حماسه جنوب،خاطرات
🍂 از مزرج تا خط مقدم 1⃣ راوی: علیاصغر حاجی مزرجی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ سال ۱۳۶۶ (۱۳۶۶
.
🍂 از مزرج
تا خط مقدم 2⃣
راوی: علیاصغر حاجی مزرجی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
اتوبوسها در میدان صبحگاه موقعیت شهید برونسی ما را پیاده کردند. نیروهای هر شهر جداگانه به صف شدند و فرماندهان یگانها برای جذب نیروهای تازهوارد حضور داشتند.
اولین نفر، پیرمردی با محاسن سفید و لباسهای خاکی بود که روی بازویش نوشته شده بود «تخریبچی». او شروع به خوشآمدگویی و سخنرانی کرد؛ حرفهایش بسیار جذاب و دلنشین بود. پس از پایان صحبتهایش گفت: «هرکدام از برادرانی که میخواهند در یگان تخریب خدمت کنند، پیش من بیایند.»
من اولین نفری بودم که جلو رفتم و نامم را برای تخریب نوشتم. حدود ۵۰ نفر نیروی تازهنفس جذب یگان تخریب شدند و بقیه نیروها در گردانهای رزمی تقسیم شدند. بیشتر بچههای قوچان به گردان روحالله رفتند که همه نیروهای آن قوچانی بودند.
من و برادر مؤذن (از بچههای قوچان) به یگان تخریب رفتیم. اتوبوسها آمدند و نیروها را به یگانها منتقل کردند. ظهر روز بعد به پادگان ۹۲ زرهی اهواز رسیدیم؛ پادگانی که متعلق به ارتش بود و نیمی از آن در اختیار سپاه قرار داشت. لشکر ۵ نصر در آن مستقر بود و قرار بود چند روزی آموزش تخریب ببینیم.
ظهر، پس از اقامه نماز جماعت، برای صرف ناهار به سالن غذاخوری رفتیم. در آنجا یکی از برادران مزرجی، جانباز دفاع مقدس (علی رمضانزاده) را دیدم و بسیار خوشحال شدم. پس از احوالپرسی، پرسید در کدام یگان هستم. گفتم یگان تخریب. ایشان گفت: «یکی از همشهریهای مزرجی فرمانده گروهان گردان انصارالمؤمنین است؛ برو آنجا، برایت خیلی خوب میشود، دیگر تنها نیستی.»
من درخواست انتقال به گردان انصار دادم و با موافقت فرمانده تخریب، به گروهان سوم گردان انصارالمؤمنین رفتم؛ فرماندهی آن بر عهده برادر جانباز شادروان رجب رمضان مزرجی بود. از اینکه افتخار خدمت در کنار یک فرمانده همروستایی را داشتم، بسیار خوشحال و مغرور بودم. مأموریت گردان تعاون انصار، شناسایی و تخلیه مجروحین و شهدا به پشت خط مقدم در عملیاتها بود.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ماجرای جنگ ۱۲ روزه
صد در صد احتمال حمله به
مراکز هسته ای را میدادیم
رییس سازمان پدافند غیرعامل
غلامرضا جلالی
در گفتگو با جواد موگویی
#دفاع_مقدس_۲
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۵۳
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ بوی نفت در مشامم پیچیده بود و نرمنرمک سرفه میکردم. بعضی از بچهها که دیرتر رسیده و بیشتر خورده بودند، سرفههای شدید داشتند و حال تهوع و استفراغ پیدا کرده بودند. آن شب را در قرارگاه لشکر ماندم و فردا راهی دوکوهه شدم و از آنجا به تهران برگشتم.
فردای آن روز شنیدم حاج همت و اکبر زجاجی وقتی برای بازدید جزیره رفته بودند، هر دو با گلوله خمپاره به شهادت رسیدند. ماندهام حاج همت در آن جزیره چه میخواست ببیند. به نظر من نباید اجازه میدادند چنین فرماندهای به آن جزیره شوم برود؛ جزیرهای که زیر آتش عراق لحظهبهلحظه ویران میشد. اما افسوس که رفت و چنین از دست رفت. انگار عراق میدانست با رفتن همت کارها میخوابد و همه چیز به وجود او بسته است. بحثهای قرارگاهی نشان میداد که بعضیها روی مسائل حساس شدهاند. به هر حال، سردار خیبر حاج همت، علمدار خیبر زجاجی و بسیاری از بسیجیان دلاور چون احمد حاجخانی و امیر عطری را از دست دادیم؛ مردانی که بیادعا بودند، مسئولیتهایشان را بر زبان نمیآوردند، گمنام پشت کامیون سوار میشدند و به معرکه میآمدند. مردانی که خانوادههایشان را سالها چشمانتظار گذاشتند، از غربت سینهزنی و عزای حسینی دفاع کردند، آبروی خیلیها را حفظ کردند و گرهگشا بودند. یادشان به خیر.
آن روزها مراسم تشییع شهدا، ختمها و عیادت مجروحان برنامه روزمره زندگیام شده بود. شهر و کشور بوی عشق میداد. ذکر و توسل همهجا برقرار بود و خدمت جزئی از زندگی مردم بود. یک روز رضا پوراحمد گفت: «عدهای از بچهها هیئت درست کردهاند، امشب برویم آنجا.»
شب با هم به پاچنار رفتیم؛ خانهای کوچک و محفل گرم با صدای دلنشین و سوزناک داوود عابدی و حاج حسن عابدی از هیئت محبانالعباس، که با محمود ژولیده در جماران همپست بودند. آخر جلسه، محمود ژولیده ذکر دل گفت و داوود عابدی ذکر «یا علی مدد» را خواند. آنجا برای نخستین بار سیمای مردانه غلام غلیاف، اصغر ارس، مجتبی درودگر، مجید شیخوند، سیدمحسن موسوی، رضا امیدعلی، علی رمضانی و بسیاری دیگر از دلاوران را دیدم؛ مقدمهای برای همسنگری در عملیات بدر در گردان میثم.
در همان ایام از طریق سیدمحمد کشفی، بچه محلمان، شنیدم گردان میثم دوباره احیا شده است. عزیز رحیمی، سیداصغر معصومی و سیدابوالفضل کاظمی مزدآبادی ــ که رفیق قدیمی و هممرامم بود ــ پرچمداران میثم شده بودند.
اوایل بهمن ۱۳۶۳، وقتی بوی عملیات آمد، به دوکوهه رفتم. در ایستگاه اندیمشک، سیدابوالفضل کاظمی با بزرگواری آمد. پیامش از طریق سعید مجلسی به او رسیده بود که من به منطقه میآیم. برای همین، به اتفاق عباس پوراحمد و عباس رضاپور به استقبال آمد و از آنجا با هم به موقعیت گردان میثم رفتیم. سیدابوالفضل کاظمی از فرماندهان کاربلد جنگ بود؛ بچه خیابان باغ بیسیم و تقریباً هممحلی اصغر ارسنجانی. من از روزهای انقلاب با او آشنا بودم و به کفایت و لیاقتش ایمان داشتم.
در اردوگاه شهید بروجردی، جمعی صمیمی و یکرنگ شکل گرفت: حاج عبدالمجید همت، علی مجتبی هادیان، حجت امیرصوفی، علی رمضانی، اکبر پشتکوهی، سعید و دیگر بچههای قدیم تهران و محلهمان. روزگار طوری رقم خورده بود که ناخودآگاه بچههای نترس، بیکله و اهل دل به گردان میثم میآمدند. صفای خاصی داشت که در هیچ چادر و گردانی ندیده بودم.
البته همه گردانها خوب بودند؛ دل پاک داشتند، نیت خیر، از جان گذشته و آماده جنگ و شهادت. اما گردان میثم ویژگی خاصی داشت: بچههای تهران، جسور و قاعدهناپذیر، اهل روضه و نوحه و سینهزنی، ارادتمند اهل بیت، بیاعتنا به منصب و مسئولیت. گردان میثم یعنی «برای عشقت زندگی کن». همین روحیه باعث شد مداحان معروفی چون محمود ژولیده جذب گردان شوند. محمود، بچه گذر لوطی صالح بود؛ جیگردار، بامعرفت، شیفته اهل بیت، خوشرخ و خوشدهن. ما از قدیم با هم به هیئت پاچنار میرفتیم. عباس پوراحمد، رضا پوراحمد، اصغر ارسنجانی، حسین طاهری و رضا میرکمالی از عشقبازان حرفهای میثم بودند؛ هم مداح بودند و هم اهل دل.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شعله غربت زهرا، هنوز در دل مدینه میسوزد
و آسمان، هر شب با گریه او ستاره میزاید؛
زمین از داغ بیپناهیاش میلرزد،
و تاریخ، هر لحظه نام زهرا را با خون مینویسد.
و یادمان نمیرود که او
دخت گرامی پیامبرشان بود
#کلیپ
@defae_moghadas