشه لب رفیقش و گفت: «دودش رو نده بیرون، پرستاره نبینه.» دکترها دنبال رسیدگی به قطع عضوها و بدحال‌ها بودند. امثال من خوب‌خوبه‌شان بودیم. تا فردا بعد از ظهر همان‌جا افتاده بودم. بعد از ظهر به‌جای ناهار، دو تا آب‌میوه و کیک دادند. بچه‌ها گفتند: «پس ناهار کو داداش؟» گفتند: «اگه غذا بخورید، معده‌تون کار می‌افته و اذیت می‌شید.» تا غروب هیچ‌کس با من کاری نداشت. حتی یک سرم هم وصل نکردند. نزدیک غروب، هر دوازده نفر را در یک آمبولانس گذاشتند و فرستادند فرودگاه اهواز. دو ساعت آنجا معطل شدیم تا سوار هواپیما شدیم. یک ساعت بعد هواپیما نشست. از «عامو عامو» گفتنشان فهمیدیم در اصفهان هستیم. به یکی گفتم: «عامو، ما بچه تهرونیم، ما رو بفرست تهرون، اینجا کاری نداریم.» با لهجه اصفهانی گفت: «تهران جا نداره، عامو. بعداً.» در بیمارستانی در اصفهان بستری شدم. پلاک و دستمال یزدی‌ام را گرفتند. چیز دیگری نداشتم. بعد از پام عکس گرفتند و بردند اتاق عمل. صبح فردا کامل به هوش آمدم و تقریباً سرحال شدم. دکتر آمد و معاینه‌ام کرد. پرسیدم: «دکتر، چی توی پام بود؟» گفت: «هر چی بود، نتونستیم درش بیاریم. کنار استخوان خورده، توی عمق ماهیچه‌ست. اگه بخوایم درش بیاریم، باید عمیق بشکافیم که در اون صورت باید شش ماه در رختخواب باشی.» روز دوم حضورم در اصفهان دل دل کردم تلفن بزنم و به خانواده اطلاع بدم، اما غرورم اجازه نداد. نمی‌خواستم دردسر درست کنم. روز سوم، با آمبولانس به فرودگاه بردند و از آنجا با هواپیما به تهران آمدم. در بیمارستان بانک ملی تهران بستری شدم. بعد از دو روز مرخص شدم و آمبولانس مرا تا دم در خانه رساند. در خانه را نزدم. مثل لات‌ها یک ریگ برداشتم و زدم به شیشه پنجره اتاق بالا. فاطمه خانم در را باز کرد و تا مرا دید، هاج و واج گفت: «چرا خبر ندادی مجروح شدی؟» همین‌طور که می‌لنگیدم رفتم تو و گفتم: «عراقی‌ها نسخه‌م رو پیچیدن. قرار بود روم کم بشه.»
تا اوایل شهریور در خانه ماندم. سه ـ چهار ماه زمین‌گیر بودم تا زخم کم‌کم جوش خورد. گلوله یا ترکش را اصلاً حس نمی‌کردم، فقط نمی‌توانستم تند راه بروم. وقتی به پام فشار می‌آوردم، درد می‌گرفت. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«مدینه هنوز از صدای ناله‌های شبانه‌اش خالی نشده… درِ سوخته، پهلوی شکسته، محسنِ پرپرش، و چشمانی نگران که با اشک، علی را تنها گذاشتند… زهرا رفت، نه فقط از خانه علی، که از دل تاریخ؛ و زمین، بی‌مادر شد… علی ماند و درِ سوخته… علی ماند و محسنِ بی‌صدا… علی ماند و چشمانی که دیگر باز نمی‌شدند… زهرا رفت، و با رفتنش، آسمان مدینه بی‌فروغ شد…» 😭😭 شهادت بی‌بی دو عالم حضرت زهرا سلام الله علیها تسلیت و تعزیت باد. @defae_moghadas
 ‍ « آن بیست و سه نفر » خودنوشت: احمد یوسف‌زاده ⊰•┈┈📚┈┈⊰• - چند سالته؟ - پونزده سال _کلاس چندمی؟ - دوم راهنمایی _ پدرت چه کاره ست؟ - پدرم به رحمت خدا رفته. - پس چرا امدی جبهه؟ به زور فرستادنت؟ - بله! - یعنی چطور به زور فرستادنت؟ - یعنی می خواستم بیام جبهه؛ ولی فرمانده هامون نمی ذاشتن. من هم به زور اومدم. خبرنگار عراقی وا رفت. هر چه بافته بود، پنبه شد. میکروفن را برد بالا و محکم کوبید بر سر محمد!   @defae_moghadas
🍂 یادش بخیر! آسمان کرخه ✨ ...... و خیره نگریستن به آسمان پر ستاره آن، که چقدر لذت بخش بود! ✨ ✨گویا ستاره ها به زمین آمده بودند تا بچه ها را شناسایی کنند و آسمانی ها را یواشکی انتخاب کنند و بدانند در عملیات بعدی کدامشان را ببرند آن بالا بالاها، کنار خودشان✨ و حالا هر چه به آسمان نگاه می کنيم، چقدر ستاره ها✨ دورند و دست نیافتنی....😔        ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ @defae_moghadas