🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۱۰۳
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ حاج محمد کوثری گفت باید گردان رو برای پدافند به شلمچه ببرم.
گفتم: «حاجی جان کجا بریم؟ مگه تو نگفتی تــو غــرب مــی خــوایـم عملیات کنیم؟ من هم رفته ام نیروها رو پخته ام اینها هم کار کرده اند، تمرین کرده اند برای عملیات. خیلی هاشون اصلا نمی خواستند اعزام بزنن. هنوز مجروح هستن حالا که آمده اند، شما داری نخ می آی؟» گفت: «باز دوباره آژان کشی شروع شد.»
گفتم: «مگر تو حرف نزدی؟ باید پای حرفت باشی. از این آدمها که من جمع کرده ام کسی پدافند نمیره. خیلی راست میگی، یک مشت پاسدار وظیفه رو جمع کن، گردان درست کن و بفرست پدافند.»
گفت: من یک دفعه می گم عملیاته یک دفعه میگم نیست. باز همان قصه را راه انداخته ای؟اِاِاِ
گفتم: اِاِاِ نداره مشتی. نیروهای من چغر و تیر و ترکش خورده هستن. دنبال تلپ بازار نمی گردن آمدهان برن عملیات تو این هوای گرم. نیروی بسیجی را ور دارم کجا ببرم؟ وقتی تو پدافند خبری نیست
کار خوابیده کجا ببرم؟ پدافند هر روزش مثل زندونه لاکردار روزهاش شب نمیشه، کلافه میکنه. آدم رو توی آفتاب و روزهای بلند باید بچپیم تو سنگر تا شب. این کار فرسایشی است. نیرو را از بین میبره. خیلی از بچههای من نیروی اطلاعات عملیات بوده اند. تو تیپ حر بوده اند...
حاج محمد یک خرده مکث کرد و بعد گفت: سید تو چرا اخلاقت با همه فرق داره؟ به هیچ صراطی مستقیم نیستی، مرد؟
دیگر راه دور نرویم! فقط پیرهن پاره نکردیم یکی دو ساعت کل کل کردیم و من بدون خداحافظی و با اعصابی خرد از قرارگاه زدم بیرون.
سه تا از بچه ها دنبالم بودند. سوار تویوتا شدیم و رفتیم سمت کوزران تا شرطی دل و جگر بزنیم. بچه ها دورم را گرفتند و هی تیکه می آمدند تا من از ناراحتی در بیایم.
یک جگر کی پیدا کردیم و ریختیم توش. به طرف گفتیم چهارده تا دل، چهارده تا جگر، چهارده تا قلوه بزن.
طرف بیست - سی تا سیخ زد و بُرید. رو کرد به ما و گفت: بابا اینها کجا می ره؟
گفتم: روکم کنیه شرطی میخوریم ببینیم کی زرنگ تره.
بعد در رودخانه آب تنی کردیم و غروب به گردان برگشتیم.
فردا آقاجواد حکمی مسئول ستاد لشکر که خیلی آدم آرام و مردم داری بود، آمد گردان و مرا کشید کناری و گفت:
- من قبولت دارم سید؛ این ها رو هم می شناسم اما حاج محمد گیر داده و می گه که سید باز جلوی ما وایساده نمی گذاره ما کارمون رو بکنیم. باید از لشکر بره. نمیشه هر چی ما بگیم نه توی کار بیاره، سید دو تا راه داره یا باید حرف ما رو گوش بده یا...
گفتم: همان دومی قشنگتره داداش... يا على من برای حق آمده ام جبهه، حرف ناحق تو کت من نمیره چون سرم زیر بلیت کسی نیست و نبوده.
رندان را جمع کردم و گفتم داداش من دارم میرم تهرون.
با یک عده از بچه ها برگشتم تهران. توی راه با بچه ها می خندیدم؛ اما خنده ام ظاهری بود. رفتم تو خیالات. از یک طرف می گفتم که حاج محمد حق داشته شاید بعد از کربلای ۵، زیر سؤال رفته، نمی شود
هر چی بگوید، من نه بیاورم. من برای حاج محمد احترام قائل بودم؛ چون مرد میدان بود. تو خانه اش لم نداده بود حرف بزند. همیشه پای کار بود. از طرفی آن نیرو حیف بود که تو پدافند خرج بشود؛ مثل این که یک لودر را بیاوری و تو روستا بگذاری؛ اما توی آن روستا کشاورزی نشود. شاید حاجی گیر کرده بود. اگر همه مثل من جلوش بایستند،
طغیان میشود و کارها پیش نمی رود...
تو این خیالات بودم که یکی از بچه ها گفت: «آقا سید ناراحت نباش.....»
گفتم: خیر است ایشالا ... مهم اینه که پرچم دین ما برقرار باشه.
قانون رفقای ما هم این طور است. موقعی که مرد میخواست لخت بشه و بره جلوی گلوله ما همه کاره بودیم؛ اما حالا ... یک قانون تو قمار هست وقتی دو نفر قمار میکنن یک نفر داور است که بهش می گن کاس کوزه (کاسه کوزه) یا تلکه بگیر. شب که قمار تمام میشه کاس کوزه سراغ برنده میره و او را تلکه میکنه. یک پولی ازش می گیره هم
برای خودش بر میداره هم یواشکی یک قرهمایه (تکه سیاه و کوچک کنایه از پول کم) به بازنده میده که شب دست خالی از پای قمار نره و شرمنده زن و بچه اش نباشه.
آقایان به قاعده آن کاس کوزه هم با من تا نکردند. خیر است ايشالا ....»
به تهران برگشتم. بعد از مدتی از بچه ها شنیدم که گردان میثم با گردان مقداد ادغام شده است. بعضی از نیروهای چغری که در میثم بودند، بعدها شدند فرمانده گردان یا گروهان.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 بچه ها یادتون نره
ما اولین بارمون نیست
زمین خوردیم ولی پاشدیم
خسته شدیم ولی نا امید نشدیم
رفیق هامون شهید شدن،اما جا نزدیم
زخم زبون شنیدیم، اما ادامه دادیم
بگیر دست رفیقتُ کمکش کن
نزار جا بمونه . . .
سلام بر شهدا✋🏻
@defae_moghadas
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 چقدر این تصاویر
با دل آدم بازی میکنن
ساده ساده...
واقعی واقعی...
و بدون هر ویرایشی
آرامشی چنین،
میانه میدانم آرزوست
#کلیپ
#شهید
#شلمچه
#کربلای_پنج
@defae_moghadas
🍂
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 چقدر این تصاویر با دل آدم بازی میکنن ساده ساده... واقعی واقعی... و بدون هر ویرایشی
.
عبادت قبول و شهادت مبارک
مبارک تو را این سعادت؛ مبارک
شهیدانه ماندی، شهیدانه رفتی
تو ای ناتمام! امتدادت مبارک
شهادت اگر ابتدای شهود است
چنین مردنی چون ولادت مبارک
مبادا که عادت شود زنده بودن
شهیدا! تو را خرقِ عادت مبارک
سیاست مبارک شد از راه و رسمت
به دوشت ردای سیادت مبارک
به خدمت کمر بستهای؛ خستهای؟ نه
خداقوت! اجر جهادت مبارک
شهیدا! سعیدا! امیدا! مریدا!
رسیدی به کام مرادت؛ مبارک
خوشا نام و یادی که ماند از تو با ما
که نامت عزیز است و یادت مبارک
شاعر: سید محمد بهشتی
🍂 بریده جرائد / اطلاعات
۲۵ آبان ۱۳۴۰ : از ابلاغ فرمان شاه به وزرا تا افزایش هزینه زندگی / به جز پیاز قیمت بقیه نیازها بالا رفته است!
@defae_moghadas
🍂 فرح به کودکان معلول ذهنی شیر خشک گوساله داد!
مینو صمیمی: در جلسه ای به ریاست دکتر «لقمان ادهم» قرار بر اقدام خیـرخواهانه تهیه شیر خشک برای نوزادان بیمار شد که برای این نیاز اعلام مناقصه بین المللی شد. بعد از ارسال قیمتها توسط شرکت ها، یکی از آنها که قیمت کم تری از بقیه داشت به عنوان برنده مناقصه اعلام شد؛ نکته جالب اینجاست که این شرکت اعلام کرده بود این شیر خشک مصرف انسانی ندارد و برای حیوانات تهیه شده است. آن شیر خشک محصولی بود که در سوئد برای تغذیه گوسالهها استفاده میشد.
صمیمی می گوید: وقتی همه حاضرین با وجود اطلاع از این عمل غیر انسانی با مزایده موافق بودند من این توافقنامه را امضا نکردم، به همین خاطر به ساواک احضار شدم و به من گفتند شما حق ندارید با اراده ی علیا حضرت مخالفت کنید.
فخر روحانی/ اهرمهای سقوط شاه و پیروزی انقلاب اسلامی/ نشر بلیغ، ۱۳۷۰/ ج اول/ ص ۳۷۱ تا ۳۷۵
@defae_moghadas
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 افشاگری «فرامرز دادرس»
عضو سابق گارد شاهنشاهی درباره کودکی و تحصیلات «رضا پهلوی»
@defae_moghadas
🍂 خاطرات بیسیمچی 3⃣
از عمليات والفجر ۸
مسعود عباباف
━━━━━━━🌼🍃━
پوتینم به شدت پایم را میزد و فشار زیادی را تحمل میکردم و مانع اجرای تمرینات میشد.
به تجویز برادر حمید باید پوتینها را در آب میگذاشتم.
برای پیدا کردن قابلمه به طرف حیاط رفتم🏃♂. یکهو چشمم به یک قابلمه تقسیم غذا افتاد که شسته و تمیز گوشه حیاط قرار داشت.
فهمیدم مال یکی از دسته هاست. آن را یواشکی برداشتم و سریع پیش برادر حمید برگشتم.
برادر حمید تا قابلمه را دست من دید ، گفت:
نکنه این قابلمه تقسیم غذای🍲 بچه ها باشه؟
در آن لحظه من که فقط به درد پام 🙄فکر می کردم، گفتم : نه بابا نیست!
او با جواب من خیالش راحت شد و مثل یک آشپزی ماهر شروع به پختن پوتينم👢👢 کرد .
پس از يك ساعتی حاج حميد گفت:
حالا دیگه كفشاتو باید از تو آب در بیاریم ... دیگه نرم شده ! برو اونا رو بگذار گوشه حیاط تا خشك بشن !
به محض اینکه حاج حمید پوتين را از آب درآورد، من اول سريع آب قابلمه را ريختم و ظرف را سر جايش گذاشتم. دیگر خیالم بابت راحتی پوتین راحت 😊 شده بود و با دلی آرام و شاد منتظر رسیدن شب حمله شدم.
۲۰ بهمن ۱۳۶۴، شب عمليات💥 غرور آفرين والفجر ۸ و فتح فاو فرا رسید.
ساعت تقريبا" ۱۰ يا ۱۱ شب بود كه ما سوار قايق های موتوری🚣 شدیم كه «ذوالفقار» نام داشتند.
چند دقيقه ای بود كه خط شكست شده بود و عراقی ها ساحل اروند و نهرهای منتهی به اروند رود و مواضع لشكر ۷ وليعصر (عج) و مابقی لشكرهای عمل كننده را با توپ و خمپاره🚀 به شدت میزدند.
پیگیر باشید
#خاطرات_بیسیمچی
@defae_moghadas
🍂 خاطرات بیسیمچی 4⃣
از عمليات والفجر ۸
مسعود عباباف
━━━━━━━🌼🍃━
برادر مجيد غزيعلی و برادر محمود معين پور در زير آتش شديد💥 بعثیها با تلاش زیاد، رزمندگان گروهان اخلاص را سازماندهی و سوار قایق می كردند.
در وسط شلوغ پولوغی آتش و دود🔥، برادر معين پور به طرف من آمد و گفت:
بیا این چند تا نارنجك را هم با خودت بیار!
من كه تحمل تجهيزات خودم را (بيسيم، يك باطری اضافه و...) نداشتم با ناراحتی و اخم 😩نارنجك ها را گرفتم و وارد قايق شدم. پس از دقایقی زير آتش دشمن وارد رودخانه اروند شديم.
با ادامه مسیر، از طریق معبری كه مربوط به گردان بود، به نزديكی ساحل شهر فاو رسيديم. من قبل از پیاده شدن از قايق 🚣نارنجك ها را داخل قايق جا گذاشتم.
تقريبا" عمق آب تا نزديكی كمرم می رسید. با هر زحمتی بود چولانها، موانع خورشيدی و آب بسيار سرد اروند و سيم خاردارها را پشت سر گذاشتیم و به ساحل رسیدیم. روی سيل بند عراق ، محمود چشمش به من افتاد و گفت :
نارنجك ها 🚀 را بده!
گفتم: داخل قايقن برو بيارشون!
او از این جوابم خيلی عصبانی😠 شد و با ناراحتی به طرف قایق ها راه افتاد. من هم سريع به دنبالش رفتم و سعی كردم با شوخی🤓 از دلش در بيارم.
باران 💦 از ساعت ها پيش به كمك رزمندگان غواص آمده بود و همچنان بصورت آرام و پراکنده ريزش بر سر و صورت بچه ها می بارید. ما شروع به پيشروی به طرف نخلستان 🌴كرديم. شايد ساعت ۱۲ نيمه شب يا ۱ بامداد بود كه به يك جاده آسفالت سرد رسيديم.
پیگیر باشید
#خاطرات_بیسیمچی
@defae_moghadas