eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۹۸ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ رندان، آماده حرکت بودند. رفتم دم تویوتا دیدم یک نفر چفیه انداخته روی سرش و ساکت نشسته. دست بردم طرفش ببینم کیست. یکهو مچ دستم را گرفت و با صدایی تو خرخره گفت: «آقاسید، سرما خورده ام...» همان موقع، اصغر صدایم زد او کمی دورتر از تویوتا ایستاده بود. رفتم پیشش اصغر نگاه غصه داری بهم کرد و گفت: «یادت هست روزی که آمدی بیمارستان شفا و گفتی بیا گردان میثم رو راه بیندازیم و من گفتم عشق است، یا علی؟!» گفتم: «آره، یادم هست.» یادت هست یک شرط برات گذاشتم؟ - آره، شرط تو... حرفم را قطع کرد و گفت: «شرط من این بود که هیچ وقت معلـوم نشه چه کسی فرمانده است. یادت هست من همیشه زیر پای تو می خوابیدم؟ - مگر میشه این قصه ها یادم بره؟ - صد بار تو گفتی و من گوش کردم؛ یک بار من میگم و تو گوش کن. - چرا که نه؟ من همیشه گوش به فرمان تو بوده ام. هـر کـاری انجـام‌ داده ام، با مشورت تو بوده. دلم به تو گرم بوده. - بگو به مولا - به مولا قسم - اگر ما الان جفتی بریم و طوریمون بشه، گردان میثم در به در می‌شه. حسین که رفته؛ بقیه کاربلدها هم مجروح هستند. گردان از هم می پاشه تو امروز تو خط نیا مشتی. - قرار نشد منو تو منگنه بگذاری - تو جان مولا رو قسم خوردی - باشه می‌مونم؛ به حرمت رفاقتمون اصغر رفت. همه سوار تویوتا شدند و رفتند. وقتی تویوتا می‌رفت یکی از بچه ها گفت: «آقاسید، میدونی اونی که چفیه رو سرش کشیده کی بود؟ - نه - پسر حاج آقا قناعتی بود. نمی خواست کسی بشناسدش. گفتم: «آخه چرا این کار رو کرد؟ یکدونه پسر بود. نمی‌بایست می‌رفت.» نیم ساعت بعد، من هم سوار موتور شدم و به خط مقدم رفتم. نزدیک همان خاکریز هلالی که دیروز بچه ها گرفته بودند موتور را روی زمین خواباندم. صدای درگیری شدیدی می آمد. بچه ها زیر آتش جانانه می‌جنگیدند. عراقی‌ها یک خیز رفته بودند عقب و خاکریز دوباره مال ما شده بود. ده بیست نفر از بچه های ما بودند و ده - بیست نفر از بچه های گردان شهادت. رفتم جلوتر. اصغر می‌دوید و بچه ها را با قدرت هدایت می‌کرد. - برو... بزن... بچسب به خاکریز... سخت درگیر بود. تا مرا دید ایستاد و گفت تو مگر قول ندادی نمیام، سید؟» - اون، مال اون موقع بود! ۲ - ۳ ساعتی کم و بیش زدیم و خوردیم. بچه ها خاکریز را که گرفتند خط شان را سفت کردند و یک خط پدافندی ساختند. من تقریباً آخــر کـار آنها رسیده بودم و خیلی درگیر نشدم. آتش می آمد؛ اما کم فشار. گردان شهادتی‌ها می‌گفتند اصغر ارسنجانی اولین مهاجم بود. خوب جنگید. اگر تا فردا دوام بیاوریم عمار را می‌فرستند توی خط. خاکریز، مال ما شده بود خط آرام بود. بچه هــا لـم داده بودند و استراحت می‌کردند. یک عده با حواس جمع عراقی ها را می پاییدند. مــن و اصغر، قدم زنان آمدیم لب کانال زیر سقف آسمان راه رفتیم. آسمان، پرستاره و سیاه بود. یکجا ایستادیم داشتم آسمان را نگاه می کردم که اصغر یکدفعه دست برد تو یقه‌اش پلاکش را کند و تو دستش گرفت. تعجب کردم. گفتم: ..... چه کار می‌کنی، اصغر؟» با حالت عجیبی گفت: «یک جور شهوته، میخوام گمنام بمیرم تا اسیر این شهوت نباشم.» اول فکر کردم جدی نمی گوید. این حرف‌های عارفانه از اصغر بعید نبود. اصغر طی طریق کرده بود؛ اما فکر نمی کردم این قدر دل کنده باشد از دنیا! همین طور که نگاهش می‌کردم پلاکش را انداخت تو کانال ماهی. با ناراحتی گفتم: «بابا اصغر، چه کار کردی؟ اگه طوریت بشه با همین پلاک پیدات می‌کنن. چرا انداختیش؟» هرگز تا آن موقع ندیده بودم، گفت: «حتی به آن هم نمیخوام وابسته باشم.» بعد گفت: «سید تو رو خدا یک کاری بکن. اگر صبح عراق پاتک کند این بچه ها جون ندارن جلوی عراقیها وایسن. خسته هستن. برو با حاج محمد صحبت کن.» می خواست حواس مرا پرت چیز دیگری کند. صورت اصغر، نورانی شده بود. به دلم افتاد که طوریش می‌شود. هیچ وقت او را آنقدر روحانی و نورانی ندیده بودم. با هم برگشتیم پشت خاکریز. چند تا منور، آن دورها در آسمان روشن شد. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
24.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا میدان مین است. میدانی به بزرگی دلهای دریایی زیبای تخریبچی برگرد با نوای حاج صادق آهنگران @defae_moghadas
سعد، گروهبان کریم و ستوان حمید، نسبت به امام خمینی اظهار محبت می‌کردند. آن‌ها از کسانی بودند که قبلا به امام توهین می‌کردند. علی جارالله خوشحال بود که بالاخره شرایطی پیش آمد که سعد و بعضی از نگهبان‌ها نسبت به حقانیت رهبر ما اظهار محبت کنند. روز قبل، جراید عراق از صدور فتوای تایخی امام خمینی در مورد اعدام نویسنده کتاب آیات شیطانی، سلمان رشدی، خبر دادند. سعد گفت: «درسته ما با هم جنگیدیم، اما تو چهار چیز ما هم نقطه اشتراک داریم.» عراقی ها می‌گفتند: «فتوای هیچ کدام از بزرگان اهل تسنن این‌گونه به مسلمانان عزت نداد.» گروهبان کریم که بعضی وقت‌ها به امام توهین می‌کرد، پشیمان‌تر از قبل بود. ماضی می‌گفت: «شما سربازان و بسیجی‌ها مرد بزرگی هستید.» از امروز به بعد، ندیدم و نشنیدم که سعد و سیدحسن به امام توهین کنند. سعد به من و حاج اسدالله گفت: «من از سه چیز شما ایرانی‌ها خوشم می‌آد. هفته وحدت، روز قدس و این فتوای رهبرتون درباره سلمان رشدی!» امروز، روزنامه آوردند. روز قبل، مجلس شورای اسلامی ایران با قید دو فوریت لایحه قطع کامل رابطه سیاسی و دیپلماتیک ایران با دولت انگلستان را تصویب کرده بود. سامی و جارالله که از انگلیس بدشان می‌آمد این اقدام مجلس کشورمان را تحسین می‌کردند. سامی گفت: «انگلیسی‌ها از امریکایی‌ها نامردترند. انقلابی که شما کردید، باید اولین اقدامتون بعد از انقلاب، قطع رابطه با انگلیس می بود!» @defae_moghadas
🍂 روایت سردار سلیمانی از تأثیر «پایی که جاماند» بر حشدالشعبی عراق حاج قاسم سلیمانی به من می‌گفت که نیروهای حشدالشعبی عراق ترجمه عربی کتاب «پایی که جاماند» در دستشان است و به من می‌گویند که ما بعثی‌ها را به واسطه کتاب این جوان ایرانی بهتر و بیشتر شناخته‌ایم. این را چه کسانی می‌گویند؟ عراقی‌ها. اگر یک ایرانی این جمله را می‌گفت، می‌توانستیم بگوییم که خب ایرانی‌ها با بعثی‌ها روبرو نشده‌ و آنها را نمی‌شناسند، اما این سخن از زبان عراقی‌هاست. ادبیات بازداشتگاهی ما به نقطه‌ای می‌رسد که چنین تأثیری بر نیروهای عراقی دارد. همه این‌ها نشان می‌دهد که این خاطرات در انتقال مفاهیم انقلاب و دفاع مقدس موفق عمل کرده‌ و توانسته‌اند هویت بعثی‌ها را به خوبی نمایان کنند. سیدناصرحسینی پور راوی کتاب پایی که جاماند @defae_moghadas
🍂 روایت تصویر در قاب تصویر، پنج تن نشسته‌اند؛ چهار جوان و یک پیرمرد هفتادساله با کلاه پشمی. رنگ‌های متفاوت لباس‌ها ـ کرم و آبی پررنگ ـ نشان می‌دهد که اینان از یک یگان نیستند، بلکه از دل مردم برخاسته‌اند؛ هر یک با تخصصی متفاوت، یکی امدادگر، دیگری تک‌تیرانداز، اما همه در یک مسیر مقدس گرد آمده‌اند. چهره‌ها آرام است، بعضی با لبخندی سبک، گویی در دل جنگ هم امنیتی جاری‌ست. این امنیت نه از نبود خطر، بلکه از وحدت و ایمان مشترک سرچشمه می‌گیرد. پیر و جوان، کنار هم، در یک صف نشسته‌اند؛ نشانه‌ای از آن‌که جان‌فشانی در این راه، وظیفه یک نسل نیست، بلکه عهدی است میان همه نسل‌ها. در نگاه‌هایشان، رضایت و اطمینان موج می‌زند؛ رضایتی از یک موفقیت و سلاح‌ها در دست، اما بیشتر در حالت استراحت، و کوله‌پشتی امدادگر گویای آن است که جنگ تنها تخریب نیست، بلکه مراقبت و نجات نیز هست. این تصویر، آرامش را در دل خطر به نمایش می‌گذارد؛ آرامشی که از وحدت و ایمان برمی‌خیزد و به همه اطراف، حس امنیت می‌بخشد. @defae_moghadas
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 هر چه ما روضه شنیدیم تمامش را دید... سلامُ عَلی قَلبِ زینبِ الصَبوُر @defae_moghadas
🍂 روزشمار دفاع مقدس امروز ۱۵ دی ماه سالروز عملیات نصر (هویزه) ، شهادت سیدحسین علم الهدی        ‌‌‍‌‌‌ ┄═❁○❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ 🔹 عملیات نامنظم و در نوع خود گسترده "نصر"، با هدف آزادسازی "جفیر"، "پادگان حمید" و در نهایت "خرمشهر" طرح ریزی شد. بنا بر آن بود تا با دستیابی به اهداف مورد نظر، نیروهای دشمن تا حومه شهر "بصره" تعقیب شوند. این طرح فراگیر و بزرگ در روز ۱۵ دی ماه ۱۳۵۹، با استعداد سه تیپ زرهی از لشکر ۶ و لشکر ۹۲ زرهی اهواز و دو گردان پیاده از نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، همچنین شماری از افراد ستاد جنگ‌های نامنظم -به فرماندهی شهید دکتر"مصطفی چمران"- به اجرا در آمد. رزمندگان اسلام از دو محور جاده حمیدیه - سوسنگرد و میشداغ - سبحانیه وارد عمل شدند ... 🔹 در آغاز ، کار با موفقیت چشمگیری پیش رفت و شمار فراوانی از سربازان و افسران عراقی به اسارت نیروهای خودی در آمدند، اما به دلیل عدم برنامه برای حفظ و تثبیت دستاوردهای عملیات، رزمندگان مجبور به عقب نشینی شدند. طی این روند نزدیک به یکصد و چهل تن از پاسداران و دانشجویان پیرو خط امام (س) به فرماندهی شهید سیدحسین علم الهدی - فرمانده سپاه هویزه - در حلقه محاصره دشمن قرار گرفته و پس از مقاومت دلیرانه به شهادت رسیدند ... 🔹 این عملیات دومین تجربه ارتش جمهوری اسلامی ایران در حملات گسترده بود که به مدت سه روز به طول انجامید. در این حمله علیرغم شکست حلقه محاصره شهر سوسنگرد، هویزه در ۲۷ دی ماه ۱۳۵۹ به اشغال نیروهای دشمن درآمد و با خاک یکسان شد. پس از پایان عملیات نصر، معروف به نبرد هویزه، تعداد ۱۸۰۰ تن از نیروهای دشمن کشته، زخمی و اسیر شدند. همچنین ۵۵ دستگاه تانک، ۳ فروند چرخبال و ۵۰ دستگاه خودروی دشمن منهدم شد. @defae_moghadas 
KO-YAVRAN-HAM-SANGARAN-HOSEINAM.mp3
زمان: حجم: 1.5M
🍂 نواهای ماندگار با نوای حاج صادق آهنگران در شهادت حسین علم الهدی کو یاوران، همسنگران، حسینم علم الهدی آن نور هر دو عینم @defae_moghadas
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 نواهای ماندگار با نوای حاج صادق آهنگران در شهادت حسین علم الهدی کو یاوران، همسنگران،
. 🍂 یادش بخیر اون روزا تو جریانات همین عملیات نصر و شهادت سید حسین علم الهدی بود که همه دمغ شده بودیم و ناراحتی از سر و روی شهر می‌بارید. تو همین ایام حاج صادق چند نوحه برای این شهدا خوند و دل‌های داغدار بچه‌ها رو کمی آروم کرد. یکی همین سرود بود که تو صدا و سیمای خوزستان بصورت استدیویی ضبط شد. یکی از بسیجی‌هایی که حراست اونجا رو انجام می‌داد می‌گفت، حاج صادق که اومد این سرود یا نوحه رو بخونه، نیاز به همخوان داشت، اومد تو محوطه چرخی خورد و چند نفر از کارمندا و ماها رو صدا زد و یه تمرین کردیم و شروع کردن به ضبط که همین شد که خیلی خوب از آب دراومد. روزهای بی تکلفی و بی رنگی @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۹۹ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ ساعت ٣ ٤ سوار موتور محمد الله صفت شدم و به قرارگاه عقبه رفتم. دیدم حاج محمد خواب است. زیر سقف آسمان وضو گرفتم و کمی با خدا حرف زدم. نزدیک اذان صبح بود. ســر نمـاز بـودم کـه حاج محمد بیدار شد وضع خط و بچه ها را برایش توضیح دادم. حاجی گفت: «بیسیم زده ام، نیروها دارن می‌آن. همین طور که با حاج محمد حرف می‌زدم، صدای رگبار تیرها و خمپاره شدید شد. گفتم: «حاجی بچه هام درگیر شده اند. من باید برم.» محمد الله صفت، موتورش را روشن کرده بود و پشت سر هـم گـاز می‌داد. پریدم ترک‌اش و به خط مقدم برگشتیم. هوا داشت روشن می‌شد که دیدم چند تا از بچه ها، شت و شیل و خونین و خاکی دارند می آیند عقب. - چه شده؟ - عراقی ها، نامردها تو تاریکی زدن به ما، نیروهای گارد بودن. انگار یکی از بچه ها، نقطه ای از خاکریز را با دست نشانم داد و گفت: «حاج اصغر آن جاست. خودش به ما گفت شما بريد؛ من جلوی عراقی‌ها رو می گیرم.... من از روی تعصبی که به اصغر داشتم منتظر نشدم بنده خدا حرفش تمام شود. با هول و هراس دویدم به طرف خاکریزی که اصغر نیم پهلو رویش افتاده بود و با تیربارش رگبار می‌زد روی عراقي‌ها. من هم بغل دستش نشستم و چسبیدم به خاکریز و با کلاشم شروع به تیراندازی کردم. اصغر نیم نگاهی به من کرد و دوباره مشغول شد. روی دوزانو بلند شدم و نشانه رفتم. هوا داشت روشن می شد. دیگر شبح عراقی‌ها را می‌دیدیم. بار دوم که نیم خیز شدم و خواستم بچکانم تیر خورد به دستم؛ همان دستی که چند بار تیر خورده بود. احساس کردم نصف بدنم فلج شده. کلاش را ول کردم و برگشتم و تکیه زدم به خاکریز. خون از دستم سرازیر بود. همان موقع محمد قزاقی آمد که قدبلند و چهارشانه بود و لباس پلنگی پوشیده بود. گفت: «آقاسید یک ساعته پی شما می‌گردم.» گفتم: «برو داداش... برو پیش اصغر کمکش کن. عراقی ها دوره اش کرده اند.» الحق محمد قزاقی به جای ده نفر می‌جنگید و یک تنه چند عراقی را حریف بود. آنجا با تیربارش مقابل دشمن ایستاد. قامت رشیدش، یاد حسین طاهری را برایم زنده کرد. هم قد، همدل و هم مرام بودند. گرمای شلمچه آتش و خون و این همه جرأت و جسارت دیدنی بود. دشت پر شده بود از لاله های پرپر و امثال محمد. تنها تکیه بر حضرت دوست داشتند و مرگ و زندگی برایشان مهم نبود. نیم خیز شدم و به محلی که اصغر موضع گرفته بود، نگاه کردم. یکهو دیدم اصغر نیست. بلند شدم و دو قدم خودم را کشاندم رو سینه خاکریز دیدم اصغر تیر خورده و آن طرف خاکریز افتاده. آتش آن قدر زیاد بود که نتوانستم بپرم آن طرف و به دادش برسم. اصغر بی حال و بی‌جان افتاده بود و تیربارش بغل دستش بود. عراقی ها روی خاکریز جلویی بالا و پایین می رفتند و دیگر به آن حاکم بودند. هلهله می‌کردند و خوشحال بودند. چه سری بود، نمی‌دانم حدود سی متر با اصغر فاصله داشتم؛ امــا انگار هزار فرسخ فاصله بود بینمان. نمی توانستم جاکن بشوم و بروم طرفش، شاید آن لحظه جان خودم عزیزتر شده بود! برای یک لحظه چشمهایم را بستم و از حال رفتم. چند دقیقه بعد به هوش آمدم یاد اصغر افتادم. بلند شدم و نگاه کردم؛ اصغر نبود. جایی که تیر خورده و افتاده بود خالی بود. هر چه چشم دواندم، اصغر را ندیدم انگار عراقی ها او را برده بودند. تیربارش هم نبود. فکر کردم زخمی و اسیر شده یا تیر مستقیم خورده و تکه تکه شده. هزار جور فکر به کله ام زد. باز بلند شدم و پشت سرم را نگاه کردم یکهو یک ترکش سایید به سرم و پوست آن را کند. سوزش و درد عجیبی افتاد به جانم. سرم گیج رفت و افتادم. سر و صدای آدمها، گنگ و با همهمه قاتی شده بود. یک عده بلند بلند به عربــی حـرف می زدند و داد و فریاد می‌کردند. چند دقیقه بعد به هوش آمدم؛ دیدم بغل کانال افتاده ام. عراقی ها از بغلم رد شدند؛ اما محلی به من نگذاشتند. هنوز درگیری بود. عراقی ها فشار می آوردند تا ما را پس بزنند. هلالی را که گرفته بودند، بقیه اش را هم می‌خواستند. بلند شدم کشان کشان از لبه کانال گرفتم و رفتم پایین. داخل کانال آب نبود. آب نشست کرده و لجن‌اش مانده بود. تا زانو رفتم تو لجن و همانجا نشستم. هنوز از سرم خون می آمد. صورت و گردنم پر از خون شده بود. کمی دور و برم را نگاه کردم توی دلم به خودم آفرین گفتم. به عقـل جن هم نمی رسید که کسی توی کانال باشد. پناهگاه خوبی پیدا کرده بودم. در همین حال متوجه یک نفر شدم که بیست - سی متر دورتر از من تو لجن‌ها نشسته و صورتش معلوم نبود. می‌خواستم صدایش کنم؛ اما فکر کردم شاید عراقی باشد. آن وقت توی لجن‌ها می‌بایست دست به یقه می شدیم. دستی را که سالم بود بالا آوردم و با هر مصیبتی بود، عرق گیرم را در آوردم و گذاشتم روی زخم سرم. همین طور طرف را نگاه می کردم و دل دل می کردم که صدایش کنم یا نه. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐