eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂  از صفحه اول شناسنامه اش یه کپی گرفت بعد ۱۳۴۹ رو کرد ۱۳۳۹، می خواست دوباره از روش کپی بگیره که باباش از دور پیداش شد. پرسیدداری چی‌کار می کنی؟ جواب داد اومدم برا ثبت نام کپی بگیرم اما نگفت واسه چه ثبت نامی. توی مجلس سومش، صاحب عکاسی به باباش گفت محمد تقی از شناسنامه اش چندبار کپی گرفت ، شما نمی دونید برای چی میخواست؟ و باباش تازه متوجه شده بود ثبت نامی که پسرش اون روز جلوی درب عکاسی بهش گفت ، کاروان کربلا بوده و باباش حالا به این نتیجه رسید که نباید برای نرفتنش به جبهه مانع تراشی می کرد. چون پسرش گلچین شده بود. @defae_moghadas
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 صحنه‌ای ناب از روزهای دفاع مقدس 🔹شهید حاج محمدابراهیم همت در حال آماده‌کردن میکروفن برای مداحی حاج صادق آهنگران است. «ای از سفر برگشتگان کو شهیدان ما؟» 🔹این لحظه پس از عملیات والفجر مقدماتی و در منطقه رقابیه ثبت شده؛ جایی که بسیاری از یاران شهید جاودانه شدند. @defae_moghadas2 @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۴۹ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ وقتی شنیدم تیپ عمار قصد دارد دوباره روی قله عملیات کند، خودم را آماده کردم تا به ستون عمار بپیوندم. بیش از همه دلم می‌خواست در رکاب مهدی خندان باشم. هدایت کار با او بود؛ مهدی زیرک و باهوش بود و در میدان جنگ بی‌باکانه عمل می‌کرد. آن شب حال و هوای خاصی داشت؛ مدام می‌گفت: «راهی پیدا می‌کنم، کانی مانگا را دور می‌زنم. خواهید دید که چطور روی ارتفاع ۱۹۰۴ می‌نشینم و آن را به چنگ می‌آورم.» مهدی هیچ‌گاه از روی ناپختگی سخن نمی‌گفت؛ برای حرفش حجت داشت و طرحی در ذهن داشت که می‌خواست اجرا کند. هوا مهتابی و سرد بود؛ سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. من به ستون گردان عمار پیوستم و حاج‌آقا پروازی نیز همراه ما بود. گردان‌های مالک و حبیب در دو جناح حرکت می‌کردند. مقصد، ارتفاع ۱۸۶۶ بود. مهدی با امیدواری می‌گفت: «بچه‌ها، داریم روی قله سوار می‌شویم؛ چیزی نمانده، قله در دست ماست.» نزدیک قله، چند تخریبچی را انتخاب کرد تا راهی مناسب بیابند. یک ساعت مانده به اذان صبح، بازگشت و گفت: «راهی پیدا کرده‌ام، اما عراق مانع جدی گذاشته؛ هم سیم خاردار و هم میدان مین. باید کسی بی‌صدا معبر بزند تا بقیه رد شوند.» طبق نقشه او، اگر از معبر می‌گذشتیم، کانی مانگا دور زده می‌شد و احتمال موفقیت بالا بود. مهدی گفت: «اگر تخریبچی‌ها را بفرستیم، کار به صبح می‌کشد و عراق زمین‌گیرمان می‌کند.» یکی از بچه‌ها گفت: «آقا مهدی، من روی مین می‌خوابم، شما رد شوید.» نامش کامبیز روانبخش بود. بی‌درنگ پیراهنش را درآورد. مهدی پرسید: «چرا پیراهنت را در می‌آوری؟» جواب داد: «این مال بیت‌المال است، نباید خراب شود.» این جمله گردان را به هم ریخت؛ همه می‌خواستند به میدان مین بزنند. کامبیز روی مین خوابید و دیگری کنار او. مهدی آهسته رد شد و بچه‌ها یکی‌یکی عبور کردند. کمتر از یک گروهان گذشته بود که وزن یکی از نفرات سنگین شد و مین عمل کرد؛ هر سه درجا شهید شدند و دشمن متوجه شد. چهارلول‌های دشمن به کار افتادند و همه را زمین‌گیر کردند. مهدی فریاد می‌زد: «هر کس با مهدی است، بیاید...» علی، یکی از تخریبچی‌ها، سیم‌چین به دست گرفت و دنبال او رفت. همان لحظه، چهارلول‌ها مهدی را به رگبار بستند. او روی سیم خاردار افتاد و به علی گفت: «علی بیا... بچه‌ها را رد کن.» علی زیر آتش سیم‌ها را برید، اما خودش تیر خورد و افتاد. ما این طرف زمین‌گیر شده بودیم؛ نه توان رفتن بالا داشتیم و نه برگشتن. صدای چهارلول گوش‌خراش و خوفناک بود. گردان از هم پاشید و عراق قله را گرفت. بسیاری شهید یا زخمی شدند و تعدادی در شیارها جا ماندند. سال‌ها بعد، با گروه تفحص، جنازه مهدی خندان را یافتیم؛ تنها چند پاره استخوان باقی مانده بود. نزدیک ظهر، من با دو نفر دیگر از یال سمت چپ پایین کشیدیم؛ شاید آخرین نفراتی بودیم که عقب‌نشینی کردیم. شنیدم اصغر رنجبران، عباس ورامینی، اکبر حاجی‌پور و مجید زادبود شهید شده‌اند. این جنگ نابرابر، یلان بزرگی را از ما گرفت؛ سرمایه‌ای عظیم از دست رفت. در کوهستان، سخت‌ترین کار پس از جنگ، تخلیه شهدا و مجروحان است. باید همچون ابراهیم هادی قوی می‌بودیم تا بتوانیم زخمی را کول کنیم و پایین بیاوریم. با هر سختی خود را به اردوگاه قلاجه رساندیم؛ اما آنجا نیز غم و اندوه سنگینی بر دل نشست. همان روز راهی تهران شدم تا در تشییع جنازه بچه‌ها شرکت کنم. بهشت زهرا قیامتی دیگر بود؛ همه خسته و خاک‌آلود آمده بودند. اصغر رنجبران قرار بود کنار علی موحد دفن شود. سنگ بزرگی در قبر گیر کرده بود؛ حسن بهمنی وارد قبر شد و با ضربه‌ای آن را کند. مراسم تا عصر طول کشید. به خانه رفتم، اما آرام نگرفتم؛ جای خالی رفقا قلبم را می‌فشرد. هیچ عملیاتی به اندازه والفجر چهار از ما یار دلاور نگرفت. تهران عزاخانه شد؛ هر محله‌ای شهیدی از دست داد. هر شب ستاره‌ای به زمین می‌کشیدند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره‌ها بود. مردان در میدان جان شیرین هدیه می‌کردند و زنان در شهر با صبر یاری می‌رساندند. برخی نیز بی‌تفاوت بودند. حقاً سخن شهید چمران سرمشق است: «وقتی شیپور جنگ نواخته شود، مرد از نامرد شناخته می‌شود.» روزی کارت دعوتی برای دیدار با امام به دستم رسید. سعید، پسر چهار ساله‌ام، را نیز بردم. لباس فرم سپاه پوشیده بود که مادرش دوخته بود. امام وقتی سعید را دید، دست بر سرش کشید و فرمود: «ان‌شاءالله بتوانی پاسدار بمانی.» این سومین بار بود که ایشان را می‌دیدم؛ سخنانش پر از رمز و راز بود، آرامش می‌داد و دل را گرم می‌کرد. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 مدل جبهه ای به نقل از سرکار خانم منيره ارمغان همسر شهد مهدی زین الدین ‌‌‍‌‌‌┄═❁❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ همانجا دم در با پوتین از فرط خستگى خوابش برده بود. نشستم و بند پوتین‌هایش را باز کردم. می‌خواستم جورابهایش را در بیاورم که بیدار شد. وقتى مرا در آن حالت دید، عذر خواهی کرد. گاهی هم خودش لباسهایش را می‌شست؛ یک‌جورى که معلوم بود این کاره نیست. بهش که می‌گفتم، می‌گفت : « این مدل جبهه‌اى است. @defae_moghadas
🍂 ما اگر خاطره‌ها را نگه نداریم آیندگان فقط عکس‌هایی خواهند داشت بی‌صدا، بی‌دلیل، بی‌درک و این یعنی: شکست در انتقال حقیقت @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 فیلم‌ سینمایی "پایگاه جهنمی" 🔘 خلاصه داستان پایگاه جهنمی یه فیلم جنگیه که قصه چندتا تکاور نیروی دریایی ایرانه. اینا می‌رن یه عملیات خطرناک انجام بدن و پایگاه دشمن رو بزنن. وسط راه بعضیاشون شهید یا اسیر می‌شن، ولی آخرش با کلی سختی و کمک ناوچه ایرانی موفق می‌شن پایگاه رو نابود کنن و برگردن. 🔘 نقاط قوت - فیلم حس واقعی جنگ و فداکاری بچه‌های نیروی دریایی رو خوب نشون می‌ده. - بازیگرای معروف مثل فرامرز قریبیان و جمشید هاشم‌پور باعث شدن فیلم جذاب‌تر بشه. - موسیقی و تدوینش برای اون زمان هیجان صحنه‌ها رو بیشتر کرده. - پیام اصلیش ایثار و شجاعته، که خیلی با حال و پرانرژیه. 🔘 نقاط ضعف - خب جلوه‌های ویژه و صحنه‌های جنگی خیلی ساده‌ان، چون امکانات اون موقع محدود بوده. - شخصیت‌ها خیلی عمیق پرداخته نمی‌شن، بیشتر تمرکز روی عملیات نظامیه. - بعضی جاها ریتم فیلم کند می‌شه و کش پیدا می‌کنه. - نگاه فیلم بیشتر تبلیغاتی و حماسیه، کمتر وارد جنبه‌های انسانی یا روانی جنگ می‌شه. - برای نسل جدید یا مخاطب خارجی شاید خیلی جذاب نباشه. این فیلم بیشتر از اینکه یه شاهکار سینمایی باشه، یه سند تاریخی از دوران جنگه. جذابیت اصلیش اینه که واقعیه و ایثار بچه‌های تکاور رو نشون می‌ده. ضعفش هم اینه که از نظر فنی و شخصیت‌پردازی خیلی محدود بوده و بیشتر به جنگ و درگیری پرداخته تا محتواهای انسانی. @defae_moghadas
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 خانه‌ای که بوی آتش گرفت، دری که میخ بر سینه‌اش نشست، و بغضی که تاریخ تا همیشه در گلویش ماند… ایام فاطمیه، اشکِ دل‌هاست بر غربت بانوی نور، حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻سایه جنگ خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ پس از گذراندن دوره آموزش نظامی، به یکی از یگان‌های مستقر در جبهه اعزام گردیدم و بدین ترتیب وارد دنیایی ناشناخته شدم؛ دنیایی که هیچ سازگاری با سختی‌هایش نداشتم. با این حال مجبور بودم خود را با شرایط جدید وفق دهم، به امید آن‌که روزی خدمت سربازی به پایان رسد. در شبی تاریک، نور زردی را در آسمان دیدم. از سربازانی که کنارم بودند پرسیدم این نور چیست؟ گفتند: «گلوله‌های منور است؛ برای شناسایی و هدف قرار دادن نیروهای مقابل.» با دیدن آن نور، حس عجیبی به من دست داد و بی‌اختیار به یاد هنرستان صنعتی شهرمان و آن معلمی افتادم که بیش از درس عربی، دل در گرو شعر و غزل داشت. اما همین که نور خاموش شد، گلوله خمپاره‌ای در چند متری‌ام منفجر گردید. با وحشت به یکی از پناهگاه‌های نزدیک گریختم. هرچند صدای انفجار برایم ناآشنا نبود، زیرا پیش‌تر صدای موشک زمین به زمین را در میدان «النهضه» شنیده بودم؛ انفجاری که بخشی از پل هوایی و چند خودرو را نابود کرده بود. چند روز گذشت تا نیمه‌شبی همراه گروهی دیگر برای گشت‌زنی به منطقه ممنوعه اعزام شدیم. در حین مأموریت با گشتی نیروهای ایرانی روبه‌رو شدیم. هیچ‌یک تیراندازی نکردیم، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. بعدها فهمیدیم که آنان در پی ربودن تعدادی از افراد ما بودند؛ چرا که چند روز بعد، چهار تن از درجه‌داران یگان ما ناپدید شدند. با تلاش فراوان و به‌کارگیری انواع سلاح‌ها کوشیدیم آنان را بازپس گیریم، اما بی‌نتیجه ماند. پس از آن، نگهبانی‌ها شدت یافت و تعداد گشتی‌ها افزایش پیدا کرد. حتی دستور نفوذ به خاک ایران صادر شد. تا یک کیلومتر پیش رفتیم، اما نیروهای ایرانی ما را دیدند و آتش گشودند. تعدادی کشته و زخمی شدند و نقشه‌مان شکست خورد. روز بعد دستور جابه‌جایی یگان صادر شد، زیرا آن چهار نفر اطلاعات محرمانه‌ای در اختیار ایرانی‌ها قرار می‌دادند. در مواضع جدید، سازماندهی تازه‌ای آغاز شد تا شاید با یک حمله، اعتبار از دست‌رفته یگان بازگردد. فرمانده تهدید شده بود که اگر حمله‌ای انتقام‌جویانه و موفق انجام ندهد، مجازات خواهد شد. او روز بعد همه افسران و افراد گروهان را فراخواند و درباره شجاعت و فداکاری سخن گفت تا حیثیت از دست‌رفته را جبران کند. وعده داد که به جنگاوران ایثارگر، پول، ترفیع درجه و مرخصی خواهد داد. با این حال، فرمانده فردی نالایق بود و توانایی رهبری عملیات را نداشت. ما نیز به دلیل رعایت سلسله‌مراتب نظامی، جرأت افشای این حقیقت را نداشتیم و ناچار سکوت کردیم. در نهایت، او به کمک افسران نقشه حمله را آماده کرد و زمان عملیات را به سایر گروهان‌ها ابلاغ نمود. ادامه دارد ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 اردوگاه اسرای عراقی در ایران @defae_moghadas