🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۷۲
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ روز شهادت امام حسن بود. رسیدیم دمِ ساختمان مجلس. آقای کوثری گفت: «سید، ایام شهادته… یک دودمه بدین.»
دو دسته شدیم و دودمه دادیم؛ یکی از بچهها هم نوحه خواند. وقتی وارد سالن شدیم، گردانهای دیگر زودتر رسیده بودند و ردیفهای جلو نشسته بودند؛ انگار سالن تئاتر باشد. نمیدانم… شاید خجالت میکشیدند یا بد میدانستند مثل ما سینه بزنند.
من وسط را گرفتم و همانطور که سینه میزدم گفتم: «به احترام ارباب، همه پا شید…»
همهی نیروها بلند شدند و یک قدم عقب رفتند. ما هم شور گرفتیم و بلند گفتیم: «اباالفضل… اباالفضل…» و یواشیواش رفتیم جلو و نشستیم. گردانهای دیگر رودست خوردند؛ هم سینه نزدند، هم جایشان را گرفتیم.
چند لحظه بعد، محمد کوثری، آقای هاشمی و احمد پاریاب ـ محافظ آقای هاشمی ـ وارد شدند. همه با صلوات از جا برخاستیم.
علیرضا نوری گفت: «آقا سید، اگر میشه محمود اول نوحهاش رو بخونه که وقتی آقای هاشمی خواست صحبت کنه، سر و صدا نباشه.»
گفتم: «اولاً محمود چهار روزه از بیمارستان اومده، حال نداره. ثانیاً آقای هاشمی چی میخواد بگه؟! اگر گیر بدی، محمود نمیخونهها!»
گفت: «باشه آقا، هر چی شما بگی.»
یک صندلی گذاشتند و آقای هاشمی نشست. یک میز چوبی کوتاه هم جلویش گذاشتند.
حاج محمد رفت جلو و گفت: «اینها بچههای کادر لشکر تهراناند. شما غیر از اینکه نمایندهی امام هستید، امام جمعهی تهران هم هستید؛ باید خصوصی یک بار بیایید لشکر و بچهها رو ببینید.»
دوباره همه صلوات فرستادند تا آقای هاشمی صحبت کند.
یکدفعه بیهوا گفتم: «خوب برادرا، روز شهادته و آقای ژولیده هم تازه از بیمارستان اومده. هر کس دوست داره حاج محمود بخونه، یک صلوات بفرسته.»
بچهها صلوات بلندی فرستادند و محمود رفت پشت میکروفون. شعری خواند که داوود عابدی همیشه زمزمه میکرد:
اگر از کوی تو ای دوست برانند مرا باز آیم به خدا گرچه نخوانند مرا شدم ای دوست، سگ قافلهی عشاقت به امیدی که به کوی تو رسانند مرا آنقدر بر در میخانه بکوبم سر خویش تا که از بادهی عشقت بچشانند مرا...شعر مجلس را گرفت. بعد هم یک روضه خواند و دعا کرد. یکهو اصغر خروجب پیرهنش را کند و به رسم لاتها گفت: «کوچهش کن آسید ابوالفضل… رخصت!» گفتم: «یا علی…» رندان همه از جا بلند شدیم، کوچه کردیم، پیرهنها را کندیم و روبهروی هم ایستادیم. خیلی مشتی و منظم سینه زدیم و نوحه خواندیم. وسط این حالوهوا، چند نفر که در این فضا نبودند شاکی شدند که چرا جلوی آقای هاشمی لخت شدهایم و نمیگذاریم حرف بزند. محمود دوباره یک دم داد، گریزی به امام حسین زد و آخرش دعا کرد. آقای هاشمی گفت: «آفرین! من چی بگم به شما؟» به آقای کوثری گفتم: «دیدی؟ دیگه آقای هاشمی چی میخواد بگه؟ مسئلهی اول جنگه؛ این جمعیت هم چهار ماهه زن و بچهش رو ندیده و تو وادی جنگ بوده…» بعد آقای هاشمی دربارهی مسائل روز جنگ صحبت کرد و از همه تشکر کرد. بعد از جلسه، حاج محمد گفت: «همه سوار اتوبوسها بشید، برگردید پادگان… نیروها منتظرند.» من فوری به اکبر سرپوشان و بقیهی مسئول گروهانها گفتم: «همه رو بفرستید مرخصی. قرارمون فردا ساعت ۸ صبح دم پادگان ولیعصر.» بعد رفتم دم ماشینها و خودم را زدم به کوچهی علیچپ. حاج محمد گفت: «مگر شما نمیآی؟» گفتم: «کجا؟ به همه گفتم برن پادگان ولیعصر و برگردن منطقه.» گفت: «کی گفتی؟ من نشنیدم! همه رو فرستادم مرخصی.» سر تکان داد و گفت: «بابا شما چرا اینجوری هستی؟ پس صداش رو درنیار تا بقیه نفهمن.» گفتم: «حاجی، من میفهمم اطاعت از فرمانده یعنی چی؛ اما یارو اومده تهرون، میخواد زن و بچهش رو ببینه. گردانها برگردن یعنی چی؟» خداحافظی کردم و رفتم خانه. فردا صبح، ساعت ۸، تو پادگان ولیعصر جمع شدیم. اول از همه صورتخرجها را دادیم به مسئول تدارکات لشکر و گفتیم صد هزار تومان خرج شده. گفت: «ما به هر گردانی پنجاه هزار تومن میدیم. چرا شما صد هزار تومن خرج کردهاید؟» گفتم: «خوب، گردان شهادت هم با ما بوده.» پول را گرفتم و رفتم. بعد جواد صراف رفت پول بگیرد. مسئول تدارکات گفته بود پول را داده به میثم. بلوایی شد که نگو و نپرس! در جلسه، مسئول تدارکات خیلی ناراحت بود. به حاج محمد گفت: «این آقای کاظمی همهی کارهاش یه جوریه! آخه مرد حسابی، کی به نیرو کلهپاچه میده؟ کی جوجهکباب میده؟» دو سه نفر گفتند: «مگر بدکاری کرده؟ به نیرو حال داده!» به دوکوهه برگشتیم. یک روز با اصغر در محوطه قدم میزدیم که گفت: «سید، خوبه برای بچهها یک آس بیاریم.» گفتم: «چی؟» گفت: «خیلی خوب میشه آسید علیآقا نجفی رو بیاریم. شبها برای بچهها منبر بره، غوغا میکنه تو گردان!» گفتم: «فردا میرم تهرون و میآرمش.»
صبح اول وقت حرکت کردم و غروب در خدمت آسید علیآقا بودم. آنقدر متواضع و فروتن بود که هیچ نیازی به وقت قبلی نبود؛ خانهاش همیشه به روی رزمندهها باز بود.
گفتم: «گردان میثم رو راه انداختهام. وقتشه که شما بیایید.»
آقا گفت: «یا علی… فردا بعد از نماز صبح راه میافتیم.»
همان روز به نخستوزیری شمارهی دو رفتم و از طریق جواد آقا حکمی، یک حکم مأموریت برای آقا گرفتم.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 لشکر صاحبالزمان (عج)
کلیپی زیبا و خاطره برانگیز از جبهه های حق علیه باطل و حال و هوای رزمندگان اسلام در دوران دفاع مقدس با گفتاری از سید اهل قلم شهید مرتضی آوینی و نوحه شور آفرین از مداح باصفای جبهه ها حاج صادق آهنگران
•••••
لحظه شماری می کند
لشکر صاحب زمان
که رمز حمله بشنود
یورش برد به دشمنان...
#نماهنگ #مستند
#روایت_فتح
@defae_moghadas
🍂 امروز ؛
تنها چیزی که نیاز دارید
برنامه، نقشه راه و شجاعت
برای ادامه دادن به سمت هدف است
#عکس #یادش_بخیر
@defae_moghadas
🍂 نماز اول وقت
شهید امیر چمنی
─┅═༅༅═┅─
مأموریتمان طول کشید نتوانستیم نماز را اول وقت بجا آوریم. رفتم آشپزخانه برای صرف غذا.
خبری از امیر نبود. رفتم دنبالش. داشت وضو میگرفت. با چهرهای به غبار غم نشسته، میگفت: پناه بر خدا، خدایا مرا ببخش که توفیق خواندن نماز اول وقت را از دست دادم.
او از چهارسالگی همراه پدر و مادرش برای اقامه نماز جماعت به مسجد میرفت. یک بار که روحانی مسجد از مردم پرسیده بود کدامیک از شما نماز آیات را میتوانید بخوانید؟ امیر ده ساله برخاسته بود و عملاً به همه نشان داده بود که نماز آیات را چگونه باید خواند.
#خاطرات_کوتاه #شهید
@defae_moghadas
🍂 تشکیل جامعه روحانیت
حجت الاسلام رحمان سلطانی
در بند یک، ده نفر روحانی حضور داشتند و هر کدام فعالیت تبلیغی و کلاسداری داشت. با خود گفتم حالا که دیگر جاسوسی وجود ندارد، وقتش رسیده یک تشکّل کوچک روحانی شکل بگیرد تا کارها هماهنگتر پیش برود.
بهصورت غیرعلنی «جامعه روحانیت اردوگاه ملحق» را تشکیل دادیم. اعضای آن عبارت بودند از: علی باطنی، احمد فراهانی، محمد خطیبی، عبدالکریم مازندرانی، سید کرامتالله حسینی، حسن اسلامپور، جعفر یاراحمدی، علیرضا عبادینیا، شیدالله گلستانی و بنده.
چندین جلسه هماهنگی برگزار کردیم؛ از برنامهریزی فعالیتهای فرهنگی گرفته تا مباحث طلبگی. کمکم خرد جمعی جای کارهای پراکنده و فردی را گرفت و نتیجهاش هم خیلی زود خودش را نشان داد. یکی از مهمترین برنامههایی که کانون مرکزی طراحی و اجرا کرد، مجموعه برنامههای ویژه هفته بسیج بود؛ برنامههایی که در آسایشگاهها برگزار شد و حتی بعضیهایشان به محوطه و راهروها هم کشیده شد. دستنوشتههای زیبا، جملاتی درباره بسیج، چندین جلسه سخنرانی، مسابقه فرهنگی، اجرای سرود و تئاتر…
خودمان هم باورمان نمیشد. ما همان اسیرانی بودیم که تا چند ماه قبل ــ بهخصوص در سال اول ــ با کوچکترین حرکت زیر مشت و لگد و ضربات کابل بعثیها له میشدیم؛ و حالا در همین عراق، زیر سایه حزب بعث و جبروت صدام، داشتیم هفته بسیج را بزرگ میداشتیم و جامعه روحانیت تشکیل میدادیم. گاهی شبیه خواب و خیال بود.
اوضاع خوب پیش میرفت و همه از این فضای تازه راضی بودند. واقعاً شیرازه کار داشت از دست عراقیها خارج میشد، اما عملاً دخالت چندانی نمیکردند. نه اینکه کار ما را تأیید کنند یا بیتفاوت باشند؛ بیشتر سعی میکردند خودشان را به کوچه علیچپ بزنند. حضورشان در اردوگاه کمتر شده بود و از دور مراقبت میکردند، طوری که انگار از این فعالیتها خبر ندارند.
اینکه پشت این رفتار چه سیاستی بود، دقیق نمیدانستیم؛ اما حدس میزدیم شاید احساس کردهاند اسارت رو به پایان است و نمیخواهند برای خودشان دردسر تازهای درست کنند. حدسی که البته چندان هم بیراه نبود.
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۷۳
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ آن روز که در تهران بودم، سید خضرایی ـ از تیغداران لب خط و بچهمحل ما که همه از او حساب میبردند ـ آمد دم خانه و گفت:
«آقا سید، میخوام بیام خط مقدم.»
گفتم: «فردا برو پادگان مالکاشتر اعزام بزن.»
صبح فردا همراه آقا سوار یک تویوتا شدیم و به سمت دوکوهه حرکت کردیم.
آن زمان کمتر پیش میآمد روحانی منبری، با آن همه مرید و خاطرخواه، منبر و دفتر و دستکش را رها کند و بیاید جبهه؛ قاطی بچه رزمندهها، زیر سقف چادر، روی خاک و سنگ زندگی کند. این دومین باری بود که آقا به جمع رزمندهها میآمد.
وقتی رسیدیم دوکوهه، بچهها دور آقا حلقه زدند. تازهاعزامیها میخواستند او را بشناسند و قدیمیها دوباره فیض ببرند. شب، آقا را منبر کردیم. به ایشان گفتم:
«آقا، اگر رفقا و آشناها از گردانهای دیگه آمدن...»
گفت: «نه، ما اوسارمون دست آقا سیده.»
آن شب آقا غوغا کرد؛ زد توی عشق و عرفان و گردان را ریخت به هم. حرفهای تازه و عاشقانهای میزد که تفکر بچهها را عوض میکرد. یادم هست در جایی فرمود:
«باید توحیدتان قوی شود. سیاست و مملکتداری فرع است؛ فرع باید روی اصل باشد. این سقف روی کدام ستون باید بایستد؟ ستون توحید است، ستون اخلاص است، ستون خدمتگزاری به خلق. اینها در مدارتان باشد. موحد باشید. خدا هدایتمان کند.»
آن شب تا دوازده دور آقا بودیم؛ عشقبازی تمام. هیچکس با هیچکس کاری نداشت؛ همهاش حرف عشق بود و عشق و عشق...
بعضی شبها آقا میگفت: «سید، میکده نمیریم؟»
آقا را سوار همان تویوتای کالسکهای میکردیم و میبردیم امامزاده سبزقبا در دزفول. آقا یک عشقی با سیدمحمد سبزقبا میکرد و ما هم زیارت.
جلوی سر ما یک قهوهخانه بود که قلیان کورهای داشت. قهوهچی هم از آقا خوشش آمده بود؛ فوری پشتی میآورد، میگذاشت پشت آقا و قلیان چاق میکرد. ما هم دور آقا بودیم تا نصف شب.
موقع برگشت آقا گفت: «سید، اگر الان بخوابیم، برای نماز صبح نمیتونیم بیدار بشیم... سخته.»
از سبزقبا برگشتیم. آقا رفت برای وضو. دیدیم سیصد نفر توی صف توالت ایستادهاند. آقا کلید کرد و گفت:
«سید، اینجا عرشه یا فرشه؟ اینا دیگه کیان این وقت شب؟ ما کجاییم؟»
بعضی از بچهها کلاه را کشیده بودند روی سرشان تا شناخته نشوند؛ تو حال و هوای خودشان بودند. آقا را که دیدند، کنار کشیدند.
آقا گفت: «نه دایی، من تو نوبت باید باشم.»
نیم ساعت گذشت. آقا چاق و سنگین بود، پاهایش خسته شد و درد گرفت. دیدم این پا و آن پا میکند.
نماز صبح را به امامت ایشان خواندیم. آقا همیشه عادت داشت بعد از نماز، زیارت عاشورا بخواند. وسط زیارت عاشورا حالی پیدا شد و گریه کردیم. اما یک لحظه نگاهم رفت سمت آقا؛ دیدم شانههایش بالا و پایین میشود. بلند شدم، رفتم کنارش، شانهاش را آرام تکان دادم و بیدارش کردم. سر بلند کرد، نگاهم کرد و گفت:
«بابا سید، اینا کیان؟ زیارت عاشورا نیم ساعته، نه یک ساعت و نیم! ما هم که چقدر بیدار بودیم.»
دستش را گرفتم و بلندش کردم. یک جا روی پشتبام براش ردیف کردم. آقا رفت تا ساعت یازده.
آقا اهل ریا نبود؛ نقش بازی نمیکرد، دنبال کاسبی نبود. بعضی روزها میگفت:
«سید، امروز حال نماز جماعت نیست. وقتی حالش نباشه، نمیشه.»
یک وقتهایی هم میگفت:
«سید، یه خرده ما رو رها کن با این بچهها. نذار این بچهها غصهدار باشن.»
میرفت بین بچهها مینشست، با آنها گرم میگرفت. حرفش اثر کرده بود. به بچهها یاد داده بود با دست غذا بخورند. میگفت:
«در نوک انگشت آدم بزاقی هست که به هضم غذا کمک میکنه. تازه، اگر سنگ یا استخوان توی غذا باشه، با دست میشه فهمید؛ اما وقتی قورت بدی، میره تو گلوت گیر میکنه یا دندونت رو میشکنه.»
با همین حرفها دل و روح بچهها را قبضه کرده بود. با وجود اختلاف سن، با بعضیهایشان چنان گرم گرفته بود که آدم حسودیاش میشد.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
💐 در میلاد نورانی حضرت زهرا سلاماللهعلیها ـ بانوی کرامت و الگوی جاودان زن مسلمان ـ سر تعظیم در برابر مادران شهدا فرود میآوریم؛ زنانی که با صبری آسمانی و ایمانی زهرایی، فرزندانشان را در راه حقیقت تقدیم کردند و خود، چراغهای خاموشنشدنی ایثار شدند.
@defae_moghadas
🍂 « عاشقم کن»
روایاتی از زندگی شهید امیر حاج امینی
نویسنده: ناشناس
جمعی از سربازان گردان انصار الرسول (ص) وقتی که به درجه نهایی میرسند و آماده برای دیدار معبود هستند، طی جلسهای عهدنامهای تنظیم و متعهد میشوند که هرکس شهید شد، باقی افراد را شفاعت کند.
بخشی از متن این عهد نامه:
"در صورت شهادت در روز حساب و کتاب و روز محشر به اذن الله و به اذن رسوله و به اذن ائمه المعصومین (س) شفاعت کلیه برادران امضا کننده را نموده و بر این شهادت خداوند بزرگ را گواه میگیریم. ضمناً حتماً سلام ما را خدمت بیبی دو عالم خانم فاطمه زهرا (س) و مولا اباعبدالله الحسین برسانید." توجه کنید به حال و هوای این چند خط کوتاه، گواهی میدهد که باید توسل کرد به یکی از ائمه، توجه بچههای این گروهان به حضرت زهرا (س) بوده، به مقام بلند شهداء برای شفاعت گواهی میدهند، آماده شهادت هستند، اینجا هیچ فیلم و سریالی را روایت نمیکنیم، روایت عدهای عاشق است که معبود را شناخته و عالم والا را درک کردهاند و برای رفتن از این دنیا لحظه شماری، توسل و زاری میکنند.
نمیتوان مدعی بود که در طلب شهادت هستم و اما از ائمه اطهار غافل، از مجالس روضه دور، نمیتوان رسید مگر با شناخت زندگی آنان، چگونه شد که حسین از خود گذشت و به معبود رسید، چگونه شد که فاطمه، فاطمه شد، چگونه علی با همه حقش سالها سکوت کرد و درنهایت مظلومانه از این دنیا رخت بست.
#گزیده_کتاب
#عاشقم_کن
@defae_moghadas
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 بهشت میخواهید، بروید
بهشت میخواهید، بروید سراغ مادر؛ او بهشت را به شما خواهد داد...
اینکه در روایت دارد که «اَلجَنَّةُ تَحتَ اَقدامِ الاُمَّهات»، «تَحتَ اَقدام»
رهبر معظم انقلاب:
#کلیپ #رهبری
@defae_moghadas