5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شعله غربت زهرا، هنوز در دل مدینه میسوزد
و آسمان، هر شب با گریه او ستاره میزاید؛
زمین از داغ بیپناهیاش میلرزد،
و تاریخ، هر لحظه نام زهرا را با خون مینویسد.
و یادمان نمیرود که او
دخت گرامی پیامبرشان بود
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 سه کتاب تازه
با تقریظ رهبر انقلاب
رهبر معظم انقلاب در یادداشتهای خود بر سه اثر جدید، جلوهای از رنج، صبر و ابتکار در روایتهای دفاع مقدس و زندگی خانوادههای شهدا و جانبازان را ستودهاند:
📚 خانوم ماه
✍..«غصههای این بانو مرا غصهدار کرد؛ آن را از پشت پرده اشک خواندم»
روایتی از زندگی همسر شهید شیرعلی سلطانی، نوشته ساجده تقیزاده.
📚 همسفر آتش و برف
✍.. «این کتاب، کاری نو و مبتکرانه در نگارش زندگی شهید و همسر اوست»
اثر فرحناز رسولی، روایت عاشقانهای از صبر و ایستادگی در کنار شهید قهاری سعید.
📚 تب ناتمام
✍.. «تصویر روشنی از رنج یک جانباز قطع نخاع و اندوه و تلاش مادرش در این کتاب ارائه شده است»
اثر زهرا حسینی مهرآبادی، روایت زندگی جانباز شهید حسین دخانچی و مادر فداکارش.
🔸 این سه کتاب، نه تنها اسناد ارزشمند از تاریخ شفاهی دفاع مقدساند، بلکه با تقریظ رهبر انقلاب، جایگاهی ویژه در ادبیات مقاومت یافتهاند.
#کتاب
@defae_moghadas
.
🍂 از مزرج
تا خط مقدم 3⃣
راوی: علیاصغر حاجی مزرجی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
نیروهای گردان انصار در همان موقعیت شهید برونسی داخل چادرها مستقر بودند. به گردان انصار مراجعه کردم و خودم را به مرحوم رمضانی معرفی کردم. ایشان بسیار خوشحال شدند که یک مزرجی به جمعشان اضافه شده است. مرحوم رمضانی در گردان به «برادر مزرجی» معروف بودند.
ایشان مرا به عنوان منشی گروهان انتخاب کردند. در گروهان ما چند نفر از روستای فخرآباد و بجنورد حضور داشتند: حیدر محمدی، ابراهیم پورقربان، حسنخان فخرآبادی و محمد خوشصفا؛ که همگی بعدها بر اثر عارضه شیمیایی و ناراحتی ریوی به رحمت خدا رفتند. روحشان شاد.
با وجود مرحوم مزرجی، جمعی باصفا داشتیم. یک روز پس از نماز صبح اعلام کردند چادرها را جمع کنید و آماده حرکت باشید. تعداد زیادی اتوبوس برای انتقال نیروها آمده بود. نیروها سوار شدند و به سمت غرب کشور حرکت کردیم.
به دلیل کمبود نیرو و حملات شدید دشمن در اواخر جنگ، فرماندهان مجبور بودند نیروها را برای پوشش منطقه جابهجا کنند. سرانجام پس از دو روز به شهر مراغه رسیدیم و در پادگان امام رضا(ع) مستقر شدیم.
چند روزی در پادگان بودیم که یکی از برادران مزرجی، جانباز دفاع مقدس عبدالرضا حیدری را دیدم که در گروهان ادوات خدمت میکرد. پس از چند روز اعلام کردند نیروها آماده اعزام به خط مقدم باشند.
شب، همه نیروها را در نمازخانه جمع کردند و برنامه اعزام به خط را اعلام نمودند: ابتدا جشن حنابندان، سپس نوشتن وصیتنامه، گرفتن پلاک و تحویل ساکها به ساکخانه. آن شب، شبی فراموشنشدنی بود.
وقتی نماز مغرب و عشا شروع شد، همه گریه میکردند؛ رکوع گریه، سجده گریه... صدای گریه آنقدر بلند بود که صدای مکبر به صفهای عقب نمیرسید. پس از نماز، زیارت عاشورا را با حال و هوایی عجیب خواندیم. شدت گریه و در آغوش گرفتن همدیگر باعث شده بود لباسهایمان خیس شود.
وقتی از نمازخانه بیرون آمدیم، در آسایشگاه ظرفهای حنا را آوردند. چند نفر با هم نوحه میخواندند، یکدیگر را در آغوش میگرفتند، گریه میکردند و به دست و پای همدیگر حنا میکشیدند. آن شب تا صبح نخوابیدم.
پس از حنابندان، برگههای مخصوص وصیتنامه را تحویل دادند و بچهها مشغول نوشتن شدند. تا اذان صبح همه دور هم مناجات و نماز میخواندند. بعد از نماز صبح، ساکهایمان را به ساکخانه تحویل دادیم.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 جنگ دوازده روزه پیچیدهترین جنگی که بشر به خود دیده
با مقاومت سه ضلعی
ولایت فقیه، مردم و نیروهای مسلح
#کلیپ #جبهه_مقاومت
@defae_moghadas