eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «راه کوتاه بود، اما حقیقتِ آن راه، عمری شهادت می‌خواست.» @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۷۰ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ دو هفته‌ای در پدافندی بودیم که بی‌سیم زدند: «کادر گردان مالک می‌آید؛ شما توجیه‌شان کنید و خط را تحویل بدهید.» جابه‌جایی با گردان مالک به یک روز هم نکشید. نیروها را به دوکوهه بردیم و روال آموزش و تمرین ادامه پیدا کرد. وقتی در ساختمان‌های دوکوهه مستقر بودیم، یک روز حاج‌محمد آمد و گفت: «سید، شما تو گردانتون همه‌جور آدم دارید؛ هیچ رقمی رو کم ندارید.» گفتم: «چطور؟» گفت: «وقتی داشتم به مقر شما می‌آمدم، روی پل کرخه جوانی دیدم با قدی حدود دو متر و یک گونی روی دوشش. چون قواره‌اش به میثمی‌ها می‌خورد، سوارش کردم. توی راه پرسیدم: اسمت چیه؟ گفت: محمد ضعیف. گفتم این اسم اصلاً به هیکل ورزشکاری‌ات نمی‌خوره. پرسیدم این گونی چیه؟ گفت: وقتای بیکاری میرم رودخونه کرخه ماهی می‌گیرم و شب بچه‌ها رو کباب مهمون می‌کنم.» از تعجب ماتم برد. این جوان سی کیلومتر راه تا رودخانه کرخه را پیاده می‌رفت برای ماهی‌گیری! گفتم: «اینجا همه با مرامن؛ اما هرکس یک جور مرامش رو نشون میده.» در همان روزها، به اتفاق اصغر برای جلسه‌ای عازم تهران بودیم. داش‌اصغر گفت: «حالا که دو نفریم و ماشین جا داره، کمال رو هم با خودمون ببریم.» مسئول ترابری گفت: «چون بنزین کوپنی شده، چند گالن بنزین با خودتون ببرید.» ما هم آوردیم. یکی دو روز بعد که خواستیم برگردیم، بنزین کم آوردیم. رفتم پیش حاج‌خانم رجایی و گفتم: «کمال یا باید با قطار بیاد یا چند روز صبر کنه تا بنزین تهیه کنم.» حاج‌خانم گفت: «نه، نه... امروز به هر نماینده مجلس دویست لیتر سهمیه بنزین داده‌اند. شما که اداری مالی مجلسید، سهمیه ما رو بگیر؛ برو. من با اتوبوس رفت‌وآمد می‌کنم.» این‌طور شد که توانستیم خودمان را به منطقه برسانیم. در دوکوهه، یک روز علیرضا نوری ـ مسئول ستاد لشکر ـ آمد و گفت: «فردا جلسه توجیهی است؛ سیری اجمالی بر عملیات کربلای ۱ و والفجر ۸. شما با کادرتون باید باشید. فردا صبح زود یک مینی‌بوس می‌آد دنبالتون.» صبح زود مینی‌بوس آمد. بیست نفر از کادر گردان سوار شدیم: مسئول گروهان‌ها، ادوات، بهداری، تسلیحات، تدارکات و… اگر تویوتا می‌آمد تو چشم بود؛ عراقی‌ها می‌فهمیدند و حساس می‌شدند. چند تویوتا بیشتر حساسیت ایجاد می‌کرد تا یک مینی‌بوس. اندیمشک را رد کردیم. بعد از دزفول بچه‌ها گفتند: «آقا، ما گشنه‌ایم.» به راننده گفتم: «داداش بزن بغل.» زد کنار. همه پیاده شدیم. چند دکان و قهوه‌خانه باز بود؛ ریختیم توی یک مغازه. گفتم: «آقا ۲۵ پرس املت بزن.» بیرون مغازه روی تخت و نیمکت نشستیم. پشت هم نوشابه تگری خوردیم و خندیدیم. حدود ساعت ۸:۳۰ یا ۹ صبح رسیدیم محل جلسه. سالن بزرگی بود که رزق و روزی و کمک‌های مردمی را در آن نگه می‌داشتند. وقتی وارد شدیم، مسئولین بیشتر گردان‌ها رسیده بودند. بعضی‌ها ما را می‌شناختند و می‌دانستند میثمی هستیم و داش. بعضی‌ها هم تازه آمده بودند و اولین بار بود ما را می‌دیدند. فرمانده نشسته بود و کادر دورش حلقه زده بودند. یکهو همه سرها برگشت طرف ما. غیر از حسین طاهری هیچ‌کدام‌مان گتر نکرده بودیم. شلوارها ول، سبیل‌ها درشت، ریش‌ها انبوه. پشت پیراهن هرکس یک شعر نوشته شده بود؛ مثلاً: «ما عاشق و رند و مست و عالم‌سوزیم / با ما منشین اگر نه بدنام شوی» روی جیب چپ پیراهن هم یک «فاطمةالزهرا» دوخته شده بود. من شلوار پلنگی سبزی پوشیده بودم که یک نفر در یک سرزمینی به من داده بود و پیراهن خاکی که پشتش نوشته بود: «همه شرمنده احسان تو هستیم حسین / برد با ماست اگر جان به تو بازنده شویم» یک گیوه سفید پا داشتم، یک تسبیح در یک دست و یک دستمال ابریشمی طوسی‌ـ‌نقره‌ای در دست دیگر. علیرضا نوری دم در ایستاده بود. تا مرا دید، عصبانی آمد جلو و گفت: «مرد حسابی…» کم نیاوردم. توپ را انداختم تو زمینش و نگذاشتم حرف بزند. گفتم: «خجالت بکش. این کارها در شأن تو نیست. اگر می‌خوای ما رو کنف کنی، یک جور دیگه کنف کن؛ نه جلوی این بچه‌ها. من ناسلامتی فرمانده‌ام.» نوری جا خورد و گفت: «چی شده؟» گفتم: «ماشین خوب‌ها رو می‌دی به رفقات؟ فرق می‌گذاری بین بچه‌ها؟ ماشین آشغالی‌ها رو می‌دی به ما؟» گفت: «چطور؟» گفتم: «تو بمیری، ماشین وسط اندیمشک خاموش کرد. به جون حاجی نیم ساعت زیر آفتاب داغ وایسادیم.» گفت: «نه بابا، من نمی‌دونستم والله…» گفتم: «نه داداش، این کار درستی نیست.» آمد دست انداخت دور گردنم و ماچم کرد و گفت: «آقایون، از همگی عذر می‌خوام. حالا چه‌جوری اومدین؟» گفتم: «ولش کن… عشق است. تموم شد.»
آقای فخرالدین حجازی داشت برای بچه‌ها صحبت می‌کرد. زبانش مثل شمشیر برنده بود. مثال می‌زد و می‌گفت: «دو دو دو پرسپولیس، دی دی دی پرسپولیس! کی گل زده؟ کی گل نزده؟ پرسپولیس که نون و آب نشد. مملکت جنگه، سر جوان‌های مردم رو با فوتبال گرم می‌کنن…» اصغر زد به من و گفت: «سید، الان یک آس بیا… وقتشه.» گفتم: «بابا، آقای حجازی، اگر استقلالی هستی مردونه بگو من استقلالی‌ام؛ چرا می‌کوبی؟ ما الحمدلله همه پرسپولیسی هستیم. اگر استقلال بهت پول داده جو بسازی، روراست بگو. اینجا جبهه‌ست؛ رو صداقت بگو…» همه خندیدند و کف زدند و صحنه عوض شد. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نواهای ماندگار با نوای حاج صادق آهنگران برپا مردان خدا همت کنید جنگ است بر تن جامه عزت کنید 🟢 خاطره ای از یک رزمنده؛ پیش از عملیات بدر، از حاج صادق برای برگزاری مراسم هفتم شهدای جهاد سازندگی اصفهان دعوت شد. ایشان پذیرفتند و مراسم پس از نماز مغرب و عشا در قرارگاه شهید رجایی برگزار گردید. حاج صادق با آن صدای ملکوتی خود، روضه حضرت زینب‌(س) و ورود اسرا به شهر شام را خواندند. در میانه‌ی روضه ناگهان گریزی زدند و خبر شهادت شهید بهرام اسفنانی و شهید حسین قربانی را ـ که همان روز در جاده سیدالشهدا‌(ع) در جزیره مجنون به فیض شهادت نائل شده بودند ـ اعلام کردند. با شنیدن این خبر، مجلس یک‌باره دگرگون شد. شهید اسفنانی از فرماندهان شجاع و محبوب مهندسی جنگ جهاد اصفهان بود. پس از روضه، حاج صادق نوحه‌ معروف: برپا مردان خدا همت کنید جنگ است، بر تن جامه عزت کنید را که در وصف رزمندگان مهندسی رزمی جهاد اصفهان بود، اجرا کردند. صدای داودی و ملکوتی این ذاکر دلسوخته اهل‌بیت‌(ع) تا قیامت در حافظه تاریخ ثبت خواهد ماند. خداوند ان‌شاءالله خیر دنیا و آخرت را به این پیرغلام امام حسین‌(ع) عنایت فرماید و به ایشان سلامتی و طول عمر باعزت و بابرکت عطا کند. ان‌شاءالله. برادر جانباز، رحمت‌الله فدائی ، اصفهان @defae_moghadas
🍂 تو مسجد شهرک دارخوین دعای کمیل گرفته بودیم. شهید تورجی‌زاده هم مثل همیشه وسط دعا یه خاطره از حضرت موسی(ع) تعریف کرد: می‌گفت یه بار حضرت موسی دعا کرد بارون بیاد، ولی خبری نشد. بعد فهمیدن یه بنده‌خدایی تو جمع گناهکار بوده. موسی(ع) گفت: «هر کی فکر می‌کنه گناهش سنگینه، از جمع بره بیرون تا دعا اثر کنه.» همین که اون آدم تو دلش توبه کرد، بارون هم شروع شد. تورجی‌زاده هم با همون حال معنوی گفت: «اگه کسی فکر می‌کنه گناه نابخشودنی داره، از وسط جمع بلند شه بره، شاید دعای ما هم زودتر مستجاب شد.» فضا یه‌جوری شده بود که انگار همه تو خلصه‌ن. سکوت، سنگین. همه سرشون تو دعا. یهو… از وسط جمع یه نفر بلند شد! همه سرها با سرعت نور برگشت سمتش. از قیافه‌ش معلوم بود اصلاً از اون آدمایی نیست که گناه سنگین داشته باشه؛ همین بدترش کرد! بنده‌خدا تازه فهمید چه گافی داده. نه می‌تونست بره بیرون، چون یعنی «بله، من همون گناهکارم». نه می‌تونست بشینه، چون باید جواب نگاه‌های شیطنت‌آمیز بقیه رو می‌داد. آخرش هم دید هیچ راهی نداره… یه‌هو خودش رو ول کرد رو زمین! جمعیت هم ترکید از خنده. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «چه اندوه جانکاهی است که پهلوانی پس از عمری ایستادن در آتش نبرد، سر بر بالین مرگی آرام نهد؛ گویی تقدیر، شعله‌ورترین مرد میدان را در خاموش‌ترین لحظه از او می‌رباید.» @defae_moghadas
🍂 علی به اکبر که زانوی غم بغل کرده و در فکر بود، گفت: «حالاچرا بُق کردی؟ خب دو سه سال صبر کن تا سن و سالت مناسب‌اعزام بشود، بعد برو جبهه.» اکبر به علی چشم غره رفت و گفت: «دو سه سال؟ تا آن موقع‌کی زنده است و کی مرده؟ من حالا می‌خواهم جبهه بروم.» ـ باز شروع کردی. آخر داداش کوچولو، تو با این قد و قامت‌رعنا و درب و داغان می‌خواهی جبهه چه کنی؟ می‌روی آن جا وبیشتر تو دست و پا می‌مانی و مانع از جنگیدن دیگران می‌شوی. ـ ببینم، تو که فقط از من شش ماه بزرگتری، تو جبهه طیاره‌شکار می‌کنی و با فوت تانک منفجر می‌کنی؟! ـ اولاً من یازده ماه و پنج روز از تو بزرگ‌ترم. در ثانی، من قدو قامت درست و حسابی دارم. به نظرم تو همین بسیج که‌هستی، باید خدایت را هم شکر کنی. بمان شاید فرجی شد وتوانستی به جبهه بیایی. خب، حالا اگر اشک و زاریت تمام شده، بنده با اجازه می‌خواهم برگردم منطقه. خدانگهدار. اکبر بلند شد. علی را در آغوش گرفت و با بغض گفت: «دعاکن من هم هر چه زودتر بیایم.» علی خندید و گفت: «ان شاءالله.» @defae_moghadas
چنین ایامی البته ۳۹ سال پیش شما کجا بودید و در چه حالی نمیدانم و اینکه اولین بار کی نام پنج ضلعی رو شنیده اید رو هم نمیدانم😊 اما من صبح روز نوزدهم وقتی که عملیات شروع شده بود ما را دور نقشه ای پهن کرده. روی زمین جمع کرده و توجیه مان کردند گفتند: آماده شید وارد منطقه عملیاتی شوید وارد پنج ضلعی شوید یه نگاهی به نقشه کردم یه قسمتی از نقشه شبیه پنج ضلعی بود اینکه اونجا آبستن چه حوادثی است بی اطلاع بودیم خلاصه بگم حوالی عصر پس از باز شدن جاده وارد منطقه عملیاتی و همون نقطه پنج ضلعی شدیم. پیکر شهدا و بخصوص غواص ها همچون آفتاب می درخشید هم قصد خیره شدن به آنان رو داشتیم هم در حال حرکت بودیم و مجال توقف نبود ما بچه های ضد زره در هوای روشن می تونستیم بجنگیم و به شکار تانک ها بریم ولی الان دیگه غروب بود زود هوا تاریک شد یه بهم ریختگی و شلوغی عجیبی در پنج ضلعی حاکم بود نیمه دیماه بود و سرمای معروف و استخون سوز جنوب به گمانم محمود همون هم رزم و یار همیشگی بود که زود به تحرک افتاد و در ضلع غربی یه سنگری که تا دیشب محل پست و استراحت عراقی ها بود رو اشغال کرد و شب هر جوری شده خودمون در اونجا جا دادیم تصور اینکه ظرفیت سه نفر ولی استقرار ده نفر باور کنید شدنی است حالا شما بگید نه نشدنی ما که انجام دادیم شدنی اش کردیم😊 از روز دوم عملیات کار ما شده بود اول صبح از پنج ضلعی بسمت خطوط مقدم که هر روز در حال تغییر بود راهی شده و حوالی بعد از ظهر برگردیم اینکه از کجا به کجا می رفتیم و در این رفت آمد چه دیدیم و کشیدیم بماند. پنج ضلعی چهار ضلع ش را آب گرفته بور شب عملیات بچه ها به آب زدن تا به پنج ضلعی رسیدند صبح هواپیما های دشمن بالای سر ما ظاهر می‌شدند و پنج ضلعی رو خاص بمباران می کردند و توپخانه و خمپاره های دشمن که شبانه روزی بود. ما بیشتر شهید رو در عملیات کربلای پنج دادیم چرا که منطقه تنگ و جمع و جور بود و بمباران ها و انفجار ها تلفات گیر بود. خاکریزی جداری پنج ضلعی چهار سوی آن کانال داشت . یعتی در وسط خاکریز کانال تعبیه کرده بودند تا جان پناه باشد البته این کار توسط عراقی ها انجام شده بود ولی الان دیگه دست ما بود این کانال ها که معمولا پر از جنازه عراقی ها بود محل تردد ناگزیر بچه های ما بود از اونجایی که عملیات های ما شبانه بود و هر شب هم عملیات داشتیم از عصر گردان ها از لشکر ها و استان های مختلف وارد اون کانال ها می شدند و بسمت خط مقدم رفته تا شب عملیات کنند سنگر ما کجا بود؟. درست در مسیر کانال ها 👇👇
نمی دونم من خیلی اهل ذوق بودم یا بقیه هم بودند معمولا من کار هر روزم بود عصر که میشد لب کانال می ایستادم و به ستون های در حال حرکت بخصوص به چهره ها خیره می‌شدم میدونستم میدونستم خیلی از اینا که در معرض دیدم رژه کنان در حال حرکت اند آخرین تردد شون است آخرین شب شون است این عزیز کرده ها و جگر گوشه های پدر و مادر😭😭😭 نمیدونم اون موقع فهم م بالا بود نمی دونم اون موقع آینده رو خوب می دیدم نمی دونم اون موقع بهم الهام شده بود که کاظم بشین و نگاه کن این صحنه تاریخ به خودش ندیده و نخواهد دید بهترین بندگان خدا چه راحت و چه با نشاط در حال عبور و گذر از دنیا هستند چه راحت دنیا رو با همه جذبه هایش و زرق و برق ش رو به سخره گرفته اند و تو غفلت نکن و نگاه کن و نگاه کردم بی شک اگر پای ادعا ها به میون بیاد و بگن: مشاهده گر کدوم جلوه زیبا و خاص دفاع مقدس بوده اید من به بانگ بلند میگم من من من من دیدم من به چشم خود دیدیم شهدا رو جانباز ها رو مشق شهادت و جانبازی می کردند من چقدر خوشبخت عالم م که در عمرم چنین توفیق ی داشتم ولی در ایام راهیان نور کاروان به شلمچه می رسند من به دیواره مرزی شلمچه میرم بسمت غروب آفتاب خیره شده آنچه رو می بینم که دیگران نمی بینند اما حرف م اما نکته ام اما صید م کاش همون عصر رو به غروب ها تنها نبود کاش تمام شب تا صبح بیرون از سنگر در سوز سرما می نشستم و در دل تاریکی و سیاهی شب ولو دورادور و با فاصله خیره به کانون رد و بدل آتش و فرود خمپاره و توپ ها می بودم و مدال افتخار لحظه رو دیدن رو کسب می کردم تمام اون لحظات شب معراج بهترین بندگان خدا بود. من حالیم نبود من حالیم نبود بعد از سال ها افسوس خوردن و حسرت سعی کردم دوباره گزیده نشوم در همین جنگ دوازده روزه درست روز غدیر که همه برنامه. ها بهم ریخته بود گمانه ها بر پایان نهضت و شکست انقلاب برای خیلی ها می چرخید خود را به خیابان انقلاب رساندم تا شاهد و ناظر حضور جانانه باشم وقتی خبر اقامه نماز به امامت حضرت جان رو می شنوم خودم رو به صفوف می رسانم که دچار غفلت و حسرت عمیق بی فایده نشم ما باید اینقدر حالی مون باشه که در کدوم زمانه و کدوم نقطه تاریخ یم شاهد باشیم کم نیستن این کانون های درخشان پر حادثه که اکثرهم نیستن ولی من و شما باید باشیم. خدا کنه حرف م رو منظورم رو پیام م رو رسونده باشم من امشب خاطره تنها نگفتم من امشب صحبت از نبض بیداری و حیات گفتم زنده باشیم ببینیم در عین بودن بدا به حال اونا که می تونستن شب و روزهای بعد از نوزدهم دیماه ۶۵ باشند ولی به هر دلیلی نبودن مفت از کف دادن شما قدر دان شب های قدر انقلاب باشید حاضر و ناظر باشید تاریخ در حال تکرار است. ✍️حاج کاظم @defae_moghadas