eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 خاطرات دیپلمات سابق ایالات متحده از مأموریت محرمانه‌اش به ایران برای ارزیابی آخرین وضعیت شاه پیش از فرار وی! جان کریگ: شرایط انقلابی بسیار گسترده‌ای در ایران حاکم بود؛ در آسمان تهران مردم به ما شلیک می‌کردند؛ شاه حتی فرش، قاب روی دیوار و سایر وسایل را از کاخ جمع کرده بود که برود! شاه در وضعیتی شبیه به کما به سر می‌بُرد! او در سرکوب مردم زیاده‌روی و ساواک بسیار خشن عمل کرده بود! می‌خواستیم شاه را به عنوان عامل استراتژیک خود در منطقه نگه داریم! @defae_moghadas
🍂 اردشیرزاهدی دامادو سفیر شاه در آمریکا: میزان ثروت خارج شده از پول بیت المال توسط شاه را حدود ۳۱میلیارد دلار اظهار می‌کند! ۳۱ میلیارد دلار دهه ۵۰!؟ @defae_moghadas
🍂 زمستان‌ هایی که گرم بود، به رشادت‌ها ... بهمن ماه ۱۳۶۵ نیروهای نامنظم قرارگاه رمضان با همکاری معارضین کُرد عراقی، عملیاتی را در ۷۰ کیلومتری عمقِ خاک عراق در استان اَربیل انجام دادند که به انهدام مراکز اقتصادی و نظامی دشمن منجر گردید. عکاس : مصطفی نظر @defae_moghadas
🍂 حاج‌ احمد متوسلیان: وقتی صحبت از جنگیدن و شهید دادن می‌شود ، صحبت از جنگیدن در ۹ متر برف است! جایی‌ که انسان یخ می‌بندد و امکانِ تحمل ۱۰ دقیقه نگهبانی سخت می‌باشد... بهمن‌‌ ۱۳۵۹ مریوان_ رتفاعات تته @defae_moghadas
🍂 "اتوبوس آخر" روایت ابراهیم تولایی ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ در پنجم اسفندماه ۱۳۶۵، پس از ۴۵ روز شرایط سخت، درب‌های زندان الرشید بغداد باز شد و اسرای عملیات‌های کربلای چهار، پنج و شش را به حیاط آوردند. امید داشتیم که از زندان خلاص شویم، اما نمی‌دانستیم اردوگاه تکریت ۱۱ چه شرایطی در انتظارمان دارد. عراقی‌ها اسرا را بر اساس لیست، یکی‌یکی به اتوبوس‌ها هدایت کردند. مجروحان در آخرین اتوبوس سوار شدند، بی‌خبر از مقصد. هنگام عبور از سامرا، از دور با چشمانی اشک‌بار به حرم امام عسکری (ع) سلام دادیم. پس از غروب آفتاب، اتوبوس‌ها به اردوگاه رسیدند و خاموش شدند. اسرا از پشت شیشه‌ها می‌دیدند که نگهبانان عراقی با کابل و چوب منتظرند. هنگام خروج از اتوبوس، اسرا را به داخل "تونل وحشت" پرتاب کردند، جایی که نگهبانان با ابزارهای مختلف آن‌ها را کتک می‌زدند. در نهایت، مجروحان نیز به همان روش به داخل اردوگاه فرستاده شدند، درحالی‌که وضع آسایشگاه بسیار نامناسب بود. آن شب را با بدن‌های زخمی و درد در خاک و تاریکی سپری کردیم. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۱۰۳ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ حاج محمد کوثری گفت باید گردان رو برای پدافند به شلمچه ببرم. گفتم: «حاجی جان کجا بریم؟ مگه تو نگفتی تــو غــرب مــی خــوایـم عملیات کنیم؟ من هم رفته ام نیروها رو پخته ام اینها هم کار کرده اند، تمرین کرده اند برای عملیات. خیلی هاشون اصلا نمی خواستند اعزام بزنن. هنوز مجروح هستن حالا که آمده اند، شما داری نخ می آی؟» گفت: «باز دوباره آژان کشی شروع شد.» گفتم: «مگر تو حرف نزدی؟ باید پای حرفت باشی. از این آدمها که من جمع کرده ام کسی پدافند نمی‌ره. خیلی راست می‌گی، یک مشت پاسدار وظیفه رو جمع کن، گردان درست کن و بفرست پدافند.» گفت: من یک دفعه می گم عملیاته یک دفعه می‌گم نیست. باز همان قصه را راه انداخته ای؟اِاِاِ گفتم: اِاِاِ نداره مشتی. نیروهای من چغر و تیر و ترکش خورده هستن. دنبال تلپ بازار نمی گردن آمده‌ان برن عملیات تو این هوای گرم. نیروی بسیجی را ور دارم کجا ببرم؟ وقتی تو پدافند خبری نیست کار خوابیده کجا ببرم؟ پدافند هر روزش مثل زندونه لاکردار روزهاش شب نمی‌شه، کلافه می‌کنه. آدم رو توی آفتاب و روزهای بلند باید بچپیم تو سنگر تا شب. این کار فرسایشی است. نیرو را از بین می‌بره. خیلی از بچه‌های من نیروی اطلاعات عملیات بوده اند. تو تیپ حر بوده اند... حاج محمد یک خرده مکث کرد و بعد گفت: سید تو چرا اخلاقت با همه فرق داره؟ به هیچ صراطی مستقیم نیستی، مرد؟ دیگر راه دور نرویم! فقط پیرهن پاره نکردیم یکی دو ساعت کل کل کردیم و من بدون خداحافظی و با اعصابی خرد از قرارگاه زدم بیرون. سه تا از بچه ها دنبالم بودند. سوار تویوتا شدیم و رفتیم سمت کوزران تا شرطی دل و جگر بزنیم. بچه ها دورم را گرفتند و هی تیکه می آمدند تا من از ناراحتی در بیایم. یک جگر کی پیدا کردیم و ریختیم توش. به طرف گفتیم چهارده تا دل، چهارده تا جگر، چهارده تا قلوه بزن. طرف بیست - سی تا سیخ زد و بُرید. رو کرد به ما و گفت: بابا اینها کجا می ره؟ گفتم: روکم کنیه شرطی می‌خوریم ببینیم کی زرنگ تره. بعد در رودخانه آب تنی کردیم و غروب به گردان برگشتیم. فردا آقاجواد حکمی مسئول ستاد لشکر که خیلی آدم آرام و مردم داری بود، آمد گردان و مرا کشید کناری و گفت: - من قبولت دارم سید؛ این ها رو هم می شناسم اما حاج محمد گیر داده و می گه که سید باز جلوی ما وایساده نمی گذاره ما کارمون رو بکنیم. باید از لشکر بره. نمی‌شه هر چی ما بگیم نه توی کار بیاره، سید دو تا راه داره یا باید حرف ما رو گوش بده یا... گفتم: همان دومی قشنگتره داداش... يا على من برای حق آمده ام جبهه، حرف ناحق تو کت من نمی‌ره چون سرم زیر بلیت کسی نیست و نبوده. رندان را جمع کردم و گفتم داداش من دارم می‌رم تهرون. با یک عده از بچه ها برگشتم تهران. توی راه با بچه ها می خندیدم؛ اما خنده ام ظاهری بود. رفتم تو خیالات. از یک طرف می گفتم که حاج محمد حق داشته شاید بعد از کربلای ۵، زیر سؤال رفته، نمی شود هر چی بگوید، من نه بیاورم. من برای حاج محمد احترام قائل بودم؛ چون مرد میدان بود. تو خانه اش لم نداده بود حرف بزند. همیشه پای کار بود. از طرفی آن نیرو حیف بود که تو پدافند خرج بشود؛ مثل این که یک لودر را بیاوری و تو روستا بگذاری؛ اما توی آن روستا کشاورزی نشود. شاید حاجی گیر کرده بود. اگر همه مثل من جلوش بایستند، طغیان می‌شود و کارها پیش نمی رود... تو این خیالات بودم که یکی از بچه ها گفت: «آقا سید ناراحت نباش.....» گفتم: خیر است ایشالا ... مهم اینه که پرچم دین ما برقرار باشه. قانون رفقای ما هم این طور است. موقعی که مرد می‌خواست لخت بشه و بره جلوی گلوله ما همه کاره بودیم؛ اما حالا ... یک قانون تو قمار هست وقتی دو نفر قمار می‌کنن یک نفر داور است که بهش می گن کاس کوزه (کاسه کوزه) یا تلکه بگیر. شب که قمار تمام میشه کاس کوزه سراغ برنده می‌ره و او را تلکه می‌کنه. یک پولی ازش می گیره هم برای خودش بر می‌داره هم یواشکی یک قره‌مایه (تکه سیاه و کوچک کنایه از پول کم) به بازنده می‌ده که شب دست خالی از پای قمار نره و شرمنده زن و بچه اش نباشه. آقایان به قاعده آن کاس کوزه هم با من تا نکردند. خیر است ايشالا ....» به تهران برگشتم. بعد از مدتی از بچه ها شنیدم که گردان میثم با گردان مقداد ادغام شده است. بعضی از نیروهای چغری که در میثم بودند، بعدها شدند فرمانده گردان یا گروهان. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 بچه ها یادتون نره ما اولین بارمون نیست زمین خوردیم ولی پاشدیم خسته شدیم ولی نا امید نشدیم رفیق هامون شهید شدن،اما جا نزدیم زخم زبون شنیدیم، اما ادامه دادیم بگیر دست رفیقتُ کمکش کن نزار جا بمونه . . . سلام بر شهدا✋🏻 @defae_moghadas
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 چقدر این تصاویر با دل آدم بازی می‌کنن ساده ساده... واقعی واقعی... و بدون هر ویرایشی آرامشی چنین، میانه میدانم آرزوست @defae_moghadas 🍂
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 چقدر این تصاویر با دل آدم بازی می‌کنن ساده ساده... واقعی واقعی... و بدون هر ویرایشی
. عبادت قبول و شهادت مبارک مبارک تو را این سعادت؛ مبارک شهیدانه ماندی، شهیدانه رفتی تو ای ناتمام! امتدادت مبارک شهادت اگر ابتدای شهود است چنین مردنی چون ولادت مبارک مبادا که عادت شود زنده بودن شهیدا! تو را خرقِ عادت مبارک سیاست مبارک شد از راه و رسمت به دوشت ردای سیادت مبارک به خدمت کمر بسته‌ای؛ خسته‌ای؟ نه خداقوت! اجر جهادت مبارک شهیدا! سعیدا! امیدا! مریدا! رسیدی به کام مرادت؛ مبارک خوشا نام و یادی که ماند از تو با ما که نامت عزیز است و یادت مبارک شاعر: سید محمد بهشتی
🍂 بریده جرائد / اطلاعات ۲۵ آبان ۱۳۴۰ : از ابلاغ فرمان شاه به وزرا تا افزایش هزینه زندگی / به جز پیاز قیمت بقیه نیازها بالا رفته است! @defae_moghadas
‌‌ 🍂 فرح به کودکان معلول ذهنی شیر خشک گوساله داد! مینو صمیمی: در جلسه ای به ریاست دکتر «لقمان ادهم» قرار بر اقدام خیـرخواهانه ­تهیه شیر خشک برای نوزادان بیمار شد که برای این نیاز اعلام مناقصه بین المللی شد. بعد از ارسال قیمتها توسط شرکت ها، یکی از آن­ها که قیمت کم تری از بقیه داشت به عنوان برنده مناقصه اعلام شد؛ نکته جالب اینجاست که این شرکت اعلام کرده بود این شیر خشک مصرف انسانی ندارد و برای حیوانات تهیه شده است. آن شیر خشک محصولی بود که در سوئد برای تغذیه گوساله‌ها استفاده می‌شد. صمیمی می گوید: وقتی همه حاضرین با وجود اطلاع از این عمل غیر انسانی با مزایده موافق بودند من این توافقنامه را امضا نکردم، به همین خاطر به ساواک احضار شدم و به من گفتند شما حق ندارید با اراده ­ی علیا حضرت مخالفت کنید. فخر روحانی/ اهرمهای سقوط شاه و پیروزی انقلاب اسلامی/ نشر بلیغ، ۱۳۷۰/ ج اول/ ص ۳۷۱ تا ۳۷۵ @defae_moghadas