خاک دل آنروز که میبیختند
شبنمی از عشق در آن ریختند
دل که به آن قطره غماندود شد
بود کبابی که نمکسود شد
علامه طباطبایی
شهدا کجایند تا ببینند
خاک پایشان توتیای چشم شده،
و در عشق بازی با آن،
از هم سبقت میجویند
#راهیان_نور
@defae_moghadas
🍂 نکات تاریخی جنگ
ده شهید
یک خاکریز
در عملیات بیت المقدس در موقعیتی قرار گرفته بودیم که اگر یک خاکریز در آنجا ساخته میشد در پناه آن میتوانستیم خاکریزهای دیگری بزنیم و کلاً در آن منطقه تثبیت شویم. عراقیها در سیصد تا چهارصد متری ما بودند و گلوله مثل باران سمت ما میآمد. راننده بلدوزر میخواست اولین خاکریز را بزند که هنوز دو بیل خاک نریخته شهید شد. راننده بعدی رفت کار قبلی را ادامه داد و پنج دقیقه بعد او را هم شهید کردند. هشت نفر دیگر هم رفتند سراغ بلدوزر و هر کدام پنج دقیقه، ده دقیقه یا حداکثر یک ربع کار کردند و شهید شدند. آخرین نفر مسئول ترابری بود که خاکریز را تمام کرد و شهید شد.
#نکات_تاریخی_جنگ
@defae_moghadas
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نوحه خوانی زیبای رزمندگان یزدی
در منطقه جنوب -- فکه
سال ۱۳۶۱
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 سبک زندگی هدایی
─┅═༅𖣔○𖣔༅═┅─
🔸 مهریه؛ قرآن و کتابهای شهید مطهری
پسر خالهام بود. یک روز آمد خانهمان با یک برگه پر از نوشته، پشتورو. نشست کنار مادرم و گفت: «خاله، میشود چند دقیقه ما را تنها بگذارید، می خواهم شرایطم را بخوانم ببینم طاهره حاضره با من ازدواج کند یا نه؟»
مادرم که رفت رو به رویم نشست. شرایطش را یکی یکی گفت. من هم چون از صمیم قلب دوستش داشتم قبول کردم. گفتم: «دوست دارم مهریه ام یک جلد کلام الله مجید باشد» گفت: «یک جلد قرآن و یک دور کتب شهید مطهری.»
شهید یونس زنگی آباد
─┅═༅𖣔༅═┅─
🔸 هدیه دادن کت دامادی در شب عروسی
عقدمان خیلی ساده بود و بی تکلف؛ همان طور که احمد می خواست. خواستند خطبه عقد را بخوانند دیدم کت تنش نیست. گفتم: «پس کتت کو؟» گفت: «یکی از بچه ها مراسم عقدش بود؛ ولی کت دامادی نداشت، کتم را هدیه دادم.»
شهید احمد رحیمی
─┅═༅𖣔༅═┅─
🔸 عروسی با یک شام ساده
شب عقد کلی سنت شکنی کردیم. سفره نینداختیم، یک سجاده پهن کردیم رو به قبله، یک جلد قرآن هم مقابلش. مهریه را هم برخلاف آن زمان سنگین نگرفتیم، اما مراسممان شلوغ بود. همه را دعوت کرده بودیم، البته نه برای ریخت و پاش، برای اینکه سادگی ازدواجمان را ببینند، اینکه می شود ساده ازدواج کرد و خوشبخت بود.
عروسیمان هم از این ساده تر بود. اصلا مراسمی نبود. شب نیمه شعبان، خانواده علی آمدند خانه ما، دور هم شام خوردیم، بعد هم من و علی رفتیم خانه بخت.
شهید علی نیلچیان
عکس، سردار شهید احمد سوداگر
#خاطرات_کوتاه #والفجر_مقدماتی
@defae_moghadas
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 السّلام علیکِ یا امّ الوفاء ، امّ العباس، قمر بنی هاشم ، یا امّ البنین.
وفات حضرت ام البنین ، مادر حضرت عباس (علیه السلام) تسلیت باد.
#کلیپ
@defae_moghadas
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 حیرت شبکههای ضدایرانی از کپیبرداری پهپاد شاهد ۱۳۶ ایران توسط آمریکا!
🔹تیتر نخست تلویزیونهای غربی: توانایی و تکنولوژی نظامی ایران، ارتش آمریکا را به زانو درآورده و آن را مجبور به کپیبرداری و مهندسی معکوس پهپاد ایرانی کرده است!
#جبهه_مقاومت
@defae_moghadas
🍂 روایت ماووت
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
در دل آتش خودروها به راه افتادند و پس از چند ساعت طی مسیر، مشخص شد که ما به جبهه شمالی میرویم. به محض رسیدن، دستور دادند تا از خودروها پیاده شویم. من به همراه گروهی دیگر از سربازان پیاده شدیم و به طرف مقر یگان به راه افتادیم. در آنجا تعدادی اتاقک شبیه لانه سگ مشاهده کردم. هنگامی که در مورد این اتاقکها از یکی از درجهداران سؤال کردم، گفت: «عزیز من، اینها هم اتاق خواب، هم اتاق پذیرایی و هم اتاق غذاخوری هستند.» در ابتدا تصور کردم که او مرا به تمسخر گرفته، اما وقتی صحت و سقم قضیه را از دوستم جویا شدم، او نیز تأیید کرد که این اتاقکها واقعاً چنین کاربردی دارند و مهمتر از آن، همین اتاقکی که مورد پسندت نیست، تو را از تیررس دشمن حفاظت میکند. در این هنگام، یکی از نظامیان عراقی که ستوانیار بود، وارد شد و گفت: «برخیزید و به محلهای خود بروید!» من به همراه دوستم به محل مورد نظر رفتیم. در آنجا گروهی از سربازان را مشاهده کردیم که دایرهوار کنار هم نشسته بودند. از آنها پرسیدم که موضوع چیست؟ یکی از آنها در پاسخ گفت: «منتظر صدور فرمان هستیم.» بعد از نیم ساعت، فرمانده پادگان وارد منطقه شد و با صدای بلند دستور داد که همگی به پا خیزیم و خبردار بایستیم و گفت: «همگی باید به بهترین وجه به جناب فرمانده ادای احترام کنید.» اندکی بعد، فرمانده از راه رسید. او درست شبیه به یک گاو شیرده، چاق و دارای شکمی بزرگ بود و تعدادی سرباز سبیل کلفت نیز او را همراهی میکردند.
#خاطرات_اسرای_عراقی
@defae_moghadas
🍂 پس از ادای احترام و سلام نظامی، لب به سخن گشود و گفت: «هر کس از میدان نبرد پا به فرار بگذارد، تیرباران میشود... شما تا دقایقی دیگر عازم گردانهای مستقر در مرز خواهید شد.»
اندکی بعد ما را در آن گردانها تقسیم کردند و من شدم جزء گروهان هفتم از گردان سوم. گروهان ما در فاصله ۸۰۰ متری نیروهای ایرانی قرار داشت و ترس و وحشت عظیمی تمام وجودم را فرا گرفت، زیرا مدام مانند پرندههای وحشی مورد اصابت خمپارهها و تکتیراندازها قرار میگرفتیم.
دو روز بعد، تلگرافی فوری از سوی فرماندهی کل مبنی بر اعزام گردان ما به جبهه «ماوت» واصل شد. منطقه مزبور به دست نیروهای ایرانی افتاده بود و ما دیگر امید زنده ماندن را از دست دادیم. به محض رسیدن، دستور حمله و آزادسازی مواضعی که در بالای قلهها در تصرف نیروهای ایرانی بود، صادر شد. نیروهای عراقی که در آن منطقه مستقر بودند، به ما اطلاع دادند که یکی از تیپهای ایرانی به نام تیپ ۵۵ هوابرد که از شجاعت و تواناییهای رزمی بالایی برخوردار است، در این منطقه قرار دارد. با شنیدن این خبر، وحشت شدیدی به من دست داد، به ویژه اینکه ما در آستانه صدور فرمان حمله قرار داشتیم. دقایقی بعد، فرمان حمله صادر شد و آتشبارهای ما مواضع نیروهای ایرانی را زیر گلولهباران شدید قرار دادند. ما هم اقدام به بالا رفتن از ارتفاع کردیم. نیروهای ایرانی دست به عقبنشینی زدند و ما بدون مقاومت قابل ملاحظهای به بالای قله رسیدیم. در آن هنگام، فرمانده نیروهای عراقی اطلاع داد که گردان تکاور ما مواضع ایرانیها را به تصرف خود درآورده و این پیروزی را به آنها تبریک گفت. اما نیم ساعت بعد، نیروهای ایرانی مواضع ما را زیر آتش سنگین خود قرار دادند که منجر به از بین رفتن بیش از ۷۰٪ از افراد گردان گردید. در این عملیات، پانزده تن از نیروهای ایرانی توسط گروهی از افراد یکی از گروهانهای دیگر به اسارت درآمدند. فرمانده گردان که فردی جنایتکار بود، دستور داد تا اسرا را اعدام نمایند، اما این دستور اجرا نشد، زیرا در آن لحظه فرمانده عملیاتی وارد منطقه شد و دستور داد تا اسرا را به پشت جبهه تخلیه نمایند. پس از گذشت چهل و هشت ساعت، نیروهای ایرانی دست به یک ضد حمله شدید و غافلگیرانه زدند و باقیمانده نیروهای ما را در منطقه تارومار کردند. نیروهای ما تا نزدیکیهای سلیمانیه عقبنشینی کردند تا دوباره بازسازی شوند. مدت بیست روز در آنجا مستقر شدیم و به انجام تمرینات و آموزشهای طاقتفرسا پرداختیم. تا اینکه دستور دادند عازم منطقه کوجار شویم. خودروهای حامل نفرات شبانه به حرکت درآمدند، زیرا هرگونه نقل و انتقالی در آن منطقه در روز ممنوع بود.
#خاطرات_اسرای_عراقی
@defae_moghadas
🍂 نیروهای ایرانی کوچکترین حرکتی را زیر نظر داشتند و مرتباً یگانهای عراقی را زیر آتش قرار میدادند و روزانه ۱۰ تا ۱۵ تن از نیروهای عراقی کشته و یا مجروح میشدند. ما در مواضع خود در بالای قله مستقر شدیم. پس از شش ساعت دستور رسید که ایرانیها قصد حمله مجدد دارند. ساعت یک بعد از نیمه شب، نیروهای ایرانی حمله خود را آغاز کردند و ما نیز به مقابله با آنها پرداختیم. دیری نپایید که مواضع نیروهای ما یکی پس از دیگری به دست نیروهای ایرانی سقوط کرد و عراقیها با دادن تلفات عقبنشینی کردند. تنها گروهان ما بود که به مقاومت خود ادامه داد. نیروهای ایرانی هر لحظه به ما نزدیکتر میشدند و با ندای «الله اکبر» خود توان مقاومت را از ما سلب میکردند. در آن لحظات، من با خود میگفتم: «خدا یا، این چه نیرویی است؟ آیا جادو است یا نیروی ملکوتی؟» ما هیچ راهی در مقابل خود ندیدیم جز اینکه دستان خود را به علامت تسلیم بالا ببریم. در این هنگام، یک رزمنده ایرانی با ابهت تمام به ما نزدیک شد. وحشت شدیدی تمام وجودمان را فرا گرفت و همه در این فکر بودیم که سرنوشت تلخ ما فرا رسیده و خواهناخواه کشته خواهیم شد. اما هنگامی که او به نزد ما آمد، جملهای را بر زبان آورد که شنیدن آن آرزوی هر اسیری بود. او گفت: «ما مسلمانیم... اینجا سرزمین امام است... در سرزمین خمینی هیچ خطری شما را تهدید نمیکند... نترسید.» نیروهای ایرانی با آغوش باز و چهرهای خندان از ما استقبال کردند. ما محبت و وفا و اخلاص واقعی را در آنها لمس کردیم و به راستی آنها دارای خلق و خوی اهل بیت (ع) بودند.
#خاطرات_اسرای_عراقی
@defae_moghadas
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ابومریم
اعجوبه اطلاعاتی
🔸 سردار شهید حمید تقویفر
دکتر کوشکی
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۷
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ گذر چهاردهم
اواسط مرداد ۱۳۶۵ (اواسط مرداد ۱۳۶۵)، از طریق مسئول ستاد لشکر پیغام دادم به حاجمحمد که میخواهم او را ببینم. یکیدو روز بعد، مسئول ستاد خبر داد: «حاجمحمد آماده است شما را ببیند.»
به دوکوهه و اتاق فرماندهی رفتم. حاجمحمد نشسته بود. سلام کردم و کنار او نشستم. پرسید: «کار گردان میثم به کجا رسید؟ اصغر چه شد؟»
گفتم: «منتظر جا هستم و کادر را هم در نظر دارم. اصغر هم میآید.»
گفت: «کادرت را جمع کن. چون ساختمانهای دوکوهه پر است، باشگاه افسران مال شما. اما قبلش یک چیزی هست که روم نمیشود بگویم...»
گفتم: «بگو حاجی.»
گفت: «هم تو، هم اصغر… پاتون ناقصه. شب عملیات نمیتونید ستون بکشید.»
گفتم: «خیالی نیست. کرمِ مرتضیعلی، هیچچی کم نداریم. حسین طاهری، مسئول آموزش پادگان امام حسین، بچهمحل ماست. او را میآورم و ستونکشی و آموزش و رزم را میسپارم به او. حسین خودش اندازهی ده تا فرمانده گردان کار میکند.»
گفت: «قبول دارم.»
گفتم: «پس حالا که قبول کردید، من هم دو شرط دارم.»
گفت: «بگو.»
گفتم: «اول، اسم گردان فقط باید میثم تمّار باشد. دوم، الان تو لشکر تهران جوری شده که هر کس پیراهنش را درمیآورد و سینه میزند، بهش گیر میدهند. مثلاً رضا پوراحمد، محمد طاهری، مصطفی ملکی و محمد زمانی را توبیخ کردهاند. چرا؟ مگر ظهر عاشورا لخت شدن و سینه زدن چه ایرادی دارد؟ من میخواهم بچهها هر جور عشقشان است زندگی کنند. نمیخواهم به خاطر این چیزها تسویه بگیرند و برگردند تهران. اگر شما راضی باشید، میخواهم این ورِ قضیه را برایشان باز کنم. اینها آمدهاند بجنگند؛ معلوم نیست زنده بمانند یا نه.»
گفت: «این چیزهایی که میگویی آقا سید، به فرمانده گردان مربوط میشود. اما در مسائل نظامی باید همهمان یک راه برویم. هدف باید یکی باشد. ما هم از بالادستیها حرفها را میگیریم و اجرا میکنیم.»
حدود یک ساعت بحث کردیم. بعد از او جدا شدم و رفتم جای گردان را ببینم. باشگاه افسران تهِ تهِ دوکوهه، کنار ساختمان ترابری بود؛ پشتش بیابان برهوت. یک سالن نیمهکارهی یکطبقه، حدود پانصد متر، با چهار اتاق و دو دستشویی. اول کار چند نفر را فرستادم کانال زدند و پنج دستشویی ساختند و دستی به سر و گوش ساختمان کشیدند.
بعد به قرارگاه لشکر ۱۰ پیش ابراهیم کساییان و عزیز رحیمی رفتم. ابراهیم روزگاری فرمانده گردان میثم بود. هر دو از یلان جنگ بودند و زحمت زیادی کشیده بودند.
سلام و علیک کردیم. قضیهی برپایی میثم را گفتم و اضافه کردم: «آمدهام از شما رخصت بگیرم. شما بزرگترید و در فرهنگ داشها رسم است که به پیشکسوت حرمت بگذاریم.»
ابراهیم گفت: «میثم مثل خانهی من میماند. دویست تا از بهترین بچههایم در میثم شهید شدهاند.»
در همان گیرودارِ برپایی گردان و جذب نیرو، حسین سازور ـ مداح و خواننده ـ که قرار بود به گردان میثم بیاید، مرا دید و گفت: «حاجخانم رجایی کارت داره؛ یه تلفن به ایشون بزن.»
من از زمان کار در نخستوزیری با حاجخانم رجایی آشنایی قدیمی داشتم. خانوادهای ریشهدار و مؤمن بودند. آقای رجایی یک پسر داشت به نام کمال؛ هفدهساله، و برعکس پدرِ سر به زیر و محجوبش، بسیار بازیگوش و شیطان. خانم رجایی، فاطمه را میشناخت و در کارهای خیر مؤسسهی ایتام شرکت میکرد؛ مثل خود آقای رجایی، یتیمنواز و مردمدوست بود.
تلفن زدم. حاجخانم گوشی را برداشت.
گفتم: «سلام حاجخانم، سیدابوالفضل هستم.»
گفت: «آقا سید، سلام. خوب شد تلفن زدی. یک زحمت داشتم. کمال الان هفدهساله شده؛ بالغ است و بازیگوش. همهاش میگوید موتور میخواهم. تو این وضعیت جنگ و بههمریختگی مملکت، صلاح نمیدانم در شهر بماند. اگر میتوانی یک سر بیا تهران و باهاش حرف بزن. اگر راضی شد، با خودت ببرش منطقه. البته یک مدت پشت جبهه نگهش دار تا کار یاد بگیرد.»
بهخاطر ارادتی که به آقای رجایی داشتم، فردا به تهران برگشتم و مستقیم رفتم خانهی ایشان. کمال را برداشتم و به محل بردم تا مسجد و بسیج محله را ببیند. به او گفتم: «من یک موتور تریل ۲۵۰ دارم. اگر با من به منطقه بیایی، موتور را میدهم دست خودت باشد.»
گفت: «باشه، میآم.»
گفتم: «موتور را با قطار میبریم دوکوهه؛ خودمان هم با قطار میرویم.»
کمال بچهای ریشهدار و باطندار بود و حرفم را قبول داشت. با من به منطقه آمد. چون عشق موتور داشت، یک موتور آببندینشده داشتیم که دادم به او. کمال شد پیک گردان. حضورش در گردان میثم برای نیروها هم خیلی خوب بود؛ بچهها روحیه میگرفتند وقتی میدیدند پسر رئیسجمهوری هم آمده.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐