#گزیده_کتاب
🍂 قرار بی قرار
┄═❁❁═┄
قبل از عمليات بصرالحرير مى بايست با سيد و چندتا از بچه ها براى شناسايى منطقه مى رفتيم. محل مورد نظر بسيار سرسبز و باصفا بود و نيزارهاى بلندى داشت. كنار جاده هم بوته هاى خارى به شكل توپ و به اندازه گردو بود. مدام به اين ها نگاه مى كردم و دوست داشتم زيرشان بزنم. با پوتين زدم زير بوته ها. بوته ها تا ارتفاع زيادى بالا رفتند. از اين كار خوشم مى آمد. براى همين چندبار اين كار را تكرار كردم.
سيدابراهيم آمد كنارم و يواش زير گوشم گفت "ابوعلى نكن عزيزم؛ قربانت بشوم اينا هم موجود زنده هستن." با خنده گفتم "آخه خيلى حس خوبى داره وقتى شوت شون مى كنى."
سيد دستش را دور گردنم انداخت و گفت "اين كارها باعث عقب افتادن شهادت مى شه." بعد از اين حرفش توى فكر رفتم و گفتم بابا اين سيد تا كجا را مى بيند. نفهميدم كى رسيديم مقر. آن موقع فهميدم كه تا سيب نرسد از درخت نمى افتد.
#کتاب #قرار_بی_قرار
شهيد مصطفى صدرزاده، (سيدابراهيم) به روايت شهيد مدافع حرم مرتضى عطايى (ابوعلى)
@defae_moghadas
🍂 کربلای چهار _ جزیره مینو ۱
محمدرضا سلیمی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
همراه اعزام بزرگ سپاهیان حضرت محمد (ص) بندهی حقیر نیز افتخار حضور داشتم. پس از اعزام به ماهشهر و رسیدن به پادگان الغدیر، ازدحام نیروها نشان میداد که عملیات بزرگی در پیش است. چند روز بعد به مارد اعزام شدیم؛ اکثر گردانها در آنجا مستقر بودند. عصر همان روز هواپیماهای عراقی مقر مارد را بمباران کردند. بیشتر گردانها در نمازخانهی زیرزمینی بودند و نیروها را با خودروهای سنگین به آبادان منتقل میکردند. همان شب همهی نیروها به آبادان رفتند و در مدارس و خانههای شرکت نفت جای گرفتند. مشخص بود عملیات نزدیک است، اما زمان و مکان آن معلوم نبود و همه در انتظار بودند.
ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کربلای چهار _ جزیره مینو ۲
محمدرضا سلیمی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
ما جزو نیروهای تعاون رزمی بودیم؛ وظیفهمان شناسایی شهدا و مجروحین در محور عملیاتی بود. غروب سوم دی ماه مسئولین آمدند و اعلام کردند که امشب عملیات است. هنوز در آبادان راحت زیر پلی در خیابان جای گرفتیم؛ همراه حاج سید عباس موسوی، ماندنی شهابی، علیرضا رزمجو و چند تن دیگر. ساعت ۱۰ شب عملیات آغاز شد؛ توپخانهها و کاتیوشاهای آبادان شلیک کردند. صبح چهارم دی به سمت خط حرکت کردیم. به جزیرهی مینو رسیدیم؛ غوغایی بود، آتش دشمن و هواپیماهای عراقی بیامان میبارید. کنار پلی سوار قایق شدیم، از نهر جروف وارد اروند شدیم و به سمت ساحل دشمن رفتیم. اروند زیر تیر مستقیم بود و ما به دستور قایقران سرهایمان را خم کرده بودیم تا قایق به ساحل دشمن نشست. در ساحل قایقهای پر از مهمات به گل نشسته بودند. جلو خط دشمن کانالی با سیم خاردار و موانع خورشیدی بود، اما غواصها معبر باز کرده بودند. تعدادی از آنان با لباس غواصی شهید شده بودند؛ جوانان همسنوسال خودمان، افتاده بر زمین.
ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کربلای چهار _ جزیره مینو ۳
محمدرضا سلیمی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
در حین حرکت، علیرضا رزمجو ترکش خورد و با قایق برگشت عقب. ما وارد سنگر عراقیها شدیم؛ حجم آتش آنقدر زیاد بود که سنگر مثل گهواره تکان میخورد. یک مجروح در سنگر بود که من و حاج سید عباس موسوی و ماندنی شهابی به زحمت او را به ساحل رساندیم. چند ساعت گذشت و خبری از حرکت نبود. من و سید عباس بیرون سنگر آمدیم؛ دیدیم محور سمت راست به آب زده و بسیاری با شنا برمیگردند.
لشکر ۷ ولیعصر حضور داشت. یک بیسیمچی آمد و بدون رمز گفت هرکس میتواند خودش را نجات دهد. همان موقع یک اسیر عراقی آوردند؛ همان که پشت تیربار قایقها را هدف قرار میداد. او را بردند عقب و ما ماندیم. نزدیک ساعت ۱۰ تا ۱۱ بود؛ خط تقریباً خالی شده بود ولی آتش دشمن سنگین بود. منتظر قایق شدیم. یک مینیلندینگ کرافت آمد و نیروها هجوم بردند. من در آب جلو قایق بودم، دستم را گذاشتم تا سوار شوم، اما با فشار نیروها و پا گذاشتن روی دستم، رها شدم و زیر آب رفتم. قایق رفت و من در آب بالا و پایین میشدم. حاج سید عباس خواست بپرد کمکم، اما اشاره کردم که برود. در همین گیرودار قایقی آمد و چند کیسه جلیقه نجات انداخت. یکی به طرف من آمد و با کمک آن خودم را به ساحل عراق کشاندم. کنار آب نشستم منتظر قایق. خمپارهای نزدیکم خورد؛ ترکش کوچک و موج انفجار گیجم کرد. وقتی به خود آمدم، قایق نبود. تردد کم بود و آتش سنگین. کنار ساحل اسلحهها روی زمین ریخته بودند. چند دقیقه بعد قایقی آمد، سوار شدیم و به ساحل ایران رسیدیم.
ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 حاج حسین فخری
از مداحان یادگار دفاع مقدس
بنشین تا به تو گویم زینب
غم دل با تو بگویم زینب
بعد من قافله سالار تویی خواهر من
خولی و شمر به ما دشمن جان خواهد شد خواهر من
دختر حیدر کرار تویی خواهر من
خون ما جمله در این دشت روان خواهد شد
خواهرم اکبر و عباس و علی اصغر من
هدف نیزه و پیکان جفا خواهد شد خواهر من
سالروز وفات
حضرت زینب سلام الله علیها تسلیت باد
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 کربلای چهار _ جزیره مینو ۴
محمدرضا سلیمی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
وارد جزیره مینو که شدم غوغایی بود. سید عباس را دیدم؛ پتویی روی دوشش بود و چشمبهراه من، چون از گروه فقط من مانده بودم. پیشتر پدافند چهارلولی تیراندازی میکرد، اما حالا اثری از آن نبود و هواپیما بمباران کرده بود. تعداد زیادی از نیروها در جزیره مینو شهید شده بودند و پخش روی زمین بودند. کنار پل جزیره تریلی آمد و صحنهای دلخراش ساخت؛ شهدا در گرد و خاک و گلولای افتاده بودند و راننده بیخبر روی آنان رد میشد. در نهایت به آبادان برگشتیم؛ در نبود دوستان و همرزمان، غمی سنگین بر سینه داشتیم.
چند روز پیش از عملیات کربلای ۴، در مقر مارد تیپ ۱۳ امیرالمؤمنین بودیم. عصر بود و خودروها نیروها را جابجا میکردند. همان هنگام هواپیماهای عراقی حمله کردند و مقر را بمباران کردند. یکی از بمبها کنار خودروی دهچرخ پر از نیرو افتاد، اما خوشبختانه عمل نکرد.
یاد و خاطره همهی شهدا گرامی، شادی روحشان. اللهمَّ صل علی محمد و آل محمد.
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۹۸
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ رندان، آماده حرکت بودند. رفتم دم تویوتا دیدم یک نفر چفیه انداخته روی سرش و ساکت نشسته. دست بردم طرفش ببینم کیست. یکهو مچ دستم را گرفت و با صدایی تو خرخره گفت: «آقاسید، سرما خورده ام...» همان موقع، اصغر صدایم زد او کمی دورتر از تویوتا ایستاده بود. رفتم پیشش اصغر نگاه غصه داری بهم کرد و گفت: «یادت هست روزی که آمدی بیمارستان شفا و گفتی بیا گردان میثم رو راه بیندازیم و من گفتم عشق است، یا علی؟!»
گفتم: «آره، یادم هست.»
یادت هست یک شرط برات گذاشتم؟
- آره، شرط تو...
حرفم را قطع کرد و گفت: «شرط من این بود که هیچ وقت معلـوم نشه چه کسی فرمانده است. یادت هست من همیشه زیر پای تو می خوابیدم؟
- مگر میشه این قصه ها یادم بره؟
- صد بار تو گفتی و من گوش کردم؛ یک بار من میگم و تو گوش کن.
- چرا که نه؟ من همیشه گوش به فرمان تو بوده ام. هـر کـاری انجـام داده ام، با مشورت تو بوده. دلم به تو گرم بوده.
- بگو به مولا
- به مولا قسم
- اگر ما الان جفتی بریم و طوریمون بشه، گردان میثم در به در میشه. حسین که رفته؛ بقیه کاربلدها هم مجروح هستند. گردان از هم می پاشه تو امروز تو خط نیا مشتی.
- قرار نشد منو تو منگنه بگذاری
- تو جان مولا رو قسم خوردی
- باشه میمونم؛ به حرمت رفاقتمون
اصغر رفت. همه سوار تویوتا شدند و رفتند.
وقتی تویوتا میرفت یکی از بچه ها گفت: «آقاسید، میدونی اونی که چفیه رو سرش کشیده کی بود؟
- نه
- پسر حاج آقا قناعتی بود. نمی خواست کسی بشناسدش. گفتم: «آخه چرا این کار رو کرد؟ یکدونه پسر بود. نمیبایست میرفت.» نیم ساعت بعد، من هم سوار موتور شدم و به خط مقدم رفتم.
نزدیک همان خاکریز هلالی که دیروز بچه ها گرفته بودند موتور را روی زمین خواباندم. صدای درگیری شدیدی می آمد. بچه ها زیر آتش جانانه میجنگیدند. عراقیها یک خیز رفته بودند عقب و خاکریز دوباره مال ما شده بود. ده بیست نفر از بچه های ما بودند و ده - بیست نفر از بچه های گردان شهادت.
رفتم جلوتر. اصغر میدوید و بچه ها را با قدرت هدایت میکرد.
- برو... بزن... بچسب به خاکریز...
سخت درگیر بود. تا مرا دید ایستاد و گفت تو مگر قول ندادی نمیام، سید؟»
- اون، مال اون موقع بود!
۲ - ۳ ساعتی کم و بیش زدیم و خوردیم. بچه ها خاکریز را که گرفتند خط شان را سفت کردند و یک خط پدافندی ساختند. من تقریباً آخــر کـار آنها رسیده بودم و خیلی درگیر نشدم. آتش می آمد؛ اما کم فشار.
گردان شهادتیها میگفتند اصغر ارسنجانی اولین مهاجم بود. خوب
جنگید. اگر تا فردا دوام بیاوریم عمار را میفرستند توی خط. خاکریز، مال ما شده بود خط آرام بود. بچه هــا لـم داده بودند و استراحت میکردند. یک عده با حواس جمع عراقی ها را می پاییدند. مــن و اصغر، قدم زنان آمدیم لب کانال زیر سقف آسمان راه رفتیم. آسمان، پرستاره و سیاه بود. یکجا ایستادیم داشتم آسمان را نگاه می کردم که اصغر یکدفعه دست برد تو یقهاش پلاکش را کند و تو دستش گرفت. تعجب کردم. گفتم: ..... چه کار میکنی، اصغر؟»
با حالت عجیبی گفت: «یک جور شهوته، میخوام گمنام بمیرم تا اسیر این شهوت نباشم.» اول فکر کردم جدی نمی گوید.
این حرفهای عارفانه از اصغر بعید نبود. اصغر طی طریق کرده بود؛ اما فکر نمی کردم این قدر دل کنده باشد از دنیا! همین طور که نگاهش میکردم پلاکش را انداخت تو کانال ماهی. با ناراحتی گفتم: «بابا اصغر، چه کار کردی؟ اگه طوریت بشه با همین پلاک پیدات میکنن. چرا انداختیش؟»
هرگز تا آن موقع ندیده بودم، گفت: «حتی به آن هم نمیخوام وابسته باشم.»
بعد گفت: «سید تو رو خدا یک کاری بکن. اگر صبح عراق پاتک کند این بچه ها جون ندارن جلوی عراقیها وایسن. خسته هستن. برو با حاج محمد صحبت کن.»
می خواست حواس مرا پرت چیز دیگری کند. صورت اصغر، نورانی شده بود. به دلم افتاد که طوریش میشود. هیچ وقت او را آنقدر روحانی و نورانی ندیده بودم. با هم برگشتیم پشت خاکریز. چند تا منور، آن دورها در آسمان روشن شد.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
24.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا میدان مین است.
میدانی به بزرگی دلهای دریایی
#نماهنگ زیبای تخریبچی برگرد
با نوای
حاج صادق آهنگران
@defae_moghadas