eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
حاضر می‌شود یک روز سرِ قرار ؛ یک ظهر جمعه تکیه‌ زده بر کعبه با پرچم یا لثارات الحسین و با ندای: أنا بقیةالله اگر بمانیم ماهم سرِ قرارمان و به انتظار فرج ؛ منتظر وار ، عاشقانه مثل شهدا زندگی کنیم... @defae_moghadas
🍂 صحبت‌های جالب رهبر معظم انقلاب‌ درباره همسرشان باید به صبر و شکیبایی فراوان او (همسرم)، در تحمل سختی و مشقت زندگی در دوران پیش از انقلاب و اصرار او بر ساده زیستی، در دوران پس از انقلاب اشاره کنم. بحمدالله خانه ما همواره تاکنون از زوائد زندگی و زرق و برق‌های دنیوی، که حتی در خانه‌های معمولی مردم یافت می‌شود به دور مانده است و همسرم در این امر بالاترین سهم و مهمترین نقش را داشته است. درست است که من زندگی‌ام را به همین شکل آغاز کردم و همسرم را نیز در این مسیر هدایت کردم و این روحیه را در او زنده کردم، اما صادقانه می‌گویم که او در این زمینه بسیار از من پیشی گرفته است. من درباره زهد و پارسایی این بانوی صالحه تصویرهای بسیاری در ذهن خود دارم که بیان برخی از آنها خوب نیست. از جمله مواردی که می‌توانم بگویم این است که: هرگز از من درخواست خرید لباس نکرده است، بلکه نیاز خیلی ضروری خانواده به لباس را به من یادآور می‌شد و خود می‌رفت و می‌خرید. هیچ وقت برای خود زیورآلات نخرید. مقداری زیورآلات داشت که از خانه پدری آورده بود و یا هدیه برخی بستگان بود. همه آنها را فروخته و پول آنها را در راه خدا صرف کرد. او اینک حتی یک قطعه زر و زیور و حتی یک انگشتر معمولی هم ندارد. این کتاب حاوی خاطرات خودگفتۀ رهبر معظم انقلاب از تولد تا پیروزی انقلاب اسلامی است. این اثر که در پانزده فصل گردآوری شده است خاطراتی بدیع و ناگفته از مبارزات رهبر انقلاب با سلطنت پهلوی‌ها را در بر دارد. @defae_moghadas
🍂 🔻 "الی بیت المقدس" عملیاتی الهی ┄┅┅❀💠❀┅┅┄ 🔹دلیل نام گذاری عملیات بیت المقدس  و کربلای سه در زمانی که عملیات بیت المقدس طراحی می شد تا به مرحله اجرا در آید، مناسبات اعراب و اسرائیل برای حمله اسرائیل به جنوب لبنان در وضعیت حساسی قرار گرفته بود. در چنین وضعیتی، نتیجه عملیات بسیار تعیین کننده بود. دلیل دیگر، ادامه عملیات قبلی بود و به طور سلسله وار: الف. طرح كربلا ۱، در دشت آزادگان که بعداً به نام عمليات طريق القدس نام گرفت؛ ب. طرح كربلا ۲، در غرب رودخانه كرخه که بعداً به نام عمليات فتح المبين نام گرفت؛ ج. طرح كربلا ۳، در غرب رودخانه كارون که بعداً بنام عمليات الی بيت المقدس نام گرفت. منبع: سازمان اسناد و مدارک دفاع مقدس @defae_moghadas
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 غروب شلمچه قطعه ای از بهشت غروب شلمچه، دل‌های شکسته و بی‌قرار میان کانالهای خاموش، دنبال صدای یار غبارِ راه، هنوز بوی قدم‌های رفته را دارد و آسمان، رنگ خونِ جوانی‌های حضور را @defae_moghadas 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۶۸ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ یکی دو روز بعد، اصغر هم به دوکوهه آمد. پایش کمی می‌لنگید و با سختی راه می‌رفت. همان روز جذب نیرو برای گردان میثم شروع شد. در هفته‌ی اول، حدود ۱۲۰ نفر از گردان‌های دیگر یا نیروهای تازه‌اعزامی به گردان ما آمدند و آنها را در باشگاه افسران اسکان دادیم. از همان ابتدا تصمیم داشتم در لشکر حرف تازه‌ای بزنم. می‌خواستم گردان ما در همه‌چیز با دیگر گردان‌ها فرق داشته باشد. یک صبح، در مراسم صبحگاه، همراه داش‌اصغر چارت جدید گردان را چیدیم و گروهان‌ها را معرفی کردیم. اصغر همیشه سکوتی روحانی داشت؛ خاکی، بی‌ادعا و بی‌نیاز از پیش‌سلامی. حرف‌ها را من می‌گفتم و او فقط نظارت می‌کرد. خیلی‌ها وقتی مسئول گروهان می‌شدند حال و هوایشان عوض می‌شد، اما اصغر حتی یک‌بار نگفت: «سید، بگذار من حرف بزنم.» چون تعداد نیروها زیاد بود، یک گروهان احتیاط از بچه‌های ادوات و تسلیحات تشکیل دادیم و اسمش را «کوثر» گذاشتیم تا در مواقع ضروری بین گروهان‌ها تقسیم شوند. بعد از معرفی چارت جدید گفتم: «لطف خدا شامل حال ما شده که آقایان حسین طاهری، جعفری و گودرزی ــ که همه از معلم‌های تاکتیک و رزم‌اند ــ به گردان ما آمده‌اند. ضمن احترام به لشکر، ما هفته‌ای سه روز آموزش تاکتیک داریم. کار ما با بقیه یک‌نمه فرق دارد. فقط شنبه‌ها صبحگاه داریم؛ یکشنبه، سه‌شنبه و پنجشنبه آموزش نظامی است. سه‌شنبه شب‌ها دعای توسل داریم و شب جمعه دعای کمیل. ظهرها می‌توانید استراحت کنید و ساعت چهار بعدازظهر مسابقه‌ی گل‌کوچک داریم. همه باید تیم بیاورند و تا سه ربع به اذان بازی می‌کنیم.» وقتی درباره‌ی سینه‌زنی صحبت می‌کردم، یکی از بچه‌ها کاغذی آورد که نوشته بود: «بچه‌ها جوان‌اند؛ وقتی لخت می‌شن، مثل اینه که پنبه رو بذاری تو آتیش، ه.م.» گفتم: «آقای ه.م، نمی‌دانم کی هستی و چرا این را نوشتی، اما اگر قرار باشد این‌طور باشد، باید اول یک طومار بنویسیم و حمام عمومی را ببندیم! ما اینجا پیراهن درمی‌آریم و سینه می‌زنیم؛ آنجا (حمام) ملت شلوارشان را هم درمی‌آرن!» بچه‌ها زدند زیر خنده. بعد ادامه دادم: «قاموس ما اینه برادر. نمی‌گم حتماً پیراهنتون رو دربیارید، اما با زیرپیراهن سینه‌زدن به چشم ما خوش نمی‌آد. حالا خود دانید.» همان موقع چند نفر از صف بیرون رفتند و به گردان‌های دیگر پیوستند. یک روز حمید مشکی ــ پیک گردان ــ را فرستادم تهران تا از ستاد پشتیبانی جنگ یک تلویزیون و بیست‌سی فیلم سینمایی بگیرد. یکشنبه و دوشنبه شب‌ها برای بچه‌ها فیلم می‌گذاشتیم. دوشنبه صبح‌ها هم خودم کلاس اخلاق داشتم: «سیری بر جوانمردان». یک تخته‌سیاه به دیواره‌ی چادر زدم و رویش نوشتم: «ابراهیم هادی». بعد از پهلوانی‌ها، مردانگی و شجاعت ابرام می‌گفتم؛ اینکه در فلان عملیات چه رشادت‌هایی کرده. اینها را می‌گفتم تا جوان‌ها یاد بگیرند و الگو بگیرند. بعد رو می‌کردم به اصغر و می‌گفتم: «حاج‌اصغر، حرف آخر رو شما بزن. فرض کن شب عملیات است، توی بهمن‌شیر هستیم و یک ساعت دیگر می‌زنیم به خط...» اصغر یک‌بار گفت: «من فقط یک چیز می‌خوام بگم: مردونگی این نیست که چهارتا تانک بزنید. مردونگی اینه که اگر کسی ترسید، آبروش رو نبرید.» اصغر تجربه‌های عملیات‌های قبل را به بچه‌ها منتقل می‌کرد. من می‌خواستم نیروهای میثم از نظر آموزشی قوی باشند. با توجه به تلفات عملیات‌های قبلی، معلوم بود آموزش‌ها ضعیف بوده. همه‌ی تصمیماتم را با مشورت اصغر می‌گرفتم؛ او طرح می‌داد و من اجرا می‌کردم. یک روز حاج‌محمد آمد و گفت: «از کارهای شما تعجب می‌کنم. چرا این همه مربی تاکتیک آورده‌اید تو گردانتون؟» گفتم: «اینها فقط برای آموزش نیامده‌اند؛ آمده‌اند بروند عملیات. تازه اگر گردان‌های دیگر مربی بخواهند، اینها را می‌فرستیم تا آموزش آنها هم قوی شود.» ما طرح‌ها و نوآوری‌هایی داشتیم که در گردان‌های دیگر نبود. مثلاً هفته‌ای دو بار با کادر گردان جلسه می‌گذاشتیم و کارها و مشکلات را با نظر جمع حل می‌کردیم. مسئول رسیدگی به مجروحان و کارهای عقبه در تهران، حاج جواد وهابیان بود؛ از نیروهای قدیمی کمیته‌ی میدان خراسان. انفرادی و آزاد به گردان ما آمده بود و به رزمنده‌ها، مخصوصاً مجروحان شیمیایی، از نظر دارو و مسائل مالی کمک می‌کرد. اگر کسی گرفتاری داشت، بی‌صدا گره‌گشایی می‌کرد. کارها طبق برنامه پیش می‌رفت. نماز شب و عبادت تا سپیده‌دم رسم همه‌ی رزمنده‌ها بود؛ فرقی نمی‌کرد کدام گردان. میثمی‌ها هم نماز شب‌خوان‌هایشان تا صبح بیدار می‌ماندند. عشقی‌ها هر وقت دلشان می‌کشید نماز می‌خواندند. همه‌ی گردان‌ها شب‌ها زیارت عاشورا داشتند؛ گروهان اکبر سرپوشان عصرها می‌خواندند. ما هم در این چیزها سخت نمی‌گرفتیم؛ آمده بودیم بجنگیم. نفس عمل مهم بود.
در گروهان فدک نوجوانی بود به نام حسین باشی که هر روز با صدای بلند می‌گفت: «ای گروهان فدک، السلام علیک؛ ای گروهان بقیع، السلام علیک؛ ای آسیدابوالفضل، السلام علیک؛ حاج‌اصغر با عشق، السلام علیک...» و همه را به اسم صدا می‌زد. همین کارش از اول صبح به همه روحیه می‌داد و دل‌مردگی را می‌برد. در گردان ما، علی اوسط مهدوی، قاسم حمامی (پسر حمامی محل) و مجتبی جوادزاده از بچه‌های سرچشمه و مدرسه‌ی علوی بودند؛ درس‌خوانده‌های گردان. مجتبی اخلاقی دلنشین داشت؛ مهربان، نجیب، باصفا و بی‌شیله‌پیله. همیشه با او شوخی می‌کردم و می‌گفتم: «شما انجمن حجتیه‌ای هستید؟» مجتبی می‌خندید و می‌گفت: «ما از دو طرف می‌خوریم. تو دبیرستان می‌گن وزیر و وکیل می‌شید، این طرفی‌ها می‌گن شما به درد کشته شدن هم نمی‌خورید!» هر روز عصر فوتبال گل‌کوچک بازی می‌کردیم. یارکشی بود و بچه‌ها تیم می‌آوردند. من و اصغر چون پایمان ناقص بود و می‌شلیدیم، گاهی خودمان را می‌انداختیم وسط و یک شوت می‌زدیم تا بچه‌ها حال کنند. اصغر والیبالش عالی بود؛ قد بلند و آبشارهای محکم. برای زورخانه‌ای‌ها هم کم نگذاشتیم. کنار حسینیه‌ی حاج‌همت، گود زورخانه را کندیم؛ یک‌ونیم متر عمق و سه متر قطر. کف و دیواره را سیمان کردیم. شلوار کردی شد لباس رسمی زورخانه و رویش لنگ می‌بستیم تا یک‌دست باشیم. هر روز تک‌خال‌های ورزش می‌آمدند: محمود ژولیده، علی زاکانی، حاج‌حسین سازور و... و این‌طور ورزش باستانی را در آن مملکت بی‌در و پیکر جا انداختیم. من فقط میل می‌گرفتم؛ حسین سازور استاد چرخ بود و بیش از دو دقیقه می‌چرخید. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 کلیپی کمیاب از جمع فرمانده لشکرهای دفاع مقدس در خط مقدم @defae_moghadas
ما لشکر امام حسینیم ، حسین‌وار هم باید بجنگیم... ۱۳۶۵ - اهواز سخنرانی فرمانده لشکر۱۴ امام‌حسین(ع) در جمع رزمندگان عکاس: حسین سعادت راد @defae_moghadas
یک سرگرد عراقی با کمک یک مترجم از ما بازجویی کرد. دست‌ها و چشم‌های ما را بسته و رو به دیوار نگه داشته بودند. یکی یکی ما را به اتاق سرگرد می‌بردند و بازجویی می‌کردند. چون آگاهانه و با اعتقاد و همچنین لبیک به فرمان امام به جبهه آمده بودیم، رعب و وحشتی نداشتیم. حتی به یاد دارم وقتی دست‌های مرا از پشت بستند و فهمیدم آن‌ها عراقی هستند، فقط برای یک لحظه چهره همسر، بچه و خانواده‌ام از ذهنم گذشت و تمام شد. به طوری که، وقتی ما را سوار ماشین می‌کردند، می‌خندیدیم و این خنده ما آن‌ها را بیشتر عصبانی می‌کرد و در حین زدن، شعار می‌دادند: «طیّار خمینی؛ خلبان خمینی!» هر حرکتی هم می‌کردیم، از پشت می‌زدندمان و نمی‌فهمیدیم برای چه ما را می‌زدند. این پذیرایی تا بصره ادامه داشت. @defae_moghadas 🍂
🍂 نگین پیشانی «شهید سعید درفشان» راوی: حاج صادق آهنگران ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ سعید درفشان از دوستان نزدیک من و از بچه های مسجد جزایری بود. تمامی بچه ها به خاطر ایمان، معنویت، اعتقاد و شجاعتی که  داشت، به شدت به او احترام می گذاشتند. او حقیقتا جوانی دوست داشتنی بود و در جنگ، شجاعت های بسیاری از خود نشان داده بود. شب عملیات فتح المبین، پشت قرارگاه نشسته بودیم و با هم صحبت می‌کردیم. در حین صحبت، دیدم. یک فشنگ دستش گرفته و با آن بازی می کند. بعد به فشنگ اشاره کرد و گفت: «این تیر خوبه بخوره وسط پیشونی، جایی‌که پیشونی  را روی مهر می‌گذاری» و با حسرت گفت: «چه کیفی داره!» عملیات فتح المبین آغاز شد. سعید به همراه حمید رمضانی، برای سرکشی به یکی از محورها رفته بود. در بین راه مورد هدف تیربار دشمن قرار گرفت و سعید شهد شهادت را چشید.  وقتی با جنازه سعید رو برو شدم، به اولین جایی که نگاه کردم پیشانی اش بود. تیر به سجده‌گاهش اصابت کرده و او را به آرزویش رسانده بود. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا