eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 مردمانی که کودکی‌شان را زیر سایه جنگ بزرگ می‌شوند، در برابر دشمن هیچ‌گاه عقب نمی‌نشینند. @defae_moghadas
🍂 ماجرای پسرش را می‌گفت، ریز ریز گریه می‌کرد. شهادتش را دیده بودند اما خبری از جسدش نبود. همانطور که تعریف می‌کرد دو تا بچه از سر و کولش بالا می‌رفتند. پرسیدم "اینا کی‌ند؟" بچه‌های پسر بزرگش بودند. اسیر بود. اصرار می‌کرد شربت بخوریم، رویمان نمی‌شد. تعارف کردیم خودش هم بخورد. روزه بود. @defae_moghadas
ساقی بده پیمانه ای، زان می که بی خویشم کند برحسن شورانگیز تو ، عاشق تر از پیشم کند زان می که در شبهای غم ، بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم ، فارغ ز تشویشم کند نور سحر گاهی دهد ، فیضی که می خواهی دهد بامسکنت، شاهی دهد، سلطان درویشم کند سوزد مرا، سازد مرا ، در آتش اندازد مرا وز من رها سازد مرا ، بیگانه از خویشم کند بستاند آن سرو سهی ، سودای هستی از «رهی» یغما کند اندیشه را ، دور از بد اندیشم کند @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 "لبخند آخر" حسن اسدپور در مرحله اول کربلای ۵ بودیم و شدت حملات دشمن. با هزار دردسر جان پناهی کنده بودیم و با زحمت به صورت چمباتمه نشسته بودیم. سید باقر هم از راه رسید و با قلدری خودش را در آن سوراخ جا داد و نفس ما را بند آورد. پتویی داشتیم که هم برای گرم شدن و هم جلو گیری از ریزش خاکریز بر سر و رویمان کشیده بودیم. ولی شدت انفجار خمپاره ها و رگبار تیربار و تیرهای مستقیم مجال خواب را از همه ما گرفته بود. حس ما حس فرود آمدن عمود آهنینی بود که هر از گاهی بر سرمان فرود می آمد. در همین گیر و دار رزمنده ای بالای جان پناه ما آمد و آرپی جی پشت آرپی جی به سمت دشمن شلیک می کرد و خاک و آتش عقبه را نصیب ما می کرد. به او گفتم که دوبار از یک سنگر شلیک نکن که تو را شناسایی نکنند، ولی او کار خود می کرد و توجهی به ما نداشت. ما آرام به زیر پتو خزیدیم و ........ صدای انفجار شدیدی پشت خاکریزی که بودیم ما را تکاند و دود و خاک و باروت را به ما چشاند. تا چشم باز کردم متوجه آن رزمنده شدم که از بالای خاکریز به سمت ما سُر خورد و پایین می آمد و صورتش در مقابل من قرار گرفت. نگاهی به چهره اش انداختم. هنوز زنده بود و تا چشمش در چشمم قفل شد، مهربانانه لبخندی زد و چشم هایش را برای همیشه بست. و سال‌هاست شیفته همان لبخند خدایی آخرش هستم. @defae_moghadas 🍂
🍂 عقلانیت و طراحی در جنگ معبر غواصان گردان یاسین در عملیات کربلای ۵ تونلی که از زیر خاکریز تا لبه رودخانه حفر شد و غواصان به حالت چهاردست و آنطرف وارد رودخانه شدند که تا مدتی دشمن گیج شده بود و نمی‌دانست که غواصان از کجا وارد آب میشوند ۱۹ دیماه ۶۵ سالروز عملیات کربلای ۵ _ حماسه غواصان با گذشتن از موانع و نفوذ به جزیره بوارین بالا فرمانده گردان، آقا جلیل، همراه و کنار نیروها در حال حفر تونل پایین سمت راست ، دانشجوی شهید رضا اسماعیل زاده بچه سبزوار @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۱۰۱ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ دو دست لباس خاکی از بیمارستان گرفتیم و پوشیدیم. یک آمبولانس آمد و من و امیر را برد قرارگاه، پیش حاج محمد. حاج محمد را دیدیم؛ عشق و حال کردیم و احوال پرسی. آب میوه برایمان باز کردند. ماجرای شهادت اصغر را گفتم. حاج محمد خیلی ناراحت شد؛ اما ذهنش دنبال عملیات بود. گفت: گردان عمار رسیده پدافند کرده، یکی دو خاکریز را پس داده ایم اما عمار عقب تر خط را محکم کرده. ته مانده نیروها را گفته ام برگردند عقبه. یکی از بچه‌های طرح عملیات ما را با تویوتا رساند عقبه چمران. عده ای از بچه‌های گردان میثم آنجا در به در بودند. آنها را جمع کردیم و با تویوتا رفتیم اردوگاه کرخه. ده نفر کادر گردان مانده بودیم و چند نفر پاسدار وظیفه که مردانگی کردند و ماندند. یک عده را همان جا برگه تسویه دادم دستشان و راهی شهر و دیارشان کردم. سر جمع ده نفر مانده بودیم و یک مشت چادر خالی. باز همان قصه تنهایی من شد و سرای غم. یاد بچه‌های کوچه مان افتادم. نقش ها زده شد تا آن کوچه، کوچه بماند. پسر اقدس خانم، پسر زهرا خانم. جواب اینها را چه می‌بایست می‌دادم؟ همه ازم توقع داشتند. یاد اصغر، رفیق جون جونی‌ام افتادم. جنازه اصغر را که جا مانده بود چگونه پیدا می‌کردم؟ با غم فراق اصغر چه می بایست می‌کردم؟ جواب خانواده اش و مادرش را چه می‌دادم؟ اصغر، رفیق شش دانگم بود. رفیق نیمه‌راهش شده و با همه زرنگی به گردش نرسیده بودم. داشتم زیر این بار می شکستم. داشتم دق مرگ می‌شدم. طاقتم طاق شده بود. مثل بابایی بودم که بچه هایش گم شده اند. دیوانه شدم! سرم را زدم به ستون چادر، آرزو می‌کردم اسیر یا شهید بودم و این چادرهای خالی را نمی دیدم. الله اکبر از این غم و از این هجر! یک هفته در حالی خراب، در اوج دیوانگی، در چادرها ماندیم. بچه ها جمع می شدند و به یاد رفقا گریه می‌کردیم؛ گریه و گریه و گریه... خدا می‌داند چقدر این نیروها را دوست داشتم. این عشق را هیچ وقت در زندگی حس نکرده بودم. وقتی فرمانده شدم، عجیب به بچه ها وابسته شدم. گم کرده ای داشتم که پی‌اش چادر به چادر سر می کشیدم و گردان میثم را می جستم. من نمی گویم عارف بودم؛ اما عاشق که بودم. فضای میثم، مرا با خودش می برد. صفای میثم، مرا در خودش غرق می‌کرد؛ فضای عشق و معنویت بود. گردانی ساخته بودیم که نمی خواستم یک مو از سر نیروهایش کم بشود. اما جنگ با کسی شوخی ندارد. وقتی بیاید، میثم و غیر میثم نمی شناسد. یاد تک تک بچه ها که می افتادم، دلم آتش می گرفت. آنجا هر کس زنده مانده بود در این غم می‌سوخت. آمده بودیم جبهه، از دنیا دل بکنیم، دل بسته رفاقت‌ها شده بودیم. یاد حرف اصغر افتادم که می‌گفت این بچه ها را می بینی؟ یا شهید می شوند، یا زنده می مانند. کاری نکنیم که اگر یک روز ما را تو تهران دیدند، پشتشان را بکنند به ما. اگر گره باز نکردیم، حداقل گــره تــو کارشان نیندازیم. و یاد آن روز افتادم که می گفت: «من فرماندهی عالم را با عشق حسین عوض نمی‌کنم.... و نکرد، و به آن چیزی که آرزویش را داشت و لایقش بود، رسید. حسرت می‌خورم که چرا من نتوانستم مثل اصغر باشم. او از همه چیز رها بود. اسیر هیچ چیز نبود برای همین خدا خریدش و شهادت نصیبش شد. چند روز بعد خبر دادند که آقای هاشمی آمده ساختمان گلف و می‌خواهد با فرمانده ها ملاقات کند. رفتم خدمت ایشان همه فرماندهان آنها که زنده مانده بودند، آمده بودند و دور تا دور روی زمین نشستند. آقای هاشمی هم روی زمین نشسته بود. به ترتیب شروع به معرفی خودمان کردیم؛ رضا یزدی فرمانده عمار، نصرت غریب، سلمان؛ محمود امینی، حمزه، حسن محقق، حبیب؛ صالحی، مالک؛ جعفر محتشم، انصار و الی آخر. معرفی که تمام شد آقای هاشمی نگاهی به بچه ها کرد و به حاج محمد گفت: شما یک سر برو بیرون... شاید اینها بخوان یک چیزی بگن شما باشی نمی‌تونن. آقای کوثری، بدون هیچ حرفی بلند شد و از اتاق رفت بیرون. بعد آقای هاشمی از بر شروع کرد به خطاب کردن به بچه ها: خوب، آقای یزدی، گردان عمار بگو ببینم... سید گردان میثم بگو ببینم... اسم همه فرمانده ها و اسم گردانها را درست گفت. ذهنش خیلی قوی بود. من در باره عملیات گردان میثم و کمبودهایش گفتم، از بی عدالتی ها، از بی سر و سامانی‌ها و نارسایی ها گفتم. ایشان گفت: من می‌دونم شما چی می‌گی؛ درست می گی امــا مــا راهی نداریم جز جنگیدن. یا باید تسلیم بشیم یا باید بجنگیم و از آنها جای پا بگیریم. دنیا با آنهاست. به ما سلاح نمی‌دن. حرفهای شما درست است؛ اما اطلاعات شما ناقص. ما باید در این معادله یک برگ برنده داشته باشیم....
من خیلی چیزها توی دلم بود که می‌خواستم بگویم. فکر می کردم آقای هاشمی دیدش با بقیه فرق دارد کارش را بلد است. ذهنش باز است و رزمنده ها و حرفشان را درک می‌کند خواستم بگویم بیایید برای یک بار هم که شده، حرف رزمنده ها را گوش کنید. خواستم بگویم چرا به رزمنده ها امکانات نمی دهید؟ چرا هر وقتی آمدیم حرف بزنیم نگذاشتید؟ خیلی حرفها داشتم که بگویم؛ اما نتوانستم و همه اش در دلم ماند که ماند. چادر و بنه را به دوکوهه منتقل کردیم و الباقی به تهران برگشتیم. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 پیام یکی از دوستان راوی سلام الان در سالگرد شهدای کربلای هویزه با حضور خانواده معظم شهدا، دعاگو هستیم