سپاه نقده برخلاف روزهای اولی كه تأسيس شده بود و برخی، بر اثر تبليغات مسموم نظر مساعدی نسبت به آن نداشتند ، كم كم جای خود را در ميان مردم باز می كرد و به همين دليل در شورای تأمين استان تصميم گرفته می شود كه سپاه وارد اشنويه شده و مقری در آن جا بزند، ولی به دلايل مصلحتی اين مأموريت لغو می شود. نيرو ها در اطراف و ارتفاعات مشرف به شهر اشنويه مستقر می شوند.
اواخر خرداد بود. شهيد علمی به همراه عده ای از نيروهای سپاه برای پاكسازی اشنويه به آن جا منتقل میشوند. بعد از گذشت چند روز پيامی به ايشان مخابره
می شود و طی آن ايشان مأمور می شود به سپاه نقده برگشته و گزارشی از كار خود به رئيس جمهور وقت(بنی صدر) ارسال كند. پس از انجام كار و تعويض نفرات ، با مقداری مهمات به منطقه برمی گردد.
پاكسازی از طرف اروميه تا دره قاسملو كه بعد ها به علت شهادت بسياری از نيرو ها به نام "دره شهدا" معروف شد انجام گرفته بود و از طرف نقده نيز شهيد علمی و يارانش تا نزديكی شهر پاكسازی خود را انجام داده بودند .
روز چهارم تير ماه بود كه شهيد علمی به همراه تعدادی از يارانش برای صحبت با روستائيان ، سوار يك دستگاه لندرور شده و به منطقه می روند، تا با آن ها در باره اهدافشان صحبت كنند و بگويند كه برای چه منظوری به اين جا آمده اند و از جنايت هاي احزاب حاضر درآن جا و
ضد انقلاب بگويند .
#مشق_بیداری
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 چه صفایی داشت...
کنار سنگر خوب و قشنگمان نشستن،
با خدای خود نجوا کردن،
گل گفتن و گل شنفتن
و از دل حکایت کردن،
انهم در هوای عطرآگین جبهه...
و چه زیباست که دل در یاد خدا آرام میگیرد:
*"أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ"*
#عکس
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۸۰
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ با اصغر و ناصر شریفی و آقاجبار و چند نفر دیگر سوار ماشین شدیم و رفتیم چلوکبابی شمشیری اهواز. پلوماهی مفصلی خوردیم. بعد از ناهار، بچهها کمی دربارهی منطقهی عملیاتی کربلای ۴ و علت لغو عملیات برایمان توضیح دادند.
از آنجا راه افتادیم به سمت کرخه؛ قصد داشتیم اگر قرارگاه موافقت کرد، نیروها را به مرخصی بفرستیم. اما درست در آخرین لحظه، حاجمحمد پیغام داد که همهی نیروها آماده باشند و مرخصیها لغو شود. میگفت حالا که عملیات به هم خورده و خط عراق سست شده، آنها نیروهایشان را مرخص کردهاند؛ بهترین فرصت است که ما به خطشان بزنیم و جاپا بگیریم.
بعد از لغو مرخصیها، من و اصغر رفتیم پیش حاجمحمد. دیدیم در قرارگاه زمزمهی عملیات دوباره به گوش میرسد و کارها رو به راه است. جلسهی توجیهی تشکیل شد. وقتی حاجمحمد نقشه را پهن کرد، فهمیدیم همان مناطقی است که بچههای تیپ حر قبلاً برایمان توضیح داده بودند؛ منطقهی عملیاتی همان منطقهی کربلای ۴ بود، فقط کوچکتر و محدودتر.
من اطلاعاتی را که از بچههای تیپ حر گرفته بودم روی نقشه توضیح دادم و موضوع روشنتر شد. حاجمحمد با دقت گوش میکرد و نظر میداد. در همان جلسه دربارهی زمان حرکت به اردوگاه کارون هم بحث شد.
وقتی جلسه تمام شد و به چادرها برگشتیم، رضا محمدی را ـ که زمینشناس و بسیار کاربلد بود ـ فرستادم تا زمین و محل چادرها را در کارون بررسی کند. بعد از رفتن رضا، مرتضی بهزادی و حسین بابایی آمدند و گفتند:
«آقا سید، به خدا قسم، این رضا را تا اینجا آوردی، از اینجا به بعد دیگر نبر. خرج چهار تا خانواده را میدهد. خودش سه تا بچه دارد؛ خواهرش سه تا بچه دارد و شوهرش فوت کرده؛ مادرش و دو برادرش هم زیر دست رضا هستند. وقتی آمد، با او حرف بزن و قانعش کن برگردد تهران.»
وقتی رضا از کارون برگشت، صدایش زدم. هنوز حرفی نزده بودم که گفت:
«آقا سید، فاطمهسر، نگو برگردم تهرون... ما رو میخوای ببری، ببر؛ اما جان مادرت...»
زیرک بود و حدس میزد بچهها دربارهی وضع خانوادهاش چیزی گفته باشند. آنقدر اصرار و التماس کرد که ناچار شدم با ماندنش موافقت کنم. راستش را بخواهی، وجودش برای پیشبرد کار ضروری بود و من هم دلم نمیخواست برگردد.
رضا از قدیمیهای انقلاب و جنگ بود؛ دنیایی تجربه داشت. زمان شاه آموزش نیروی هوایی دیده بود و استعداد نظامیاش فوقالعاده بود. دورهی آموزش نظامی را در پادگان امام حسین (ع) گذرانده و لوح تقدیر گرفته بود. مدتی مسئول آموزش پادگان حمزه و توحید بود. بیان نظامی و انتقال اطلاعاتش عالی بود و بهراحتی میتوانست جای فرماندهی گردان را بگیرد. چند بار مجروح شده بود و آثار تیر و ترکش هنوز روی تنش بود.
وقتی به اردوگاه کرخه برگشتیم، فقط دو چادر و چند نفر از نیروها مانده بودند؛ بقیه به اردوگاه کارون رفته بودند. تعجب نکردم؛ نقل و انتقال نیرو کار حسین بود و او همهکارهی گردان محسوب میشد.
نماز ظهر را در چادرهای کرخه خواندیم و بعدازظهر دوباره به قرارگاه تاکتیکی برگشتیم. شب هجدهم دیماه بود. تیم اطلاعات آمده بود و با حاجمحمد بحث میکرد که نیروها را چگونه پای کار ببرند. توضیح میدادند که عراق در شرق کانال آب انداخته؛ عمق آب دو تا سه متر است، نه غواص میتواند برود و نه قایق، چون ته قایقها در لجن گیر میکند. وسط آب هم سنگرهای بتنی گذاشتهاند که با دوربین و دوشکا، حتی مورچه را در شب ماهی میبینند و میزنند. هر ساعت از شبانهروز سه قایق بزرگ با دوشکا و مسلسل در حال گشتزنی هستند.
قرار شد عملیات از سمت پنجضلعی، کوتسواری و پایین بوییان انجام شود؛ یعنی سه لشکر ۲۵ کربلا، ۲۷ محمد رسولالله و ۴۱ ثارالله از سه محور و زیر نظر سه قرارگاه عمل کنند. لشکر ۲۷ که مربوط به تهران بود باید کانال ماهی را رد میکرد و پدافند سهراهی را به عهده میگرفت؛ چون سهراهی نقطهی اتصال سه لشکر بود. اگر عراق آن را میگرفت، سه لشکر قتلعام میشدند. این سهراهی یک طرفش به کانال زوجی و شلمچه میخورد، طرف دیگرش به نونیها و اروند، و طرف سوم همان پل ورودی نیروها به منطقهی پنجضلعی بود که به جادهی بصره ـ تنومه میرسید.
آن شب، یعنی هجدهم دیماه، یک تیم از لشکر ۴۱ ثارالله رفت تا خط را دوباره بررسی کند. ما هم برگشتیم اردوگاه کارون پیش بچهها. دیماه بود، اما هوا خیلی سرد نبود؛ فقط وقتی بارانهای سیلآسا میآمد و مه همهجا را میگرفت، هوا مرطوب و گزنده میشد. بعضی از بچهها بادگیر داشتند و بعضیها با اورکت میچرخیدند و از سرما باکی نداشتند.
بهخاطر نزدیک شدن به خط مقدم و دید و تسلط دشمن بر مناطق حاشیهی اروند و کارون، سختگیریها بیشتر شده بود؛ مخصوصاً تردد نیروها باید با اجازه و نظارت انجام میشد. مثل قبل، من با عقبه و قرارگاه در ارتباط بودم و اصغر و حسین هم نظارت بر گردان را بر عهده داشتند.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 گاهی دلم میرود همانجاها…
همان خاکی که روزی جای پای رفقا را با غیرت نگه میداشت و حالا سالهاست خاموش و بیصدا مانده.
زمین، پیر شده؛
اما هنوز اگر گوش بسپاری، صدای قدمهای یارانی را میشنوی که دیگر نیستند.
دلم میرود سمت نخلهای سر بریدهای که قامتشان را برابر دشمن خم نکردند؛
نخلهایی که هر کدامشان مثل یک رفیق قدیمی برای ما بودند؛
سایه داشتند، حرف داشتند، درد داشتند.
صبح عملیات…
چه صبح عجیبی بود.
هوا هنوز تاریک بود، اما دلها روشنتر از هر طلوعی.
بوی باروت، بوی خاک خیس، بوی آتش و دود…
همهشان با هم قاطی میشدند و یک حس غریب میساختند؛
حسی که فقط آنهایی میفهمند که یک بار در دل خط،
با خدا قدم زدهاند.
یادش بخیر سنگرها…
سنگرهایی که فقط چند متر خاک نبودند.
هر کدامشان قدمگاه عاشقی بود؛
جایی که شبها با صدای خمپاره قامت میبستند
و صبحها با نام خدا اسلحه میبستند.
جایی که خندهها بلندتر از انفجار بود
و رفاقتها محکمتر از دیوارهای خاکی.
و حالا سالها گذشته،
اما دلتنگی هنوز همان است.
دلتنگ دوستانی که رفتند و پشت سرشان فقط یک قاب عکس ماند.
دلتنگ زمینی که دیگر جای پای یاران را نقش بر خود ندارد.
دلتنگ نخلهایی که سرشان را برای ما دادند.
دلتنگ سنگرهایی که بوی ایمان میدادند.
دلتنگ روزهایی که هر لحظهاش امتحان بود
و هر قدمش، قدمی به سمت خدا.
گاهی آدم دلش میخواهد برگردد…
نه برای جنگ،
برای دیدن رفقایی که دیگر نیستند
و برای بوسیدن خاکی که هنوز بویشان را میدهد.
#دلتنگیها #یادش_بخیر
@defae_moghadas
🍂 رادیو
تنها وسیله ارتباطی با دنیا!
«ابوطالب پورصدیق»
┄═❁๑❁═┄
یادم میآید بچهها توانسته بودند با زیرکی، رادیویی را از یکی از اتاقها تک بزنند. بعد از چند وقت که از آن استفاده کردیم باتریاش تمام شد. به همین دلیل برای آنکه عراقیها متوجه نشوند ما باتری میخواهیم، نبود ساعت را در آسایشگاه بهانه کردیم تا بتوانیم با باتری آن رادیو را بار دیگر روشن کنیم.
در ابتدا، مسئولان اردوگاه براساس «قوانین ژنو» اجازه وجود ساعت را در آسایشگاه نمیدادند و این دلیل را میآوردند که اسرا با تماشای ساعت دچار بیماری روحی میشوند. اما توانستیم با بیان دلایلی از جمله اینکه اسرا در این آسایشگاهها کتاب و درس میخوانند و برای تنظیم وقت مطالعه نیاز به ساعت دارند، آنها را متقاعد کنیم.
بعد از آن با استفاده از باتری، ساعت رادیو را روشن میکردیم و از تمام اخبار داخل ایران و مخصوصا جبههها باخبر میشدیم.
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 قطعه ای گران بها از مستند به یاد ماندنی «روایت فتح» که در این دنیای سخت، بهترین درس های زندگی را به ما می دهد.
اگر شیطان بخواهد ما را از ابهامی كه چون مهی غلیظ راه فردای ما را در خود پوشانده است بترساند، ما خود را به پناه قرآن میسپاریم و میگذریم.
راه ما به سوی اهدافمان از فراز بلندترین قلههای منطقه میگذشت، قلههایی پیر با یخچالهایی همیشگی، و در آن سوی قلهها، روزها و روزها، راهی بسیار طولانی كه از فراز و نشیب دشواریها عبور میكرد و در تیرگیهای مهآلودهی ابهام و ناشناختگی گم میشد. اگر آفاق وسیع دلهای ما از آفتاب بیغروب توكل نور و گرما نمیگرفت، بدون تردید هیچ یك از ما پای در راهی اینچنین نمینهاد.
🔸 با صدای آسمانی شهید آوینی
#کلیپ #آوینی
@defae_moghadas
🍂 #نکات_تاریخی_جنگ
🔻 توان نظامی ارتش صدام
تا پیش از شروع جنگ
حسنی سعدی:
┄┅═✼═┅┄
شوروی تازه عراق را در چنگ گرفته بود و مرتب تقويتش می کرد و بهترین تانکها را به آن می داد. همان طور که می دانید در اوایل جنگ هم، تقویت تمام سیستم توپخانه، تانک و هواپیمایش را شوروی به عهده گرفت. برای نمونه، هنگامی که عراق میگ ۱۹ و میگ ۲۱ داشت، آخرین نوع هواپیمایی که آمریکا به ما داده بود، اف-۱۴ بود و تازه می خواست اف-۱۶ را بدهد که تحویل نداد. می خواهم بگویم شاید در آن زمان، آمریکا کمی از تقویت ایران غافل مانده بود، اما در این فاصله، عراق واقعا تقویت شد و میگ ۲۳ و ۲۵ و سوخوی ۲۴ را نیز تحویل گرفت، به ویژه از بهمن ماه سال ۱۳۵۷ تا شهریور ماه ۱۳۵۹، قریب به بیست ماه به صورت تصاعدی تقویت شد.
@defae_moghadas
🍂 راهی که امروز پیش روی شماست، ادامه همان مسیری است که نسلهای پیشین با ایمان و ازخودگذشتگی ساختند.
این مسیر
هنوز روشن است
و تنها نیازمند دلهای بیدار و قدمهای استوار. مراقب باشید هیاهوی دنیا شما را از حقیقتی که برایش جان داده شد دور نکند.
#عکس
@defae_moghadas
در سکوتی کہ دلت ،
دست دعا باز نمود
یاد ما باش
کہ محتاج دعائیم هنوز ...
#عکس
@defae_moghadas