.
🍂
🔻از فاو تا شلمچه
روایت اسارت و رهایی
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
در اوایل سال ۱۹۸۷ (۱۳۶۵) به دنبال پیشروی نیروهای پیشمرگ به سمت «سنگاو» در شهرستان «چمچال» ــ که به روایتی با همکاری نیروهای اسلام صورت گرفته بود ــ مأمور شدیم به آن منطقه حرکت کنیم. این پیشروی زیر نظر یکی از سرتیپهای سپاه یکم و با همراهی گردانهایی از کردهای موسوم به «جموش» انجام میگرفت.
ما با خودروهای نظامی وارد منطقهای ممنوعه شدیم و زرهپوشها پیشاپیش حرکت میکردند. در همان لحظات نخست با کمینی از سوی پیشمرگها روبهرو شدیم؛ خساراتی بر ما وارد شد، اما از طرف مقابل تلفاتی مشاهده نکردیم. عملیات حدود یک تا دو ساعت به تأخیر افتاد. هوا سرد و بارانی بود. دوباره به راه افتادیم و این بار حدود هفده کیلومتر را با پای پیاده پیشروی کردیم تا به سنگاو رسیدیم. پیشمرگها این منطقه را ساعت دو و نیم نیمهشب ترک کرده بودند و فضا نسبتاً آرام بود. تا نزدیکی صبح در آنجا ماندیم.
صبحگاهان دیدیم قفل مغازهها شکسته و اجناس، حتی بطریهای پپسیکولا، توسط افسران و درجهداران همراه ما به سرقت رفته است. خانهها نیز مورد هجوم و تاراج قرار گرفته بود. فرماندهی سپاه دستور داد سه روز دیگر در منطقه بمانیم تا شیوه عملیات تغییر کند. در این مدت، روستاهای اطراف نیز هدف حمله و تخریب قرار گرفتند.
در همان روزها پیرزنی از آن سرتیپ بیوجدان ــ که بر این غارتگریها نظارت داشت ــ خواست تا از لوازم چوبی سادهای که از دستبرد ارتشیها در امان مانده بود چشمپوشی کند. اما او که کینه و شرارت از چشمانش میبارید، پیرزن را با مشت و لگد بر زمین انداخت و سپس به افراد تحت فرمان خود دستور داد خانهاش را به آتش بکشند و اگر پیرزن مقاومت کرد، او را نیز بکشند.
از همه دیدهها و شنیدهها تنها به گفتن این خاطره بسنده میکنم تا شما با تصور این رفتار، دریابید که نیروهای اشغالگر در سرزمین جمهوری اسلامی ایران با ملت مسلمان ایران چه کردهاند.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «دل تاریخ هنوز در سوگ غربت بانوی نور میسوزد؛
شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها، زخمی است که هرگز التیام نمییابد…»
#کلیپ #فاطمیه
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۵۴
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ اولین روز، بعد از مراسم صبحگاه، ولولهای افتاده بود تو بچـه هـا.
صدای گوسفند میآمد و بگیر و ببند و قاه قاه خنده و اصغر آرس، تیکه ها و شوخیهایی که بچه ها برای هم می آمدند. آن روزها مد شده بود که تا به هم میرسیدیم، می گفتیم "مــن خــرتم."
روزی یک روحانی به گردان میثم آمد. بچــه شـاه عبدالعظیم بـود؛ میانسال و نیمچه تپلی موقع نماز عمامه اش را می گذاشت روی سر و در مواقع دیگر با لباس خاکی و بدون عمامه قاتی بچه ها میشد و با آنها گرم می گرفت. وقتی دید من یک نمه حرمت دارم پیش بچه ها، آمد
سراغم و پرسید: «آقا سید این حرفها چیه مد کرده اید؛ من خرتم؟» در جوابش گفتم شما اگر میخوای تو گردان میثمی ها رسوخ کنی، باید با فرهنگشون آشنا بشی باید بلد باشی چطور با اینها باشی.»
- فرهنگ خودشون دیگه چیه؟
- باید بری تو جلدشون باید مثل اینها زندگی کنی بچه تهرون موعظه نمی پذیره. ما تو تهران علما داریم ، درویش و مراد داریم که خبره هستند در عرفان و علم و عشق . مثلاً حاج آقا حق شناس و آسید علی آقــا نجفی که اولیاء الله و صاحب نفس هستند خوراک معنوی میدن ما دردهایمان را پیش اینها درمان میکنیم. حرف آنها را میخونیم.
- مگر علمای شما چی میگن؟
- آنها به جای حرف زدن و موعظه کردن اول خودشون عمل میکنن و شما عرفان عملی رو میبینی، معجزه رو تو عمل و کردار و حرفشون می بینی و می شنوی مثلاً وقتی میرفتیم پیش آسید علی آقا و می گفتیم یک ذکر به ما بده می گفت: روزی صد بار بگو من خرم تا كبرت بریزه
- حالا من باید چه کار کنم؟
- اولین کار اینه که صبح با ما به زورخونه بیایید و ورزش کنید.
فردا صبح، خودم لنگ را برای حاج آقا گره زدم و بردمش داخل گود زورخانه. کم کم نرمش دادم و حاج آقا تکانی خورد؛ اما نمی توانست میل بگیرد. تا میل را دادم دستش زانو زد و نشست. بعد حاج آقا کنار گود ایستاد و ما شنا رفتیم. شنای پاباز و شنای پابسته و خوابیده. سعید طوقانی پهلوان کوچک و عباس دائم الظهور اوستای ضرب و ورزش باستانی بودند. آنها نوبتی ضرب میزدند و اوستاها نرمش پاتبریزی و پاکرمانشاهی می کردند. می رفتند عقب و می آمدند جلو و یک رباعی خراباتی میخواندند. گفت «علی»، همه پیچ کردیم و بلند شدیم تا کار را بـه آخر برسانیم. یعنی بار دیگر آهسته نرمش کردیم تا بدن گرم بماند. آخــر کار خمیرگیری بود و دعای مشتی و باحال محمدولی کاظمی کـه می گفت الهی بی ایمون از دنیا نری، الهی از سرازیری قبر روسیاه نری.... و صلوات و پایان ورزش.
کم کم حاج آقا خوشش آمد و با ما رفیق شد. صبح ها می آمد زورخانه قاتی بچه ها تا عاقبت تو دل بچه ها جا گرفت.
داوود عابدی که یکی از یلان و داشهای میثم بود، با صدای رسا و قشنگی روضه میخواند و با لهجه اصیل تهرانی و بسیار تودلی دعا می کرد. بچه ها به داوود می گفتند: «داوود» غزلی. او یک بار هم ابرام هادی را زیارت نکرده اما مریدش شده بود. هر وقت مرا می دید از پهلوانی و مرام و مسلک ابرام میپرسید. میخواست مثل ابرام داش بشود. گیوه نوک تیز میپوشید، شلوار کردی تن میکرد و کلاه کف سری میگذاشت. این جوری بسیار خوش رخ تر میشد. داوود، یک تسبیح سندلوس اعلا داشت که هر روز صبح، با یک تکه چوب مخصوص بهش روغن میزد تا شفاف و براق بماند. داوود از عملیات والفجر چهار به گردان میثم آمد و من هر وقت او را میدیدم این تسبیح سندلوس دستش بود.
کم کم زمزمه عملیات پیچید و توجیه عملیاتی و شناسایی ها بیشتر شد. معلوم شد نام عملیات بدر و خود عملیات، چیزی شبیه خیبر و ادامه آن است نیروهایی که در خیبر بودند راه و چاهش را خوب میدانستند و تقریباً توجیه بودند. عقبه و نقطه رهایی برایشان معلوم بود. عراق اما روی منطقه حساس شده بود و معلوم نبود این بار چطور عمل میکند؛ به ما راه میدهد یا نه.
نیمه اسفندماه، یک شب با اتوبوس به عقبه جفیر رفتیم. نزدیک سحر به جفیر رسیدیم که چادرهاش آماده بود. آنجا دیگر آموزش و رزم شب وجود نداشت؛ چون به خط مقدم نزدیک بود. نماز را در چادر می خواندیم و بیرون از چادر تجمع نداشتیم رسم و رسوم و کارهای اداری در گردانها انجام میشد؛ مثل تحویل وسایل به تعاون لشکر و گرفتن رسید، نوشتن وصیت نامه و از این حرفها که هیچ یک مرام من نبود. همیشه نیروی آزاد بودم و هیچ وسیله شخصی نداشتم. شخصی ترین وسیله ام پلاکم و دستمال ابریشمی و انگشتری ام بودند که آنها هم به جانم بسته بودند و همه جا میبایست ردم میبودند. مرحله اول عملیات نوزدهم اسفند شروع شد و خط شکسته شد.
شب دوم عملیات نوبت گردان میثم بود که به خط بزند.
صبح روز دوم عملیات، حقیر به اتفاق محمود ژولیده و داوود عابدی به چادر گردان ابوذر رفتم فرمانده گردان ابوذر، محمد نوری نژاد بود. ابوذری ها هم بیشترشان مشتی و قواره دار بودند. رفته بودیم از حسن بهمنی و کاظم رستگار خبری بگیریم. آن روز، بهمن نجفی هم آمد. او زمانی فرمانده تیپ بود و حالا مثل من، عــیـن یــک سرباز ساده آمده بود بین نیروهای ابوذر وقتی دور هم نشستیم داوود یک غزل خراباتی خواند و عشق و حال کردیم. از بهمن پرسیدم که خبری از حسن بهمنی و کاظم رستگار دارد یا نه. جواب داد: «حسن بهمنی و کاظم رستگار و ناصر شیری، امروز ایـــن جـا بودند. هر سه به صورت نیروی آزاد و بسیجی آمدند به گردان ابوذر تا در عملیات بدر شرکت کنند. »
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
نگهبان با فریاد که بلند شید، تنبلی بسه، ما را به خط کرد. دستامون رو بستن و به طرف ضلع جنوبغربی زندان راهمون انداختن. خورشید به درختان نور میپاشید و دستای بلندش رو به بدنهای نمور ما میرسوند. بوی زهم رطوبت جنگل انرژی زندگی به تن و جونم سرازیر میکرد. به صدای ریختن آب و نوازش سنگها سرم رو چرخوندم. نگاه زنهای لب رودخونه به طرف ما برگشت.
دختر کمسنوسالی که کوزهی آب رو پر میکرد، بلند شد. با دستای خیس موهای مشکی رو پشت گوش گیر داد و به ما خیره شد. پسربچهای رمه رو پای رودخونه میبرد. نگهبان برای زنها دست تکون داد. فکر کردم چه خوشیای از این بالاتر که هر روز خونوادهشون رو میبینن. با دیدن زنها ترس از وجودم تبخیر شد و جای اون رو حس خوب امنیت گرفت.
دموکراتها میخواستن به کمک نیروی اسرا، زندان دیگهای توی دوله تو بسازن. ما رو تقسیم کردن. عدهای رو گذاشتن کوه رو بتراشن، چند نفری سنگهای ناهموار و سنگین رو بشکنن، گروهی سنگها رو از توی زمین بیرون بکشن و جماعتی قلوهسنگها رو دو سه کیلومتری کشانکشان ببرن تا به محل ساختمون برسن.
#سپیدارهای_آنسوی_دولهتو
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂
🍂 «کیلومترها راه میرود و خستگیناپذیر پیش میآید تا جانِ مجروحی را نجات دهد؛
امدادگران جنگ، مردان بیادعایی که در جبههها سر از پای نشناختند و تنها به نجات انسانها اندیشیدند،
آنان که اشک مادران را به لبخند امید بدل کردند و هر قدمشان مرهمی شد بر زخمهای بچههای وطن.»
#عکس
@defae_moghadas
🍂 بسیج و بسیجی، موهبتی است برای کشوری که قلبش با عشق به خدا میتپد و دستهایش با همبستگی و ایثار، آیندهای روشن میسازد.
هفتهٔ بسیج را به همهٔ بسیجیان و ملت شریف ایران تبریک میگوییم.
#هفته_بسیج #پوستر
@defae_moghadas
.
🍂 از مزرج
تا خط مقدم 4⃣
راوی: علیاصغر حاجی مزرجی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
پس از تحویل ساکها، نیروها در میدان صبحگاه به صف شدند. تعداد زیادی کامیون باری، با اتاقکهایی که رویشان چادر کشیده بودند، آماده حرکت بودند. روی بدنهٔ کامیونها نوشته شده بود: «اهدای کمکهای مردمی به جبهههای حق علیه باطل».
ما ابتدا تصور میکردیم این کامیونها حامل بار هستند و باید آنها را تخلیه کنیم. من که منشی گروهان بودم، برادر مزرجی مرا صدا زد و گفت: برای اینکه عملیات لو نرود، نیروها را با همین کامیونها به خط مقدم میبرند. در کمال ناباوری، همه سوار کامیونها شدیم و به سمت بانه حرکت کردیم.
عصر بود که به شهر بانه رسیدیم. در منطقهای معروف به «کشتارگاه» توقف کردیم. پیش از ما، نیروهای تدارکات در ساختمانهای آنجا مستقر شده بودند؛ برادر علی رمضانزاده نیز جزو نیروهای تدارکات بود. شهر بانه بسیار ناامن بود؛ نیروهای کومله و دموکرات در آنجا حضور داشتند. به همین دلیل دستور دادند تا حد امکان کسی از ساختمان کشتارگاه بیرون نرود، و اگر لازم شد چند نفر با هم بیرون بروند، حتماً یکی از آنها مسلح باشد. شب را همانجا خوابیدیم.
صبح روز بعد، پس از نماز، دوباره سوار کامیونها شدیم و به سمت خط حرکت کردیم. کمکم صدای انفجار و گلولههای توپ به گوش میرسید. ما که در اتاقک چوبی کامیون بودیم و چیزی نمیدیدیم، تنها از درزهای چوبی متوجه شدیم همهجا پوشیده از برف است. هر چند کیلومتر، سربازان ژاندارمری برای تأمین جاده ایستاده بودند. هرچه جلوتر میرفتیم، صدای گلوله و انفجار شدیدتر میشد. برای اینکه ستون پنجم از انتقال نیروها باخبر نشود و عملیات لو نرود، همه مجبور بودیم در کامیونها سکوت کنیم. جاده خاکی و پر از دستانداز بود، هوا بسیار سرد، و ترس تمام وجودمان را گرفته بود؛ هر لحظه ممکن بود یکی از گلولهها به کامیون اصابت کند و همهچیز نابود شود.
سرانجام پس از چند ساعت اضطراب و استرس، به محل مورد نظر رسیدیم و از کامیونها پیاده شدیم. برادر مزرجی نیروها را به صف کرد، مأموریت یگان و تذکرات لازم را توضیح داد و اعلام کرد منطقه آلوده به مواد شیمیایی است. هشدار داد کسی به اشیای برجا مانده، گلولههای عملنکرده یا مشکوک دست نزند و از محدودهٔ مشخصشده خارج نشود. همچنین دستور داد هر ده نفر یک چادر گروهی برپا کنند.
منطقهای که مستقر شدیم در دامنهٔ کوه، میان درختان بلوط و پوشیده از برف بود. هوا کمکم تاریک میشد و صدای گلولههای سنگین همچنان به گوش میرسید. باید پیش از تاریکی چادرها را برپا میکردیم. برفها را کنار زدیم، اما زیر برف همهجا گل و لوش بود. با زحمت فراوان چادرها را برپا کردیم، کف چادر پلاستیک پهن کردیم و روی آن زیلو انداختیم. با این حال، وقتی دراز میکشیدی، بدن مثل تابوت در گل فرو میرفت و تا صبح باید میلرزیدی و از سرما یخ میزدی.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐