eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۷۹ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ اواخر آذر، شبی مسئول گروهان‌ها را جمع کردیم و با کمک اصغر، همان حرف‌های قرارگاه را برایشان توضیح دادیم. قرار شد آنها هم بروند و مسئول دسته‌ها و نیروها را توجیه کنند تا کم‌کم بار و بنه را جمع کنند و آماده‌ی کار شوند. در همان روزهای آخر آذرماه، تلفنی به خانه زدم تا حالی بپرسم. مادرم گفت: «دیروز فاطمه‌خانم را بردیم بیمارستان...» فردا دوباره زنگ زدم. این بار با خوشحالی گفت: «مبارکه ابوالفضل... خدا بهت یک پسر داده.» گفتم: «مبارکه... اسمش را بگذارید سجاد.» با این‌که خروج از منطقه برای نیروها ممنوع بود و همه آماده‌ی رفتن به خط مقدم بودیم، اما مدل من این‌طور بود که اگر دلم می‌گفت باید بروی، حتی اگر سنگ از آسمان می‌بارید، می‌رفتم. همان روز راهی تهران شدم. وقتی رسیدم خانه، دیدم حاج‌آقا صدیقی، پیش‌نماز مسجد توفیق، برای احوال‌پرسی آمده. گفت: «این بچه در روز شهادت حضرت حمزه به دنیا آمده؛ ان‌شاءالله شجاعه. اسمش را بگذارید حمزه.» ما هم قبول کردیم و اسم بچه را حمزه گذاشتیم. تا فردا در خانه ماندم؛ اما از کهنه و قنداق بچه هیچ سر درنمی‌آوردم. ناهار فردا را هم مهمان اهل خانه شدم. بعد از مجروحیت شکم و روده، دکتر غذاهای نفاخ و تخم‌مرغ‌دار را ممنوع کرده بود؛ اما هوس املت خانگی کرده بودم. فاطمه‌خانم و ننه‌پری یک املت مشتی درست کردند و من مثل بچگی‌ها، لقمه‌ی نان و املت را با یک قوطی نوشابه خوردم. بعد هم از ترس این‌که مبادا آن شکم‌درد کذایی سراغم بیاید، پشت‌بندش یک لیوان چای نبات با عرق نعنا خوردم و یک کیسه نبات هم برای سفر برداشتم. وقتی به منطقه برگشتم، نیروها آماده‌ی عملیات بودند و گردان‌های خط‌شکن به کنار اروند منتقل می‌شدند. گردان میثم تا ابلاغ دستور حرکت، در چادرها در حالت آماده‌باش ماند. شب اول عملیات، یعنی سوم دی‌ماه، من و اصغر برای آشنایی با چند و چون کارِ خبرگیری و جمع‌آوری اطلاعات، به مقر نیروهای خط‌شکن کنار اروند رفتیم. چند گروه غواص در دل تاریکی، آماده و منتظر دستور حمله بودند. از پشت نخل‌ها شبح‌شان پیدا بود. همه‌چیز مرتب و آماده به نظر می‌رسید. شب دوم نوبت گردان میثم بود که به خط بزند و خط را سفت کند. گردان‌های عمار، مالک، حبیب و انصارالحسین همدان هم پای کار بودند تا هر وقت غواص‌ها خط را شکستند، آنها وارد عمل شوند. کار غواص‌ها خیلی حساس و دلهره‌آور بود؛ باید حرکت‌شان را با جزر و مد آب تنظیم می‌کردند. نیمه‌شب، در سکوت، دستور حمله با رمز «محمد رسول‌الله» رسید و غواص‌ها زدند به آب. نیم ساعت بیشتر نگذشته بود که از بد روزگار، عراقی‌ها کاملاً هوشیار بودند و با دوشکا از غواص‌ها استقبال کردند. جلوی چشم‌مان گردان غواص‌ها از هم پاشید. تا ساعت دو، سه صبح، فقط تک‌وتوک زنده‌مانده‌ها برگشتند عقب و بقیه شهید یا اسیر شدند. از حجم آتش عراق معلوم بود که خبر داشتند. عملیات لو رفته بود و قفل شد. به اصغر گفتم: «خواست خدا بود. اگر ما هم به خط می‌زدیم، همه‌مان قتل‌عام می‌شدیم.» دم صبح به چادرها برگشتیم و به بچه‌هایی که آماده‌ی عملیات بودند، خبر به‌هم خوردن عملیات را دادیم. حالشان گرفته شد؛ مثل آدمی که می‌خواهد به عشقش برسد اما نمی‌گذارند. همه دمق و پریشان بودند. فردا، زمزمه‌ها و شایعه‌ها بلند شد که ستون پنجم و نفوذی‌ها عملیات را لو داده‌اند. عده‌ای هم که اهل دل و ذکر بودند، می‌گفتند: «خدا خواست.» نیروها را به دوکوهه منتقل کردیم و من و اصغر تصمیم گرفتیم سری به تهران بزنیم. حسین بالای سر گردان ماند و ما رفتیم. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دوکوهه را که صدا می‌زنم، انگار بغضی قدیمی از دل خاک بلند می‌شود. جایی که باد، هنوز اسم‌ها را آهسته تکرار می‌کند و غروب‌ها بوی قدم‌های رفته را پس می‌آورند. دوکوهه… دلتنگی در تو شکل دیگری دارد؛ نه غم است، نه اندوه، یک جور ایستادنِ بی‌صدا کنار خاطراتی که هنوز گرم‌اند. آدم دلش می‌خواهد برگردد، نه برای دیدن گذشته، برای شنیدن صدای خودش وقتی که هنوز ساده‌تر، روشن‌تر، و بی‌هراس‌تر بود. @defae_moghadas
🍂 نکات تاریخی جنگ "آمار حضور در دفاع مقدس" در آغاز جنگ تحمیلی در سال ۱۳۵۹، جمعیت ایران حدود ۳۸ میلیون نفر بود و در پایان جنگ در سال ۱۳۶۷ به حدود ۵۰ میلیون نفر رسید. بر اساس آمار رسمی ستاد کل نیروهای مسلح، حدود ۳ میلیون نفر پروندهٔ حضور در جبهه دارند. که شامل نیروهای ارتش، سپاه، بسیج و داوطلبان مردمی است. بنیاد شهید نیز آمار ایثارگران را ثبت کرده: بیش از ۲۱۳ هزار شهید، حدود ۵۷۰ هزار جانباز و نزدیک به ۴۳ هزار آزاده. سازمان بسیج مستضعفین هم گزارش داده که در طول جنگ بیش از ۲ میلیون اعزام بسیجی ثبت شده است. اما باید به یک نکتهٔ کلیدی توجه کرد: این حضورها چرخشی بود. یعنی بسیاری از نیروها چندین بار اعزام شدند، مدتی در جبهه بودند، بازگشتند، آموزش دیدند و دوباره اعزام شدند. در کنار این، پژوهش‌های دانشگاهی و اسناد مرکز تحقیقات دفاع مقدس نشان می‌دهد که حداقل ۱۰ تا ۱۵ میلیون نفر در قالب پشتیبانی، امداد، درمان، تدارکات، تولید مهمات، دوخت لباس، ارسال آذوقه و فعالیت‌های مردمی نقش مستقیم داشتند و می‌توان گفت، جنگ فقط در سنگر نبود؛ در کارخانه‌ها، بیمارستان‌ها، مساجد، مدارس و حتی خانه‌های مردم جریان داشت. ساختار جبهه‌ها نیز نشان می‌دهد که جنگ یک سیستم ملی بود: خطوط دفاعی، نیروهای احتیاط، توپخانه، مهندسی رزمی، اطلاعات عملیات، امداد و تخلیه مجروح، تدارکات و پشتیبانی شهری و جهاد سازندگی(سنگر سازان بی سنگر) هر روز هزاران نفر نیرو می‌خواستند. همین گستردگی نشان می‌دهد که کوچک‌نمایی نقش مردم—مثل ادعای «۳٪ حضور»—هیچ نسبتی با واقعیت تاریخی ندارد. @defae_moghadas
سپاه نقده برخلاف روزهای اولی كه تأسيس شده بود و برخی، بر اثر تبليغات مسموم نظر مساعدی نسبت به آن نداشتند ، كم كم جای خود را در ميان مردم باز می كرد و به همين دليل در شورای تأمين استان تصميم گرفته می شود كه سپاه وارد اشنويه شده و مقری در آن جا بزند، ولی به دلايل مصلحتی اين مأموريت لغو می شود. نيرو ها در اطراف و ارتفاعات مشرف به شهر اشنويه مستقر می شوند. اواخر خرداد بود. شهيد علمی به همراه عده ای از نيروهای سپاه برای پاكسازی اشنويه به آن جا منتقل می‌شوند. بعد از گذشت چند روز پيامی به ايشان مخابره می شود و طی آن ايشان مأمور می شود به سپاه نقده برگشته و گزارشی از كار خود به رئيس جمهور وقت(بنی صدر) ارسال كند. پس از انجام كار و تعويض نفرات ، با مقداری مهمات به منطقه برمی گردد. پاكسازی از طرف اروميه تا دره قاسملو كه بعد ها ‌به علت شهادت بسياری از نيرو ها به نام "دره شهدا" معروف شد انجام گرفته بود و از طرف نقده نيز شهيد علمی و يارانش تا نزديكی شهر پاكسازی خود را انجام داده بودند . روز چهارم تير ماه بود كه شهيد علمی به همراه تعدادی از يارانش برای صحبت با روستائيان ، سوار يك دستگاه لندرور شده و به منطقه می روند، تا با آن ها در باره اهدافشان صحبت كنند و بگويند كه برای چه منظوری به اين جا آمده اند و از جنايت هاي احزاب حاضر درآن جا و ضد انقلاب بگويند . @defae_moghadas
🍂 چه صفایی داشت... کنار سنگر خوب و قشنگ‌مان نشستن، با خدای خود نجوا کردن، گل گفتن و گل شنفتن و از دل حکایت کردن، انهم در هوای عطرآگین جبهه... و چه زیباست که دل در یاد خدا آرام می‌گیرد: *"أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ"* @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۸۰ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ با اصغر و ناصر شریفی و آقاجبار و چند نفر دیگر سوار ماشین شدیم و رفتیم چلوکبابی شمشیری اهواز. پلوماهی مفصلی خوردیم. بعد از ناهار، بچه‌ها کمی درباره‌ی منطقه‌ی عملیاتی کربلای ۴ و علت لغو عملیات برایمان توضیح دادند. از آنجا راه افتادیم به سمت کرخه؛ قصد داشتیم اگر قرارگاه موافقت کرد، نیروها را به مرخصی بفرستیم. اما درست در آخرین لحظه، حاج‌محمد پیغام داد که همه‌ی نیروها آماده باشند و مرخصی‌ها لغو شود. می‌گفت حالا که عملیات به هم خورده و خط عراق سست شده، آنها نیروهایشان را مرخص کرده‌اند؛ بهترین فرصت است که ما به خطشان بزنیم و جاپا بگیریم. بعد از لغو مرخصی‌ها، من و اصغر رفتیم پیش حاج‌محمد. دیدیم در قرارگاه زمزمه‌ی عملیات دوباره به گوش می‌رسد و کارها رو به راه است. جلسه‌ی توجیهی تشکیل شد. وقتی حاج‌محمد نقشه را پهن کرد، فهمیدیم همان مناطقی است که بچه‌های تیپ حر قبلاً برایمان توضیح داده بودند؛ منطقه‌ی عملیاتی همان منطقه‌ی کربلای ۴ بود، فقط کوچک‌تر و محدودتر. من اطلاعاتی را که از بچه‌های تیپ حر گرفته بودم روی نقشه توضیح دادم و موضوع روشن‌تر شد. حاج‌محمد با دقت گوش می‌کرد و نظر می‌داد. در همان جلسه درباره‌ی زمان حرکت به اردوگاه کارون هم بحث شد. وقتی جلسه تمام شد و به چادرها برگشتیم، رضا محمدی را ـ که زمین‌شناس و بسیار کاربلد بود ـ فرستادم تا زمین و محل چادرها را در کارون بررسی کند. بعد از رفتن رضا، مرتضی بهزادی و حسین بابایی آمدند و گفتند: «آقا سید، به خدا قسم، این رضا را تا اینجا آوردی، از اینجا به بعد دیگر نبر. خرج چهار تا خانواده را می‌دهد. خودش سه تا بچه دارد؛ خواهرش سه تا بچه دارد و شوهرش فوت کرده؛ مادرش و دو برادرش هم زیر دست رضا هستند. وقتی آمد، با او حرف بزن و قانعش کن برگردد تهران.» وقتی رضا از کارون برگشت، صدایش زدم. هنوز حرفی نزده بودم که گفت: «آقا سید، فاطمه‌سر، نگو برگردم تهرون... ما رو می‌خوای ببری، ببر؛ اما جان مادرت...» زیرک بود و حدس می‌زد بچه‌ها درباره‌ی وضع خانواده‌اش چیزی گفته باشند. آن‌قدر اصرار و التماس کرد که ناچار شدم با ماندنش موافقت کنم. راستش را بخواهی، وجودش برای پیشبرد کار ضروری بود و من هم دلم نمی‌خواست برگردد. رضا از قدیمی‌های انقلاب و جنگ بود؛ دنیایی تجربه داشت. زمان شاه آموزش نیروی هوایی دیده بود و استعداد نظامی‌اش فوق‌العاده بود. دوره‌ی آموزش نظامی را در پادگان امام حسین (ع) گذرانده و لوح تقدیر گرفته بود. مدتی مسئول آموزش پادگان حمزه و توحید بود. بیان نظامی و انتقال اطلاعاتش عالی بود و به‌راحتی می‌توانست جای فرمانده‌ی گردان را بگیرد. چند بار مجروح شده بود و آثار تیر و ترکش هنوز روی تنش بود. وقتی به اردوگاه کرخه برگشتیم، فقط دو چادر و چند نفر از نیروها مانده بودند؛ بقیه به اردوگاه کارون رفته بودند. تعجب نکردم؛ نقل و انتقال نیرو کار حسین بود و او همه‌کاره‌ی گردان محسوب می‌شد. نماز ظهر را در چادرهای کرخه خواندیم و بعدازظهر دوباره به قرارگاه تاکتیکی برگشتیم. شب هجدهم دی‌ماه بود. تیم اطلاعات آمده بود و با حاج‌محمد بحث می‌کرد که نیروها را چگونه پای کار ببرند. توضیح می‌دادند که عراق در شرق کانال آب انداخته؛ عمق آب دو تا سه متر است، نه غواص می‌تواند برود و نه قایق، چون ته قایق‌ها در لجن گیر می‌کند. وسط آب هم سنگرهای بتنی گذاشته‌اند که با دوربین و دوشکا، حتی مورچه را در شب ماهی می‌بینند و می‌زنند. هر ساعت از شبانه‌روز سه قایق بزرگ با دوشکا و مسلسل در حال گشت‌زنی هستند. قرار شد عملیات از سمت پنج‌ضلعی، کوت‌سواری و پایین بوییان انجام شود؛ یعنی سه لشکر ۲۵ کربلا، ۲۷ محمد رسول‌الله و ۴۱ ثارالله از سه محور و زیر نظر سه قرارگاه عمل کنند. لشکر ۲۷ که مربوط به تهران بود باید کانال ماهی را رد می‌کرد و پدافند سه‌راهی را به عهده می‌گرفت؛ چون سه‌راهی نقطه‌ی اتصال سه لشکر بود. اگر عراق آن را می‌گرفت، سه لشکر قتل‌عام می‌شدند. این سه‌راهی یک طرفش به کانال زوجی و شلمچه می‌خورد، طرف دیگرش به نونی‌ها و اروند، و طرف سوم همان پل ورودی نیروها به منطقه‌ی پنج‌ضلعی بود که به جاده‌ی بصره ـ تنومه می‌رسید. آن شب، یعنی هجدهم دی‌ماه، یک تیم از لشکر ۴۱ ثارالله رفت تا خط را دوباره بررسی کند. ما هم برگشتیم اردوگاه کارون پیش بچه‌ها. دی‌ماه بود، اما هوا خیلی سرد نبود؛ فقط وقتی باران‌های سیل‌آسا می‌آمد و مه همه‌جا را می‌گرفت، هوا مرطوب و گزنده می‌شد. بعضی از بچه‌ها بادگیر داشتند و بعضی‌ها با اورکت می‌چرخیدند و از سرما باکی نداشتند.
به‌خاطر نزدیک شدن به خط مقدم و دید و تسلط دشمن بر مناطق حاشیه‌ی اروند و کارون، سخت‌گیری‌ها بیشتر شده بود؛ مخصوصاً تردد نیروها باید با اجازه و نظارت انجام می‌شد. مثل قبل، من با عقبه و قرارگاه در ارتباط بودم و اصغر و حسین هم نظارت بر گردان را بر عهده داشتند. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 گاهی دلم می‌رود همان‌جاها… همان خاکی که روزی جای پای رفقا را با غیرت نگه می‌داشت و حالا سال‌هاست خاموش و بی‌صدا مانده. زمین، پیر شده؛ اما هنوز اگر گوش بسپاری، صدای قدم‌های یارانی را می‌شنوی که دیگر نیستند. دلم می‌رود سمت نخل‌های سر بریده‌ای که قامت‌شان را برابر دشمن خم نکردند؛ نخل‌هایی که هر کدامشان مثل یک رفیق قدیمی برای ما بودند؛ سایه داشتند، حرف داشتند، درد داشتند. صبح عملیات… چه صبح عجیبی بود. هوا هنوز تاریک بود، اما دل‌ها روشن‌تر از هر طلوعی. بوی باروت، بوی خاک خیس، بوی آتش و دود… همه‌شان با هم قاطی می‌شدند و یک حس غریب می‌ساختند؛ حسی که فقط آن‌هایی می‌فهمند که یک بار در دل خط، با خدا قدم زده‌اند. یادش بخیر سنگرها… سنگرهایی که فقط چند متر خاک نبودند. هر کدامشان قدمگاه عاشقی بود؛ جایی که شب‌ها با صدای خمپاره قامت می‌بستند و صبح‌ها با نام خدا اسلحه می‌بستند. جایی که خنده‌ها بلندتر از انفجار بود و رفاقت‌ها محکم‌تر از دیوارهای خاکی. و حالا سال‌ها گذشته، اما دلتنگی هنوز همان است. دلتنگ دوستانی که رفتند و پشت سرشان فقط یک قاب عکس ماند. دلتنگ زمینی که دیگر جای پای یاران را نقش بر خود ندارد. دلتنگ نخل‌هایی که سرشان را برای ما دادند. دلتنگ سنگرهایی که بوی ایمان می‌دادند. دلتنگ روزهایی که هر لحظه‌اش امتحان بود و هر قدمش، قدمی به سمت خدا. گاهی آدم دلش می‌خواهد برگردد… نه برای جنگ، برای دیدن رفقایی که دیگر نیستند و برای بوسیدن خاکی که هنوز بوی‌شان را می‌دهد. @defae_moghadas
🍂 رادیو تنها وسیله ارتباطی با دنیا! «ابوطالب پورصدیق»          ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ یادم می‌آید بچه‌ها توانسته بودند با زیرکی، رادیویی را از یکی از اتاق‌ها تک بزنند. بعد از چند وقت که از آن استفاده کردیم باتری‌اش تمام شد. به همین دلیل برای آنکه عراقی‌ها متوجه نشوند ما باتری می‌خواهیم،‌ نبود ساعت را در آسایشگاه بهانه کردیم تا بتوانیم با باتری آن رادیو را بار دیگر روشن کنیم. در ابتدا، مسئولان اردوگاه براساس «قوانین ژنو» اجازه وجود ساعت را در آسایشگاه نمی‌دادند و این دلیل را می‌آوردند که اسرا با تماشای ساعت دچار بیماری روحی می‌شوند. اما توانستیم با بیان دلایلی از جمله اینکه اسرا در این آسایشگاه‌ها کتاب و درس می‌خوانند و برای تنظیم وقت مطالعه نیاز به ساعت دارند،‌ آن‌ها را متقاعد کنیم. بعد از آن با استفاده از باتری، ساعت رادیو را روشن می‌کردیم و از تمام اخبار داخل ایران و مخصوصا جبهه‌ها باخبر می‌شدیم. @defae_moghadas 
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 قطعه ای گران بها از مستند به یاد ماندنی «روایت فتح» که در این دنیای سخت، بهترین درس های زندگی را به ما می دهد. ‌‌اگر شیطان بخواهد ما را از ابهامی كه چون مهی غلیظ راه فردای ما را در خود پوشانده است بترساند، ما خود را به پناه قرآن می‌سپاریم و می‌گذریم. راه ما به سوی اهدافمان از فراز بلندترین قله‌های منطقه می‌گذشت، قله‌هایی پیر با یخچال‌هایی همیشگی، و در آن سوی قله‌ها، روزها و روزها، راهی بسیار طولانی كه از فراز و نشیب دشواری‌ها عبور می‌كرد و در تیرگی‌های مه‌آلوده‌ی ابهام و ناشناختگی گم می‌شد. اگر آفاق وسیع دل‌های ما از آفتاب بی‌غروب توكل نور و گرما نمی‌گرفت، بدون تردید هیچ یك از ما پای در راهی اینچنین نمی‌نهاد. 🔸 با صدای آسمانی شهید آوینی @defae_moghadas