eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الحمدالله الذی جعلنامن المتمسکین به ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام و ائمه المعصومین علیه السلام @defae_moghadas
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 روایتی از غسل پیکر شهید سلیمانی و شهدای جبهه مقاومت در بیمارستان نفت اهواز @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۹۷ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ جمعی مثل داوود دهقانی، حاج سمندر، عباس پوراحمد، حجت شمسیان، محمود بهرامی، حسین رضاپور، مهدی قناعتی به فیض الهی رفتند. محمود قاسمی ابراهیم کاشانی رضا فرجی، مجید باغبان، محمود طاهر افشار و مهدی زمام مجروح شدند و خونشان زمین شلمچه را آب داد. بعد از تخلیه شهدا آتش کم شد. گروهان بقیع را که احتیاط بود، گذاشتم برای پدافند. بعد از ظهر رادیو اعلام کرد شنوندگان عزیز در جنوب شرقی بصره، رزمندگان لشکر ۲۷ گردان حمزه و میثم و شهادت، در یک عملیات بزرگ، ژنرال عبدالچی و چی و چی و سرهنگ چی چی را به اسارت در آوردند. ما هم با خودمان گفتیم کدام سرهنگ؟ پرس وجو کردیم و فهمیدیم همان چهار تا گنده ای که شورت پایشان بود، در حین عقب نشینی بمب می‌خورد بغل‌شان مجروح می شوند و توی بیمارستان خودشان را معرفی می‌کنند. معلوم می‌شود آنها تیمسار و سرهنگ عراقی بوده اند. وقتی خیط می شود، لباس شان را می کنند و می پرند توی لجن ها تا شناخته نشوند. ساعت حدود ۳ بعد از ظهر به حاج محمد گفتم: «بچه های من تا صبح جنگیده اند؛ چشمشون از خستگی باز نمی‌شه گردان شهادت رو نمی فرستی؟» حاج محمد گفت: «تا غروب صبر کنید.» بچه های من افتاده بودند بر سینه خاکریز. بعضی ها نشسته خوابشان برده بود. بعضی ها پاس می‌دادند. گلوله هم پشت هم می خورد سینه خاكريز. فقط بهشان گفتم که از تو سنگرها بیرون نیایند. خاکریزی که ما پشتش بودیم مال عراق بود. شکل و شمایل آن توجهم را جلب کرد. هلالی بود و یک پیشانی عمیق و بلند داشت. وقتی گلوله می آمد، می رفت پشت خاکریز و تو گودی آن می نشست و تلفات نمی گرفت. نیرو تو هلالی و تو عمق خاکریز پناه می گرفت و کمتر آسیب می‌دید دو طرفش هم جوری بود که می توانستیم حفظش کنیم و پهلوها را داشته باشیم. برعکس خاکریزهای ما مسطح و کشیده بود، و خط الرأسش کوتاه بود. می‌بایست سرمان را تا می کردیم و از پشتش رد می‌شدیم. غروب، در گرگ و میش هوا، بچه های گردان شهادت آمدند و خط را پر کردند. عراق، نیم پاتکی کرد؛ اما جاپا نگرفت و کشید عقب. قصه لاتها و دستمال به دست‌های میثم آنجا قشنگ نشست. در حین جابه جایی با گردان شهادت، به سعید سلیمانی گفتم - حاج محمد رو بکش جلو؛ کارش دارم. - برای چه؟ گفتم: «عراق داره یک کارهایی می‌کنه.» گفت: «خوب، به من بگو، من منتقل می‌کنم.» گفتم: «نه، به تو نمی‌گم.» سعید بیسیم زد و به حاج محمد گفت یک وضعیتی هست که باید حتماً بیای و ببینی.» یک ساعت بعد حاج محمد و یک بنده خدایی، هراسان آمدند جلو. بعد از سلام و احوال پرسی گفت: «چه خبر؟» گفتم: «حاج آقا، نبودی دیشب؟» گفت: «احسنت.» گفتم: «احسنت یعنی چی؟ احسنت مال کسیه کـه تـو فوتبال گل میزنه به اون می‌گیم احسنت، مشتی!» گفت: «ما رو شرمنده نکن، سیدا» فکر کردم حقش نیست بیش از این آزارش بدهم. هر دو خسته و از پا افتاده بودیم. چند روز بی خواب و خوراک این طرف و آن طرف دویده بودیم. هر دویمان یک درد داشتیم رفتم جلوتر، خندیدم و با حاجی شوخی کردم. عشق و حالی شد. حاج محمد گفت: «بچه هایت را ببر عقب. همراه بچه ها برگشتم عقبه پنج ضلعی (چمران). دم صبح، آب نشست کرده بود اصغر با بچه ها به عقبه رفت. من ماندم در استراحتگاهی که نزدیک قرارگاه تاکتیکی و جاده آسفالته خرمشهر زده بودند. نماز صبح را خواندم یک لم دادم و از خستگی خوابم برد. یکدفعه با صدای محمد الله صفت بیدار شدم: «آقاسید، پاشو! پاشو برو قرارگاه، حاج محمد کارت داره.» بلند شدم و جلدی رفتم قرارگاه تاکتیکی. اکبر عاطفی داشت تنــد تـنـد یک چیزهایی می‌گفت، - عراقیها ... آمدن... دارن خاکریز رو می‌گیرن... دارن بچه ها رو می‌گیرن.... رو به حاج محمد گفتم: - حاجی، پس نیروی کمکی چی گفت: «به رضا یزدی زنگ زده ام داره تو گردان عمار بی نیرو می گرده تا جمع کنه بیاره تو خط. گردانها رفته اند مرخصی. نیرو کم داریم.» گفتم: «تکلیف ما چیه این وسط؟» گفت: «هیچی... بچه های شما که جنگیده اند.» آمدم بیرون. سوار موتور محمد الله صفت شدم و رفتم پی اصغر و امیر چیذری. ساعت دور و بر ۱۱ صبح بود که رسیدم به چادرهای عقبه بچه ها.خواب بودند. برپا گفتم و همه را بیدار کردم. جمع شان کردم دور خودم و برایشان توضیح دادم و گفتم الان هیچ کس، هیچ مسئولیتی نداره. میتونه همین جا بمونه یا برگرده تهرون اما این اتفاقی ست که افتاده. عراق حمله کرده و بچه هایی که آنجا هستن دست تنها مانده اند. من و اصغر و امیر می‌ریم. ساعتی بعد، چند تویوتا آمد و تا خرخره پر شد. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 هله هوله اسارت عباسعلی مومن«نجار» هله هوله واقعی که نداشتیم ولی چقدر چای اضافی خوشمزه‌ای بود که می‌شد اون را یک جور هله هوله حساب کرد. هر شب، بعد از تقسیم چای بین همه افراد آسایشگاه، کمی چای اضافه می‌ماند و برای اینکه عدالت رعایت شود هر شب یک گروه ده نفره به نوبت چای اضافی می‌گرفتند و این چای اضافه چون هر چه شکر بود ته سطل انباشته می‌شد چنان چای شیرینی می‌شد که کیف می‌کردیم و مزه اون هنوز زیر زبان ما باقیمانده است. @defae_moghadas
لبخند سَرِ صبح ماجرای عجیبی دارد اگر آن را به محبوبی هدیه کنی احساس آرامش می کند… اگر آن را به دشمنت تقدیم کنی شرمنده و پشیمان خواهد شد… و اگر آن را به شخصی که نمی‌شناسی هدیه دهی سخاوت پیشه کرده‌ای… پس لبخند بزن که لبخند تجلی خدا در توست... @defae_moghadas
🍂 موانع مثلثی و سیم خاردار ... @defae_moghadas
🍂 قرار بی قرار       ‌‌‍‌‌‌ ┄═❁❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ قبل از عمليات بصرالحرير مى بايست با سيد و چندتا از بچه ها براى شناسايى منطقه مى رفتيم. محل مورد نظر بسيار سرسبز و باصفا بود و نيزارهاى بلندى داشت. كنار جاده هم بوته هاى خارى به شكل توپ و به اندازه گردو بود. مدام به اين ها نگاه مى كردم و دوست داشتم زيرشان بزنم. با پوتين زدم زير بوته ها. بوته ها تا ارتفاع زيادى بالا رفتند. از اين كار خوشم مى آمد. براى همين چندبار اين كار را تكرار كردم. سيدابراهيم آمد كنارم و يواش زير گوشم گفت "ابوعلى نكن عزيزم؛ قربانت بشوم اينا هم موجود زنده هستن." با خنده گفتم "آخه خيلى حس خوبى داره وقتى شوت شون مى كنى." سيد دستش را دور گردنم انداخت و گفت "اين كارها باعث عقب افتادن شهادت مى شه." بعد از اين حرفش توى فكر رفتم و گفتم بابا اين سيد تا كجا را مى بيند. نفهميدم كى رسيديم مقر. آن موقع فهميدم كه تا سيب نرسد از درخت نمى افتد. شهيد مصطفى صدرزاده، (سيدابراهيم) به روايت شهيد مدافع حرم مرتضى عطايى (ابوعلى) @defae_moghadas 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 کربلای چهار _ جزیره مینو ۱ محمدرضا سلیمی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ همراه اعزام بزرگ سپاهیان حضرت محمد (ص) بنده‌ی حقیر نیز افتخار حضور داشتم. پس از اعزام به ماهشهر و رسیدن به پادگان الغدیر، ازدحام نیروها نشان می‌داد که عملیات بزرگی در پیش است. چند روز بعد به مارد اعزام شدیم؛ اکثر گردان‌ها در آنجا مستقر بودند. عصر همان روز هواپیماهای عراقی مقر مارد را بمباران کردند. بیشتر گردان‌ها در نمازخانه‌ی زیرزمینی بودند و نیروها را با خودروهای سنگین به آبادان منتقل می‌کردند. همان شب همه‌ی نیروها به آبادان رفتند و در مدارس و خانه‌های شرکت نفت جای گرفتند. مشخص بود عملیات نزدیک است، اما زمان و مکان آن معلوم نبود و همه در انتظار بودند. ادامه دارد @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کربلای چهار _ جزیره مینو ۲ محمدرضا سلیمی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ ما جزو نیروهای تعاون رزمی بودیم؛ وظیفه‌مان شناسایی شهدا و مجروحین در محور عملیاتی بود. غروب سوم دی ماه مسئولین آمدند و اعلام کردند که امشب عملیات است. هنوز در آبادان راحت زیر پلی در خیابان جای گرفتیم؛ همراه حاج سید عباس موسوی، ماندنی شهابی، علیرضا رزمجو و چند تن دیگر. ساعت ۱۰ شب عملیات آغاز شد؛ توپخانه‌ها و کاتیوشاهای آبادان شلیک کردند. صبح چهارم دی به سمت خط حرکت کردیم. به جزیره‌ی مینو رسیدیم؛ غوغایی بود، آتش دشمن و هواپیماهای عراقی بی‌امان می‌بارید. کنار پلی سوار قایق شدیم، از نهر جروف وارد اروند شدیم و به سمت ساحل دشمن رفتیم. اروند زیر تیر مستقیم بود و ما به دستور قایقران سرهایمان را خم کرده بودیم تا قایق به ساحل دشمن نشست. در ساحل قایق‌های پر از مهمات به گل نشسته بودند. جلو خط دشمن کانالی با سیم خاردار و موانع خورشیدی بود، اما غواص‌ها معبر باز کرده بودند. تعدادی از آنان با لباس غواصی شهید شده بودند؛ جوانان هم‌سن‌وسال خودمان، افتاده بر زمین. ادامه دارد @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐