🍂 روایت ماووت
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
در دل آتش خودروها به راه افتادند و پس از چند ساعت طی مسیر، مشخص شد که ما به جبهه شمالی میرویم. به محض رسیدن، دستور دادند تا از خودروها پیاده شویم. من به همراه گروهی دیگر از سربازان پیاده شدیم و به طرف مقر یگان به راه افتادیم. در آنجا تعدادی اتاقک شبیه لانه سگ مشاهده کردم. هنگامی که در مورد این اتاقکها از یکی از درجهداران سؤال کردم، گفت: «عزیز من، اینها هم اتاق خواب، هم اتاق پذیرایی و هم اتاق غذاخوری هستند.» در ابتدا تصور کردم که او مرا به تمسخر گرفته، اما وقتی صحت و سقم قضیه را از دوستم جویا شدم، او نیز تأیید کرد که این اتاقکها واقعاً چنین کاربردی دارند و مهمتر از آن، همین اتاقکی که مورد پسندت نیست، تو را از تیررس دشمن حفاظت میکند. در این هنگام، یکی از نظامیان عراقی که ستوانیار بود، وارد شد و گفت: «برخیزید و به محلهای خود بروید!» من به همراه دوستم به محل مورد نظر رفتیم. در آنجا گروهی از سربازان را مشاهده کردیم که دایرهوار کنار هم نشسته بودند. از آنها پرسیدم که موضوع چیست؟ یکی از آنها در پاسخ گفت: «منتظر صدور فرمان هستیم.» بعد از نیم ساعت، فرمانده پادگان وارد منطقه شد و با صدای بلند دستور داد که همگی به پا خیزیم و خبردار بایستیم و گفت: «همگی باید به بهترین وجه به جناب فرمانده ادای احترام کنید.» اندکی بعد، فرمانده از راه رسید. او درست شبیه به یک گاو شیرده، چاق و دارای شکمی بزرگ بود و تعدادی سرباز سبیل کلفت نیز او را همراهی میکردند.
#خاطرات_اسرای_عراقی
@defae_moghadas
🍂 پس از ادای احترام و سلام نظامی، لب به سخن گشود و گفت: «هر کس از میدان نبرد پا به فرار بگذارد، تیرباران میشود... شما تا دقایقی دیگر عازم گردانهای مستقر در مرز خواهید شد.»
اندکی بعد ما را در آن گردانها تقسیم کردند و من شدم جزء گروهان هفتم از گردان سوم. گروهان ما در فاصله ۸۰۰ متری نیروهای ایرانی قرار داشت و ترس و وحشت عظیمی تمام وجودم را فرا گرفت، زیرا مدام مانند پرندههای وحشی مورد اصابت خمپارهها و تکتیراندازها قرار میگرفتیم.
دو روز بعد، تلگرافی فوری از سوی فرماندهی کل مبنی بر اعزام گردان ما به جبهه «ماوت» واصل شد. منطقه مزبور به دست نیروهای ایرانی افتاده بود و ما دیگر امید زنده ماندن را از دست دادیم. به محض رسیدن، دستور حمله و آزادسازی مواضعی که در بالای قلهها در تصرف نیروهای ایرانی بود، صادر شد. نیروهای عراقی که در آن منطقه مستقر بودند، به ما اطلاع دادند که یکی از تیپهای ایرانی به نام تیپ ۵۵ هوابرد که از شجاعت و تواناییهای رزمی بالایی برخوردار است، در این منطقه قرار دارد. با شنیدن این خبر، وحشت شدیدی به من دست داد، به ویژه اینکه ما در آستانه صدور فرمان حمله قرار داشتیم. دقایقی بعد، فرمان حمله صادر شد و آتشبارهای ما مواضع نیروهای ایرانی را زیر گلولهباران شدید قرار دادند. ما هم اقدام به بالا رفتن از ارتفاع کردیم. نیروهای ایرانی دست به عقبنشینی زدند و ما بدون مقاومت قابل ملاحظهای به بالای قله رسیدیم. در آن هنگام، فرمانده نیروهای عراقی اطلاع داد که گردان تکاور ما مواضع ایرانیها را به تصرف خود درآورده و این پیروزی را به آنها تبریک گفت. اما نیم ساعت بعد، نیروهای ایرانی مواضع ما را زیر آتش سنگین خود قرار دادند که منجر به از بین رفتن بیش از ۷۰٪ از افراد گردان گردید. در این عملیات، پانزده تن از نیروهای ایرانی توسط گروهی از افراد یکی از گروهانهای دیگر به اسارت درآمدند. فرمانده گردان که فردی جنایتکار بود، دستور داد تا اسرا را اعدام نمایند، اما این دستور اجرا نشد، زیرا در آن لحظه فرمانده عملیاتی وارد منطقه شد و دستور داد تا اسرا را به پشت جبهه تخلیه نمایند. پس از گذشت چهل و هشت ساعت، نیروهای ایرانی دست به یک ضد حمله شدید و غافلگیرانه زدند و باقیمانده نیروهای ما را در منطقه تارومار کردند. نیروهای ما تا نزدیکیهای سلیمانیه عقبنشینی کردند تا دوباره بازسازی شوند. مدت بیست روز در آنجا مستقر شدیم و به انجام تمرینات و آموزشهای طاقتفرسا پرداختیم. تا اینکه دستور دادند عازم منطقه کوجار شویم. خودروهای حامل نفرات شبانه به حرکت درآمدند، زیرا هرگونه نقل و انتقالی در آن منطقه در روز ممنوع بود.
#خاطرات_اسرای_عراقی
@defae_moghadas
🍂 نیروهای ایرانی کوچکترین حرکتی را زیر نظر داشتند و مرتباً یگانهای عراقی را زیر آتش قرار میدادند و روزانه ۱۰ تا ۱۵ تن از نیروهای عراقی کشته و یا مجروح میشدند. ما در مواضع خود در بالای قله مستقر شدیم. پس از شش ساعت دستور رسید که ایرانیها قصد حمله مجدد دارند. ساعت یک بعد از نیمه شب، نیروهای ایرانی حمله خود را آغاز کردند و ما نیز به مقابله با آنها پرداختیم. دیری نپایید که مواضع نیروهای ما یکی پس از دیگری به دست نیروهای ایرانی سقوط کرد و عراقیها با دادن تلفات عقبنشینی کردند. تنها گروهان ما بود که به مقاومت خود ادامه داد. نیروهای ایرانی هر لحظه به ما نزدیکتر میشدند و با ندای «الله اکبر» خود توان مقاومت را از ما سلب میکردند. در آن لحظات، من با خود میگفتم: «خدا یا، این چه نیرویی است؟ آیا جادو است یا نیروی ملکوتی؟» ما هیچ راهی در مقابل خود ندیدیم جز اینکه دستان خود را به علامت تسلیم بالا ببریم. در این هنگام، یک رزمنده ایرانی با ابهت تمام به ما نزدیک شد. وحشت شدیدی تمام وجودمان را فرا گرفت و همه در این فکر بودیم که سرنوشت تلخ ما فرا رسیده و خواهناخواه کشته خواهیم شد. اما هنگامی که او به نزد ما آمد، جملهای را بر زبان آورد که شنیدن آن آرزوی هر اسیری بود. او گفت: «ما مسلمانیم... اینجا سرزمین امام است... در سرزمین خمینی هیچ خطری شما را تهدید نمیکند... نترسید.» نیروهای ایرانی با آغوش باز و چهرهای خندان از ما استقبال کردند. ما محبت و وفا و اخلاص واقعی را در آنها لمس کردیم و به راستی آنها دارای خلق و خوی اهل بیت (ع) بودند.
#خاطرات_اسرای_عراقی
@defae_moghadas
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ابومریم
اعجوبه اطلاعاتی
🔸 سردار شهید حمید تقویفر
دکتر کوشکی
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۷
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ گذر چهاردهم
اواسط مرداد ۱۳۶۵ (اواسط مرداد ۱۳۶۵)، از طریق مسئول ستاد لشکر پیغام دادم به حاجمحمد که میخواهم او را ببینم. یکیدو روز بعد، مسئول ستاد خبر داد: «حاجمحمد آماده است شما را ببیند.»
به دوکوهه و اتاق فرماندهی رفتم. حاجمحمد نشسته بود. سلام کردم و کنار او نشستم. پرسید: «کار گردان میثم به کجا رسید؟ اصغر چه شد؟»
گفتم: «منتظر جا هستم و کادر را هم در نظر دارم. اصغر هم میآید.»
گفت: «کادرت را جمع کن. چون ساختمانهای دوکوهه پر است، باشگاه افسران مال شما. اما قبلش یک چیزی هست که روم نمیشود بگویم...»
گفتم: «بگو حاجی.»
گفت: «هم تو، هم اصغر… پاتون ناقصه. شب عملیات نمیتونید ستون بکشید.»
گفتم: «خیالی نیست. کرمِ مرتضیعلی، هیچچی کم نداریم. حسین طاهری، مسئول آموزش پادگان امام حسین، بچهمحل ماست. او را میآورم و ستونکشی و آموزش و رزم را میسپارم به او. حسین خودش اندازهی ده تا فرمانده گردان کار میکند.»
گفت: «قبول دارم.»
گفتم: «پس حالا که قبول کردید، من هم دو شرط دارم.»
گفت: «بگو.»
گفتم: «اول، اسم گردان فقط باید میثم تمّار باشد. دوم، الان تو لشکر تهران جوری شده که هر کس پیراهنش را درمیآورد و سینه میزند، بهش گیر میدهند. مثلاً رضا پوراحمد، محمد طاهری، مصطفی ملکی و محمد زمانی را توبیخ کردهاند. چرا؟ مگر ظهر عاشورا لخت شدن و سینه زدن چه ایرادی دارد؟ من میخواهم بچهها هر جور عشقشان است زندگی کنند. نمیخواهم به خاطر این چیزها تسویه بگیرند و برگردند تهران. اگر شما راضی باشید، میخواهم این ورِ قضیه را برایشان باز کنم. اینها آمدهاند بجنگند؛ معلوم نیست زنده بمانند یا نه.»
گفت: «این چیزهایی که میگویی آقا سید، به فرمانده گردان مربوط میشود. اما در مسائل نظامی باید همهمان یک راه برویم. هدف باید یکی باشد. ما هم از بالادستیها حرفها را میگیریم و اجرا میکنیم.»
حدود یک ساعت بحث کردیم. بعد از او جدا شدم و رفتم جای گردان را ببینم. باشگاه افسران تهِ تهِ دوکوهه، کنار ساختمان ترابری بود؛ پشتش بیابان برهوت. یک سالن نیمهکارهی یکطبقه، حدود پانصد متر، با چهار اتاق و دو دستشویی. اول کار چند نفر را فرستادم کانال زدند و پنج دستشویی ساختند و دستی به سر و گوش ساختمان کشیدند.
بعد به قرارگاه لشکر ۱۰ پیش ابراهیم کساییان و عزیز رحیمی رفتم. ابراهیم روزگاری فرمانده گردان میثم بود. هر دو از یلان جنگ بودند و زحمت زیادی کشیده بودند.
سلام و علیک کردیم. قضیهی برپایی میثم را گفتم و اضافه کردم: «آمدهام از شما رخصت بگیرم. شما بزرگترید و در فرهنگ داشها رسم است که به پیشکسوت حرمت بگذاریم.»
ابراهیم گفت: «میثم مثل خانهی من میماند. دویست تا از بهترین بچههایم در میثم شهید شدهاند.»
در همان گیرودارِ برپایی گردان و جذب نیرو، حسین سازور ـ مداح و خواننده ـ که قرار بود به گردان میثم بیاید، مرا دید و گفت: «حاجخانم رجایی کارت داره؛ یه تلفن به ایشون بزن.»
من از زمان کار در نخستوزیری با حاجخانم رجایی آشنایی قدیمی داشتم. خانوادهای ریشهدار و مؤمن بودند. آقای رجایی یک پسر داشت به نام کمال؛ هفدهساله، و برعکس پدرِ سر به زیر و محجوبش، بسیار بازیگوش و شیطان. خانم رجایی، فاطمه را میشناخت و در کارهای خیر مؤسسهی ایتام شرکت میکرد؛ مثل خود آقای رجایی، یتیمنواز و مردمدوست بود.
تلفن زدم. حاجخانم گوشی را برداشت.
گفتم: «سلام حاجخانم، سیدابوالفضل هستم.»
گفت: «آقا سید، سلام. خوب شد تلفن زدی. یک زحمت داشتم. کمال الان هفدهساله شده؛ بالغ است و بازیگوش. همهاش میگوید موتور میخواهم. تو این وضعیت جنگ و بههمریختگی مملکت، صلاح نمیدانم در شهر بماند. اگر میتوانی یک سر بیا تهران و باهاش حرف بزن. اگر راضی شد، با خودت ببرش منطقه. البته یک مدت پشت جبهه نگهش دار تا کار یاد بگیرد.»
بهخاطر ارادتی که به آقای رجایی داشتم، فردا به تهران برگشتم و مستقیم رفتم خانهی ایشان. کمال را برداشتم و به محل بردم تا مسجد و بسیج محله را ببیند. به او گفتم: «من یک موتور تریل ۲۵۰ دارم. اگر با من به منطقه بیایی، موتور را میدهم دست خودت باشد.»
گفت: «باشه، میآم.»
گفتم: «موتور را با قطار میبریم دوکوهه؛ خودمان هم با قطار میرویم.»
کمال بچهای ریشهدار و باطندار بود و حرفم را قبول داشت. با من به منطقه آمد. چون عشق موتور داشت، یک موتور آببندینشده داشتیم که دادم به او. کمال شد پیک گردان. حضورش در گردان میثم برای نیروها هم خیلی خوب بود؛ بچهها روحیه میگرفتند وقتی میدیدند پسر رئیسجمهوری هم آمده.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 آنهایی که خاطرات عملیات
«کـربلای پنـج» را خواندهاند، غالبا،
با نام «سـه راه مــرگ»
یا «سـه راه شهــادت»
مواجه شدهاند؛
🔹 سه راه مـرگ، آنجا بود که شاید کسی را میدیدی و حداکثر ۱۰ دقیقه بعد باید پیکرش را کناری میگذاشتی تا بماند، یا اگر شد ببرندش عقب.
🔹 سه راه مـرگ، آنجا بود که بچهها دنبال عزرائیل میکردند.
🔹 سه راه مـرگ، آنجا بود که فاصله خواستن و رفتن، به ثانیهای بند بود.
🔹 سه راه مـرگ، آنجا بود که فقط کافی بود در ذهنت بگذرد که بروم! خود را در آن سوی هستی میدیدی.
🔹 سه راه مـرگ، آنجا بود که هر که از خود برید، به خدا رسید.
🔹 سه راه مـرگ، آنجا بود که هرکه، چون من، از خدا گریخت، به خود رسید.
🔸 سه راه مـرگ، آنجا بود که من پرادعا! خیلی از دوستانم را جا گذاشتم تا امروز لاف رفاقت آنان را بزنم و برای شما روضه جـدایی بخـوانم.
🌷 شـهیـدان: «سید محمد هاتف»، «سید احمد یوسف»، «علیرضا شاطری»، «علی زنگنه»، «ابراهیم احمدی نژاد»، «علیرضا حیدری نژاد»، «علی ابوالحسنی»، «مهدی حقیقی»، «محمود عبدالحمیدی»، «محمد مهدی قیداریان»، «احمد بوجاریان» و...
و از هـمه مـهـم تــر، خـــــدا!
✍️ «حمـید داودآبـادی»
پژوهشـگر و نویسنده دفـاع مقدس
#عکس #دلتنگی #یادش_بخیر
@defae_moghadas
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 آنان که دل به دریای لطف زهرای اطهر زدند
زدند و از اروند گذشتند،
با گامهایی که تردید نمیشناخت،
با چشمانی که در آن، آسمانِ کربلا میدرخشید.
رفتند؛
نه برای نام،
نه برای نان،
بلکه برای آنکه زمین بداند
هنوز مردانی هستند
که وقتی «حق» صدا میزند،
دل از جان میشویند و
به سمت روشنایی میتازند.
آنان که در هیاهوی گلوله،
ذکر «یا زهرا» را چون سپر بر سینه داشتند،
و هر موجی که بر آنان میکوبید،
به نور بدل میشد.
آنان که اروند را شکافتند،
تا تاریخ بفهمد
راه بهشت
از دل آبهای گلآلود هم میگذرد
اگر نیت، پاک باشد
و دل، به دامان مادر سادات گره خورده باشد.
#کلیپ #توسل #سردار_دلها
@defae_moghadas
حاضر میشود
یک روز سرِ قرار ؛
یک ظهر جمعه تکیه زده بر کعبه
با پرچم یا لثارات الحسین
و با ندای: أنا بقیةالله
اگر بمانیم ماهم سرِ قرارمان
و به انتظار فرج ؛
منتظر وار ، عاشقانه
مثل شهدا زندگی کنیم...
#یا_صاحب_الزمان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#شهید_حاجمحسن_دینشعاری
@defae_moghadas
🍂 صحبتهای جالب رهبر معظم انقلاب درباره همسرشان
باید به صبر و شکیبایی فراوان او (همسرم)، در تحمل سختی و مشقت زندگی در دوران پیش از انقلاب و اصرار او بر ساده زیستی، در دوران پس از انقلاب اشاره کنم.
بحمدالله خانه ما همواره تاکنون از زوائد زندگی و زرق و برقهای دنیوی، که حتی در خانههای معمولی مردم یافت میشود به دور مانده است و همسرم در این امر بالاترین سهم و مهمترین نقش را داشته است. درست است که من زندگیام را به همین شکل آغاز کردم و همسرم را نیز در این مسیر هدایت کردم و این روحیه را در او زنده کردم، اما صادقانه میگویم که او در این زمینه بسیار از من پیشی گرفته است.
من درباره زهد و پارسایی این بانوی صالحه تصویرهای بسیاری در ذهن خود دارم که بیان برخی از آنها خوب نیست. از جمله مواردی که میتوانم بگویم این است که: هرگز از من درخواست خرید لباس نکرده است، بلکه نیاز خیلی ضروری خانواده به لباس را به من یادآور میشد و خود میرفت و میخرید.
هیچ وقت برای خود زیورآلات نخرید. مقداری زیورآلات داشت که از خانه پدری آورده بود و یا هدیه برخی بستگان بود. همه آنها را فروخته و پول آنها را در راه خدا صرف کرد. او اینک حتی یک قطعه زر و زیور و حتی یک انگشتر معمولی هم ندارد.
#خون_دلی_که_لعل_شد
#گزیده_کتاب
این کتاب حاوی خاطرات خودگفتۀ رهبر معظم انقلاب از تولد تا پیروزی انقلاب اسلامی است. این اثر که در پانزده فصل گردآوری شده است خاطراتی بدیع و ناگفته از مبارزات رهبر انقلاب با سلطنت پهلویها را در بر دارد.
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 #نکات_تاریخی_جنگ
🔻 "الی بیت المقدس"
عملیاتی الهی
┄┅┅❀💠❀┅┅┄
🔹دلیل نام گذاری عملیات بیت المقدس و کربلای سه
در زمانی که عملیات بیت المقدس طراحی می شد تا به مرحله اجرا در آید، مناسبات اعراب و اسرائیل برای حمله اسرائیل به جنوب لبنان در وضعیت حساسی قرار گرفته بود. در چنین وضعیتی، نتیجه عملیات بسیار تعیین کننده بود.
دلیل دیگر، ادامه عملیات قبلی بود و به طور سلسله وار:
الف. طرح كربلا ۱، در دشت آزادگان که بعداً به نام عمليات طريق القدس نام گرفت؛
ب. طرح كربلا ۲، در غرب رودخانه كرخه که بعداً به نام عمليات فتح المبين نام گرفت؛
ج. طرح كربلا ۳، در غرب رودخانه كارون که بعداً بنام عمليات الی بيت المقدس نام گرفت.
منبع:
سازمان اسناد و مدارک دفاع مقدس
#بیت_المقدس
#خرمشهر
@defae_moghadas
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 غروب شلمچه
قطعه ای از بهشت
غروب شلمچه، دلهای شکسته و بیقرار
میان کانالهای خاموش، دنبال صدای یار
غبارِ راه، هنوز بوی قدمهای رفته را دارد
و آسمان، رنگ خونِ جوانیهای حضور را
#کلیپ #نماهنگ
@defae_moghadas