eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۶۶ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ اوایل تیرماه ۶۵، حاج محمد در اتاق فرماندهی منتظرم بود. وقتی وارد شدم، سلام کردم و نشستم. بلافاصله گفتم: «ما می‌خواهیم گردان میثم را راه بندازیم.» حاج محمد پرسید: «ما، یعنی تو و کی؟» گفتم: «من و اصغر ارسنجانی.» با شنیدن اسم اصغر، سرش را به علامت موافق تکان داد و گفت: «اصغر برای ما محترم است، شما هم جای خود دارید. الان اصغر مرخص شده؟» گفتم: «چند روزی هست که آمده، اما پایش هنوز می‌لنگد و باید دست به عصا راه برود.» حاج محمد گفت: «من با این طرح موافقم، اما باید موافقت آقا رحیم و شمخانی را بگیرم. در این فاصله، شما و اصغر بیایید طرح و عملیات کادر میثم را آماده کنید. اگر دو سه روز باید کادر را آماده کنم، فکر نکنم بشود؛ چون اول باید با حسین الله کرم هماهنگ کنم. چند تا از نیروهایی که می‌خواهم بیاورم به میثم، دست حسین هستند. الان وضع به هم ریخته و بچه‌ها اطلاعات عملیات را خوب اداره نمی‌کنند. ما یک اطلاعات عملیات خوب لازم داریم. شما و اصغر، بچه‌هایتان را از تیپ حر جمع کنید و چند تا نیرو هم ما به شما می‌دهیم. یک اطلاعات عملیات جوندار بزنید.» من باید با حسین هماهنگ کنم، چون نیروهای قدر دست حسین هستند. همان روز رفتم اسلام آباد غرب و ماجرای ملاقاتم با حاج محمد را با حسین در میان گذاشتم. حسین گفت: «از من می‌شنوی، این کار را نکن. اگر قرار بود ما اطلاعات عملیات دیگری درست کنیم، تیپ حر برای چه بود؟ اگر این کار را بکنی، آزادی عمل نداری و نمی‌توانی شب عملیات خط بشکنی. اختیار هیچ کاری را نداری. نیرو را می‌بری پای کار و برمی‌گردی عقبه. فعلاً پیگیر کار نشو. مدتی صبر کن تا ببینیم چطور می‌شود.» به حرف حسین گوش کردم و چند روزی مرخصی گرفتم. شنیدیم عملیات در راه است. با جواد مجلسی، سعید مجلسی و مهدی عموزاده ماشین شخصی حسین سازور را گرفتیم و به سمت غرب رفتیم. ماشین را در پادگان الله اکبر گذاشتیم و با تویوتا به سمت قرارگاه نجف رفتیم. حمید میرزایی، رابط ما بود. چند روز بعد، حدود نیمه تیرماه ۶۵، با چند نفر از دوستان به قرارگاه نجف در ارتفاعات اطراف کانی سخت رفتیم. بچه‌های تیپ حر، روبه‌روی ارتفاعات کنار رودخانه گاوی قرارگاه زده بودند. این رودخانه از نظر نظامی مهم بود و جاده دهلران - مهران از روی آن می‌گذشت. نیروها در تدارک عملیاتی مهم برای آزادسازی مهران بودند. در آنجا بچه‌های اطلاعات عملیات به تیم‌های چند نفره تقسیم شدند و قرار شد نیروها را در مراحل عملیات پای کار ببرند. شب اول عملیات کربلای یک، قرار شد محمود ژولیده، مرتضی بهزادی، علی نصرالله و حسن عسگری از لشکر ۱۰ سیدالشهدا و ۴۱ ثارالله را پای کار ببرند. من نیز جزو تیمی بودم که می‌بایست دو گردان از لشکر ۴۱ ثارالله کرمان را از تپه شنی به سمت باغ کشاورزی می‌بردیم و سپس با لشکر ۱۰ دست می‌دادیم. اما قبل از رسیدن ما به باغ کشاورزی، ساعت ۲ بعدازظهر از قرارگاه سیدالشهدا خبر رسید که کار گره خورده و این‌ها قرار بود شب عمل کنند. تیر اول که زده شد، عراقی‌ها دست‌ها را روی سر گذاشتند و تسلیم شدند. به ما گفتند: «شما می‌توانید برگردید عقبه.» ما برگشتیم و دم رودخانه دیدیم بیشتر از دویست اسیر گرفته‌اند. بچه‌ها کنار آب بازی می‌کردند و نارنجک می‌انداختند توی آب تا ماهی‌ها را بگیرند و کباب کنند. تعجب کردم. مگر قرار نبود این‌ها عملیات کنند؟ این چه وضعی است؟ بی‌سیم زدم به قرارگاه و پرسیدم چه خبر است؟ گفتند: «کار تو باغ کشاورزی قفل شده.» گفتم: «با حساب گرایی که من دارم، ۴۱ ثارالله پشت لشکر ۱۰ است.» گفتند: «پس دو گردانتان را بردارید و با آن‌ها دست بدهید.» ما یک گردان از لشکر ۴۱ ثارالله را برداشتیم و از پشت باغ کشاورزی رفتیم و نیم ساعت بعد پشت مواضع لشکر ۱۰ در آمدیم. ناگهان دیدم از وسط ما و موضع لشکر ۱۰ یک ستون نظامی سرش را پایین انداخته و می‌آید. گلنگدن کشیدیم و نشستیم. اول فکر کردیم ایرانی هستند، اما جلوتر که آمدند، دیدیم نه، عراقی هستند. یکی از بچه‌ها ناخودآگاه یک تیر به طرفشان زد. آن‌ها هم دست‌ها را روی سر گذاشتند و بی‌چک و چانه تسلیم شدند. عراقی‌ها مثل همیشه هول کرده بودند و وقتی هم می‌ترسیدند، دست و پایشان را بیشتر گم می‌کردند و تندتند عربی بلغور می‌کردند. سرجمع حدود چهارصد نفر می‌شدند. در این قصه یک طایفه عراقی اسیر گرفتیم و کار خیلی خوب پیش رفت. حاج حسین الله کرم آقا رحیم و آقای شمخانی را آورد تا از اسرا و شاهکار بچه‌ها در عملیات کربلای ۱ بازدید کنند. فرج اصفهانی، مسئول اسرا بود. عراقی‌ها پیراهن‌ها را کنده بودند و در هوا تاب می‌دادند و می‌گفتند: «یا خمینی... یا خمینی...» فرج اصفهانی عربی بلد بود و آن‌ها را به خط کرد و با ایشان حرف می‌زد.
تمرین می‌داد که بگویند: «یا علی نصرالله» یا «اکبر کلاهدوز.» وقتی آقا رحیم آمد، هفتصد نفر یکصدا گفتند: «یا علی نصرالله یا اکبر کلاهدوز...» آقا رحیم چشم‌هایش از تعجب گرد شد و گفت: «این‌ها چی می‌گویند؟» شب دوم، کار خوابید و منطقه تا حدی آرام شد؛ اما مرتضی بهزادی مرا کشید کنار و گفت: «امشب می‌خواهیم یک جایی برویم که عراق گارد ریاست جمهوری‌اش را آورده و منتظر است عملیات بخوابد و بریزد و مهران را پس بگیرد.» گفتم: «بابا، ولم کن... من نیروی اطلاعات عملیات هستم. الان باید بپیچم و بروم تهرون.» مرتضی نگذاشت بروم و مرا به زور به ارتفاعات آزاد شده مهران برد. گفت: «اگر نیایی، پشیمان می‌شوی.» ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شیران در بند ایرانی در منطقه حاج عمران «آزادگان، شکوه صبر و ایمان ایران در بند بعثی‌ها؛ قهرمانانی که زنجیرها را به پرچم عزت بدل کردند.» @defae_moghadas
خاک دل آنروز که می‌بیختند شبنمی از عشق در آن ریختند دل که به آن قطره غم‌اندود شد بود کبابی که نمک‌سود شد علامه طباطبایی شهدا کجایند تا ببینند خاک پایشان توتیای چشم شده، و در عشق بازی با آن، از هم سبقت می‌جویند @defae_moghadas
🍂 نکات تاریخی جنگ ده شهید یک خاکریز در عملیات بیت المقدس در موقعیتی قرار گرفته بودیم که اگر یک خاکریز در آنجا ساخته می‌شد در پناه آن می‌توانستیم خاکریزهای دیگری بزنیم و کلاً در آن منطقه تثبیت شویم. عراقی‌ها در سیصد تا چهارصد متری ما بودند و گلوله مثل باران سمت ما می‌آمد. راننده بلدوزر می‌خواست اولین خاکریز را بزند که هنوز دو بیل خاک نریخته شهید شد. راننده بعدی رفت کار قبلی را ادامه داد و پنج دقیقه بعد او را هم شهید کردند. هشت نفر دیگر هم رفتند سراغ بلدوزر و هر کدام پنج دقیقه، ده دقیقه یا حداکثر یک ربع کار کردند و شهید شدند. آخرین نفر مسئول ترابری بود که خاکریز را تمام کرد و شهید شد. @defae_moghadas
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نوحه خوانی زیبای رزمندگان یزدی در منطقه جنوب -- فکه سال ۱۳۶۱ @defae_moghadas
🍂 سبک زندگی هدایی ─┅═༅𖣔○𖣔༅═┅─ 🔸 مهریه؛ قرآن و کتاب‌های شهید مطهری پسر خاله‌ام بود. یک روز آمد خانه‌مان با یک برگه پر از نوشته، پشت‌و‌رو. نشست کنار مادرم و گفت: «خاله، می‌شود چند دقیقه ما را تنها بگذارید، می خواهم شرایطم را بخوانم ببینم طاهره حاضره با من ازدواج کند یا نه؟» مادرم که رفت رو به رویم نشست. شرایطش را یکی یکی گفت. من هم چون از صمیم قلب دوستش داشتم قبول کردم. گفتم: «دوست دارم مهریه ام یک جلد کلام الله مجید باشد» گفت: «یک جلد قرآن و یک دور کتب شهید مطهری.» شهید یونس زنگی آباد ─┅═༅𖣔༅═┅─ 🔸 هدیه دادن کت دامادی در شب عروسی عقدمان خیلی ساده بود و بی تکلف؛ همان طور که احمد می خواست. خواستند خطبه عقد را بخوانند دیدم کت تنش نیست. گفتم: «پس کتت کو؟» گفت: «یکی از بچه ها مراسم عقدش بود؛ ولی کت دامادی نداشت، کتم را هدیه دادم.» شهید احمد رحیمی ─┅═༅𖣔༅═┅─ 🔸 عروسی با یک شام ساده شب عقد کلی سنت شکنی کردیم. سفره نینداختیم، یک سجاده پهن کردیم رو به قبله، یک جلد قرآن هم مقابلش. مهریه را هم برخلاف آن زمان سنگین نگرفتیم، اما مراسممان شلوغ بود. همه را دعوت کرده بودیم، البته نه برای ریخت و پاش، برای اینکه سادگی ازدواجمان را ببینند، اینکه می شود ساده ازدواج کرد و خوشبخت بود. عروسیمان هم از این ساده تر بود. اصلا مراسمی نبود. شب نیمه شعبان، خانواده علی آمدند خانه ما، دور هم شام خوردیم، بعد هم من و علی رفتیم خانه بخت. شهید علی نیلچیان عکس، سردار شهید احمد سوداگر @defae_moghadas
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 السّلام علیکِ یا امّ الوفاء ، امّ العباس، قمر بنی هاشم ، یا امّ البنین. وفات حضرت ام البنین ، مادر حضرت عباس (علیه السلام) تسلیت باد. @defae_moghadas
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ 🍂 حیرت شبکه‌های ضدایرانی از کپی‌برداری پهپاد شاهد ۱۳۶ ایران توسط آمریکا! 🔹تیتر نخست تلویزیون‌های غربی: توانایی و تکنولوژی نظامی ایران، ارتش آمریکا را به زانو درآورده و آن را مجبور به کپی‌برداری و مهندسی معکوس پهپاد ایرانی کرده است! @defae_moghadas
🍂 روایت ماووت خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ در دل آتش خودروها به راه افتادند و پس از چند ساعت طی مسیر، مشخص شد که ما به جبهه شمالی می‌رویم. به محض رسیدن، دستور دادند تا از خودروها پیاده شویم. من به همراه گروهی دیگر از سربازان پیاده شدیم و به طرف مقر یگان به راه افتادیم. در آنجا تعدادی اتاقک شبیه لانه سگ مشاهده کردم. هنگامی که در مورد این اتاقک‌ها از یکی از درجه‌داران سؤال کردم، گفت: «عزیز من، این‌ها هم اتاق خواب، هم اتاق پذیرایی و هم اتاق غذاخوری هستند.» در ابتدا تصور کردم که او مرا به تمسخر گرفته، اما وقتی صحت و سقم قضیه را از دوستم جویا شدم، او نیز تأیید کرد که این اتاقک‌ها واقعاً چنین کاربردی دارند و مهم‌تر از آن، همین اتاقکی که مورد پسندت نیست، تو را از تیررس دشمن حفاظت می‌کند. در این هنگام، یکی از نظامیان عراقی که ستوانیار بود، وارد شد و گفت: «برخیزید و به محل‌های خود بروید!» من به همراه دوستم به محل مورد نظر رفتیم. در آنجا گروهی از سربازان را مشاهده کردیم که دایره‌وار کنار هم نشسته بودند. از آن‌ها پرسیدم که موضوع چیست؟ یکی از آن‌ها در پاسخ گفت: «منتظر صدور فرمان هستیم.» بعد از نیم ساعت، فرمانده پادگان وارد منطقه شد و با صدای بلند دستور داد که همگی به پا خیزیم و خبردار بایستیم و گفت: «همگی باید به بهترین وجه به جناب فرمانده ادای احترام کنید.» اندکی بعد، فرمانده از راه رسید. او درست شبیه به یک گاو شیرده، چاق و دارای شکمی بزرگ بود و تعدادی سرباز سبیل کلفت نیز او را همراهی می‌کردند. @defae_moghadas
🍂 پس از ادای احترام و سلام نظامی، لب به سخن گشود و گفت: «هر کس از میدان نبرد پا به فرار بگذارد، تیرباران می‌شود... شما تا دقایقی دیگر عازم گردان‌های مستقر در مرز خواهید شد.» اندکی بعد ما را در آن گردان‌ها تقسیم کردند و من شدم جزء گروهان هفتم از گردان سوم. گروهان ما در فاصله ۸۰۰ متری نیروهای ایرانی قرار داشت و ترس و وحشت عظیمی تمام وجودم را فرا گرفت، زیرا مدام مانند پرنده‌های وحشی مورد اصابت خمپاره‌ها و تک‌تیراندازها قرار می‌گرفتیم. دو روز بعد، تلگرافی فوری از سوی فرماندهی کل مبنی بر اعزام گردان ما به جبهه «ماوت» واصل شد. منطقه مزبور به دست نیروهای ایرانی افتاده بود و ما دیگر امید زنده ماندن را از دست دادیم. به محض رسیدن، دستور حمله و آزادسازی مواضعی که در بالای قله‌ها در تصرف نیروهای ایرانی بود، صادر شد. نیروهای عراقی که در آن منطقه مستقر بودند، به ما اطلاع دادند که یکی از تیپ‌های ایرانی به نام تیپ ۵۵ هوابرد که از شجاعت و توانایی‌های رزمی بالایی برخوردار است، در این منطقه قرار دارد. با شنیدن این خبر، وحشت شدیدی به من دست داد، به ویژه اینکه ما در آستانه صدور فرمان حمله قرار داشتیم. دقایقی بعد، فرمان حمله صادر شد و آتشبارهای ما مواضع نیروهای ایرانی را زیر گلوله‌باران شدید قرار دادند. ما هم اقدام به بالا رفتن از ارتفاع کردیم. نیروهای ایرانی دست به عقب‌نشینی زدند و ما بدون مقاومت قابل ملاحظه‌ای به بالای قله رسیدیم. در آن هنگام، فرمانده نیروهای عراقی اطلاع داد که گردان تکاور ما مواضع ایرانی‌ها را به تصرف خود درآورده و این پیروزی را به آن‌ها تبریک گفت. اما نیم ساعت بعد، نیروهای ایرانی مواضع ما را زیر آتش سنگین خود قرار دادند که منجر به از بین رفتن بیش از ۷۰٪ از افراد گردان گردید. در این عملیات، پانزده تن از نیروهای ایرانی توسط گروهی از افراد یکی از گروهان‌های دیگر به اسارت درآمدند. فرمانده گردان که فردی جنایتکار بود، دستور داد تا اسرا را اعدام نمایند، اما این دستور اجرا نشد، زیرا در آن لحظه فرمانده عملیاتی وارد منطقه شد و دستور داد تا اسرا را به پشت جبهه تخلیه نمایند. پس از گذشت چهل و هشت ساعت، نیروهای ایرانی دست به یک ضد حمله شدید و غافلگیرانه زدند و باقیمانده نیروهای ما را در منطقه تارومار کردند. نیروهای ما تا نزدیکی‌های سلیمانیه عقب‌نشینی کردند تا دوباره بازسازی شوند. مدت بیست روز در آنجا مستقر شدیم و به انجام تمرینات و آموزش‌های طاقت‌فرسا پرداختیم. تا اینکه دستور دادند عازم منطقه کوجار شویم. خودروهای حامل نفرات شبانه به حرکت درآمدند، زیرا هرگونه نقل و انتقالی در آن منطقه در روز ممنوع بود. @defae_moghadas