🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۵۳
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ بوی نفت در مشامم پیچیده بود و نرمنرمک سرفه میکردم. بعضی از بچهها که دیرتر رسیده و بیشتر خورده بودند، سرفههای شدید داشتند و حال تهوع و استفراغ پیدا کرده بودند. آن شب را در قرارگاه لشکر ماندم و فردا راهی دوکوهه شدم و از آنجا به تهران برگشتم.
فردای آن روز شنیدم حاج همت و اکبر زجاجی وقتی برای بازدید جزیره رفته بودند، هر دو با گلوله خمپاره به شهادت رسیدند. ماندهام حاج همت در آن جزیره چه میخواست ببیند. به نظر من نباید اجازه میدادند چنین فرماندهای به آن جزیره شوم برود؛ جزیرهای که زیر آتش عراق لحظهبهلحظه ویران میشد. اما افسوس که رفت و چنین از دست رفت. انگار عراق میدانست با رفتن همت کارها میخوابد و همه چیز به وجود او بسته است. بحثهای قرارگاهی نشان میداد که بعضیها روی مسائل حساس شدهاند. به هر حال، سردار خیبر حاج همت، علمدار خیبر زجاجی و بسیاری از بسیجیان دلاور چون احمد حاجخانی و امیر عطری را از دست دادیم؛ مردانی که بیادعا بودند، مسئولیتهایشان را بر زبان نمیآوردند، گمنام پشت کامیون سوار میشدند و به معرکه میآمدند. مردانی که خانوادههایشان را سالها چشمانتظار گذاشتند، از غربت سینهزنی و عزای حسینی دفاع کردند، آبروی خیلیها را حفظ کردند و گرهگشا بودند. یادشان به خیر.
آن روزها مراسم تشییع شهدا، ختمها و عیادت مجروحان برنامه روزمره زندگیام شده بود. شهر و کشور بوی عشق میداد. ذکر و توسل همهجا برقرار بود و خدمت جزئی از زندگی مردم بود. یک روز رضا پوراحمد گفت: «عدهای از بچهها هیئت درست کردهاند، امشب برویم آنجا.»
شب با هم به پاچنار رفتیم؛ خانهای کوچک و محفل گرم با صدای دلنشین و سوزناک داوود عابدی و حاج حسن عابدی از هیئت محبانالعباس، که با محمود ژولیده در جماران همپست بودند. آخر جلسه، محمود ژولیده ذکر دل گفت و داوود عابدی ذکر «یا علی مدد» را خواند. آنجا برای نخستین بار سیمای مردانه غلام غلیاف، اصغر ارس، مجتبی درودگر، مجید شیخوند، سیدمحسن موسوی، رضا امیدعلی، علی رمضانی و بسیاری دیگر از دلاوران را دیدم؛ مقدمهای برای همسنگری در عملیات بدر در گردان میثم.
در همان ایام از طریق سیدمحمد کشفی، بچه محلمان، شنیدم گردان میثم دوباره احیا شده است. عزیز رحیمی، سیداصغر معصومی و سیدابوالفضل کاظمی مزدآبادی ــ که رفیق قدیمی و هممرامم بود ــ پرچمداران میثم شده بودند.
اوایل بهمن ۱۳۶۳، وقتی بوی عملیات آمد، به دوکوهه رفتم. در ایستگاه اندیمشک، سیدابوالفضل کاظمی با بزرگواری آمد. پیامش از طریق سعید مجلسی به او رسیده بود که من به منطقه میآیم. برای همین، به اتفاق عباس پوراحمد و عباس رضاپور به استقبال آمد و از آنجا با هم به موقعیت گردان میثم رفتیم. سیدابوالفضل کاظمی از فرماندهان کاربلد جنگ بود؛ بچه خیابان باغ بیسیم و تقریباً هممحلی اصغر ارسنجانی. من از روزهای انقلاب با او آشنا بودم و به کفایت و لیاقتش ایمان داشتم.
در اردوگاه شهید بروجردی، جمعی صمیمی و یکرنگ شکل گرفت: حاج عبدالمجید همت، علی مجتبی هادیان، حجت امیرصوفی، علی رمضانی، اکبر پشتکوهی، سعید و دیگر بچههای قدیم تهران و محلهمان. روزگار طوری رقم خورده بود که ناخودآگاه بچههای نترس، بیکله و اهل دل به گردان میثم میآمدند. صفای خاصی داشت که در هیچ چادر و گردانی ندیده بودم.
البته همه گردانها خوب بودند؛ دل پاک داشتند، نیت خیر، از جان گذشته و آماده جنگ و شهادت. اما گردان میثم ویژگی خاصی داشت: بچههای تهران، جسور و قاعدهناپذیر، اهل روضه و نوحه و سینهزنی، ارادتمند اهل بیت، بیاعتنا به منصب و مسئولیت. گردان میثم یعنی «برای عشقت زندگی کن». همین روحیه باعث شد مداحان معروفی چون محمود ژولیده جذب گردان شوند. محمود، بچه گذر لوطی صالح بود؛ جیگردار، بامعرفت، شیفته اهل بیت، خوشرخ و خوشدهن. ما از قدیم با هم به هیئت پاچنار میرفتیم. عباس پوراحمد، رضا پوراحمد، اصغر ارسنجانی، حسین طاهری و رضا میرکمالی از عشقبازان حرفهای میثم بودند؛ هم مداح بودند و هم اهل دل.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شعله غربت زهرا، هنوز در دل مدینه میسوزد
و آسمان، هر شب با گریه او ستاره میزاید؛
زمین از داغ بیپناهیاش میلرزد،
و تاریخ، هر لحظه نام زهرا را با خون مینویسد.
و یادمان نمیرود که او
دخت گرامی پیامبرشان بود
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 سه کتاب تازه
با تقریظ رهبر انقلاب
رهبر معظم انقلاب در یادداشتهای خود بر سه اثر جدید، جلوهای از رنج، صبر و ابتکار در روایتهای دفاع مقدس و زندگی خانوادههای شهدا و جانبازان را ستودهاند:
📚 خانوم ماه
✍..«غصههای این بانو مرا غصهدار کرد؛ آن را از پشت پرده اشک خواندم»
روایتی از زندگی همسر شهید شیرعلی سلطانی، نوشته ساجده تقیزاده.
📚 همسفر آتش و برف
✍.. «این کتاب، کاری نو و مبتکرانه در نگارش زندگی شهید و همسر اوست»
اثر فرحناز رسولی، روایت عاشقانهای از صبر و ایستادگی در کنار شهید قهاری سعید.
📚 تب ناتمام
✍.. «تصویر روشنی از رنج یک جانباز قطع نخاع و اندوه و تلاش مادرش در این کتاب ارائه شده است»
اثر زهرا حسینی مهرآبادی، روایت زندگی جانباز شهید حسین دخانچی و مادر فداکارش.
🔸 این سه کتاب، نه تنها اسناد ارزشمند از تاریخ شفاهی دفاع مقدساند، بلکه با تقریظ رهبر انقلاب، جایگاهی ویژه در ادبیات مقاومت یافتهاند.
#کتاب
@defae_moghadas
.
🍂 از مزرج
تا خط مقدم 3⃣
راوی: علیاصغر حاجی مزرجی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
نیروهای گردان انصار در همان موقعیت شهید برونسی داخل چادرها مستقر بودند. به گردان انصار مراجعه کردم و خودم را به مرحوم رمضانی معرفی کردم. ایشان بسیار خوشحال شدند که یک مزرجی به جمعشان اضافه شده است. مرحوم رمضانی در گردان به «برادر مزرجی» معروف بودند.
ایشان مرا به عنوان منشی گروهان انتخاب کردند. در گروهان ما چند نفر از روستای فخرآباد و بجنورد حضور داشتند: حیدر محمدی، ابراهیم پورقربان، حسنخان فخرآبادی و محمد خوشصفا؛ که همگی بعدها بر اثر عارضه شیمیایی و ناراحتی ریوی به رحمت خدا رفتند. روحشان شاد.
با وجود مرحوم مزرجی، جمعی باصفا داشتیم. یک روز پس از نماز صبح اعلام کردند چادرها را جمع کنید و آماده حرکت باشید. تعداد زیادی اتوبوس برای انتقال نیروها آمده بود. نیروها سوار شدند و به سمت غرب کشور حرکت کردیم.
به دلیل کمبود نیرو و حملات شدید دشمن در اواخر جنگ، فرماندهان مجبور بودند نیروها را برای پوشش منطقه جابهجا کنند. سرانجام پس از دو روز به شهر مراغه رسیدیم و در پادگان امام رضا(ع) مستقر شدیم.
چند روزی در پادگان بودیم که یکی از برادران مزرجی، جانباز دفاع مقدس عبدالرضا حیدری را دیدم که در گروهان ادوات خدمت میکرد. پس از چند روز اعلام کردند نیروها آماده اعزام به خط مقدم باشند.
شب، همه نیروها را در نمازخانه جمع کردند و برنامه اعزام به خط را اعلام نمودند: ابتدا جشن حنابندان، سپس نوشتن وصیتنامه، گرفتن پلاک و تحویل ساکها به ساکخانه. آن شب، شبی فراموشنشدنی بود.
وقتی نماز مغرب و عشا شروع شد، همه گریه میکردند؛ رکوع گریه، سجده گریه... صدای گریه آنقدر بلند بود که صدای مکبر به صفهای عقب نمیرسید. پس از نماز، زیارت عاشورا را با حال و هوایی عجیب خواندیم. شدت گریه و در آغوش گرفتن همدیگر باعث شده بود لباسهایمان خیس شود.
وقتی از نمازخانه بیرون آمدیم، در آسایشگاه ظرفهای حنا را آوردند. چند نفر با هم نوحه میخواندند، یکدیگر را در آغوش میگرفتند، گریه میکردند و به دست و پای همدیگر حنا میکشیدند. آن شب تا صبح نخوابیدم.
پس از حنابندان، برگههای مخصوص وصیتنامه را تحویل دادند و بچهها مشغول نوشتن شدند. تا اذان صبح همه دور هم مناجات و نماز میخواندند. بعد از نماز صبح، ساکهایمان را به ساکخانه تحویل دادیم.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 جنگ دوازده روزه پیچیدهترین جنگی که بشر به خود دیده
با مقاومت سه ضلعی
ولایت فقیه، مردم و نیروهای مسلح
#کلیپ #جبهه_مقاومت
@defae_moghadas