eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
به‌خاطر نزدیک شدن به خط مقدم و دید و تسلط دشمن بر مناطق حاشیه‌ی اروند و کارون، سخت‌گیری‌ها بیشتر شده بود؛ مخصوصاً تردد نیروها باید با اجازه و نظارت انجام می‌شد. مثل قبل، من با عقبه و قرارگاه در ارتباط بودم و اصغر و حسین هم نظارت بر گردان را بر عهده داشتند. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 گاهی دلم می‌رود همان‌جاها… همان خاکی که روزی جای پای رفقا را با غیرت نگه می‌داشت و حالا سال‌هاست خاموش و بی‌صدا مانده. زمین، پیر شده؛ اما هنوز اگر گوش بسپاری، صدای قدم‌های یارانی را می‌شنوی که دیگر نیستند. دلم می‌رود سمت نخل‌های سر بریده‌ای که قامت‌شان را برابر دشمن خم نکردند؛ نخل‌هایی که هر کدامشان مثل یک رفیق قدیمی برای ما بودند؛ سایه داشتند، حرف داشتند، درد داشتند. صبح عملیات… چه صبح عجیبی بود. هوا هنوز تاریک بود، اما دل‌ها روشن‌تر از هر طلوعی. بوی باروت، بوی خاک خیس، بوی آتش و دود… همه‌شان با هم قاطی می‌شدند و یک حس غریب می‌ساختند؛ حسی که فقط آن‌هایی می‌فهمند که یک بار در دل خط، با خدا قدم زده‌اند. یادش بخیر سنگرها… سنگرهایی که فقط چند متر خاک نبودند. هر کدامشان قدمگاه عاشقی بود؛ جایی که شب‌ها با صدای خمپاره قامت می‌بستند و صبح‌ها با نام خدا اسلحه می‌بستند. جایی که خنده‌ها بلندتر از انفجار بود و رفاقت‌ها محکم‌تر از دیوارهای خاکی. و حالا سال‌ها گذشته، اما دلتنگی هنوز همان است. دلتنگ دوستانی که رفتند و پشت سرشان فقط یک قاب عکس ماند. دلتنگ زمینی که دیگر جای پای یاران را نقش بر خود ندارد. دلتنگ نخل‌هایی که سرشان را برای ما دادند. دلتنگ سنگرهایی که بوی ایمان می‌دادند. دلتنگ روزهایی که هر لحظه‌اش امتحان بود و هر قدمش، قدمی به سمت خدا. گاهی آدم دلش می‌خواهد برگردد… نه برای جنگ، برای دیدن رفقایی که دیگر نیستند و برای بوسیدن خاکی که هنوز بوی‌شان را می‌دهد. @defae_moghadas
🍂 رادیو تنها وسیله ارتباطی با دنیا! «ابوطالب پورصدیق»          ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ یادم می‌آید بچه‌ها توانسته بودند با زیرکی، رادیویی را از یکی از اتاق‌ها تک بزنند. بعد از چند وقت که از آن استفاده کردیم باتری‌اش تمام شد. به همین دلیل برای آنکه عراقی‌ها متوجه نشوند ما باتری می‌خواهیم،‌ نبود ساعت را در آسایشگاه بهانه کردیم تا بتوانیم با باتری آن رادیو را بار دیگر روشن کنیم. در ابتدا، مسئولان اردوگاه براساس «قوانین ژنو» اجازه وجود ساعت را در آسایشگاه نمی‌دادند و این دلیل را می‌آوردند که اسرا با تماشای ساعت دچار بیماری روحی می‌شوند. اما توانستیم با بیان دلایلی از جمله اینکه اسرا در این آسایشگاه‌ها کتاب و درس می‌خوانند و برای تنظیم وقت مطالعه نیاز به ساعت دارند،‌ آن‌ها را متقاعد کنیم. بعد از آن با استفاده از باتری، ساعت رادیو را روشن می‌کردیم و از تمام اخبار داخل ایران و مخصوصا جبهه‌ها باخبر می‌شدیم. @defae_moghadas 
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 قطعه ای گران بها از مستند به یاد ماندنی «روایت فتح» که در این دنیای سخت، بهترین درس های زندگی را به ما می دهد. ‌‌اگر شیطان بخواهد ما را از ابهامی كه چون مهی غلیظ راه فردای ما را در خود پوشانده است بترساند، ما خود را به پناه قرآن می‌سپاریم و می‌گذریم. راه ما به سوی اهدافمان از فراز بلندترین قله‌های منطقه می‌گذشت، قله‌هایی پیر با یخچال‌هایی همیشگی، و در آن سوی قله‌ها، روزها و روزها، راهی بسیار طولانی كه از فراز و نشیب دشواری‌ها عبور می‌كرد و در تیرگی‌های مه‌آلوده‌ی ابهام و ناشناختگی گم می‌شد. اگر آفاق وسیع دل‌های ما از آفتاب بی‌غروب توكل نور و گرما نمی‌گرفت، بدون تردید هیچ یك از ما پای در راهی اینچنین نمی‌نهاد. 🔸 با صدای آسمانی شهید آوینی @defae_moghadas 
🍂 🔻 توان نظامی ارتش صدام تا پیش از شروع جنگ حسنی سعدی: ┄┅═✼═┅┄ شوروی تازه عراق را در چنگ گرفته بود و مرتب تقويتش می کرد و بهترین تانکها را به آن می داد. همان طور که می دانید در اوایل جنگ هم، تقویت تمام سیستم توپخانه، تانک و هواپیمایش را شوروی به عهده گرفت. برای نمونه، هنگامی که عراق میگ ۱۹ و میگ ۲۱ داشت، آخرین نوع هواپیمایی که آمریکا به ما داده بود، اف-۱۴ بود و تازه می خواست اف-۱۶ را بدهد که تحویل نداد. می خواهم بگویم شاید در آن زمان، آمریکا کمی از تقویت ایران غافل مانده بود، اما در این فاصله، عراق واقعا تقویت شد و میگ ۲۳ و ۲۵ و سوخوی ۲۴ را نیز تحویل گرفت، به ویژه از بهمن ماه سال ۱۳۵۷ تا شهریور ماه ۱۳۵۹، قریب به بیست ماه به صورت تصاعدی تقویت شد. @defae_moghadas
🍂 راهی که امروز پیش روی شماست، ادامه همان مسیری است که نسل‌های پیشین با ایمان و ازخودگذشتگی ساختند. این مسیر هنوز روشن است و تنها نیازمند دل‌های بیدار و قدم‌های استوار. مراقب باشید هیاهوی دنیا شما را از حقیقتی که برایش جان داده شد دور نکند. @defae_moghadas
در سکوتی کہ دلت ، دست دعا باز نمود یاد ما باش کہ محتاج دعائیم هنوز ... @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۸۱ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ روز هجدهم، نیروهای خط‌شکن جابه‌جا شدند و به عقبه‌ی چمران رفتند. کار اصلی با بچه‌های لشکر ۴۱ ثارالله و لشکر ۲۵ کربلای مازندران بود. ساعت ۹ تا ۱۰ شب، چند نفر از فرماندهان گردان‌ها همراه نیروهای اطلاعات سوار قایق شدند تا راه‌کار را کلید بزنند و برگردند. نیمه‌شب که برگشتند، دیدم همه در هول و ولا هستند و مدام از یکی از بچه‌های کرمان و تیمش حرف می‌زنند که از شناسایی برنگشته و دیر کرده‌اند. پرس‌وجو کردم؛ گفتند دو نفر از تیم شناسایی جدا شده و جلوتر رفته‌اند؛ بچه‌های زرند کرمان بودند و هنوز برنگشته‌اند. همین دیرکرد، گردان را به‌هم ریخته بود. فرماندهان در عقبه کلافه بودند، اعصابشان تلیت شده بود و فکر می‌کردند این دو نفر اسیر شده‌اند و کار لو رفته. به همین دلیل احتمال داشت عملیات یک شب عقب بیفتد. اما شب نوزدهم، هوا مهتابی بود و تیم خط‌شکن لشکر ثارالله که گمان می‌کرد عراق در هیچ‌یک از مواضعش هوشیار نیست، زد به خط. خبرها از پیشروی خوب بچه‌ها حکایت داشت. از بی‌حالی عراق نهایت استفاده را کردند و تا کانال زوجی، نزدیک‌ترین نقطه به تنومه و بصره، رسیدند. رمز عملیات «یا زهرا (س)» بود. نیروهای گردان میثم از هر نظر آماده بودند؛ تجهیزات، سلاح، و مهم‌تر از همه روحیه. آن شب در چهره‌ی تک‌تکشان نور شهادت را می‌دیدم؛ دل‌ها خدایی شده بود. نیمه‌شب، گردان عمار از لشکر ۲۷ در محدوده‌ی سه‌راهی زد به خط و جانانه درگیر شد. حدود ساعت ۵ صبح، گردان‌های مالک و حبیب وارد زمین شدند و گردان عمار حوالی ۷ تا ۸ صبح در اوج درگیریِ سه‌راهی بود. آن‌قدر بچه‌ها آنجا پرپر شدند که سه‌راهی به «سه‌راهی مرگ یا شهادت» معروف شد. هدف اصلی عملیات، همان تهدید و در صورت امکان، تصرف بصره و تنومه بود. تا روز بیستم، همه‌ی میدان‌های مین باز و معبرها زده شد. کار به‌خوبی پیش می‌رفت؛ طرح‌ها و نقشه‌ها گل کرده بود و عملیات خوش‌نشسته بود. لشکر ۲۵ کربلا هم وارد زمین شده و روی جاده درگیر بود. عراق با آن همه موانع، فقط تلاش می‌کرد جلوی ما را بگیرد؛ کاملاً کم آورده بود و حریف بچه‌ها نمی‌شد. دم صبح روز بیستم در قرارگاه بودم که حاج محمد گفت: «سید، نیروهات رو حرکت بده.» بعد از هماهنگی با حسین، من و اصغر سوار یک موتور تریل شدیم و به سمت سه‌راهی رفتیم؛ چون پای هر دوی ما مشکل داشت و نمی‌توانستیم پیاده برویم. نزدیک سه‌راهی پیچیدیم سمت چپ و موتور را خواباندیم. اصغر بلد بود؛ سیم‌هایش را طوری دستکاری کرد که روشن نشود و کسی نتواند ناگهان آن را بردارد. وارد پنج‌ضلعی که شدیم، محسن دین‌شعاری با سوتی در دهان اعلام کرد: «بچه‌های جنوب شهر اومدن برن بهشت!» حسین بهشتی، مسئول مخابرات، گفت: «سید، الان دارید وارد زمین جنگ می‌شید. مشخص کن کدومتون فرمانده‌ی گردانه تا در کد عملیاتی ثبت کنیم.» گفتم: «حاج حسین، این قافله‌ی عشقه و ما سه نفر سگ‌های این کاروانیم؛ هر کس زودتر پارس کرد، مسئول گردانه!» خنده‌ای افتاد که قهقهه‌اش تا عرش رفت. جلوتر که رفتیم، دیدیم عراق در فاصله‌ی سیل‌بند و جاده، دوباره روی آب جاده زده. مانده بودم چطور وسط آب جاده ساخته‌اند. بعدها فهمیدم قبل از رها کردن آب، جاده‌ای به ارتفاع چهار تا هفت متر روی زمین زده بودند؛ با لوله‌های قطور و ضخیم که رویشان خاک ریخته بودند و تبدیل به جاده شده بود. بعد آب را رها کرده بودند و دو طرف، جاده روی آب ایستاده بود. آب از نهرهای عرایض و جاسم تأمین می‌شد. شانه‌ی جاده را سنگ‌چین کرده و رویش توری سیمی کشیده بودند؛ شده بود یک سیل‌بند محکم در دل آب، پر از سیم‌خاردار، تله انفجاری و مین‌های توپی که اگر ته قایق به آن می‌خورد، منفجر می‌شد. بالای سیم‌خاردارها، هر پنجاه متر یک سنگر دوشکا کار گذاشته بودند. همه‌ی این موانع را چیده بودند، اما بچه‌ها از همه‌شان گذشتند؛ حتی کانال دوجداره که مهم‌ترین مانع بود. از جاده که گذشتیم، خوشحال شدیم. دیدیم نیروهای مالک و عمار چسبیده‌اند به کانال زوجی و بیشتر مسیر را رفته‌اند. کار آن‌قدر خوب پیش رفته بود که فکر می‌کردیم به‌زودی در بصره‌ایم. بچه‌ها واقعاً عالی کار کرده بودند و هدف تقریباً در دسترس بود. اما جلوتر، کمی بعد از سه‌راهی، شدت آتش زیاد شد و هر چند دقیقه مجبور بودیم خیز برویم و به سینه‌ی خاک بچسبیم. همان‌جا نصرت اکبری را دیدیم که تیر خورده و غرق خون بود. داشتند روی برانکارد می‌گذاشتندش؛ بیهوش بود و فکر کردیم شهید شده. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
مرحوم سید ابوالفضل کاظمی فرمانده گردان میثم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 درس صبر از یک کبور مرتضی رستی یکی از عزیزانی که خداوند توفیق آشنایی با او را در اردوگاه تکریت نصیبم کرد، بزرگ‌مردی از دیار سردار دل‌ها، شهر کرمان بود. انسانی مخلص، عارف، صبور و کم‌حرف؛ و هرچه از او بگویم کم است. مصاحبت با او چنان شیرین و دلنشین بود که تنها خدا می‌داند، چرا که کلماتش حاصل عمری تمسک به درگاه الهی و اهل‌بیت علیهم‌السلام بود. نکته‌ای که می‌خواهم بازگو کنم این است که او به ظرایفی اشاره می‌کرد که کمتر کسی به آن‌ها توجه داشت؛ همان‌گونه که وحشی بافقی گفته است: «تو مو می‌بینی و من پیچش مو». 🔻 دوستان آزاده اردوگاه تکریت ۱۱ به یاد دارند که حلقه‌ای بسکتبال در وسط محوطه نصب شده بود. روزی کبوتری آمد و روی تکه ورق وصل‌شده به حلقه، برای خود آشیانه‌ای ساخت و تخم گذاشت. چند روز بعد تخم‌ها بر زمین افتادند و از بین رفتند. دوباره تخم گذاشت، اما باز هم از ترس جمعیت پرواز کرد و تخم‌ها در آفتاب خراب شدند. بارها این اتفاق تکرار شد؛ چهار مرتبه تخم‌هایش از دست رفت. اما در بار پنجم، تخم‌ها به جوجه تبدیل شدند. آن مرد الهی با شوق گفت: «یادت هست از همان بار اول گفتم ببین این حیوان زبان‌بسته چگونه بی‌هراس در میان این جمعیت اسیر تخم گذاشت، بارها و بارها، تا سرانجام در پنجمین بار به نتیجه رسید؟» و من پاسخ دادم: «بله، دقیق یادم هست.» 👇👇