🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۵۲
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ ابراهیم سرستون بود و ما بیاو میرفتیم در شانه سیلبندی که در تاریکی سر و تهش پیدا نبود. ابراهیم دستور توقف داد. درجا نشستیم و نفس گرفتیم. زمین خیس و گلآلود و چرب و چیلی بود و پاها در گل فرو میرفت. یک نمه بوی نفت هم توی هوا بود. من کنار دست ابراهیم بودم و بچهها در سکوت پچپچ میکردند. آنجا تیمم کردم و دو رکعت نماز خواندم. حواس همه پیش خدا بود. آن شب، شب جدایی بود و حلالیتطلبیدن. چندین نیروی کمسنوسال و تازهاعزامی در گردان بودند که تکتکشان را ماچ کردم. خیلی معصوم بودند و نورانی. با همهشان صفا کردم و ازشان حلالیت طلبیدم.
یک ساعت بعد، ابراهیم برپا داد و حرکت کردیم. چند متر جلوتر صدای درگیری و آتش شدید آمد و چند منور آسمان جزیره را روشن کرد. گفتند بچهها از القرنه گذشتهاند؛ اما ابراهیم گفت: «روی الحاق اول انجام نشده. شما هر طور شده باید راه پل طلاییه را باز کنید.»
ما نمیدانستیم چه باید بکنیم؛ حرف آخر را ابراهیم میزد. قرار بود ما در جاده وسط جزیره عمل کنیم؛ اما عراق آنقدر خاکریز و کانالهای پیچدرپیچ زده و تانک آورده بود که قدرت فکر را از آدم میگرفت و کار را محال مینمود. بغل سیلبندی که مسیر حرکت ما بود یک خاکریز کوتاه بود که چشمم آن را گرفت و با خودم فکر کردم اگر کار بیخ پیدا کرد، بچهها را میبرم آن پشت؛ چون خود سیلبند تنها یک شانه بیستسانتی تنگ و ترش داشت که نمیشد رویش تکان بخوریم و جولان بدهیم. همینطور در امتداد سیلبند میرفتیم که یکهو دوشکایی که انگار ته سیلبند بود، کار افتاد و سطح کوچک سیلبند را تیر تراش زد.
دوشکا هم که میدانید با کسی شوخی ندارد. بچهها را صدا زدم. در فکر همان خاکریز کوتاه بودم که اگر کار بیخ پیدا کرد، پناه ببریم پشت آن. صدایشان زدم و هدایتشان کردم سمت خاکریز؛ اما کمی دیر جنبیدم. امیر عطری و احمد حاجخانی همان اول افتادند و سپر بلای ما شدند. تازه بعد یک خمپاره هم خورد بغلشان و حتم داشتم چیزی ازشان نمانده.
ریختیم پشت خاکریز. ابراهیم گفت: «سید، چطوری باید دوشکا را خفه کنیم؟ همه را خوابانده.»
گفتم: «تو رو خدا کسی را نفرست سراغش. فقط بیخودی تلفات میدهی.»
گفت: «بیسیم زدهام؛ میگویند چهار نفر را زیرآبی بفرست، خفهاش کنند. اگر طالب هستی امتحان کن.»
همان موقع، چهار نفر پریدند توی آب و شناکنان و زیرآبی رفتند نزدیک سیلبند و بعد رفتند زیر آب؛ اما آن طرف، تا سرشان را از آب بیرون آوردند، عراقیها بستندشان به رگبار. تا فردا غروب، دوشکا با نامردی زد و ما را کاملاً فلج و زمینگیر کرد. هیچیکمان نتوانستیم یک قدم طرفش برداریم. نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. جلویمان تانکها بودند که با گلوله مستقیم درویمان میکردند و پشت سر سی کیلومتر آب بود. هلیکوپترها هم از بالا با تیربار شانه سیلبند را زیرورو میکردند. کف زمین، پیکر بیجان بچهها ریخته بود. مجروحها ناله میکردند و مثل گل پرپر میشدند. چه بساطی! چه بساطی!
ما هم یک نمه آنجا غیرتی شدیم و تلافیاش را سر عراقیها درآوردیم.
دم غروب، جعفر جهروتیزاده اوستای تخریب آمد توی کار. دنبال راهکار بود تا دوشکا را خاموش کند. عاقبت، توی تاریک و روشن دم صبح یک بچه بسیجی که اسمش را نفهمیدم پرید توی آب، رفت طرف سنگر دوشکا، یک نارنجک انداخت توی سنگر عراقی؛ دوشکا خفه شد و خودش هم همانجا شهید شد.
همان موقع ابراهیم گفت: «روی بیسیم گفتند بچهها اینها که چپ و راستمون هستند گردان ابوذریاند.» ما خوشحال شدیم و فکر کردیم یک قدم جلو رفتهایم و فرجی حاصل شده و ابوذریها آمدهاند که با ما دست بدهند؛ اما از همان طرف ابوذریها، صد تا صد تا خمپاره میآمد. اصلاً گردانی در کار نبود. عراقیها بودند که ریختند روی خاکریز دم سیلبند و بکشبکش! واقعاً چیزی نمانده بود دودستی بغلمان کنند. کار حسابی گره خورده بود.
تمام خشابهایم را خالی کردم. نارنجک و هرچه داشتم زدم. دیگر بوی دود و خون و باروت داشت خفهام میکرد. آنجا صلاح دیدم برگردم عقب. هفتهشت نفر از بچهها را صدا زدم و با هم دواندوان برگشتیم لب آب. دیدم بچهها دارند میپرند توی آب. صدا زدم و بلند گفتم: «آقا، سوار قایقها بشید.»
بچهها اما هول شده بودند. کمسنوسال بودند و دلنازک. من هم خداوکیلی ترسیده بودم. مرگ در یک قدمیمان بود. یک کف دست جزیره وسط آب بود و یک دنیا خمپاره و تیر و ترکش. وجببهوجبش را عراق داشت شخم میزد. یک عده اما در همان جهنم صبر کردند و ماندند پای کار. چندتا از بچهها ناشیگری کردند و دهپانزده نفری ریختند توی قایق و قایق کله کرد وسط آب. صحنه عجیبی بود. جنازه دو تا از بچهها روی آب بود که نیها توی تنشان رفته بود.
من هم آن لحظه فکر جان خودم بودم. پریدم توی یک قایق و برگشتم عقب. توی راه موقع عقبنشینی بوی شدید قرمهسبزی به دماغم خورد. فهمیدم شیمیایی را خوردهام. عراق در آن عملیات برای اولین بار از سلاح شیمیایی استفاده کرد. ما که خدا برکت دهد نه ماسک ضدگاز داشتیم و نه میدانستیم بمباران شیمیایی چه صیغهای است.
پایم که به خشکی رسید، برای خبرگیری به قرارگاه لشکر رفتم. عباس کریمی، رضا دستواره، حاج همت و ابراهیم بودند. نفهمیدم ابراهیم کی به عقبه برگشته؛ اما وقتی دیدم زنده است، بینهایت خوشحال شدم.
آنها اما در حالوهوای درگیری بودند. ما از عراقیها تلفات گرفته بودیم؛ اما شهدا و مجروحان زیادی هم داده بودیم. این برای فرماندهان سخت بود. آنها پریشان بودند و بحث میکردند. عباس کریمی گفت: «بچهها را فرستادید توی دهن شیر!»
حاج همت در جوابش گفت: «مگه ما دلمون میخواد نیروها را بیخود از دست بدیم؟ وظیفه ما تبعیت از دستوره.»
ابراهیم، از همه دیوانهتر، فریاد میزد و میگفت: «آخر برادر من، ما شجاعتمون مال خودمون نیست؛ مال این بچه بسیجیهاست. یک گردان داغون شد، یا علی فدای ولایت. اما دیگه عمل نکن. گردان هدر نده.»
همت سخت ناراحت و پریشان بود. او با معرفت و باشعور بود؛ اما در آن لحظه کاری ازش ساخته نبود. آن لحظه بحث مقاومت در برابر عراق و دفاع در کار بود، نه احساسات. دیگر حوصله جنگ و بحث قرارگاهی را نداشتم. خرد و خسته، با لباسهای خاکی و خونی آمدم بیرون.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 راهیان نور، زیارت خاکی است که با خون شهیدان تقدیس شده.
طلاییه، شلمچه، فکه، هویزه... تنها نام نیستند؛ رمزهای جاودانهاند.
هر قدم در این جاده، سلامی است به نسلی که جانش را فدای ایمان کرد.
راهیان نور یعنی پیمان دوباره با تاریخ؛ یاد گرفتن از شجاعت و وفاداری.
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 مقایسه موقعیت ایران و عراق
از کتاب ویرانی دروازه شرقی
وفیق السامرایی
┄┅═✼✿✵✦✵✿✼═┅┄
کمیته بررسی، شامل افسران ستاد، در سال ۱۹۷۸، اوضاع نظامی ایران را مورد ارزیابی قرار داد. ولی رهبران سیاسی، شایستگی درک اهداف استراتژیک (سیاسی - نظامی) اوضاع را نداشتند.
امروزه هنگامی که ما به موازنه استراتژیک بین عراق و ایران در سال ۱۹۸۰ نظر می افکنیم، به این نتیجه می رسیم که از نظر نظامی و سیاسی، آغاز جنگ یک تصمیم اشتباه و از نظر منافع ملی و قومی و انسانی نیز یک جنایت بوده است.
🔅 جمعیت برتر ایران
جمعیت ایران سه برابر جمعیت عراق است. این اختلاف پیامدهای زیر را به دنبال داشت:
١. توانایی بالا جهت ادامه نبرد با استفاده از افراد
٢. جایگزینی سریع تلفات جانی
٣. حفظ وضعیت روانی برتر.
۴. توانایی تحمل جنگ طولانی.
در شرایطی که عراق برای جبران کمبود نیروی انسانی خود سربازان را مجبور می کرد چهار برابر مدت رسمی خدمت الزامی خود و یا بیشتر خدمت نمایند، اداره نظام وظیفه ایران، سربازان را به محض گذراندن مدت رسمی خدمت یعنی دو سال، از خدمت رسمی مرخص می کرد. در حالی که سربازان عراقی چیزی بین ۱۰ تا ۱۴ سال را در خدمت الزامی زیر پرچم سپری می کردند.
و پایان جنگ به رنج های آنها پایان نداد، زیرا برخی از آنها زمانی که وارد ارتش شدند ۱۸ سال داشتند و وقتی از خدمت ترخیص شدند، سنشان به ۳۰ سال رسیده بود. آنها نتوانستند برای ساختن زندگی خصوصیشان گامی بردارند.
#گزیده_کتاب
#نکات_تاریخی_جنگ
@defae_moghadas
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 از مزرج تا خط مقدم 1⃣ راوی: علیاصغر حاجی مزرجی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ سال ۱۳۶۶ (۱۳۶۶
.
🍂 از مزرج
تا خط مقدم 2⃣
راوی: علیاصغر حاجی مزرجی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
اتوبوسها در میدان صبحگاه موقعیت شهید برونسی ما را پیاده کردند. نیروهای هر شهر جداگانه به صف شدند و فرماندهان یگانها برای جذب نیروهای تازهوارد حضور داشتند.
اولین نفر، پیرمردی با محاسن سفید و لباسهای خاکی بود که روی بازویش نوشته شده بود «تخریبچی». او شروع به خوشآمدگویی و سخنرانی کرد؛ حرفهایش بسیار جذاب و دلنشین بود. پس از پایان صحبتهایش گفت: «هرکدام از برادرانی که میخواهند در یگان تخریب خدمت کنند، پیش من بیایند.»
من اولین نفری بودم که جلو رفتم و نامم را برای تخریب نوشتم. حدود ۵۰ نفر نیروی تازهنفس جذب یگان تخریب شدند و بقیه نیروها در گردانهای رزمی تقسیم شدند. بیشتر بچههای قوچان به گردان روحالله رفتند که همه نیروهای آن قوچانی بودند.
من و برادر مؤذن (از بچههای قوچان) به یگان تخریب رفتیم. اتوبوسها آمدند و نیروها را به یگانها منتقل کردند. ظهر روز بعد به پادگان ۹۲ زرهی اهواز رسیدیم؛ پادگانی که متعلق به ارتش بود و نیمی از آن در اختیار سپاه قرار داشت. لشکر ۵ نصر در آن مستقر بود و قرار بود چند روزی آموزش تخریب ببینیم.
ظهر، پس از اقامه نماز جماعت، برای صرف ناهار به سالن غذاخوری رفتیم. در آنجا یکی از برادران مزرجی، جانباز دفاع مقدس (علی رمضانزاده) را دیدم و بسیار خوشحال شدم. پس از احوالپرسی، پرسید در کدام یگان هستم. گفتم یگان تخریب. ایشان گفت: «یکی از همشهریهای مزرجی فرمانده گروهان گردان انصارالمؤمنین است؛ برو آنجا، برایت خیلی خوب میشود، دیگر تنها نیستی.»
من درخواست انتقال به گردان انصار دادم و با موافقت فرمانده تخریب، به گروهان سوم گردان انصارالمؤمنین رفتم؛ فرماندهی آن بر عهده برادر جانباز شادروان رجب رمضان مزرجی بود. از اینکه افتخار خدمت در کنار یک فرمانده همروستایی را داشتم، بسیار خوشحال و مغرور بودم. مأموریت گردان تعاون انصار، شناسایی و تخلیه مجروحین و شهدا به پشت خط مقدم در عملیاتها بود.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ماجرای جنگ ۱۲ روزه
صد در صد احتمال حمله به
مراکز هسته ای را میدادیم
رییس سازمان پدافند غیرعامل
غلامرضا جلالی
در گفتگو با جواد موگویی
#دفاع_مقدس_۲
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۵۳
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ بوی نفت در مشامم پیچیده بود و نرمنرمک سرفه میکردم. بعضی از بچهها که دیرتر رسیده و بیشتر خورده بودند، سرفههای شدید داشتند و حال تهوع و استفراغ پیدا کرده بودند. آن شب را در قرارگاه لشکر ماندم و فردا راهی دوکوهه شدم و از آنجا به تهران برگشتم.
فردای آن روز شنیدم حاج همت و اکبر زجاجی وقتی برای بازدید جزیره رفته بودند، هر دو با گلوله خمپاره به شهادت رسیدند. ماندهام حاج همت در آن جزیره چه میخواست ببیند. به نظر من نباید اجازه میدادند چنین فرماندهای به آن جزیره شوم برود؛ جزیرهای که زیر آتش عراق لحظهبهلحظه ویران میشد. اما افسوس که رفت و چنین از دست رفت. انگار عراق میدانست با رفتن همت کارها میخوابد و همه چیز به وجود او بسته است. بحثهای قرارگاهی نشان میداد که بعضیها روی مسائل حساس شدهاند. به هر حال، سردار خیبر حاج همت، علمدار خیبر زجاجی و بسیاری از بسیجیان دلاور چون احمد حاجخانی و امیر عطری را از دست دادیم؛ مردانی که بیادعا بودند، مسئولیتهایشان را بر زبان نمیآوردند، گمنام پشت کامیون سوار میشدند و به معرکه میآمدند. مردانی که خانوادههایشان را سالها چشمانتظار گذاشتند، از غربت سینهزنی و عزای حسینی دفاع کردند، آبروی خیلیها را حفظ کردند و گرهگشا بودند. یادشان به خیر.
آن روزها مراسم تشییع شهدا، ختمها و عیادت مجروحان برنامه روزمره زندگیام شده بود. شهر و کشور بوی عشق میداد. ذکر و توسل همهجا برقرار بود و خدمت جزئی از زندگی مردم بود. یک روز رضا پوراحمد گفت: «عدهای از بچهها هیئت درست کردهاند، امشب برویم آنجا.»
شب با هم به پاچنار رفتیم؛ خانهای کوچک و محفل گرم با صدای دلنشین و سوزناک داوود عابدی و حاج حسن عابدی از هیئت محبانالعباس، که با محمود ژولیده در جماران همپست بودند. آخر جلسه، محمود ژولیده ذکر دل گفت و داوود عابدی ذکر «یا علی مدد» را خواند. آنجا برای نخستین بار سیمای مردانه غلام غلیاف، اصغر ارس، مجتبی درودگر، مجید شیخوند، سیدمحسن موسوی، رضا امیدعلی، علی رمضانی و بسیاری دیگر از دلاوران را دیدم؛ مقدمهای برای همسنگری در عملیات بدر در گردان میثم.
در همان ایام از طریق سیدمحمد کشفی، بچه محلمان، شنیدم گردان میثم دوباره احیا شده است. عزیز رحیمی، سیداصغر معصومی و سیدابوالفضل کاظمی مزدآبادی ــ که رفیق قدیمی و هممرامم بود ــ پرچمداران میثم شده بودند.
اوایل بهمن ۱۳۶۳، وقتی بوی عملیات آمد، به دوکوهه رفتم. در ایستگاه اندیمشک، سیدابوالفضل کاظمی با بزرگواری آمد. پیامش از طریق سعید مجلسی به او رسیده بود که من به منطقه میآیم. برای همین، به اتفاق عباس پوراحمد و عباس رضاپور به استقبال آمد و از آنجا با هم به موقعیت گردان میثم رفتیم. سیدابوالفضل کاظمی از فرماندهان کاربلد جنگ بود؛ بچه خیابان باغ بیسیم و تقریباً هممحلی اصغر ارسنجانی. من از روزهای انقلاب با او آشنا بودم و به کفایت و لیاقتش ایمان داشتم.
در اردوگاه شهید بروجردی، جمعی صمیمی و یکرنگ شکل گرفت: حاج عبدالمجید همت، علی مجتبی هادیان، حجت امیرصوفی، علی رمضانی، اکبر پشتکوهی، سعید و دیگر بچههای قدیم تهران و محلهمان. روزگار طوری رقم خورده بود که ناخودآگاه بچههای نترس، بیکله و اهل دل به گردان میثم میآمدند. صفای خاصی داشت که در هیچ چادر و گردانی ندیده بودم.
البته همه گردانها خوب بودند؛ دل پاک داشتند، نیت خیر، از جان گذشته و آماده جنگ و شهادت. اما گردان میثم ویژگی خاصی داشت: بچههای تهران، جسور و قاعدهناپذیر، اهل روضه و نوحه و سینهزنی، ارادتمند اهل بیت، بیاعتنا به منصب و مسئولیت. گردان میثم یعنی «برای عشقت زندگی کن». همین روحیه باعث شد مداحان معروفی چون محمود ژولیده جذب گردان شوند. محمود، بچه گذر لوطی صالح بود؛ جیگردار، بامعرفت، شیفته اهل بیت، خوشرخ و خوشدهن. ما از قدیم با هم به هیئت پاچنار میرفتیم. عباس پوراحمد، رضا پوراحمد، اصغر ارسنجانی، حسین طاهری و رضا میرکمالی از عشقبازان حرفهای میثم بودند؛ هم مداح بودند و هم اهل دل.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شعله غربت زهرا، هنوز در دل مدینه میسوزد
و آسمان، هر شب با گریه او ستاره میزاید؛
زمین از داغ بیپناهیاش میلرزد،
و تاریخ، هر لحظه نام زهرا را با خون مینویسد.
و یادمان نمیرود که او
دخت گرامی پیامبرشان بود
#کلیپ
@defae_moghadas