🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۷۳
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ آن روز که در تهران بودم، سید خضرایی ـ از تیغداران لب خط و بچهمحل ما که همه از او حساب میبردند ـ آمد دم خانه و گفت:
«آقا سید، میخوام بیام خط مقدم.»
گفتم: «فردا برو پادگان مالکاشتر اعزام بزن.»
صبح فردا همراه آقا سوار یک تویوتا شدیم و به سمت دوکوهه حرکت کردیم.
آن زمان کمتر پیش میآمد روحانی منبری، با آن همه مرید و خاطرخواه، منبر و دفتر و دستکش را رها کند و بیاید جبهه؛ قاطی بچه رزمندهها، زیر سقف چادر، روی خاک و سنگ زندگی کند. این دومین باری بود که آقا به جمع رزمندهها میآمد.
وقتی رسیدیم دوکوهه، بچهها دور آقا حلقه زدند. تازهاعزامیها میخواستند او را بشناسند و قدیمیها دوباره فیض ببرند. شب، آقا را منبر کردیم. به ایشان گفتم:
«آقا، اگر رفقا و آشناها از گردانهای دیگه آمدن...»
گفت: «نه، ما اوسارمون دست آقا سیده.»
آن شب آقا غوغا کرد؛ زد توی عشق و عرفان و گردان را ریخت به هم. حرفهای تازه و عاشقانهای میزد که تفکر بچهها را عوض میکرد. یادم هست در جایی فرمود:
«باید توحیدتان قوی شود. سیاست و مملکتداری فرع است؛ فرع باید روی اصل باشد. این سقف روی کدام ستون باید بایستد؟ ستون توحید است، ستون اخلاص است، ستون خدمتگزاری به خلق. اینها در مدارتان باشد. موحد باشید. خدا هدایتمان کند.»
آن شب تا دوازده دور آقا بودیم؛ عشقبازی تمام. هیچکس با هیچکس کاری نداشت؛ همهاش حرف عشق بود و عشق و عشق...
بعضی شبها آقا میگفت: «سید، میکده نمیریم؟»
آقا را سوار همان تویوتای کالسکهای میکردیم و میبردیم امامزاده سبزقبا در دزفول. آقا یک عشقی با سیدمحمد سبزقبا میکرد و ما هم زیارت.
جلوی سر ما یک قهوهخانه بود که قلیان کورهای داشت. قهوهچی هم از آقا خوشش آمده بود؛ فوری پشتی میآورد، میگذاشت پشت آقا و قلیان چاق میکرد. ما هم دور آقا بودیم تا نصف شب.
موقع برگشت آقا گفت: «سید، اگر الان بخوابیم، برای نماز صبح نمیتونیم بیدار بشیم... سخته.»
از سبزقبا برگشتیم. آقا رفت برای وضو. دیدیم سیصد نفر توی صف توالت ایستادهاند. آقا کلید کرد و گفت:
«سید، اینجا عرشه یا فرشه؟ اینا دیگه کیان این وقت شب؟ ما کجاییم؟»
بعضی از بچهها کلاه را کشیده بودند روی سرشان تا شناخته نشوند؛ تو حال و هوای خودشان بودند. آقا را که دیدند، کنار کشیدند.
آقا گفت: «نه دایی، من تو نوبت باید باشم.»
نیم ساعت گذشت. آقا چاق و سنگین بود، پاهایش خسته شد و درد گرفت. دیدم این پا و آن پا میکند.
نماز صبح را به امامت ایشان خواندیم. آقا همیشه عادت داشت بعد از نماز، زیارت عاشورا بخواند. وسط زیارت عاشورا حالی پیدا شد و گریه کردیم. اما یک لحظه نگاهم رفت سمت آقا؛ دیدم شانههایش بالا و پایین میشود. بلند شدم، رفتم کنارش، شانهاش را آرام تکان دادم و بیدارش کردم. سر بلند کرد، نگاهم کرد و گفت:
«بابا سید، اینا کیان؟ زیارت عاشورا نیم ساعته، نه یک ساعت و نیم! ما هم که چقدر بیدار بودیم.»
دستش را گرفتم و بلندش کردم. یک جا روی پشتبام براش ردیف کردم. آقا رفت تا ساعت یازده.
آقا اهل ریا نبود؛ نقش بازی نمیکرد، دنبال کاسبی نبود. بعضی روزها میگفت:
«سید، امروز حال نماز جماعت نیست. وقتی حالش نباشه، نمیشه.»
یک وقتهایی هم میگفت:
«سید، یه خرده ما رو رها کن با این بچهها. نذار این بچهها غصهدار باشن.»
میرفت بین بچهها مینشست، با آنها گرم میگرفت. حرفش اثر کرده بود. به بچهها یاد داده بود با دست غذا بخورند. میگفت:
«در نوک انگشت آدم بزاقی هست که به هضم غذا کمک میکنه. تازه، اگر سنگ یا استخوان توی غذا باشه، با دست میشه فهمید؛ اما وقتی قورت بدی، میره تو گلوت گیر میکنه یا دندونت رو میشکنه.»
با همین حرفها دل و روح بچهها را قبضه کرده بود. با وجود اختلاف سن، با بعضیهایشان چنان گرم گرفته بود که آدم حسودیاش میشد.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
💐 در میلاد نورانی حضرت زهرا سلاماللهعلیها ـ بانوی کرامت و الگوی جاودان زن مسلمان ـ سر تعظیم در برابر مادران شهدا فرود میآوریم؛ زنانی که با صبری آسمانی و ایمانی زهرایی، فرزندانشان را در راه حقیقت تقدیم کردند و خود، چراغهای خاموشنشدنی ایثار شدند.
@defae_moghadas
🍂 « عاشقم کن»
روایاتی از زندگی شهید امیر حاج امینی
نویسنده: ناشناس
جمعی از سربازان گردان انصار الرسول (ص) وقتی که به درجه نهایی میرسند و آماده برای دیدار معبود هستند، طی جلسهای عهدنامهای تنظیم و متعهد میشوند که هرکس شهید شد، باقی افراد را شفاعت کند.
بخشی از متن این عهد نامه:
"در صورت شهادت در روز حساب و کتاب و روز محشر به اذن الله و به اذن رسوله و به اذن ائمه المعصومین (س) شفاعت کلیه برادران امضا کننده را نموده و بر این شهادت خداوند بزرگ را گواه میگیریم. ضمناً حتماً سلام ما را خدمت بیبی دو عالم خانم فاطمه زهرا (س) و مولا اباعبدالله الحسین برسانید." توجه کنید به حال و هوای این چند خط کوتاه، گواهی میدهد که باید توسل کرد به یکی از ائمه، توجه بچههای این گروهان به حضرت زهرا (س) بوده، به مقام بلند شهداء برای شفاعت گواهی میدهند، آماده شهادت هستند، اینجا هیچ فیلم و سریالی را روایت نمیکنیم، روایت عدهای عاشق است که معبود را شناخته و عالم والا را درک کردهاند و برای رفتن از این دنیا لحظه شماری، توسل و زاری میکنند.
نمیتوان مدعی بود که در طلب شهادت هستم و اما از ائمه اطهار غافل، از مجالس روضه دور، نمیتوان رسید مگر با شناخت زندگی آنان، چگونه شد که حسین از خود گذشت و به معبود رسید، چگونه شد که فاطمه، فاطمه شد، چگونه علی با همه حقش سالها سکوت کرد و درنهایت مظلومانه از این دنیا رخت بست.
#گزیده_کتاب
#عاشقم_کن
@defae_moghadas
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 بهشت میخواهید، بروید
بهشت میخواهید، بروید سراغ مادر؛ او بهشت را به شما خواهد داد...
اینکه در روایت دارد که «اَلجَنَّةُ تَحتَ اَقدامِ الاُمَّهات»، «تَحتَ اَقدام»
رهبر معظم انقلاب:
#کلیپ #رهبری
@defae_moghadas
🍂 آن روز زندانیها را برای تفتیش و گرفتن آمار بیرون بردند و بعد هر کدام از آنها به شدت تنبیه شدند. یکی از اسرا که طاقت از کف داده بود، با تیغ رگ دستش را برید. با دیدن این صحنه، یکی از بچههای کمسنوسال بسیجی در حین تنبیه شروع کرد به فریاد زدن و از اعماق وجود حضرت زهرا(س) را صدا میزد.
فریاد «یا زهرا، یا زهرا»ی او چنان دلهایمان را لرزاند که ابتدا آسایشگاه و بعد بقیه آسایشگاهها یکصدا با او همناله شدیم. فریاد یا زهرای بچهها با کوبیدن به شیشه و زمین طنین عجیب و رعبآوری پدید آورد؛ در و دیوار با این صدا میلرزید.
چند استخباراتی تازهاستخدام که برای کامل کردن دوره ضربوشتم آمده بودند، از شدت ترس رنگ از رویشان پرید، کارآموزی را فراموش کردند و پا به فرار گذاشتند. بقیه عراقیها هم خیلی جا خورده بودند. این فریادها همهشان را از داخل اردوگاه فراری داد، اما بچهها همچنان یکصدا فریاد میزدند: «یا زهرا! یا زهرا!»
بعضی گریه میکردند. بدنمان میلرزید. در آن لحظات، همه با تمام وجود از آن بیبی مظلوم کمک میخواستیم. فریادهای ما بیرونریز سالها رنج و سختی و درد بود. نام آن حضرت انگار با هر بار به زبان آوردن، بر گوشهای از این آلام مرهم میگذاشت.
هر چه کردند، بچهها خاموش نشدند. یکی از افسرها وارد شد و طوری وانمود کرد که انگار از همه چیز بیخبر است. به التماس افتاده بود و خواهش میکرد ساکت شویم. برای سکوت شرط و شروط گذاشتیم:
۱) دکتر بیاورند و مریضها را درمان کنند.
۲) غذا بدهند.
۳) نگهبانهای خودمحور عراقی را تنبیه کنند.
در کمتر از چند دقیقه دکتر و دارو رسید. غذا هم به سرعت حاضر شد. برای شرط سوم هم قول مساعد دادند و پذیرفتند که فردا صبح اسرای سوله را آزاد کنند.
بعد از آن همه فشار و اذیت، یقین کردیم که حضرت زهرا(س) اراده کرده بودند به برکت نام مبارکشان اندکی از مشکلات بچهها حل شود.
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دلشکسته
اما استوار...
#کلیپ
@defae_moghadas
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 غواص خط شکن والفجر هشت را بنگرید..!
چه تیپی، چه تریپی..!
تیپ خاکی!
تیپ غیرت
تیپ مردانگی
تیپ ایمان و اخلاص..
- برادر چه لباس خوشگلی تنته!
- بوی عشق میدی..
- بوی تن غواص..
- سرت رو بالا بگیر مرد...
- نگاه به صورت ماهت ثوابه
خدایا این فرشتگان حتی از نگاه کردن به دوربین هم حیا دارند و خجالت میکشیدند،
آن یکی دوربین را که میبیند بلند میشود و میرود...
و این روزهای ما..
همه کار میکنیم تا دیده شویم،... به چه قیمتی...!!!
برگشتی نیاز است
برگشت به ان روزهایی که رنگ طلا داشت و بوی خدایی
#کلیپ #والفجر_هشت
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۷۴
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ روزی زمزمه هجرت به اردوگاه کرخه بلند شد؛ قصه آموزش، تاکتیک، خشم شب و زندگی در چادر. مثل همه گردانهای لشکر، ما هم باید برای موقعیت گردانمان تابلویی میگذاشتیم تا قلمرو و محل استقرارمان برای دیگران مشخص باشد.
به خاطر پهلوانمسلکی بچههای میثم، نام شهید ابراهیم هادی را انتخاب کردیم؛ سردمدار پهلوانهای جبهه. تابلویی آهنی ساختیم که رویش با خطی درشت نوشته بود:
«مولا مپسند که لوطیان خوار شوند»
و بالای آن با خطی ریزتر: «موقعیت پهلوان شهید ابراهیم هادی».
در تمام نقلوانتقالها این تابلو را در زمین میکاشتیم تا نشانهمان باشد.
هنوز روز اول ورودمان به اردوگاه کرخه نگذشته بود که سید خضرایی هم خودش را رساند.
به علی برادران گفتم: «این سید خیلی گردنکلفته؛ بگذار مسئول ادوات و تسلیحات باشد.»
یک روز سید آمد سراغم و گفت:
«آقا سید، واسه خدا میشه چیزی رو کار گرفت؟»
گفتم: «اگر برای خدا باشد، بله. حالا چی میخوای کار بگیری؟»
گفت: «همه گردانها یک دوشکا دارند، ما نداریم. الان لشکر سهتا دوشکای جدید آورده، با نارنجکاندازهای تازه. من خبرش را دارم؛ میخوام این جدیدها رو کار بگیرم.»
فردای همان روز رفت پادگان دزفول و غروب با سه دوشکای نو برگشت. چطور؟ خدا میداند.
وقتی نارنجکاندازها رسید، به سرم زد جلوی هر گروهان یک تیم پیشتاز بگذارم؛ تیمی از بیکلهها و نترسها. یکی یک نارنجکانداز هم بهشان دادم.
حسین اسماعیلی، اصغر گودری و محمود عطایی را گلچین کردم؛ آدمهایی که میتوانستند بیچونوچرا فدایی بچهها شوند.
بچههای میثم تر و فرز و خوشسر و زبان بودند. در چند روز، تسلیحات، ادوات و تدارکات لشکر را تخلیه کردند. یک پارتی خوب هم در تسلیحات داشتیم که پنج بیسیم انفرادی کوچک برایمان گرفت. یکی یکی به سرگروههای ویژه دادم.
جواد حکمی از ادوات، چهار وانت تویوتای صفر کیلومتر و یک تویوتای کوچک گرفت که به آن میگفتیم «کالسکه». دو نفر جلو مینشستند و سه چهار نفر هم پشت. یکی از آنها را من و اصغر سوار میشدیم و حسین سازور رانندهاش بود. سه وانت دیگر هم برای تدارکات و مأموریتها بود.
در کل، وضع تدارکات و تسلیحات ما از همه گردانها بهتر بود و تعداد نیرویمان هم بیشتر. همه لاتها، داشها، دستمالبهدستها، فوتبالیها، عشقبازها، سختگیرها و بیخیالها میآمدند میثم. خیلیهایشان نه فقط به عشق خدا، بلکه به عشق من و به عشق رفاقت پا پیش میگذاشتند.
چرا؟
چون قانون میثم، قانون عشق و صفا و رفاقت بود.
جنگ فقط بهانهای شد برای شکلگیری رفاقتهای تازه، نو و ماندگار.
اصغر همیشه میگفت:
«سید، نباید کاری کنیم که فردا وقتی جنگ تموم شد، بچهها ما رو که دیدند پشتشون رو بکنند و فحشمون بدن. باید طوری رفتار کنیم که خاطره خوبی از گردان میثم تو ذهنشون بمونه.»
برای همین با بچهها رفیق و مثل برادر بودیم.
وقتی در قرارگاه بودم، صحبت جنگ و بگیر و ببند بود؛ اما وقتی پیش بچهها میآمدم، خنده و شوخی و گلکوچک و جشن پتو.
بچهها پناه من بودند. وقتی به عقبه میآمدم، تنهایی حتی یک جرعه آب نمیتوانستم بخورم؛ دلم پیش نیروها بود. مثل آدم لاابالیای شده بودم که زن گرفته و سر به راه شده.
میخواستم طوری باشم که یلها و قدرها با من رفیق باشند و حرفم را بخوانند؛ کوچکترها و تازهاعزامیها هم از من نترسند و بیایند حرفها و درد دلشان را بگویند.
اگر هم قرار بود کسی تنبیه شود، حسین طاهری این کار را میکرد.
حسین آموزشدیده و درسخوانده بود؛ دیسیپلین داشت. اگر کسی کمکاری میکرد یا دیر به صبحگاه میرسید، برخورد نظامیاش با حسین بود. هر روز با دقت بچهها را نرمش میداد و میدواند تا ورزیده شوند.
حسین در کارش استاد بود؛ هم اخلاق و هم رفتار نظامی را به بچهها یاد میداد. خیلیها اگر از سختگیریهایش ناراحت میشدند، وقتی تلاش او را برای نظم گردان میدیدند، همراهش میشدند.
حسین با بچهها رفیق میشد و بهشان محبت میکرد؛ اما آموزش و سختگیریاش هم بهموقع بود.
یادم هست یک بار که آمدیم تهران، دو شب از عروسیاش گذشته بود. آمده بودیم نیروهای جدید را جمع کنیم و ببریم.
گفتم: «تازهداماد، چرا اینجا نشستهای؟»
گفت: «شما برید؛ من ده روز دیگه میآم.»
اما ناغافل، همان فردا نیروهای تازهاعزامشده را برداشت و زودتر از ما رفت منطقه.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 یادش بخیر
حال و هوای روزهای اول جنگ
شهر خلوتِ خلوت؛
گاهی از گوشهای صدای انفجار خمپارهای سکوت شهر را میشکست
و پشتبندش آژیر آمبولانسهایی که دل آدم را میلرزاندند.
بوی شهادت آنقدر نزدیک بود که انگار از سایهمان هم به ما نزدیکتر شده بود؛
بوی شهادت، امکان گناه را از همگان گرفته بود.
به همان اندازه که بچهها پاکتر میشدند، صفا و صداقت هم روی چهرهها مینشست و نورانیتشان را بیشتر میکرد.
هر که مخلصتر، جذابتر؛
هر که عاشقتر، دوستداشتنیتر.
بهخصوص آن چهرههای خسته و خاکگرفتهای که تازه از خط مقدم برمیگشتند…
همان تکستارههایی که حسرت یکبار دیگر دیدنشان، سالهاست روی دل زمینی ما مانده… 😭
شما چطور؟
کسی هست که دیدارش برایتان آرزو شده باشد؟
#یادش_بخیر #دلتنگیها
@defae_moghadas
🍂 فراموش کردیم
سختی مسیرشان را
گُم کردیم..!
رَدّ نگاهشان را ...
📸 بهمن ۱۳۶۶ - ارتفاعات دلبشک
منطقه عملیاتی بیت المقدس۲
#عکس
@defae_moghadas