eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
ممنونم از اظهار لطفتون به کانال عزیزان ایثارگر 💐
🍂 سه کتاب تازه با تقریظ رهبر انقلاب رهبر معظم انقلاب در یادداشت‌های خود بر سه اثر جدید، جلوه‌ای از رنج، صبر و ابتکار در روایت‌های دفاع مقدس و زندگی خانواده‌های شهدا و جانبازان را ستوده‌اند: 📚 خانوم ماه ✍..«غصه‌های این بانو مرا غصه‌دار کرد؛ آن را از پشت پرده اشک خواندم» روایتی از زندگی همسر شهید شیرعلی سلطانی، نوشته ساجده تقی‌زاده. 📚 همسفر آتش و برف ✍.. «این کتاب، کاری نو و مبتکرانه در نگارش زندگی شهید و همسر اوست» اثر فرحناز رسولی، روایت عاشقانه‌ای از صبر و ایستادگی در کنار شهید قهاری سعید. 📚 تب ناتمام ✍.. «تصویر روشنی از رنج یک جانباز قطع نخاع و اندوه و تلاش مادرش در این کتاب ارائه شده است» اثر زهرا حسینی مهرآبادی، روایت زندگی جانباز شهید حسین دخانچی و مادر فداکارش. 🔸 این سه کتاب، نه تنها اسناد ارزشمند از تاریخ شفاهی دفاع مقدس‌اند، بلکه با تقریظ رهبر انقلاب، جایگاهی ویژه در ادبیات مقاومت یافته‌اند. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🍂 از مزرج تا خط مقدم 3⃣ راوی: علی‌اصغر حاجی مزرجی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ نیروهای گردان انصار در همان موقعیت شهید برونسی داخل چادرها مستقر بودند. به گردان انصار مراجعه کردم و خودم را به مرحوم رمضانی معرفی کردم. ایشان بسیار خوشحال شدند که یک مزرجی به جمعشان اضافه شده است. مرحوم رمضانی در گردان به «برادر مزرجی» معروف بودند. ایشان مرا به عنوان منشی گروهان انتخاب کردند. در گروهان ما چند نفر از روستای فخرآباد و بجنورد حضور داشتند: حیدر محمدی، ابراهیم پورقربان، حسن‌خان فخرآبادی و محمد خوش‌صفا؛ که همگی بعدها بر اثر عارضه شیمیایی و ناراحتی ریوی به رحمت خدا رفتند. روحشان شاد. با وجود مرحوم مزرجی، جمعی باصفا داشتیم. یک روز پس از نماز صبح اعلام کردند چادرها را جمع کنید و آماده حرکت باشید. تعداد زیادی اتوبوس برای انتقال نیروها آمده بود. نیروها سوار شدند و به سمت غرب کشور حرکت کردیم. به دلیل کمبود نیرو و حملات شدید دشمن در اواخر جنگ، فرماندهان مجبور بودند نیروها را برای پوشش منطقه جابه‌جا کنند. سرانجام پس از دو روز به شهر مراغه رسیدیم و در پادگان امام رضا(ع) مستقر شدیم. چند روزی در پادگان بودیم که یکی از برادران مزرجی، جانباز دفاع مقدس عبدالرضا حیدری را دیدم که در گروهان ادوات خدمت می‌کرد. پس از چند روز اعلام کردند نیروها آماده اعزام به خط مقدم باشند. شب، همه نیروها را در نمازخانه جمع کردند و برنامه اعزام به خط را اعلام نمودند: ابتدا جشن حنابندان، سپس نوشتن وصیت‌نامه، گرفتن پلاک و تحویل ساک‌ها به ساک‌خانه. آن شب، شبی فراموش‌نشدنی بود. وقتی نماز مغرب و عشا شروع شد، همه گریه می‌کردند؛ رکوع گریه، سجده گریه... صدای گریه آن‌قدر بلند بود که صدای مکبر به صف‌های عقب نمی‌رسید. پس از نماز، زیارت عاشورا را با حال و هوایی عجیب خواندیم. شدت گریه و در آغوش گرفتن همدیگر باعث شده بود لباس‌هایمان خیس شود. وقتی از نمازخانه بیرون آمدیم، در آسایشگاه ظرف‌های حنا را آوردند. چند نفر با هم نوحه می‌خواندند، یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند، گریه می‌کردند و به دست و پای همدیگر حنا می‌کشیدند. آن شب تا صبح نخوابیدم. پس از حنابندان، برگه‌های مخصوص وصیت‌نامه را تحویل دادند و بچه‌ها مشغول نوشتن شدند. تا اذان صبح همه دور هم مناجات و نماز می‌خواندند. بعد از نماز صبح، ساک‌هایمان را به ساک‌خانه تحویل دادیم. ادامه دارد ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 جنگ دوازده روزه پیچیده‌ترین جنگی که بشر به خود دیده با مقاومت سه ضلعی ولایت فقیه، مردم و نیروهای مسلح @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🍂 🔻از فاو تا شلمچه روایت اسارت و رهایی خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ در اوایل سال ۱۹۸۷ (۱۳۶۵) به دنبال پیشروی نیروهای پیشمرگ به سمت «سنگاو» در شهرستان «چمچال» ــ که به روایتی با همکاری نیروهای اسلام صورت گرفته بود ــ مأمور شدیم به آن منطقه حرکت کنیم. این پیشروی زیر نظر یکی از سرتیپ‌های سپاه یکم و با همراهی گردان‌هایی از کردهای موسوم به «جموش» انجام می‌گرفت. ما با خودروهای نظامی وارد منطقه‌ای ممنوعه شدیم و زره‌پوش‌ها پیشاپیش حرکت می‌کردند. در همان لحظات نخست با کمینی از سوی پیشمرگ‌ها روبه‌رو شدیم؛ خساراتی بر ما وارد شد، اما از طرف مقابل تلفاتی مشاهده نکردیم. عملیات حدود یک تا دو ساعت به تأخیر افتاد. هوا سرد و بارانی بود. دوباره به راه افتادیم و این بار حدود هفده کیلومتر را با پای پیاده پیشروی کردیم تا به سنگاو رسیدیم. پیشمرگ‌ها این منطقه را ساعت دو و نیم نیمه‌شب ترک کرده بودند و فضا نسبتاً آرام بود. تا نزدیکی صبح در آنجا ماندیم. صبحگاهان دیدیم قفل مغازه‌ها شکسته و اجناس، حتی بطری‌های پپسی‌کولا، توسط افسران و درجه‌داران همراه ما به سرقت رفته است. خانه‌ها نیز مورد هجوم و تاراج قرار گرفته بود. فرماندهی سپاه دستور داد سه روز دیگر در منطقه بمانیم تا شیوه عملیات تغییر کند. در این مدت، روستاهای اطراف نیز هدف حمله و تخریب قرار گرفتند. در همان روزها پیرزنی از آن سرتیپ بی‌وجدان ــ که بر این غارتگری‌ها نظارت داشت ــ خواست تا از لوازم چوبی ساده‌ای که از دستبرد ارتشی‌ها در امان مانده بود چشم‌پوشی کند. اما او که کینه و شرارت از چشمانش می‌بارید، پیرزن را با مشت و لگد بر زمین انداخت و سپس به افراد تحت فرمان خود دستور داد خانه‌اش را به آتش بکشند و اگر پیرزن مقاومت کرد، او را نیز بکشند. از همه دیده‌ها و شنیده‌ها تنها به گفتن این خاطره بسنده می‌کنم تا شما با تصور این رفتار، دریابید که نیروهای اشغالگر در سرزمین جمهوری اسلامی ایران با ملت مسلمان ایران چه کرده‌اند. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 اردوگاه اسرای عراقی در ایران @defae_moghadas
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «دل تاریخ هنوز در سوگ غربت بانوی نور می‌سوزد؛ شهادت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، زخمی است که هرگز التیام نمی‌یابد…» @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۵۴ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ اولین روز، بعد از مراسم صبحگاه، ولوله‌ای افتاده بود تو بچـه هـا. صدای گوسفند می‌آمد و بگیر و ببند و قاه قاه خنده و اصغر آرس، تیکه ها و شوخی‌هایی که بچه ها برای هم می آمدند. آن روزها مد شده بود که تا به هم می‌رسیدیم، می گفتیم "مــن خــرتم." روزی یک روحانی به گردان میثم آمد. بچــه شـاه عبدالعظیم بـود؛ میانسال و نیمچه تپلی‌ موقع نماز عمامه اش را می گذاشت روی سر و در مواقع دیگر با لباس خاکی و بدون عمامه قاتی بچه ها می‌شد و با آنها گرم می گرفت. وقتی دید من یک نمه حرمت دارم پیش بچه ها، آمد سراغم و پرسید: «آقا سید این حرفها چیه مد کرده اید؛ من خرتم؟» در جوابش گفتم شما اگر می‌خوای تو گردان میثمی ها رسوخ کنی، باید با فرهنگ‌شون آشنا بشی باید بلد باشی چطور با اینها باشی.» - فرهنگ خودشون دیگه چیه؟ - باید بری تو جلدشون باید مثل اینها زندگی کنی بچه تهرون موعظه نمی پذیره. ما تو تهران علما داریم ، درویش و مراد داریم که خبره هستند در عرفان و علم و عشق . مثلاً حاج آقا حق شناس و آسید علی آقــا نجفی که اولیاء الله و صاحب نفس هستند خوراک معنوی می‌دن ما دردهایمان را پیش اینها درمان می‌کنیم. حرف آنها را می‌خونیم. - مگر علمای شما چی می‌گن؟ - آنها به جای حرف زدن و موعظه کردن اول خودشون عمل می‌کنن و شما عرفان عملی رو می‌بینی، معجزه رو تو عمل و کردار و حرف‌شون می بینی و می شنوی مثلاً وقتی می‌رفتیم پیش آسید علی آقا و می گفتیم یک ذکر به ما بده می گفت: روزی صد بار بگو من خرم تا كبرت بریزه - حالا من باید چه کار کنم؟ - اولین کار اینه که صبح با ما به زورخونه بیایید و ورزش کنید. فردا صبح، خودم لنگ را برای حاج آقا گره زدم و بردمش داخل گود زورخانه. کم کم نرمش دادم و حاج آقا تکانی خورد؛ اما نمی توانست میل بگیرد. تا میل را دادم دستش زانو زد و نشست. بعد حاج آقا کنار گود ایستاد و ما شنا رفتیم. شنای پاباز و شنای پابسته و خوابیده. سعید طوقانی پهلوان کوچک و عباس دائم الظهور اوستای ضرب و ورزش باستانی بودند. آنها نوبتی ضرب می‌زدند و اوستاها نرمش پاتبریزی و پاکرمانشاهی می کردند. می رفتند عقب و می آمدند جلو و یک رباعی خراباتی می‌خواندند. گفت «علی»، همه پیچ کردیم و بلند شدیم تا کار را بـه آخر برسانیم. یعنی بار دیگر آهسته نرمش کردیم تا بدن گرم بماند. آخــر کار خمیرگیری بود و دعای مشتی و باحال محمدولی کاظمی کـه می گفت الهی بی ایمون از دنیا نری، الهی از سرازیری قبر روسیاه نری.... و صلوات و پایان ورزش. کم کم حاج آقا خوشش آمد و با ما رفیق شد. صبح ها می آمد زورخانه قاتی بچه ها تا عاقبت تو دل بچه ها جا گرفت. داوود عابدی که یکی از یلان و داش‌های میثم بود، با صدای رسا و قشنگی روضه می‌خواند و با لهجه اصیل تهرانی و بسیار تودلی دعا می کرد. بچه ها به داوود می گفتند: «داوود» غزلی. او یک بار هم ابرام هادی را زیارت نکرده اما مریدش شده بود. هر وقت مرا می دید از پهلوانی و مرام و مسلک ابرام می‌پرسید. می‌خواست مثل ابرام داش بشود. گیوه نوک تیز می‌پوشید، شلوار کردی تن می‌کرد و کلاه کف سری می‌گذاشت. این جوری بسیار خوش رخ تر می‌شد. داوود، یک تسبیح سندلوس اعلا داشت که هر روز صبح، با یک تکه چوب مخصوص بهش روغن میزد تا شفاف و براق بماند. داوود از عملیات والفجر چهار به گردان میثم آمد و من هر وقت او را می‌دیدم این تسبیح سندلوس دستش بود. کم کم زمزمه عملیات پیچید و توجیه عملیاتی و شناسایی ها بیشتر شد. معلوم شد نام عملیات بدر و خود عملیات، چیزی شبیه خیبر و ادامه آن است نیروهایی که در خیبر بودند راه و چاهش را خوب می‌دانستند و تقریباً توجیه بودند. عقبه و نقطه رهایی برایشان معلوم بود. عراق اما روی منطقه حساس شده بود و معلوم نبود این بار چطور عمل می‌کند؛ به ما راه می‌دهد یا نه. نیمه اسفندماه، یک شب با اتوبوس به عقبه جفیر رفتیم. نزدیک سحر به جفیر رسیدیم که چادرهاش آماده بود. آنجا دیگر آموزش و رزم شب وجود نداشت؛ چون به خط مقدم نزدیک بود. نماز را در چادر می خواندیم و بیرون از چادر تجمع نداشتیم رسم و رسوم و کارهای اداری در گردانها انجام می‌شد؛ مثل تحویل وسایل به تعاون لشکر و گرفتن رسید، نوشتن وصیت نامه و از این حرفها که هیچ یک مرام من نبود. همیشه نیروی آزاد بودم و هیچ وسیله شخصی نداشتم. شخصی ترین وسیله ام پلاکم و دستمال ابریشمی و انگشتری ام بودند که آنها هم به جانم بسته بودند و همه جا می‌بایست ردم می‌بودند. مرحله اول عملیات نوزدهم اسفند شروع شد و خط شکسته شد. شب دوم عملیات نوبت گردان میثم بود که به خط بزند.