🍂 «کیلومترها راه میرود و خستگیناپذیر پیش میآید تا جانِ مجروحی را نجات دهد؛
امدادگران جنگ، مردان بیادعایی که در جبههها سر از پای نشناختند و تنها به نجات انسانها اندیشیدند،
آنان که اشک مادران را به لبخند امید بدل کردند و هر قدمشان مرهمی شد بر زخمهای بچههای وطن.»
#عکس
@defae_moghadas
🍂 بسیج و بسیجی، موهبتی است برای کشوری که قلبش با عشق به خدا میتپد و دستهایش با همبستگی و ایثار، آیندهای روشن میسازد.
هفتهٔ بسیج را به همهٔ بسیجیان و ملت شریف ایران تبریک میگوییم.
#هفته_بسیج #پوستر
@defae_moghadas
.
🍂 از مزرج
تا خط مقدم 4⃣
راوی: علیاصغر حاجی مزرجی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
پس از تحویل ساکها، نیروها در میدان صبحگاه به صف شدند. تعداد زیادی کامیون باری، با اتاقکهایی که رویشان چادر کشیده بودند، آماده حرکت بودند. روی بدنهٔ کامیونها نوشته شده بود: «اهدای کمکهای مردمی به جبهههای حق علیه باطل».
ما ابتدا تصور میکردیم این کامیونها حامل بار هستند و باید آنها را تخلیه کنیم. من که منشی گروهان بودم، برادر مزرجی مرا صدا زد و گفت: برای اینکه عملیات لو نرود، نیروها را با همین کامیونها به خط مقدم میبرند. در کمال ناباوری، همه سوار کامیونها شدیم و به سمت بانه حرکت کردیم.
عصر بود که به شهر بانه رسیدیم. در منطقهای معروف به «کشتارگاه» توقف کردیم. پیش از ما، نیروهای تدارکات در ساختمانهای آنجا مستقر شده بودند؛ برادر علی رمضانزاده نیز جزو نیروهای تدارکات بود. شهر بانه بسیار ناامن بود؛ نیروهای کومله و دموکرات در آنجا حضور داشتند. به همین دلیل دستور دادند تا حد امکان کسی از ساختمان کشتارگاه بیرون نرود، و اگر لازم شد چند نفر با هم بیرون بروند، حتماً یکی از آنها مسلح باشد. شب را همانجا خوابیدیم.
صبح روز بعد، پس از نماز، دوباره سوار کامیونها شدیم و به سمت خط حرکت کردیم. کمکم صدای انفجار و گلولههای توپ به گوش میرسید. ما که در اتاقک چوبی کامیون بودیم و چیزی نمیدیدیم، تنها از درزهای چوبی متوجه شدیم همهجا پوشیده از برف است. هر چند کیلومتر، سربازان ژاندارمری برای تأمین جاده ایستاده بودند. هرچه جلوتر میرفتیم، صدای گلوله و انفجار شدیدتر میشد. برای اینکه ستون پنجم از انتقال نیروها باخبر نشود و عملیات لو نرود، همه مجبور بودیم در کامیونها سکوت کنیم. جاده خاکی و پر از دستانداز بود، هوا بسیار سرد، و ترس تمام وجودمان را گرفته بود؛ هر لحظه ممکن بود یکی از گلولهها به کامیون اصابت کند و همهچیز نابود شود.
سرانجام پس از چند ساعت اضطراب و استرس، به محل مورد نظر رسیدیم و از کامیونها پیاده شدیم. برادر مزرجی نیروها را به صف کرد، مأموریت یگان و تذکرات لازم را توضیح داد و اعلام کرد منطقه آلوده به مواد شیمیایی است. هشدار داد کسی به اشیای برجا مانده، گلولههای عملنکرده یا مشکوک دست نزند و از محدودهٔ مشخصشده خارج نشود. همچنین دستور داد هر ده نفر یک چادر گروهی برپا کنند.
منطقهای که مستقر شدیم در دامنهٔ کوه، میان درختان بلوط و پوشیده از برف بود. هوا کمکم تاریک میشد و صدای گلولههای سنگین همچنان به گوش میرسید. باید پیش از تاریکی چادرها را برپا میکردیم. برفها را کنار زدیم، اما زیر برف همهجا گل و لوش بود. با زحمت فراوان چادرها را برپا کردیم، کف چادر پلاستیک پهن کردیم و روی آن زیلو انداختیم. با این حال، وقتی دراز میکشیدی، بدن مثل تابوت در گل فرو میرفت و تا صبح باید میلرزیدی و از سرما یخ میزدی.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 «میان آب»
خاکریز کمعمقی زده بودند. قرار بود توپ ضدهوایی را پشت آن مستقر کنیم تا اگر هلیکوپتر یا هواپیمایی آمد، جلویش را بگیریم؛ چون جلوتر از ما خاکریز نیروهای پیاده بود و باید از آنها محافظت میکردیم.
لودر که آمد و چند بیل خاک زد، آب از دو طرف خاکریز بالا زد. ناچار شدیم همانجا پشت خاکریز پناه بگیریم. نمیتوانستیم از توپ دور شویم؛ هر لحظه احتمال داشت هلیکوپترهای عراقی سر برسند.
وقت نماز شد. بچههای بسیجی که پشت توپ بودند گفتند:
«اینجا زمین خیس است، چه کار کنیم؟»
گفتم: «فرقی نمیکند؛ حتی اگر در آب هم باشیم، باید نماز را بخوانیم.»
با همان آب اطراف وضو گرفتند. پیش از آن دست و پایشان را خشک کردند. بعد، در همان آب ایستادند به نماز. مهر را در دست گرفته بودند و هنگام سجده، دست را بالاتر میبردند تا سجده انجام شود.
نماز که تمام شد، بچهها گفتند:
«هیچ نمازی تا به حال اینقدر به دل ما ننشسته بود.»
#خاطرات_کوتاه
@defae_moghadas
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «شهیدان گمنام، ستارههای خاموشی که نامشان بر سنگ نیست اما یادشان در دلها میدرخشد،
و مادران چشمبهراه، با دستان لرزان و نگاه خسته هنوز در انتظار آغوشی که هرگز بازنشد،
این روایتهای بیپایان غربت و شرف، جوانان وطن است که با اشک و افتخار نوشته میشود.»
👈 از دست ندهید
کلیپی زیبا از همراهی مادران و خواهران با شهیدی گمنام
#کلیپ #شهید
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۵۵
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ عصر آن روز، مجلس عزاداری و روضهخوانی برای امام حسین برپا شد. محمود ژولیده و داوود عابدی روضه خواندند. در میان شلوغی و سینهزنی، کسی صدایم زد:
«کاظم و حسن بهمنی پشت چادر هستند، اگر میخواهی ببینیشان بیا.»
گفتم: «باید صبر کنید تا روضه تمام شود.»
چند دقیقه بعد، گریهها فرو نشست و حالی بهمان دست داد. بلند شدم و بیرون رفتم؛ دیدم کاظم و حسن در حال رفتناند. صدایشان کردم، برگشتند، سلام و علیک کردیم و به زور به داخل چادر آوردمشان. عباس پوراحمد برایمان چای آورد.
حسن گرفته و پریشان بود. پرسیدم: «چرا نیروی آزاد شدهای؟ تو فرماندهی کاربلد و توانایی هستی، باید مسئولیت بگیری تا کارها پیش برود.»
گفت: «سیدجان، ما دنبال منصب نبودهایم و نیستیم. با کسی معامله نکردهایم که امتیاز بگیریم. اگر بگویند کفش جفت کن، میگوییم یا علی؛ بگویند فرمانده شو، میگوییم یا علی؛ بگویند کنار برو، باز هم میگوییم یا علی. اما خواستم بفهمانم که ما بیخبر نیستیم. ما مرد جنگیم، آمدهایم بجنگیم؛ اما در شیوه جنگیدن با شما حرف داریم. باید آموزشها گستردهتر شود؛ سنگرسازی و دفاع شخصی تقویت گردد؛ تیراندازها اصولی آموزش ببینند. کار باید حساب و کتاب داشته باشد.»
نیم ساعتی از درد دل گفتیم. سپس حسن برخاست. همدیگر را در آغوش گرفتیم و حلالیت طلبیدیم. او با حالی زار و خراب رفت؛ خراب بود چون عاشق بود. عشق نام و ننگ نمیشناسد. روحش دیگر در جسم نمیگنجید. هیچکس در آن برهه او را درک نکرد. پیداست که برگشتنی در کارش نبود.
پس از رفتن حسن، به چادری که بچهها نوحه میخواندند برگشتم. داوود آخر شب روضه حضرت ابوالفضل را خواند. تا زمان حرکت به خط مقدم، همه بیدار بودیم.
در آستانه عملیات، دیگر دستمال ابریشمی یا چفیه برایم فرقی نداشت. گیوه یا پوتین، هر چه بود میپوشیدم. آب از سرم گذشته بود؛ فقط میخواستم به خط بزنم. حتی دنبال قمقمه و سلاح هم نبودم. بیسلاح میرفتم و هر چه دستم میرسید، استفاده میکردم؛ نارنجک، آرپیجی... فقط میخواستم بجنگم.
نصف شب سوار کامیون شدیم و نزدیک صبح به لب آب رسیدیم. قایقها آماده بودند. پیش از سوار شدن، در دل تاریکی روبوسی و حلالیتطلبی کردیم. من بادگیر سبز پوشیده بودم، با کلاه کفسری و چکمه پلاستیکی تا زانو. میثم غفاری، قهرمان چرخ زورخانه با چشمهای سبز، گوشهای ساکت ایستاده بود و بچهها را نگاه میکرد.
یکییکی سوار قایقها شدیم؛ قایقها هم پارویی بودند و هم موتوری، هرکدام حدود دوازده نفر جا داشت. ما به تیمهای کوچک تقسیم شدیم و زیر لب شعری زمزمه میکردیم:
آن حسینی که خدا کرده دو صد تحسینش
او امیر است و بود خلق جهان مسکینش
آب مهریهی زهرا و لب شط فرات
تشنه جان داد که تا زنده بماند دینش
همهجا ساکت بود؛ تنها صدای زمزمه بچهها میآمد. در دل تاریکی و آبراه حرکت کردیم. هنوز از لب آب دور نشده بودیم که ناگهان رگبار تیرها روی آب نشست. سرها را پایین گرفتیم و به کف قایق چسبیدیم. انگار کمین دشمن همان نزدیکی بود و ما بیخبر. کار خدا بود که تیرها از کنار قایق گذشتند و تلفات ندادیم.
مسیر ما همان معبری بود که نیروهای اطلاعات عملیات پیشتر باز کرده بودند. اگر چپ یا راست میرفتیم، قایق به مین برخورد میکرد. انتقال نیروها به ساحل جنوبی جزیره مجنون تا نزدیک غروب طول کشید. گفتند: «وقتی قایق به ساحل رسید و پیاده شدید، باید تا تاریکی کامل صبر کنید.»
بچههایی که پیشتر رسیده بودند، با سرنیزه سنگرهای حفره روباهی کنده بودند و در آن پناه گرفته بودند. بعضی خوابیده بودند، بعضی پچپچ میکردند. کنار خاکریز، جنازهی هاشم حمامی ـ مسئول حمام گردان ـ افتاده بود؛ تیر مستقیم به سرش خورده بود. بچهها منتظر بودند قایقی او را عقب ببرد. هاشم بچهی ته غیاثی بود. مهدیپور هم مجروح بود؛ بعدها فهمیدم تا عقبه دوام آورده و سپس شهید شده است.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 انگار نه انگار
که ازت دو تا دنده شکسته
بین در و دیوار
🔸 با نوای
مهدی رسولی
السلام علیک
یا فاطمه زهرا سلام الله علیها
#کلیپ #نماهنگ #فاطمیه
@defae_moghadas
«داد زدم: نزن. و گلوله را بغل کردم تا از مسیر آتش عقبه بردارم، اما فندرسکی که دستش را روی گوشش گذاشته بود، با فشار زانویش توپ را شلیک کرد ... شلیک توپ همان و به هوا رفتن من همان! سرعت و فشار آتش عقبه مرا مثل توپ سبکی به هوا پرتاب کرد ... هیچ چیز از آن ثانیههای عجیب به یاد ندارم ... فقط یادم هست محکم به زمین افتادم در حالی که گردنم لای پاهایم گیر کرده بود! بوی عجیبی دماغم را پُر کرده بود. مخلوطی از بوی گوشت سوخته، باروت، خون و خاک ... بهتدریج صدای فریاد فندرسکی و دیگران هم به گوشم رسید. گریه میکردند، داد میزدند ... من تلاش میکردم سرم را از بین پاهایم خارج کنم، ولی نمیشد ... احساس میکردم مثل یک توپ گرد شدهام و اصلاً تحمل آن وضع را نداشتم. ناله میکردم: گردنم را بکشید بیرون ... اما این کار دقایقی طول کشید. وقتی سرم از آن حالت فشار خارج شد، دیدم همه گوشتهای تنم دارند میریزند. هیچ لباسی بر تنم نمانده بود. حتی نارنجکها و خشابهایی که به کمرم داشتم، ناپدید و شاید پودر شده بودند. بچهها به سر و صورتشان میزدند و گریه میکردند. من از لحظاتی قبل شهادتین میگفتم، اما هیچ نالهای از من بلند نبود. از بچگی همین طور بودم.»
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂
وقتی حاج قاسم خدا را به مهریه
حضرت زَهــۜــرا قسم میدهد..!
🌊 فرمانده لشکر بود، شبِ عملیات بچههای غواص را در سرما در کنار اروند جمع کرد و گفت: این آب را میبینید ؛ این آب مهریه فاطمه زهراست؛ خدا را به حق مهریه حضرت فاطمه (س) قسم بدید که امشب از این آب بگذرید و دل امام را شاد کنید...
#غواصان
#لشکر۴۱_ثارالله
#عملیات_والفجر_هشت
#سردار_دلها
@defae_moghadas