🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۴۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ وقتی شنیدم تیپ عمار قصد دارد دوباره روی قله عملیات کند، خودم را آماده کردم تا به ستون عمار بپیوندم. بیش از همه دلم میخواست در رکاب مهدی خندان باشم. هدایت کار با او بود؛ مهدی زیرک و باهوش بود و در میدان جنگ بیباکانه عمل میکرد.
آن شب حال و هوای خاصی داشت؛ مدام میگفت: «راهی پیدا میکنم، کانی مانگا را دور میزنم. خواهید دید که چطور روی ارتفاع ۱۹۰۴ مینشینم و آن را به چنگ میآورم.» مهدی هیچگاه از روی ناپختگی سخن نمیگفت؛ برای حرفش حجت داشت و طرحی در ذهن داشت که میخواست اجرا کند. هوا مهتابی و سرد بود؛ سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ میکرد. من به ستون گردان عمار پیوستم و حاجآقا پروازی نیز همراه ما بود.
گردانهای مالک و حبیب در دو جناح حرکت میکردند. مقصد، ارتفاع ۱۸۶۶ بود. مهدی با امیدواری میگفت: «بچهها، داریم روی قله سوار میشویم؛ چیزی نمانده، قله در دست ماست.» نزدیک قله، چند تخریبچی را انتخاب کرد تا راهی مناسب بیابند. یک ساعت مانده به اذان صبح، بازگشت و گفت: «راهی پیدا کردهام، اما عراق مانع جدی گذاشته؛ هم سیم خاردار و هم میدان مین. باید کسی بیصدا معبر بزند تا بقیه رد شوند.» طبق نقشه او، اگر از معبر میگذشتیم، کانی مانگا دور زده میشد و احتمال موفقیت بالا بود.
مهدی گفت: «اگر تخریبچیها را بفرستیم، کار به صبح میکشد و عراق زمینگیرمان میکند.» یکی از بچهها گفت: «آقا مهدی، من روی مین میخوابم، شما رد شوید.» نامش کامبیز روانبخش بود. بیدرنگ پیراهنش را درآورد. مهدی پرسید: «چرا پیراهنت را در میآوری؟» جواب داد: «این مال بیتالمال است، نباید خراب شود.» این جمله گردان را به هم ریخت؛ همه میخواستند به میدان مین بزنند. کامبیز روی مین خوابید و دیگری کنار او. مهدی آهسته رد شد و بچهها یکییکی عبور کردند. کمتر از یک گروهان گذشته بود که وزن یکی از نفرات سنگین شد و مین عمل کرد؛ هر سه درجا شهید شدند و دشمن متوجه شد.
چهارلولهای دشمن به کار افتادند و همه را زمینگیر کردند. مهدی فریاد میزد: «هر کس با مهدی است، بیاید...» علی، یکی از تخریبچیها، سیمچین به دست گرفت و دنبال او رفت. همان لحظه، چهارلولها مهدی را به رگبار بستند. او روی سیم خاردار افتاد و به علی گفت: «علی بیا... بچهها را رد کن.» علی زیر آتش سیمها را برید، اما خودش تیر خورد و افتاد. ما این طرف زمینگیر شده بودیم؛ نه توان رفتن بالا داشتیم و نه برگشتن. صدای چهارلول گوشخراش و خوفناک بود. گردان از هم پاشید و عراق قله را گرفت. بسیاری شهید یا زخمی شدند و تعدادی در شیارها جا ماندند.
سالها بعد، با گروه تفحص، جنازه مهدی خندان را یافتیم؛ تنها چند پاره استخوان باقی مانده بود.
نزدیک ظهر، من با دو نفر دیگر از یال سمت چپ پایین کشیدیم؛ شاید آخرین نفراتی بودیم که عقبنشینی کردیم. شنیدم اصغر رنجبران، عباس ورامینی، اکبر حاجیپور و مجید زادبود شهید شدهاند. این جنگ نابرابر، یلان بزرگی را از ما گرفت؛ سرمایهای عظیم از دست رفت. در کوهستان، سختترین کار پس از جنگ، تخلیه شهدا و مجروحان است. باید همچون ابراهیم هادی قوی میبودیم تا بتوانیم زخمی را کول کنیم و پایین بیاوریم. با هر سختی خود را به اردوگاه قلاجه رساندیم؛ اما آنجا نیز غم و اندوه سنگینی بر دل نشست.
همان روز راهی تهران شدم تا در تشییع جنازه بچهها شرکت کنم. بهشت زهرا قیامتی دیگر بود؛ همه خسته و خاکآلود آمده بودند. اصغر رنجبران قرار بود کنار علی موحد دفن شود. سنگ بزرگی در قبر گیر کرده بود؛ حسن بهمنی وارد قبر شد و با ضربهای آن را کند. مراسم تا عصر طول کشید. به خانه رفتم، اما آرام نگرفتم؛ جای خالی رفقا قلبم را میفشرد.
هیچ عملیاتی به اندازه والفجر چهار از ما یار دلاور نگرفت. تهران عزاخانه شد؛ هر محلهای شهیدی از دست داد.
هر شب ستارهای به زمین میکشیدند و باز این آسمان غمزده غرق ستارهها بود. مردان در میدان جان شیرین هدیه میکردند و زنان در شهر با صبر یاری میرساندند. برخی نیز بیتفاوت بودند. حقاً سخن شهید چمران سرمشق است: «وقتی شیپور جنگ نواخته شود، مرد از نامرد شناخته میشود.»
روزی کارت دعوتی برای دیدار با امام به دستم رسید. سعید، پسر چهار سالهام، را نیز بردم. لباس فرم سپاه پوشیده بود که مادرش دوخته بود. امام وقتی سعید را دید، دست بر سرش کشید و فرمود: «انشاءالله بتوانی پاسدار بمانی.» این سومین بار بود که ایشان را میدیدم؛ سخنانش پر از رمز و راز بود، آرامش میداد و دل را گرم میکرد.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 مدل جبهه ای
به نقل از سرکار خانم منيره ارمغان
همسر شهد مهدی زین الدین
┄═❁❁═┄
همانجا دم در با پوتین از فرط خستگى
خوابش برده بود.
نشستم و بند پوتینهایش را باز کردم. میخواستم جورابهایش را در بیاورم
که بیدار شد.
وقتى مرا در آن حالت دید، عذر خواهی
کرد.
گاهی هم خودش لباسهایش را میشست؛
یکجورى که معلوم بود این کاره نیست. بهش که میگفتم، میگفت : « این مدل جبههاى است.
#خاطرات_کوتاه #شهید
@defae_moghadas
🍂 ما اگر خاطرهها را نگه نداریم
آیندگان فقط
عکسهایی خواهند داشت
بیصدا،
بیدلیل،
بیدرک
و این یعنی:
شکست در انتقال حقیقت
#عکس
@defae_moghadas
🍂 فیلم سینمایی "پایگاه جهنمی"
🔘 خلاصه داستان
پایگاه جهنمی یه فیلم جنگیه که قصه چندتا تکاور نیروی دریایی ایرانه. اینا میرن یه عملیات خطرناک انجام بدن و پایگاه دشمن رو بزنن. وسط راه بعضیاشون شهید یا اسیر میشن، ولی آخرش با کلی سختی و کمک ناوچه ایرانی موفق میشن پایگاه رو نابود کنن و برگردن.
🔘 نقاط قوت
- فیلم حس واقعی جنگ و فداکاری بچههای نیروی دریایی رو خوب نشون میده.
- بازیگرای معروف مثل فرامرز قریبیان و جمشید هاشمپور باعث شدن فیلم جذابتر بشه.
- موسیقی و تدوینش برای اون زمان هیجان صحنهها رو بیشتر کرده.
- پیام اصلیش ایثار و شجاعته، که خیلی با حال و پرانرژیه.
🔘 نقاط ضعف
- خب جلوههای ویژه و صحنههای جنگی خیلی سادهان، چون امکانات اون موقع محدود بوده.
- شخصیتها خیلی عمیق پرداخته نمیشن، بیشتر تمرکز روی عملیات نظامیه.
- بعضی جاها ریتم فیلم کند میشه و کش پیدا میکنه.
- نگاه فیلم بیشتر تبلیغاتی و حماسیه، کمتر وارد جنبههای انسانی یا روانی جنگ میشه.
- برای نسل جدید یا مخاطب خارجی شاید خیلی جذاب نباشه.
این فیلم بیشتر از اینکه یه شاهکار سینمایی باشه، یه سند تاریخی از دوران جنگه. جذابیت اصلیش اینه که واقعیه و ایثار بچههای تکاور رو نشون میده. ضعفش هم اینه که از نظر فنی و شخصیتپردازی خیلی محدود بوده و بیشتر به جنگ و درگیری پرداخته تا محتواهای انسانی.
#سینمای_دفاع_مقدس
@defae_moghadas
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 خانهای که بوی آتش گرفت، دری که میخ بر سینهاش نشست، و بغضی که تاریخ تا همیشه در گلویش ماند… ایام فاطمیه، اشکِ دلهاست بر غربت بانوی نور، حضرت زهرا سلاماللهعلیها.
#کلیپ #فاطمیه
@defae_moghadas
🍂
🔻سایه جنگ
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
پس از گذراندن دوره آموزش نظامی، به یکی از یگانهای مستقر در جبهه اعزام گردیدم و بدین ترتیب وارد دنیایی ناشناخته شدم؛ دنیایی که هیچ سازگاری با سختیهایش نداشتم. با این حال مجبور بودم خود را با شرایط جدید وفق دهم، به امید آنکه روزی خدمت سربازی به پایان رسد.
در شبی تاریک، نور زردی را در آسمان دیدم. از سربازانی که کنارم بودند پرسیدم این نور چیست؟ گفتند: «گلولههای منور است؛ برای شناسایی و هدف قرار دادن نیروهای مقابل.» با دیدن آن نور، حس عجیبی به من دست داد و بیاختیار به یاد هنرستان صنعتی شهرمان و آن معلمی افتادم که بیش از درس عربی، دل در گرو شعر و غزل داشت.
اما همین که نور خاموش شد، گلوله خمپارهای در چند متریام منفجر گردید. با وحشت به یکی از پناهگاههای نزدیک گریختم. هرچند صدای انفجار برایم ناآشنا نبود، زیرا پیشتر صدای موشک زمین به زمین را در میدان «النهضه» شنیده بودم؛ انفجاری که بخشی از پل هوایی و چند خودرو را نابود کرده بود.
چند روز گذشت تا نیمهشبی همراه گروهی دیگر برای گشتزنی به منطقه ممنوعه اعزام شدیم. در حین مأموریت با گشتی نیروهای ایرانی روبهرو شدیم. هیچیک تیراندازی نکردیم، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. بعدها فهمیدیم که آنان در پی ربودن تعدادی از افراد ما بودند؛ چرا که چند روز بعد، چهار تن از درجهداران یگان ما ناپدید شدند.
با تلاش فراوان و بهکارگیری انواع سلاحها کوشیدیم آنان را بازپس گیریم، اما بینتیجه ماند. پس از آن، نگهبانیها شدت یافت و تعداد گشتیها افزایش پیدا کرد. حتی دستور نفوذ به خاک ایران صادر شد. تا یک کیلومتر پیش رفتیم، اما نیروهای ایرانی ما را دیدند و آتش گشودند. تعدادی کشته و زخمی شدند و نقشهمان شکست خورد.
روز بعد دستور جابهجایی یگان صادر شد، زیرا آن چهار نفر اطلاعات محرمانهای در اختیار ایرانیها قرار میدادند. در مواضع جدید، سازماندهی تازهای آغاز شد تا شاید با یک حمله، اعتبار از دسترفته یگان بازگردد. فرمانده تهدید شده بود که اگر حملهای انتقامجویانه و موفق انجام ندهد، مجازات خواهد شد.
او روز بعد همه افسران و افراد گروهان را فراخواند و درباره شجاعت و فداکاری سخن گفت تا حیثیت از دسترفته را جبران کند. وعده داد که به جنگاوران ایثارگر، پول، ترفیع درجه و مرخصی خواهد داد. با این حال، فرمانده فردی نالایق بود و توانایی رهبری عملیات را نداشت. ما نیز به دلیل رعایت سلسلهمراتب نظامی، جرأت افشای این حقیقت را نداشتیم و ناچار سکوت کردیم. در نهایت، او به کمک افسران نقشه حمله را آماده کرد و زمان عملیات را به سایر گروهانها ابلاغ نمود.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۵۰
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ اوایل بهمن ۱۳۶۲، یک روز بساطم را جمع کردم تا به دوکوهه بروم. حدیث رفتن بود؛ اما فاطمه مخالفت نکرد. مثل همیشه روحش بلند بود. آن روز موقع خداحافظی، فاطمه یک کیسه پودر نبات توی ساکم گذاشت و گفت: «نبات برای دلدرد خیلی خوبه. هر جا غذای بد خوردی و شکمت درد گرفت، یک مشت از این نبات بخور؛ فوری خوب میشی.» زن دوراندیش و دلسوزی بود. آن موقع وضع مزاجی و معدهام خیلی بد و بههمریخته بود. تقریباً هر چیزی میخوردم، شکمدرد شدید میگرفتم و دلم پیچ میزد. میبایست با احتیاط غذا میخوردم. نخود و لوبیا و آش و تلیت که دوست داشتم، برایم بد و ممنوع شده بود. این هم یک مصیبتی بود.
فاطمه کنار پودر نبات، یک پیرهن کشباف طوسیرنگ خیلی خوشگل گذاشت و گفت: «این رو خودم برات درست کردهام. از دو طرف دکمه داره؛ هم روی سرشانه، هم پهلو؛ تا راحت بپوشی و دربیاری. این رو زیر بادگیرت بپوش تا سرما کلیهها و زخم شکمت رو اذیت نکنه.»
او همیشه با این محبتها و دوراندیشیها مرا شرمنده میکرد. هیچوقت از رفتن و نبودنم گله و شکایت نکرد. من واقعاً از روح بلند این زن حیران میماندم. هر وقت به مرخصی میآمدم، مشغول کار بود؛ یا در خانه مشغول تدارک جهیزیه و خیرات یا در مجمع ایتام. خدا این قدرت را به این زن داده بود. هر وقت بچههای مسجد توفیق به مرخصی میآمدند، موقع برگشتن به منطقه ناهار آخرالوداع، مهمان سفره فاطمه خانم بودند. این برنامه همیشگی خانه ما بود. من بودم یا نبودم، توفیری نداشت. خیلی از آن بچهها شهید شدند و نیستند که به بزرگی و معرفت این زن شهادت بدهند.
فاطمه همیشه میگفت: «شاید نتونم تفنگ دست بگیرم و بجنگم؛ اما با این کارها خودم رو قاتی بسیجیها میکنم.» امروز که فکر میکنم، میبینم او واقعاً یک عارف کامل بود؛ اما عرفانش مدل خودش بود؛ زنانه و در خفا.
فردا رفتم دوکوهه و در آنجا تصادفی امیر عطری را دیدم. امیر گفت: «سید، یک خبر خوب بهت بدم؛ حاج قاسم در دوکوهه است.» خوشحال شدم و رفتم توی ساختمانها پی حاج قاسم. دیدم توی بچههای گردان حمزه است؛ باز هم گمنام آمده بود. صدایش زدم. مرا که دید، بلند شد و با هم به محوطه پادگان رفتیم. احوالپرسی و خوشوبش کردیم. گفتم: «چرا بیخبر رفتی؟ میبایست میموندی و مسئولیت میگرفتی.»
گفت: «الان هم به اصرار امیر آمدهام؛ وگرنه میخواستم توی کرج بمونم. من دنبال منصب نیستم. مسئولیت دکانه؛ وسیله است که ما رو از مردم جدا کنه. میخوام گمنام زندگی کنم، قاتی مردم باشم و بسیجی بمونم.»
گفتم: «اما مهمترین چیز الان جنگه. ما مسئولیم در قبال جنگ.»
گفت: «جنگ هم باشه، من به تکلیفی که به عهده دارم فکر میکنم. بعضی وقتها تکلیف آدم فقط برای رضای خدا بیصدا و در گوشه کار کنه. من باید کاری رو قبول کنم که در آن تبحر دارم و میتونم درست انجامش بدم. فرماندهی که نتونه کارش رو درست انجام بده، به چه درد میخوره؟»
هیچ چیز نتوانستم بگویم. حاج قاسم راهرفته و دنیا دیده بود. میدانست چه کار میکند؛ برای کارهایش حجت داشت. من نمیتوانستم و نمیخواستم به او خط بدهم. بعد از یکی دو ساعت بحث و گفتوگو با هم خداحافظی کردیم. فضای ذهنی من در آن زمان چیز دیگری بود. با اینکه اگر زندگیام پنج رکن اصلی داشته باشد، یک رکنش حاج قاسم بود و به او ایمان و اعتقاد قلبی داشتم، نتوانستم دنبالش بروم.
در دوکوهه، به صورت نیروی آزاد در گردان میثم قرار گرفتم. ابراهیم کساییان که تازه از مجروحیت برگشته بود، فرمانده گردان میثم بود. من بیشتر وقتم را پیش بچههای گردان میثم میگذراندم؛ چون خلقوخویمان بیشتر به هم میخورد. همه بچه یک محل بودیم و جیکوپیک هم را میدانستیم. آن موقع رسم بود که هر فرماندهی نیروهای همتیپ خودش را دور خودش جمع میکرد و شاید این حالت، در انسجام و هماهنگی کارها بیشتر کمک میکرد. آن روزها، بچههای گردان شهادت یا ابوذر که مال لشکر ۲۷ محمد رسولالله تهران بودند، همهشان داش و با ما رفیق و همقبا بودند؛ اما برای من، گردان میثم جلوه و جایگاه دیگری داشت.
اواسط بهمن ۶۲ بود که یک روز ابراهیم کساییان صدایم کرد و گفت:
«سید، یک کاری هست که فقط تو از پسش برمیآی.»
- چه کاری؟
- «چند روز دیگه میخوان یک عملیات تو جنوب انجام بدن. کار آمادهاس، شناساییاش هم انجام شده. همین روزهاست که فرماندهها رو ببرند برای توجیه عملیاتی. اما تو که منو میشناسی؛ باید از همه چیز سر در بیاورم. باید بفهمم این عملیات کجاست؛ اما چون مسئول هستم، صلاح نیست خودم پا پیش بگذارم.»
یا علی گفتم و همان روز با احمد حاجخانی ـ معاون ابراهیم ـ برای خبرگیری رفتیم دنبال بچههای اطلاعات عملیات.