eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۴۱ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ یک روز دیدم فاطمه چند تشک را وسط اتاق ردیف کرده و دو طناب کلفت از این سر اتاق تا آن سر کشیده. تعجب کردم. پرسیدم: «چی کار می‌کنی؟» لبخند زد و گفت: «دستت رو بگیر به این طناب‌ها، یواش‌یواش روی پاهات وایستا. اگه افتادی، تشک‌ها نمی‌ذارن طوریت بشه.» از آن روز، هر روز با همان طناب‌ها تمرین راه رفتن کردم. آرام‌آرام از روی ویلچر بلند شدم، با عصا قدم زدم. روزها با عصا بیرون می‌رفتم، شب‌ها قصه‌ی هیئت و مسجد و مطالعه بود. دو بار به دیدار خانواده‌ی شهید حسین محمودی در خیابان ایران رفتم؛ خانه‌ای سنتی و پر از روح. با ناصر کلهر، داوود نیازی، علی جمشیدی و عرب‌زاده مهمان سفره‌ی حاج‌خانم بودیم؛ زنی چون کوه، صبور و سرسخت. داغ دو دختر، همسر، دو برادر فرش‌فروش و خیر بازار، و از همه مهم‌تر داغ حسین محمودی، قلبش را شکسته بود. اما نفس او و مادران شهدا، برکت این دیار بودند و هستند. شهادت حسین، بچه‌های مسجد و هیئت را مات کرد. حتی حاج‌آقا صدیقی، پیش‌نماز دردآشنا، از فراق حسین گریست. یادم هست در ایام محرم، حاج‌آقا صدیقی پیرغلامی هشتادساله به نام میرزا ابراهیم را دعوت کرد تا یک دهه بعد از نماز بخواند. بچه‌ها گفتند: «صدایش درنمی‌آید، یک ذاکر سرشناس بیاورید.» ماجرا را به حاج‌آقا گفتم. گفت: «سیدجان، این پیرمرد سال‌ها نفسش زبانزد بوده. حالا پیر شده. ماه‌ها از قصاب و بقال نسیه گرفته و قول داده محرم تسویه کند. مولا راضی است. او را دعوت کرده‌ام، پول شش دهه را در پاکت می‌گذارم تا فتح دل شود.» خدا به حرمت امام حسین، آبروی حاج‌آقا را حفظ کرد؛ همان‌طور که در ایام جنگ، بی‌صدا آبروی خیلی‌ها را نگه داشت. 🔸 گذر دهم نیمه‌ی زمستان ۱۳۶۱، لنگان‌لنگان به مسجد محل رفتم تا رفقا را ببینم. یکی از بچه‌ها گفت: «عملیات مهمی در پیشه، نیروها آماده‌باش هستند.» بعد اضافه کرد: «پیش‌نماز گفته چیزی به شما نگوییم.» گفتم: «من به بوی کاهگل عادت کرده‌ام. شهر برام سمه. باید برم.» واقعیت این بود که دنبال فرصتی بودم تا از شهر و خانه کنده شوم. با خودم گفتم حالا که نمی‌توانم در خط مقدم باشم، بهتر است به چادر اطلاعات عملیات بروم. با بچه‌های آنجا و ابرام هادی هم چفت بودم. پرسان‌پرسان خودم را به مقر اطلاعات عملیات در فکه رساندم. ابرام هادی، مسئول اطلاعات عملیات، با گرمی استقبال کرد. ابراهیم، معلم آموزش و پرورش بود؛ ورزشکار، عارف، پهلوان. مربی والیبال و معلم اخلاق. با اینکه وضع مالی خوبی داشت، افتاده بود در مسیر خودسازی. برای رفت‌وآمد اتوبوس سوار می‌شد، در بازار کنار باربرها می‌ایستاد، بار می‌برد تا جسم و روحش ساخته شود و کبر و غرور بر او غلبه نکند. اوستای اطلاعات عملیات بود و تیمی قوی از ورزیدگان دور خود جمع کرده بود. روزی کنار همان رودخانه‌ای رفتم که پیش از عملیات مسلم بمباران شده بود و من مجروح شده بودم. دلم را خوش کرده بودم که نگین انگشترم را پیدا کنم. چشمم هنوز دنبالش بود. دشت سوت و کور بود. بادی می‌وزید. صحنه‌ی شهادت حسین دوباره زنده شد. خاک را زیر و رو کردم، لای علف‌ها و بوته‌ها را گشتم؛ نبود که نبود. نومید برگشتم. یک روز محمد تیموری، از نیروهای اطلاعات عملیات لشکر ۱۰ سیدالشهدا، به چادر ما آمد. رفیق جون‌جونی بودیم. بچه‌ی شمیران، مرفه، پدرش کارخانه‌دار و خیر. بین بچه‌ها معروف شده بود به «محمد جمارانی»؛ دست‌ودلباز و دوستدار رزمنده‌ها. هر وقت پا می‌داد، بچه‌ها را جمع می‌کرد، می‌برد اندیمشک، چلوکباب و جوجه‌کباب مهمانشان می‌کرد. با همه گرم می‌گرفت، شوخی می‌کرد. همیشه به من تیکه می‌انداخت: «شماها یه مشت بچه‌گشنه‌ی جنوب شهری هستید، اومدید جبهه پی دیزی. ما اگه اومدیم جبهه، کم‌کم پنجاه هزار تومن پول تو جیبمون هست. گنده‌ی شما یه پیکان نداره، من بنز دارم...» دل پاکی داشت. همه‌ی این‌ها را می‌گفت تا بچه‌ها بخندند. خنده در آن روزگار سخت، نعمت بود. جنگ را آسان می‌کرد، مخصوصاً برای جوان‌ترها. نماز جماعت و مناجات داشتیم، بقیه‌ی وقت گل‌کوچک بازی می‌کردیم. شب‌ها وقتی تیم شناسایی می‌رفت، ما دور هم می‌نشستیم، محمدآقا تیکه می‌انداخت، می‌خنداند. یک حدیث ساخته بود: «الشهداء الشمرون أفضل من الشهداء التهرون.» بعد توضیح می‌داد که اجر من و شما یکی نیست؛ چون من بچه‌ی شمرونم و شما بچه‌ی تهرون. ترک‌ها و یزدی‌ها که کنار چادر ما بودند، فکر می‌کردند محمدآقا واقعاً روحانی است. دوستش داشتند، باهاش عشق و حال می‌کردند. یک روز قرار شد به امامت محمدآقا نماز جماعت بخوانیم. همه صف بستیم. محمدآقا برای اینکه خیط نشود، یک ملافه‌ی سفید را مثل عمامه پیچید دور سرش و ایستاد جلو. گفت: «یه مسئله‌ی شرعی هست... اجازه بدید فارسی بگم تا همه بفهمن!»
روایتی ساخت: «اگه کسی بیست روز، روزی یه انار یک کیلویی بخوره، قصری از نور و زمرد تو بهشت مال اون میشه.» یزدی‌ها باور کردند. فردا دیدیم تدارکاتشان چهار جعبه انار آورده، هر کدام یک کیلو. محمدآقا می‌گفت: «بعضی علما می‌گن یه دونه از این انارها نباید بیفته زمین.» یزدی‌ها خوششان می‌آمد، آن‌قدر می‌خندیدند که نگو. می‌گفتند: «این محمدآقا عجب آدم باحالیه!» بعضی روزها هم سیاه‌بازی می‌کرد. دست‌هایش را سیاه می‌کرد، توی بازی گرگم‌به‌هوا، طرف که دنبالش می‌کرد، دست‌های سیاهش را می‌زد به صورتش و بچه‌ها را می‌خنداند. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 درگیری نیروهای ایرانی با دشمن در کوت شیخ (پیش از آزادسازی خرمشهر) در ۳۱ شهریور سال ۱۳۵۹ تیپ ۳۳ نیروی مخصوص ارتش عراق از سمت مرزِ واقع در غرب شهر خرمشهر وارد خاک ایران شده و از طریق شلمچه، گمرک، سنتاب و ایستگاه راه آهن شروع به حملات متناوب برای تصرف نموده و با نیروهای مدافع شهر درگیر می شود. .... تا آنکه تیپ ۶ لشکر ۳ زرهی ارتش عراق در تاریخ ۱۹/ ۷ / ۱۳۵۹ با احداث پل شناور در منطقه ضمن عبور از کارون، محاصره آبادان را تکمیل کرد. با سقوط خرمشهر در تاریخ ۴ / ۸ / ۱۳۵۹ و انهدام پل خرمشهر بر روی کارون، این رودخانه به عنوان یک مانع طبیعی بین نیروهای خودی در "کوت شیخ" و نیروهای دشمن در خرمشهر [اشغال شده] اهمیت یافت. در این مرحله از جنگ، ساحل جنوبی شط یعنی بلوار کوت شیخ خط مقدم جبهه نیروهای ایرانی محسوب می شد. @defae_moghadas
. 🍂  «رفاقت به سبک تانک» داوود امیریان  از اونجا که به زبان عربی مسلط بود با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها.....بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!» ترق! ماجد کله پا شد و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت! چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!» ترق! جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید! @defae_moghadas
🍂 نفت کوپنی راوی : برادر آزاده      حاج صادق مهماندوست ‌‌‍‌‌‌┄═❁❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ عراق یکی از کشورهای اصلی صادر کننده نفت در جهان بود که منابع زیرزمینی و نفت آن در خاورمیانه و جهان زبان زد است . اما همین کشور با حاکمی مستبد همچون صدام از تامین امکانات اولیه برای اسرا هم دریغ می کرد. از جمله این موارد می توان به جیره بندی و سهمیه بسیار کم و محدود نفت برای اسرا در اردوگاه ها اشاره کرد . از جمله در اردوگاههای موصل که در شمال عراق و در محیطی بسیار سرد قرار داشت، برای چراغ های علاءالدین هر آسایشگاه که از دو یا سه عدد هم تجاوز نمی کرد ، سهمیه نفت مشخصی را در نظر گرفته بودند و جالب این که ظرفی که در آن نفت هر آسایشگاه را با نظارت دقیق سرباز عراقی تحویل می دادند ، سطلی فلزی بود که دستگیره های آن با پرچ به بدنه متصل شده بود و عراقی ها مبنای تعیین سهمیه را برای هر سطل ، محل پرچ شدن دستگیره ها قرار داده بودند . اگر بدلیل تاخیر در بستن شیر تانکر ، نفت بیشتری به سطل می ریخت ، سرباز عراقی سریعا با یک قوطی که در دست داشت مقدار اضافه ریخته شده را برمی داشت و از سهمیه کم می کرد که مبادا نفت بیشتری به اسرا برسد تا چراغ تحویلی ، مقدار بیشتری روشن مانده و اسرا بیشتر گرم شوند! شاید هم می ترسید که مبادا با همین یکی دو قوطی که اضافه ریخته شده بود ، اقتصاد عراق با آن همه چاه های نفت با شکست مواجه شود ؟! این هم نشان دیگری از حقد و کینه مزدوران بعثی بود که در سرمای شدید آن محیط ، باعث رنجش بیشتر اسرا می شدند. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 غواصان کربلای چهار - ۱ راوی: سید محمود شریفی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ مقدمه: سلام و ارادت بنده سید محمود شریفی، یکی از بازماندگان شهدا غواص کربلای ۴ هستم. امروز سوم دیماه ۱۴۰۳ می‌خواهم یک قصه پرغصه از چند نفر از شیرمردان و بچه‌های شهر خمین، بچه‌های غواص و گمنام خمین بگویم که هرگز در طول زمان‌های گذشته نامی ازشان برده نشد و هیچ‌کسی شاید نداند چه بر آن‌ها گذشت. قصه‌ی فراموش‌شدن شیردلانی مثل شهید عباس صافی، شهید محسن میرهادی، شهید تقی بهادری، شهید ابراهیم محمدی، شهید حیدر محمدی، شهید فضلی، شهید غلامعلی مردانی، شهید حمیدرضا حسنی و... هر چند قصه شجاعت آن‌ها قابل نگارش نیست، اما گوشه‌ای از خاطرات را برای دوستانم بیان می‌کنم شاید دین خود را به عزیزان شهیدم ادا کنم. ⊰⊱╌⊰⊱╌᯽╌⊰⊱╌⊰⊱ قصه‌ی ما از روز ۲۵ شهریور ۱۳۶۵ آغاز شد. به بالا گرفتن فشار دشمن در عرصه بین‌المللی و پشتیبانی اکثر کشورهای جهان از عراق و تحریم ایران، مسئولین کشور به نتیجه رسیدند که کار جنگ را در عملیاتی بزرگ با فتح شهر بصره عراق تمام کنند و شاهرگ اقتصادی عراق، شهر بصره را تصرف کنند. به دستور امام، لشکر ۱۰۰ هزار نفری به جبهه‌ها اعزام شد و ما هم به همراه جمعی از بچه‌های رزمنده خمین به منطقه جنوب اعزام شدیم و در گردان امام رضا سازماندهی شدیم. پس از چند روز در صبحگاه لشکر، فرمانده وقت لشکر ۱۷ع، برادر جعفری، آمد و برای کل لشکر سخنرانی کرد و گفت: «می‌خواهیم گردانی تشکیل دهیم که آمادگی هر عملیاتی را داشته باشد و دقیق مشخص نیست که عملیات کوهستانی یا آبی یا خاکی باشد و نام این گردان، گردان عاشقان شهادت است. کسانی که داوطلب هستند بدانند که رفتن دارند، ولی برگشتی در کار نیست.» داوطلبین از یگان رزم خود جدا شوند و سمت راست میدان صبحگاه تجمع کنند.» در ابتدا افراد زیادی به جمع ما پیوستند، ولی تا ساعت حدود ۸ صبح آن روز، افراد کمتر و کمتر شدند و در نهایت از بچه‌های خمین حدود ۲۰ نفر به گردان عاشقان شهادت پیوستیم که البته یکی دو نفر در روزهای اول از ما جدا شدند و چند نفر مجدد به جمع ما اضافه شدند و در نهایت حدود ۲۴ یا ۲۵ نفر شدیم. از شهرهای دیگر، قم، اراک، ساوه و محلات هم عزیزانی آمدند و گردان عاشقان شهادت تشکیل شد که بعداً به نام گردان کوثر تغییر نام پیدا کرد. فرماندهی گردان را سردار ابوالفضل شکارچی، سخنگوی فعلی فرماندهی کل قوا، به عهده گرفت و فرماندهی بچه‌های غواص خمین هم با برادر محمد شاه محمدی بود. ادامه دارد ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 ناراحت شدم. گفتم: این چه کاریه شما می کنی ؟ چرا میرید اون ور خط، وسط عراقی ها؟ کجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی میره وسط دشمن ؟ خیلی آرام گفت: من باید خودم به یقین برسم، بعد نیروهام رو بفرستم اون ور. بیش تر لجم گرفت. گفتم: اصلا بیا بریم پیش این حاج آقایی که توی قرارگاهه، تکلیف شما رو روشن کنه. ببینم شما شرعا حق داری بری توی مهلکه یا نه ؟ گفت: حالا بشین، بعد. من باید خط خودی رو رد کنم. باید برم. که اگه پای بی سیم گفتم این کار باید بشه، بدونم شدنیه یا نه. تو هم حرص نخور. نیروی زمینی ارتش، بدون فرمانده نمی مونه. من برم، یکی دیگه. شهید صیاد شیرازی @defae_moghadas
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 🍂 تغییر واژه‌ها و استحاله انقلاب اسلامی برخی واژه‌ها فقط ترکیب چند حرف نیستند؛ بلکه حاملان حقیقت‌اند، ریشه‌دار در قرآن، جوشیده از خون شهیدان، و زنده در جان ملت. «دفاع مقدس»، «مستضعفین»، «استکبار»... این‌ها مفاهیمی‌اند که اگر از معنا تهی شوند، هویت ما تهی می‌شود. گوش فرا دهیم و به‌کار گیریم از کلام استاد سید محسن شفیعی (رحمة‌الله‌علیه) بیایید مراقب واژه‌هایمان باشیم؛ که هر واژه، سنگر است. 👈 نشر همگانی @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۴۲ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ اواسط بهمن‌ماه سال ۱۳۶۱ (مطابق با فوریه ۱۹۸۳ میلادی)، عملیات والفجر مقدماتی در منطقه رملی فکه آغاز شد؛ عملیاتی که خودش قصه‌ای جداگانه دارد. رمل و ماسه، دشمنی خاموش و بی‌رحم بودند. قدم از قدم نمی‌شد برداشت. همه‌چیز در شن فرو می‌رفت؛ آمبولانس، نفربر، حتی آدم‌ها. بچه‌ها توری‌های سیمی بزرگی پهن کرده بودند تا آمبولانس‌ها بتوانند زخمی‌ها را جابه‌جا کنند. رمل، مانعی طبیعی بود؛ بدتر از هر مانع ساخت بشر. همین باعث شد عملیات بیشتر جنبه تبلیغاتی پیدا کند و قدرت‌نمایی برای عراق شود تا یک فتح نظامی. وسط عملیات، یک روز موتور برداشتم تا به خط مقدم بروم. اما در تپه‌های ماسه‌ای گیر افتاد. نمی‌دانید با این پای لنگ و ناقص، با چه مصیبتی موتور را از دل ماسه بیرون کشیدم و به چادر اطلاعات برگشتم. چند روز بعد شنیدم که اصغر ارسنجانی در همین عملیات زخمی شده است. آن روزها که به تیم ابرام هادی وصل شدم، مشتی‌گری در لشکر و بین رزمنده‌ها رشد کرده بود. بچه‌ها قاعده‌پذیر نبودند؛ چون روحیه‌ها و اخلاق‌ها با هم فرق داشت. چند طیف آدم با مرام‌های خاص به جبهه آمده بودند و حالا باید به یک صراط مستقیم می‌رسیدند. عده‌ای شلوار کردی می‌پوشیدند، گیوه نوک‌تیز به پا داشتند و کلاه کف‌سری بر سر، که آن موقع معروف بود به «کلاه الهی قلبی محجوب». دستمال یزدی به دست می‌گرفتند و ریش انبوه می‌گذاشتند تا هیبت داشته باشند. عشقی کار می‌کردند و زیر کد هیچ‌کس نمی‌رفتند. بیشترشان بچه‌های تهران بودند. جوان‌ترها هم می‌خواستند لات باشند و از قدیمی‌ها تقلید می‌کردند؛ گتر نمی‌کردند، صبحگاه را جدی نمی‌گرفتند و لباس خاکی کامل نمی‌پوشیدند. جنگ کلاسیک هم این‌ها را نمی‌پذیرفت و انسجام کارها را به‌هم می‌ریخت. عده‌ای دیگر معروف بودند به «دکمه قابلمه‌ای»؛ چون بالای پیراهن‌شان یک دکمه قابلمه‌ای می‌دوختند تا سفیدی سینه‌شان پیدا نباشد. اگر جلوی‌شان قاه‌قاه می‌خندیدی، رنگ‌شان سرخ می‌شد، لب‌شان را می‌گزیدند و استغفرالله می‌گفتند. در مرام‌شان خنده و شوخی و عشق‌بازی، گناهی بزرگ بود. گروه سوم، هیچ‌چیز برای‌شان مهم نبود؛ آمده بودند فقط بجنگند. لباس، خوراک، چادر، نظم، همه بی‌اهمیت بود. فقط جنگ. اما حاج همت، فرمانده لشکر تهران، مردی بافرهنگ، کنجکاو و درس‌خوانده بود. هنر فرماندهی‌اش این بود که می‌خواست همه نیروهایش را بشناسد و با هر کس مثل خودش رفتار کند. هدفش حفظ انسجام لشکر بود. یک روز مرا خواست؛ به اتفاق ابرام، که یل مشتی‌های جنگ بود، رفتیم خدمتش. در قرارگاه لشکر منتظرمان بود. سلام و علیک کردیم و نشستیم. حاجی گفت: «می‌خوام یک چیزهایی ازتون یاد بگیرم. هر کس تو یک زمینه استاده. قصه قلندری و مشتی‌گری و عیاری‌تون رو به من هم یاد بدید.» من که همیشه جواب حاضر و آماده داشتم، قصه‌ای را در قالب حقیقت برایش تعریف کردم: در تهران، مردی بود از گردن‌کلفت‌ها و پهلوان‌ها، اسمش مصطفی بود. چون دیوانه اهل‌بیت بود، بهش می‌گفتند «مصطفی دیوونه». یک شب جمعه، با تیم داش‌ها رفتند باغ خاله در فرحزاد برای یللی‌تللی. از آن‌طرف، آسیدمهدی قوام، روحانی‌ای که نظیرش را نداریم، وارد باغ شد. شاگردان آسیدمهدی، مصطفی را دیدند و گفتند امشب یک‌کم مراعات کنید. یکی از داش‌ها جلو رفت و پرسید: «مگه امشب چه خبره؟» گفتند آسیدمهدی آمده. مصطفی بلند شد، رفت خدمت آقا، پیشانی‌اش را بوسید و گفت: «ما نوکر سیدها هستیم.» آسیدمهدی گفت: «ما می‌خوایم مثل شما داش بشیم. قانونش رو برای ما بگو.» مصطفی گفت: «قانونش اینه که هر جا نمک خوردی، نمکدون رو نشکنی.» آسیدمهدی گفت: «خوب این که در قانون ما هم هست. اما شما حرف می‌زنی یا عمل می‌کنی؟» مصطفی سکوت کرد. آسیدمهدی گفت: «شما این همه نمک خدا رو خوردی؛ چرا نمکدون می‌شکنی؟» می‌گن این حرف، مصطفی رو زیر و رو کرد. شد بسم‌الله کارش. با آسیدمهدی قاتی شد و عاقبت‌به‌خیر. هیئت محبان‌الزهرا در محله پاچنار تهران، یادگار ایشونه؛ یادگار مصطفی دیوانه اهل‌بیت. ناگفته نماند که این هیئت بیش از پنجاه شهید فدای انقلاب کرده؛ از جمله سردار عباس ورامینی. این قانون مشتی‌گری و قلندریه است: حرمت نون و نمک رو نگه داشتن. در تمام مدتی که این‌ها را می‌گفتم، حاج همت بی‌هیچ حرفی گوش داد و چیزهایی در دفترش نوشت. از اخلاق و مرام داش‌ها و پهلوان‌های لشکر، حرف‌های زیادی برایش گفتم. حاجی آن‌قدر روح بلندی داشت که هیچ موضعی نگرفت و مخالفت نکرد. اگر در دلش حرف مرا نپسندید، رو نکرد. خیلی آرام و فروتن برخورد کرد. دستش را می‌بوسم؛ چون فرماندهی بود که حال و مرامش با قدرت عوض نشد. هیچ‌وقت نگفت «من فرمانده‌ام، چنین و چنان کنید». فقط خدمت کرد و می‌خواست همه نیروها، با هر اخلاق و مرامی، زیر یک چتر جمع شوند و برای یک هدف بجنگند.